شنبه 9 فروردین 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

ایمان م؟ برهوت.

علم م؟ که هیچ.

عقل م؟ تعطیل ست.

اراده ام؟ بگذریم.

منِ ضعیف و حقیر و پست، با چه قدرتی می توانم در مقابل سیل عظیم خواهش های نفس و گناه دوام بیاورم؟

جز آن که تو با محبتت، عاشقم کنی و بیدارم ... .

إِلَهِی لَمْ یَكُنْ لِی حَوْلٌ فَأَنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِیَتِكَ إِلاَّ فِی وَقْتٍ أَیْقَظْتَنِی لِمَحَبَّتِك‏

اى خدا من قدرتى كه از معصیت باز گردم ندارم مگر آنكه تو به عشق و محبت مرا بیدار گردانى

 

"اگر هیچ چیز نتواند ما را از مرگ برهاند

لااقل عشق

از زندگی نجاتمان می دهد..."

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 8 فروردین 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

از شرم سرم پایین ست و هق هق کنان گریه می کنم و اشک مثل رودی خروشان، همه پهنای صورتم را می گیرد. هرچه تو محبت می کنی من آرام نمی شوم؛ گویی محبت هایت بیشتر دلم را آتش می زند و دردم را بیشتر می کند؛ انگار نه انگار من طلب عفو داشتم و انگار نه انگار که تو مرا می بخشی.

عفو ت مرا هوایی کرده ست؛ عفو ی که از کرم ست یا کریم!

وَ أَطْلُبُ الْعَفْوَ مِنْكَ إِذِ الْعَفْوُ نَعْتٌ لِكَرَمِك

و از تو عفو و بخشش مى ‏طلبم كه عفو وصف كرم توست

 

"آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند"

 

 

  للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


للباقی

 

معشوقِ همه چیز تمامت که به قاعده در دلبری و دلبردگی نظیرش نیست، در مقابلت ایستاده ست؛ تو اگر در برابر دیدگانش، بی شرمی کنی و درست آنچه را که او دوست ندارد انجام دهی، توقع داری او با تو چه کند؟! نکند آن خوب روی، روی برگرداند ... .

إِلَهِی أَنَا عَبْدٌ أَتَنَصَّلُ إِلَیْكَ مِمَّا كُنْتُ أُوَاجِهُكَ بِهِ مِنْ قِلَّةِ اسْتِحْیَائِی مِنْ نَظَرِكَ‏

اى خدا منم بنده‏اى كه به عذر خواهى به درگاهت آمده ‏ام از اعمال زشتى كه بواسطه قلت حیا به حضورت و در نظرت بجا آورده ‏ام.

 

"بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم"

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 4 فروردین 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

رسماً می دویدم تا سر ساعت برسم. ربع ساعتی از ده گذشته بود که به آمفی تئاتر رسیدم.

-        می توان آن را از شعبه های علم ریاضی دانست.

انتهای سالن کنار صندلی های ورودی جای خالی ای را پیدا کردم و نشستم. به خاطر دویدن، عرق روی پیشانیم نشسته بود. کیف و شال گردنم را روی صندلی سمت راستیم که دست بر قضا خالی بود! گذاشتم.

-        بی گمان یکی از زبان های کتاب طبیعت، ریاضی ست.

محمد من را دید و به طرفم آمد. کیف و شال گردنم را برداشتم تا کنارم بنشیند؛ به یک بوسه روی شانه اش اکتفا کردم. اتیکت دور گردنش نشان می داد که از بچه های دست اندرکار ست.

-        پس می توان ادعا نمود که موسیقی، با هارمونی طبیعت ارتباط تنگاتنگی دارد.

رو کردم به محمد و آرام و با تعجب پرسیدم ارائه کننده اصلی ایشان ست؟! محمد لبخندی زد و سری تکان داد و در گوشم گفت اگر بلا اشکال باشد!

هوای سالن رو به سردی می زد؛ سکوت محض جمعیت، بیشتر احساس سرما را به درونم سرازیر می کرد. شال را دور گردنم انداختم.

-        علم به گرسنگی یا تشنگی، نیازمند برهان و دلیل نیست؛ به عبارتی از جنس علم حضوری اند. ادراک موسیقی نیز از همین جنس علم حضوری ست.

چند سوال و نکته همین ابتدای بحثش در ذهنم به وجود آمده بود؛ دفترم را درآوردم و شروع کردم به نکته برداری و نوشتن سوال هایم. هم بحث هایش برایم جذاب بود هم ظاهر و تیپ متفاوتش که توقع نداشتم!

-        موسیقی ابتدا با حس سامعه ادراک و پس از این به وسیله قوه وهم، صورت سازی می شود. باید وهم را برزخی میان حس و عقل دانست که صورت های عاطفی را از موسیقی می سازد و به این ترتیب احساسات و عواطف انسانی را برمی انگیزد.

از محمد پرسیدم رشته این خانم چیست؟! سال پایینی خودت است! جوابش دادم چه طور اصلاً او را ندیده ام؟ لبی به نشانه نمی دانم برچید! فامیلیش چیست؟! چند برگه آچهار درون دستش را ورق زد و گفت: فوزیه صداقت.

تا اسم فوزیه را شنیدم انگار برق سه فاز مرا گرفته باشد، خشک شدم؛ مگر می شناسیش؟! ابرویی بالا انداختم و سرم را پایین. در دلم شور افتاد؛ این همان فوزیه ای ست که در موسسه، آن طور شورانگیز سه تار می زد؟ این فوزیه با این تیپ و ظاهر همان فوزیه ست؟! از موسیقی به دنبال چیست؟ او هم مثل من فکر می کند؟ او هم مثل من دیوانه ست؟ مثل این که دستی، دلم را زیر و رو کند و باز به هم بزند و باز به هم بزند حالم تغییر می کرد؛ جاذبه ای سرم را بالا می کشید تا یک بار دیگر نگاهش کنم اما دیگر احساس گناه می کردم نگاهش کنم؛ موافق جاذبه زمین، سرم بر روی نوشته های دفترم خیره کرده بودم.

+ گاهی به اجبار می روی؛ گاهی به اختیار. گاهی هم چیزی میانه این دو؛ شاید به جاذبه می روی ...

نمی دانستم چه می نویسم؛ اصلاً نمی دانستم چرا حالم عوض شده است؛ به خودم تشر می زدم دل آدمی ممکن ست گاهی بلرزد چرا احساس گناه میکنی؛ اما باز به خودم تشر می زدم که دلم اسیر نفس ست و گرنه چرا باید بی دلیل بلرزد! دلیل می آوردم که به خاطر موضوعات مشترک ست شاید! باز چیزی از درون سرزنشم می کرد... . به عرق نشسته بودم؛ شالم را در آوردم و دفترم را بستم.

-        اما سوال این جاست آیا موسیقی می تواند کثرات عالم ماده را برای راحل مسیر حق، به وحدت برساند؟

راحل... راحل... راحل...

 همان طور که سرم پایین بود کلمه راحل را با خودم تکرار کردم.

 و انّ الراحل الیک قریب المسافه.

گرمایی از درونم می جوشید؛ نمی توانستم دیگر بنشینم؛ بی آن که به محمد چیزی بگویم از جایم کنده شدم و از سالن خارج شدم.

هوای بیرون را تا توانستم درون ریه هایم جا دادم؛ یاد آن صدای غیرمادی سه تاری افتادم که فوزیه می نواخت.

پرنده ای آن طرف تر بالش را در نسیم خنکی که می وزید، رها کرده بود و بی خیال ماهیت موسیقی و جاذبه، در بی کرانگی آسمان می چرخید؛ یک آن احساس کردم چه قدر حالش را خوب می فهمم و به او چه قدر نزدیکم؛ لبخندی زدم و رفتم وضویی بگیرم که گرمای وجودم را بخواباند.

 

للحق    





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 2 فروردین 1399 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

"دست خودم نیست" تعبیری ست که کم و بیش در زندگی ما تکرار می شود. خیلی وقت ها با این که عقلی و منطقی می دانیم کاری نادرست ست اما انجامش می دهیم و وقتی علتش را پیش خودمان جویا می شویم می گوییم انگاری "دست خودم نیست."
دست خودم نیست از کوره در می روم.
دست خودم نیست از او خوشم نمی آید.
دست خودم نیست غیبت می کنم.
دست خودم نیست می ترسم.
دست خودم نیست زیاد می خورم.
دست خودم نیست طاقتش را ندارم.
دست خودم نیست ... .
اما آیا واقعا دست خودمان نیست؟! به گمانم هم بله و هم نه!
"روح" مهم ترین و عالی ترین و در عین حال پیچیده ترین وجه آدمی ست. 
روح به مانند یک طفل، نیازمند مراقبت و پرورش دارد؛ آن چنان که روح به حدی قدرتمند شود که تنها در اراده "عقل" باشد، آن هم عقلی که برخواسته از "ایمان مطمئن" باشد. 
چنین روحی دیگر در اراده و خواهش های نفسانی اسیر نمی گردد؛ و این از اهداف بزرگ بندگی ست و مسیری بسیار سخت و ناهموار دارد که از هزار مرد یکی نرسد!
اما راه همین ست و جز این نیست. و هرکسی باید به فراخور خودش دست و پایی بزند و خود را برای حرکت ابدی خویش آماده سازد.
حال به سوال نخستین باز می گردم؛ آیا واقعا دست خودمان نیست؟! 
برای آنان که برنامه ای جهت تربیت روح شان ندارند طبیعی ست که روح شان در اراده نفس شان ست و واقعا دست خودشان نیست!
اما آنان که چموشی روح شان را با سخت گیری و مشارطه و مراقبه و محاسبه های دقیق، رام می کنند، روح شان در اراده عقل و ایمان شان قرار می گیرد و آن چه می کنند کامل در سیطره اراده شان ست و دست خودشان است!
با این که غالبا در همان دسته اول هستیم که روح مان در سیطره عقل مان نیست، اما باید مجاهدت کنیم و بندگی کنیم و عشق بورزیم و بالا برویم؛ هرچند مدام شکست بخوریم و زمین بخوریم! هرچند روزانه نمودار بندگی مان را بکشیم و ببینیم پر از اکسترمم های نسبی است! هرچند گاهی از آدم شدنمان از بیخ ناامید شویم! اما چه کنیم راهی جز دوست نداریم... .

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 اسفند 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

این چند روز اخیر، سراسر ملال بود و بی حوصلگی؛ انگاری خودم را روی زمین می کشاندم که بخواهم کارهای معمولم را انجام دهم، کتابی بخوانم، نمازی بخوانم، دعایی بکنم، فیلمی ببینم، برنامه ای هماهنگ کنم، کاری را پیش ببرم.

دنیا دار زحمت و مزاحمت است؛ و باید قبول کنیم که ماهیتی برای دل بستن ندارد. اما آیا این به معنای تسلیم شدن به ملال و بی حوصلگی ست؟ ابدا.

اعتراف می کنم در همه این سال ها فراز و نشیب های بسیاری داشته ام؛ در بعد عبادی بارهای بار زمین خورده ام و باز بلندم کرده اند. این همه زمین خوردن، گاهی ممکن ست آدمی را سرد کند و بی انگیزه که بس ست تکرار این چرخه بی حیایی! بس ست این همه نمک به حرامی؛ اصلاً بس ست این همه امید حتی!!!

ولی وقتی دقیق تر می شوی می بینی بندگی همین است؛ همین تکرار چرخه؛ همین امیدواری و ناامیدی و تلاش برای بهتر بودن.

فقط باید آدمی دل بدهد و برنامه بریزد که خدایا تنها تو را می خواهیم و تنها برای تو قدم برمی داریم؛ تنها برای تو مراقبه می کنیم؛ تنها برای تو برنامه مدون بندگی می ریزیم؛ تنها برای تو مو به مو میزان بندگی مان را بر روی نمودار می آوریم و از اکسترمم های نسبی ناامید نمی شویم؛ تنها برای تو ... .

آدمی وقتی ملالش برطرف می شود که خود را در حرکت ببیند؛ حتی اگر موقعیتش در بدترین شرایط باشد. بیش از آن که موقعیت های ما مهم باشد، بیش از آن که زمین خوردن و بلند شدنمان مهم باشد، حرکت مان مهم است. شاید به همین سبب باشد که خدای عالم، ناامیدی را از شئون کفر می داند؛ چرا که ناامیدی یعنی توقف!

خدایا باز برنامه می ریزیم، مو به مو، قدم به قدم؛ تو یاریمان کن.

 

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد... .

 

بعدالتحریر:

سال نود و هشت، بیشترین اشک را از ما گرفت. خدایا دل های همه مردم ما را به عنایت ت امیدوار کن... .

 

و این آخرین پست سال نود و هشت بود.

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 27 اسفند 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

در این روزهای کرونایی، نیاز به کتاب های حال خوب کن داریم. بدون تعارف، کتاب های دفاع مقدس خودمان خیلی در این زمینه جلو هستند. قهرمانان واقعی و نه تخیلی با رشادت ها و حماسه هایی که تحقق بخش وعده های الهی هستند.

یکی از این کتاب ها "تپه جاویدی و راز اشلو" ست؛ سرگذشت شهید مرتضی جاویدی فرمانده گردان فجر این بسیجی مخلص خدا از روستای جلیان فسا تا شلمچه؛ و شرح ماجرای تپه برد زرد در عملیات والفجر 2 و استقامت مومنانه و تاریخی او و معدود یارانش که چهار شب و پنج روز در محاصره کامل قرار می گیرند اما به قولی که به فرمانده تیپ 33 المهدی(عج) سردار جعفر اسدی می دهد پایبند می ماند و نمی گذارد ماجرای تنگه احد تکرار شود. تنها شهیدی که امام بر پیشانیش بوسه می زند.

هنگام مطالعه این کتاب با خودم فکر می کردم چه قدر اینان مومن و متوکل بوده اند؛ اگر چون منی آن جا بودم شاید همان لحظه های اول از پا درمی آمدم.

به قول سیدمرتضا:

]دوربین به هر كجا كه رو می‌كند، بچه‌ها می‌گریزند. اگر كسی هم اقبال می‌كند، می‌خواهد پیام استقامت خویش را ابلاغ كند. آنها می‌دانند كه نفس، حجاب آنهاست و برای رسیدن به مقام قرب، تنها از خود گذشتن كافی است. اگرچه تنها از خود گذشتن كافی باشد، اما این نه در توان هر تازه‌رسیده‌ای است. و عجبا، باید باور كرد كه در سراسر جهان، تنها این خیل وفادارانند كه قدرت از خود گذشتگی دارند. نام و نشان سنگینی‌هایی است كه سالكین طریق خدا از آن دو می‌گریزند و مرتضی بالاخره هم در برابر سماجت دوربین تسلیم نشد

آخرین بار شهید مرتضی جاویدی را در كنار دریاچه‌ی پرورش ماهی ملاقات كردیم. دو سه ساعت بیش‌تر نبود كه این خط به تسخیر رزمندگان اسلام درآمده بود و برای تثبیت كامل آن هنوز بچه‌ها به‌شدت با نیروهای زرهی دشمن درگیر بودند. مرتضی كه خیال داشت گردان خود را پیش ببرد و راه گریزی هم از نگاه دوربین نیافته بود، به‌ناچار سعی كرد با همان نگاهی كه همواره گویی به فراتر از نهایت‌ها می‌نگریست، در چشم دوربین نگاه كند و با عجله به سؤ‌الات ما پاسخ گوید. بعد هم باشتاب در حالی كه یك موشك آرپی‌جی به دست داشت روانه شد. مرتضی را در جبهه با نام «اشلو» می‌شناختند. و اگر درست بیندیشیم، تقدیر آینده‌ی جهان نه در كف نام‌آوران دنیای تیره‌ی سیاست، بلكه در كف دلاوران گمنامی چون مرتضی جاویدی و طمراس چگینی است كه فارغ از نام و نشان دست‌اندركار تغییر عالم هستند.[

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 27 اسفند 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

#ایران کشور بحران ها ست؛ طبعاً کارگزاران ایران نیز بحران دیده اند و تجربه های مدیریت بحران را دارند. حتی درب و داغون ترین کارگزاران ایرانی -که دست بر قضا همین دولت فعلی باشد- هم می تواند بحران #کرونا را جمع کند.
یادمان باشد برای کسب تجربه ی مدیریت بحران، خیلی از عزیزان و خوبانمان را از ابتدای انقلاب تا به امروز از دست داده ایم و این " تجربه" میراث همه ایرانیان ست؛ در مقابل اجنبی، با "غیرت" پشت کارگزاران مان هستیم و به تجربه شان اعتماد می کنیم.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 25 اسفند 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

بیست و هشت سال و ده روزم است.
هنوز راحت " تغییر" می کنم؛ این سیالیت یعنی حرکت ادامه دارد. درست هنگامی که "تغییر" کردن برایم سخت شود، یعنی دارم سنگ و آهن می شوم... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


للباقی

 

آدم، از عالم بزرگ تر است؛ و هر چیز که در عالم است طبعاً در آدم نیز هست. پس اگر درد و دوایی در عالم است در آدمی نیز آن دوا و درد وجود دارد؛ فقط کافی ست آدمی به شأن و جایگاه خودش، آگاه باشد و بداند که بنده خدای عالم است یا بنده مخلوقات او! بنده خدای عالم، بنده تکنولوژی نمی شود و امیدش به تکنولوژیِ صرف، معطوف نمی گردد هرچند از آن به غایت، بهره می گیرد؛

" الدواء  عندنا و الشفاء  عند الله"


دَوَاؤُكَ فِیكَ وَ مَا تَشْعُر
وَ دَاؤُكَ مِنْكَ وَ مَا تَنْظُر
وَ تَحْسَبُ أَنَّكَ‏ جِرْمٌ‏ صَغِیر
وَ فِیكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَر

وَ أَنْتَ الْكِتَابُ الْمُبِینُ الَّذِی
بِأَحْرُفِهِ یَظْهَرُ الْمُضْمَر

دوای تو در تو هست و نمی دانی؛ درد تو در تو هست و نمی بینی؛ و گمان می کنی جرم کوچکی هستی در حالی که در تو عالم اکبر است؛ و تو کتاب آشکاری هستی که با حروفش، پنهان ها را روشن می سازی... .

{اشعار بالا منتسب به حضرت امیرالمومنین علی (ع) است.}

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 اسفند 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

مهر همه همراهانی که  "راه" آن ها را به من رساند، در قلبم هست. خاصه آنان که با من و "راه" صادق تر بوده اند.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 20 اسفند 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

خدا نه تاس می ریزد و نه زیر بار بازیِ شکست، می رود.

#کرونا تصادفی نیست چه خاستگاهش انسانی باشد چه غیر انسانی؛ چرا که تصادف برای ما که جاهل از نظم عالمیم معنا دارد. نه خدا تاس می ریزد و نه تصادف برای خدای عالم معنا دارد.
از سمتی اگر کرونا انسان ساز و آزمایشگاه ساز، با کلی توطئه و دشمنی هم باشد بدانیم که مشیت الهی طوری ست که حضرت حق(تبارک و تعالی) زیر بار بازی شکست نمی رود! و سرانجام این ماجرا، حتما "شکست" نیست و بشریت، مترقی تر می شود.
به دید خانمْ عقیله بنی هاشم(سلام الله علیها)، همه ی ماجرا همان "جمال الهی" ست... .
 

#کرونا_را_شکست_میدهیم

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 19 اسفند 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

سلام
حالت خوب است؟ جویای احوالت در خلوت هایم هستم و دعاگویت. امیدوارم هرحالی که هستی حالت شبیه این روزهای من نباشد... .
چه حسی داری این اتفاق های عجیب و غریب را می بینی؟ باورت می شود دارد بهار می شود؟ باورت می شود مهمان و صاحب خانه دارد می آید؟
اما من شده ام شبیه همان بلبل خاموش:
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم...
اصلا بی خیال! ابله است کسی که دنیا را جدی بگیرد و گمان کند زندگی می تواند بی سختی و مشکل باشد!
بیا با هم بلند بلند تبسم کنیم و چشم هایمان را با مهر به هم خیره؛ بیا به عقل وقلب مان تشر بزنیم که عاقلانه و عاشقانه برای بهار، بساطی جور کنیم. بیا به بلندترین افق های مشترک، فکر کنیم و لذت ببریم... .
یادت باشد چه من و تو باشیم چه نباشیم، چه حالمان بهاری باشد چه نباشد، چه سخت بگیریم چه نگیریم، بهار می آید. 
باورم هست من و تو در آن عصر بهاری، عاقل تر و عاشق تریم.

للحق 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 16 اسفند 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

موسسه خلوت بود؛ تا مربی ام بیاید، توی سالن انتظار روی صندلی چرمی بزرگی لم دادم؛ آن قدر خسته بودم که وقتی چشم روی هم بگذارم سریع خوابم ببرد. اما ترجیح دادم با چشمان بسته اولش کمی ذکر بگویم؛ چند "سبحان یا نازی" نگفته بودم که صدای سه تاری از یکی از اتاق ها بیرون آمد؛ ذکرم را قطع کردم و همه وجودم گوش شد. نمی دانستم این چه صدایی است و چه کسی دارد این زخمه ها را می زند؟ انگاری کسی بر روی ابرها نشسته باشد و بخواهد برای اهل زمین از معنا سخن بگوید؛ انگار از شرق تا غرب عالم را تار کشیده باشند و او با غمزه، چنان لطیف بر این تارها برقصد که بخواهد هستی را هوای تازه ای ببخشد. انگار این موسیقی را در خواب یا خیالی دور شنیده باشم چنان قلبم را زیر و رو می کرد که همه گذشته و آینده ام را به هم وصل می کرد. زیر لب با ردیفی که می زد ذکر گرفتم و بی اختیار از دو گوشه چشمم اشک جاری شده بود؛ گمان می کردم همه عالم همین حال من را دارند و دارند با من اشک می ریزند.

صدا که قطع شد ناخودآگاه چشمانم را باز کردم و به سمت اتاق خیز برداشتم؛ کسی نوازنده را تشویق می کرد؛ تا خواستم در اتاق را باز کنم صدای دختری را شنیدم؛ دستم روی دستگیره در خشک شد. آن دختر با هیجان تمام می گفت عالی بود فوزیه! آن جا اولین باری بود که اسم فوزیه را می شنیدم.

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 15 اسفند 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

خدایا مادامی که ما درگیر خودمان باشیم چگونه می توانیم دردهای دیگران را دردِ اول خودمان بدانیم؟
خدایا از خودم بی زارم که نمی توانم این شب ها سر به سجده بگزارم و های های اشک بریزم برای مظلومیت مسلمانان هند. خدایا از خودم بی زارم که قلبم از این ماجرا آتش نگرفته است تا شعله هایش پرتو نوری را درین ظلمات شب گونه بشریت، روشن کند. خدایا از خودم بی زارم که فکرِ اول خلوت هایم هنوز خودم است.
خدایا از خودم بی زارم که قلبم با قلب ولی ام فاصله ها دارد. خدایا از خودم بی زارم که بازی های بچگانه قلبم تمامی ندارد. خدایا از خودم بی زارم که مهربانی و محبت را اشتباهی فهمیده ام. خدایا از خودم بی زارم که هنوز بر سر هیچ، گیج ترینم.
خدایا از خودم بی زارم بی زارم بی زارم ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 66 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو