للباقی
 ما نه بچه های "بالا"هستیم. نه بچه های "چپ" و نه بچه های "راست". اجالتا تا کسی پایین را نگرفته ما بچه های جنبش دانشجویی"پایین" ایم!
 للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 16 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 یاد و خاطره همه حق خواهان و ظلم ستیزان تاریخ را به بهانه روز بزرگ و حماسه ساز 16 آذر سال 32 گرامی می داریم. روزی که سند شرف و غیرت جنبش دانشجویی علیه همه ظلمت های استبداد و استعمار و وابستگی است و هر دانشجوی ایرانی بر خود می بالد که آرمان خواهی امروزش محصول ریختن خون هایی ست که برای آزادی و آزادگی ریخته شده است. جنبش دانشجویی در تاریخ پر فراز و نشیبش اثبات کرده است که اگر ایمان و اندیشه گرد هم آیند و با اکسیر آرمان خواهی و عدالت خواهی همراه شود، حماسه هایی پدید می آورد که تجلی تاثیرگذاریش، ماندگار و جاوید خواهد بود. نمونه هایی از حماسه های بی بدیل جریان دانشجویی را می توان در جریان تحقق انقلاب و در ادامه، انقلاب دوم یعنی تسخیر لانه جاسوسی و در دفاع مقدس دنبال کرد. بعد از این برهه های حساس نیز جریان دانشجویی در بزنگاه های مهم، از انقلاب و هویت اسلامی و منافع ملی به شایستگی دفاع کرده است. در کنار همه نقاط قوت این جنبش، نقاط سیاهی نیز وجود دارد که تجربه های گران بهایی را به همراه داشته است. هر گاه جریان دانشجویی به جای استقلال، به وابستگی روی آورده صدمات جدی را متحمل شده است. وابستگی فکری و هویتی، وابستگی حزبی و جناحی نه تنها به قوت اثرگذاری جریان دانشجویی کمک نمی کند بلکه او را از حقیقت وجودی خود دور می سازد و بیم آن می رود که در ادامه عقیمش نماید. دانشجو علاوه بر جنبه مهم و اصلی خویش که همان علم آموزی و حرکت به سمت توسعه آن ست می بایست در یک فضای منطقی و عقلانی در جنبه های مختلف سیاسی فرهنگی اجتماعی رشد فکری نماید و آماده اثرگذاری شود؛ این چنین ست که دانشجوی مومن متعهد انقلابی می تواند به پیشبرد اهداف انقلاب کمک نماید. عده ای دانشجو را برای روان سازی اهداف حزبی و جریانی می خواهند، عده ای توقع جنجال و آشوب دارند، عده ای توقع امنیتی و عده ای توقع انتظامی. حال آنکه دانشجوی تراز انقلاب اسلامی در اسارت هیچ یک از این دام های بیرون از دانشگاه نمی رود و در نهایت استقلال و آزادگی، هوشمندانه  اندیشه ورزی می کند و برای تفکر انقلابی و متعالی بخش خویش حاضر به هر گونه فداکاری در هر میدانی خواهد بود.
متاسفانه چند سالی ست که تشکل های دانشجویی دولت ساز، با حمایت جریان سیاسی خاص در دانشگاه ها قارچ گونه در حال رشد هستند. این وصله های نامیمون و بی ثبات، به عمق جریان دانشجویی نه تنها کمکی نمی کند بلکه اثرگذاری واقعیش را خدشه دار می کند و لکه ننگی در تاریخ پر افتخار جنبش دانشجویی می شود.
انجمن های اسلامی به عنوان باسابقه ترین سنگر دانشجویان مسلمان، بر خود فرض و لازم می دانند که ضمن ایفای رسالت های اصلی خویش، نسبت به اتفاقات دانشگاهی، شهری و استانی، ملی و بین المللی دارای موضع باشند و افکار عمومی جامعه خود را با آگاه سازی لازم، روشن سازند زیرا که هیچ گاه بین مردم و این تشکل های انقلابی فاصله و حایلی نیست.
للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 16 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
آدم باید مثل آن حیوان نجیب کار کند! دقیقا مثل من و این چند روز. خدا را شکر. اما وقتش رسیده به خریت هایم بپردازم! هر روز -بلانسبت شما- خر تر از دیروز! قربان شما
للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 16 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 دیروز صبح تا نماز مغرب و عشاء، فقط زمان نماز و نهارم خالی بود و باقیش همه مشغول هماهنگی برنامه های انجمن بودم. بعد نماز هم رفتم جلسه ای دیگر برای کارهای انجمن. هماهنگی بعضی کارها سخت می شود و درهم. اما باید دل را راحت کرد. دیشب بعد از جلسه رفتیم مراسم. با آنکه چندین موضوع پیش آمده از چند جهت مرا اذیت می کرد اما روضه باز به داد رسید و کمی سبک شدم. درست مثل زمان هایی که در حرم راه می روی و فکر میکنی و با امام راحت حرف می زنی و درد دل ها را می گویی. خیلی وقت ها که خدمت حضرت رضا (ع) مشرف می شوم با خودم می گویم چگونه من زمان های دیگر می توانستم زندگی کنم؟ واقعا دیروز چه طور نفس می کشیدم و فردا چگونه نفس می کشم؟ نفسم بالا می آید؟ بس که دل، آرام است پیش این بزرگواران وجه الله. حقیقتا دل تنگ صحن و سرا و وجود امام رئوف هستم. حالا که توفیق نیست الان در آن بهشت باشم، می خواهم بروم خدمت برادر بزرگوارشان.
 شکر که دست مان خالی نیست.
 امشب شب اول ربیع، شب مبارکی ست.
 للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 10 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی

 امروز صبح که از خواب بیدار شدم خدا را شکر کردم که خواب اساسا موجود است!! دیشب باید دست نوشته ای می نوشتم؛ چه قدر بد خط و بی حال نوشتم درست مثل حال دیشبم. اما دیشب، با همه دور بودن هایش! شبی ماندگار بود برایم. برگ کاملا زرینی در دفتر زندگیم که ای مگس حضرت سیمرغ نه جولنگه توست دیوانه!
 امروز دو سه ساعت اول صبح کاملا در خودم بودم و فکر می کردم. تا سیدحسین زنگ زد و با یک پاس به بغل! حالم را تا حدی عوض کرد. درگیر نذری شده بودم. با مهمان ها کلی صحبت می کردم و مثل همیشه می گفتیم و می خندیدیم اما خودم می فهمیدم که سنگینم! سنگینی ای که روی دل بود و می دانستم منشأش کجاست. شاید تصمیم جدی تر و البته تا حدی شجاعانه امروز رضا، سنگینی را کمتر کرده بود. 
شب رفتم برنامه محفل حبل المتین مان و برنامه را شروع کردیم. الحمدلله که امام کریم، توفیق نوکری را به همین قدر کوچک هم که شده در روز شهادتش نصیبم کرد. سریع گازش را گرفتم به سمت مراسمی که با سیدحسین وعده کرده بودیم. آخرهای مجلس رسیدم اما چه قدر به دلم نشست آن جایی که میروفون به دست مجلس گفت: خدایا شکرت که ما را باز در جمع خوبانت راه دادی. و این آب خنکی بود بر آتش این چند روزم. بعدش توفیق شد با دکتر مخلص و دوست داشتنی و اهل دلمان صحبت کنیم. او حواله شده بود تا مرا نجات دهد از این حیرانی و دورشدن های این چند روز. چه قدر خوب و دلنشین جواب سوالاتم را داد. بعدش سیدحسین چه مستانه سخن می گفت و با چشمانی پر اشک چه حالی را منتقل می کرد. 

تو مپندار که مجنون، سر خود مجنون گشت
 ز سمک تا به سهایش کشش لیلی برد 

من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم
 او که می رفت مرا هم به دل دریا برد 

خسی بی سر و پا؛ 8آذر؛ 28 صفر

 للحق


ارسال در تاریخ دوشنبه 8 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 امشب شب 28 صفر ست. و 28 صفر برای خانواده ما گره خورده با عهدی چندین ساله؛ سفره نذری مرحوم بابابزرگ. آن پیرمرد الهی و دوست داشتنی که ته صفا و صمیمیت و مهربانی بود. آخ که چه قدر دلتنگ خنده هایش هستم؛ دلتنگ بوسه های پدرانه اش؛ دلتنگ آن که دستم را بگذارم در دستش و با دستانش بازی کنم و او از قدیم بگوید و کیف کنیم و بخندیم؛ دلتنگ با هم رفتن به شاهچراغ؛ دلتنگ با هم بودن در شب های قدر؛ دلتنگ آن که رختخوابم را کنارش پهن کنم و جانماز را بالای سرش بگذارم؛ دلتنگ "اوی قربون ای کر" گفتن هایش. دلتنگ آوردن آب برای خوردن قرص هایش. دلتنگ آن که صبح حوالی ساعت ده صدای زنگ خانه مان بخورد و بپرسم"کیه" و پیرمردی با صدای خش دار بگوید " وا کن بابا". دلتنگ فال گرفتن و استخاره گرفتن با تسبیحش. دلتنگ شنیدن اشعاری از فائز دشتستانی. دلتنگ آن که وقتی دلم حسابی گرفت بروم خانه شان و شب را آن جا باشم. دلتنگ دیدن آدمی هستم که نمونه اش مثل جواهر نایاب ست.

بعدالتحریر: یادداشت سفره 28 صفر

 للحق


ارسال در تاریخ یکشنبه 7 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 عده زیادی او را فرمانده می دانند عده ای هم دیکتاتور. عده زیادی او را منجی انقلابی می خوانند عده ای هم انزوا کننده افراطی. هرچه بود با این که مکتبش به موزه رفت، اما خودش به موزه نمی رود! و این ویژگی مردان مبارز صادق ست که ریشه همه شان یکی ست.
 للحق


ارسال در تاریخ شنبه 6 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
حیرانی وصف همه کسانی ست که در بین الحرمین دنبال گمشته شان می گردند. اساسا کثرت، حیرت می آورد وگرنه در وحدت هیچ حیرانی نیست. فرقی هم نمی کند رقم کثرت چه قدر باشد. حتی می تواند تنها "دو" باشد؛ دو مولا دو یار دو گنبد دو عزیز دو انتخاب دو ... . حیران می شوی و مجنون وار این مسیر رویایی را طی می کنی، گاهی این ضریح را می بینی گاهی آن یکی. گاهی این درد گاهی آن، گاهی این عهد گاهی آن، گاهی این عزم گاهی ... . "موجی سرگشته از خود برگشته تنهای تنها مانده جانی بی تابم چشمی بی خوابم لبریز از رویای تو" چه حال های خوبی داشت این سفر پر برکت. اما وقت رفتن ست. چگونه می شود ماهی از دریا وداع کند و زنده باشد؟ دریا که دریاست حتما ماهی تشنه نیست. اما دل ماهی برای آب می گیرد یقینا ... .
 لطف بزرگواران بر سرم مستدام ست. امید که لایق فیوضات حتمی شان شوم؛ تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ... 
بیرون از کربلاء، در مسیر بازگشت
 3آذر95
 للحق 


ارسال در تاریخ پنجشنبه 4 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 دیشب چشم به ارباب، خواجه را به فال نیک شاهد گرفتم و آمد: گل در بر و می در کف و معشوق به کام ست/سلطان جهانم به چنین روز غلامست حرفی باقی نماند جز محو شدن به ضریح ارباب که خودش هزاران مثنوی ناسروده حکایت دارد. دل رمیده ای دارم که هرچه نصیحتش کرده ام سودی نداشته. چه قدر تشر ش زده ام چه قدر تحریمش کرده ام چه قدر خفیف ش شمرده ام اما آرام نگرفته ست. این روزها ولی قصه اش دلسوختنی ست، آن چموش رمیده ناآرام مثل کودکی شده است که در روز کلی شیطنت کرده و کلی خرابکاری به بار آورده و شب هنگام خسته و کوفته به آغوش مادرش پناه آورده و مظلومانه آرام گرفته است. "تا میخام پا بزارم رو عهدی که بسته دلم توی حرم یکی دستاش رو میزاره دوباره مثل قدیما رو سرم" این جا جایی ست که همه شاعر می شوند حتی بی ذوق و قریحه ترین ها. این جا غزل و مثنوی تحمل بار عشق را ندارند و در عین وزن و قافیه همه می بینند که بلیغ نیستند و کمیت شان لنگ ست. از این افق، دنیا شکل دیگری ست. من تا به حال چگونه می زیسته ام و از فردا چگونه؟!
 تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ...
 کربلاء. عازم زیارت حضرت ارباب
 3آذر 95
 للحق


ارسال در تاریخ پنجشنبه 4 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 هوا سرد ست؛ بیش از آنکه فکرش می کردم و برایش آمادگی داشتم. سردی را کسی می فهمد که تجربه گرم بودن را داشته باشد. و من در همین سرما حال گرمی دارم. آنقدر گرم که فهمیده ام سردی چه کرختی را با خودش میاورد. فی الحال در خود پیچیده ام از سرما تا شاید گرم شوم. دیروز (اربعین) در بین الحرمین غرق در معنی "بأبی أنت و أمی و مالی و اهلی " شده بودم. همه ی همه ی دارایی هایم برای تو. برای وجودی بالاتر از زن و بچه، اموال، مدرک و جایگاه و مقام، بالاتر از برادر و خواهر و حتی بالاتر از پدر و مادر. و آنان که دل داده اند و راه بلد عاشقی هستند خوب می دانند که این شعار صرفا سیاسی جهت اجتماع تاکتیکی امام و مأموم نیست بلکه رازی ست به پهنه وسیع دلباختگی. به دیدار کسی آمده ام که در عالم به خوبی و نزدیکی او سراغ ندارم. کجا بهتر از این جا؟ من دست خالی ام اما حضرت کریم ... .
 تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ...
 کربلاء، عازم زیارت حضرت ساقی
 2آذر 95
 للحق


ارسال در تاریخ پنجشنبه 4 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 وقت رفتن است. وقت گذر کردن از همه آسایش و سختی های عادی روزمرگی ها، وقت نگاه کردن به جاده و فرداهاست و فراموش کردن دیروزهای مرسوم. حتی باید فراموش کرد قطره اشک روی گونه های مادر را. اضطرار خواهر را، توصیه های مراقبتی و دلسوزانه پدر را، لطف برادر را. همه را باید فراموش کرد. دعوت از فلان شخصیت و نامه برای بهمان چهره را و نقدا بی خیال درخواست های مجوز شد. دیگر به من ربطی ندارد تئوری مدیفاید اوارد برای بال سوپرسونیک. چه اهمیتی دارد فکر به سفرهای بعدی و همسفرانش وقتی این سفر تعیین کننده ترین سفر عمرم خواهد بود. خاموشی عهدی دیرینه من است و رندی پیشه پرافتخارم. چه حال خوبی است که درین سفر همه حرکات و رفتار مرا کسی می بیند که ناز کردن در مقابلش را عمری در آرزوهایم دنبال می کردم. در بین این همه جمعیت او مرا هاشور زده می بیند و می پاید و ناز کردن هایم را با گوشه چشم نظاره می کند. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ... 
در راه مرز
25 آبان 
 للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 25 آبان 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
بزرگان ما فرموده اند که بزرگراه رسیدن به عشق، از مسیر ولایت می گذرد. هر که را از عشق خلعت داده اند/باده از جام ولایت داده اند ... 
گاهی آنقدر کوره راه های زندگی غلط اندازند که جز حیرت و سرگشتگی حاصلی ندارند. تو می مانی و ذهنی مغشوش و قلبی ناآرام و فکر به مسیری پر تلاطم. گاهی همین ها این قدر فشار به آدم می آورند که اگر اهل مقاومت نباشی باید تسلیم اوهام شوی و دست از زندگی شرافت مندانه بکشی. به تعبیر دیگر گدایی کنی! و گدایی در هر حال مذموم ست جز به درگاه ربوبی. به گمانم ولایت انسان را از گدایی می رهاند و من بی آنکه خود بدانم مسیرم به جایی رسید که دیدم جز ولایت هیچ ندارم. عشق مرا به ولایت می رساند یا ولایت مرا به عشق؟! هرچه باشد سفر برای ولایت حال و هوای دیگری دارد. این روزها با تجربه حال های مختلف و رنگارنگ، مهیای سفری هستم که می تواند مبدأ اتفاقات مهمی در زندگیم باشد. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ... 
ر خ
 للحق 


ارسال در تاریخ یکشنبه 23 آبان 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 در کنار همه کارهای زندگی، نیاز است یک تکه باغچه داشته باشی. نیاز هم نیست بزرگ باشد و مفصل، نه. همین که بتوانی حیات را در آن ببینی کافی ست. من هم بی باغچه حالم خوش نیست. درست مثل آن زمان، که در کنار همه روال منظم و خوب زندگی یک چیز را کم می دیدم. نمی دانم چه شد که این باغچه کوچک و زیبا برایم حواله شد. چه قدر خوب و به وقت به دادم رسید. وقتی این تکه باغچه را گرفتم هیچ آبادی نداشت. باغچه ای بی گل و گیاه که فقط خاک داشت و خورشید داشت و البته آب. و اما دیگر هم چیزی کم نداشت! شروع کردم به کاشتن و رسیدگی به آن. روزگاری سراسر صفا و رویش و لطافت. ساعت ها آب دادن و هرس کردن برایم سخت نبود. باغچه ام خار زیاد داشت. خارهایی با عمر چندین ساله که کسی آن ها را از بن نکنده بود. هیچ چیز به اندازه این خارها ظاهر باغچه را خراب نمی کند. خار کندن حوصله می خواهد و اراده که من حسابی مصمم بودم. هر باغچه ای برای خودش قبیله ای دارد. قبیله ای جاندار؛ از سوسک و مورچه گرفته تا پرندگان وابسته به باغچه. باید حسابی هوای این ها را داشت. اگر این ها نباشند دیگر گلی نیست و گیاهی جان در بدن ندارد. از همان ابتدا با قبیله این باغچه رابطه خوبی داشتم و کلی به آن ها می رسیدم. خاصه پرندگانی که با باغچه دیگر انسی پیدا کرده بودند. با من هم انگار اخت پیدا کرده بودند و از حضورم شتابان بال نمی گرفتند. من هم به رویشان لبخند می زدم و تکه نان یا برنجی را برایشان اختصاصی جدا می گذاشتم. در میان پرندگانی که جلد باغچه شده بودند سار ی بود زیبا و پرجنب و جوش. نمی دانستم از اول او چرا تنها هست و کسی از هم نوعش نیست. آنان که سار ها را بشناسند می دانند که خودنمایی می کند و سریع پرواز می کند. اما این سار هم آرام می ماند و هم گاهی چموش. او را هم در کنار پرندگان و قبیله باغچه دوست می دارم. اما به گمانم سری در این سار هست که در دیگر پرندگان و قبیله باغچه نیست. سری که تا همین چند ماه پیش به آن پی نبرده بودم. یک آن به ذهنم رسید و این سار برایم خاص شد و هنوز هم کامل سرش برایم معلوم نشده است. همسایه ها وقتی به باغچه می آیند جور دیگری به این سار نگاه می کنند، من اما از همه این نگاه ها می ترسم. هر لحظه فکر می کنم بی آنکه من بفهمم این سار را شکار می کنند و می اندازند گوشه قفس. و این فکر چه قدر دردآور ست. آدم های این اطراف فقط خود را می بینند و در همه چیز نفع خودشان را. و من سختم هست تصور این که روزی این آدم های منفعت طلب، این سار خو گرفته به باغچه مرا بدزدند و زندانی اش کنند. اما این ها همه فکر ست و خیال. اصلا این سار با این تیزپروازی، راحت اسیر نمی شود.
 من اما راهی سفر هستم. سفری که باغچه و سار را باید برای مدتی رها کنم. سفری که قرارست همه آن چیزهایی که ذهنم را درگیر می کند را رها کنم و بگذارم به امان خدا. حتی همین سار را. این که چه میخورد چه می کند یا چه بر سرش می آید را می خواهم کنار بگذارم و دل به راهی ببندم که اول و آخر تنها مسیر من است. درس و انجمن و خانواده و دوستان و باغچه و حتی همین سار، تنها یک گوشه از زندگی من هستند و گوشه های مهم تر این زندگی قرارست درین سفر فکر شود و اراده شود و با عنایت آنان انتخاب. 
همه آن چه دارم و یا در فکر دارم نثار شما
 دست خالی ترین مسافر این سفر
 21 آبان 95
 للحق 


ارسال در تاریخ جمعه 21 آبان 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
یک دقیقه سکوت برای ملت مظلوم آمریکا! 
شب سالگرد رحلت امام امت، چهارده خرداد 88 را مگر می شود فراموش کرد. مناظره ای تاریخی و ساختار شکن با 50 میلیون مخاطب داخلی و 150 میلیون مخاطب خارجی. بعد از مناظره تماس روی تماس که آقا چه شده، مملکت چه می شود، کی فکرش می کرد و دیدی چی شد و ... . گویی زلزله ای آمده باشد و خلق الله تحلیل گر، همه گیج و ویج! من اما بیش از هر چیزی منتظر بودم ببینم رهبری چه موضعی می گیرد فردا در مراسم رحلت امام. ایشان طبق معمول با پدری طرفین ماجرا را به رعایت اخلاق و انصاف دعوت کردند. گذشت تا آن نماز جمعه تاریخی که تکبیرهایش پایه های محل نماز جمعه در دانشگاه تهران را می لرزاند.""یک طرف به رئیس جمهور قانونی کشور، صریح ترین و خجالت آورترین اهانت ها و تهمت ها را بیان می کرد و با پخش کارنامه های جعلی برای دولت، رئیس جمهور متکی به آرای مردمی را دروغگو، خرافاتی و رمال می نامید و اخلاق و قانون و انصاف را زیر پا می گذاشت و طرف دیگر هم، با اقدامی مشابه، کارنامه درخشان 30 ساله انقلاب را کمرنگ جلوه می داد و شخصیت هایی که عمرشان را در راه نظام صرف کرده اند زیر سوال می برد و اتهاماتی را که در مراجع قانونی اثبات نشده است بیان می کرد."" این صحبت ها آب پاکی بود که روی بدعت های بی اخلاقی ریخته و ترمز طرفداران سینه چاک طرفین گرفته شد تا نشود آن چه امروز در آمریکا می شود! مناظرات انتخاباتی هیلاری و ترامپ یک خلاصه ای از هویت واقعی دولت مردان و حاکمان ینگ دنیا! است. طرفین هرچه خصوصی و زیرخاکی از هم داشتند بی محابا و بدون توجه به نگاه جهانی و ملی و حتی نگرانی از آینده تربیتی بچه هاشان! به روی میز ریختند. میزی که همه گزینه ها رویش بود؛ از تجاوزهای جنسی دونالد و بیل تا فرار مالیاتی و 33 هزار ایمیل پاک شده. از گیر دادن به محل تولد اوباما و سخنان رکیک در رختکن درباره زنان تا نژادپرستی و خشونت های رایج.  البته اگر این مناظره برای شرف آمریکایی ها که ادعای آقایی جهان دارند،  یک آبروریزی آشکار باشد برای ما یک آبروداری بین المللی بود. این که بحث ایران یکی از مهم ترین موضوعات مناظره باشد نشان می دهد که جمهوری اسلامی نقش فعال و موثر در جامعه جهانی دارد و آنانی که دنبال نظم نوین جهانی به نفع خود هستند، ایران را رقیب خطرناک خود می دانند، البته اگر باز عده ای روشنفکرانه نگویند ما توهم توطئه داریم! این که آشکار اعلام می شود که آمریکا 1800 کلاهک هسته ای دارد و نامزد ریاست جمهوری آمریکا راحت می گوید باید از آن استفاده کنیم یک افتضاح و رسوایی جهانی ست. البته اگر باز عده ای نگویند که شما نسبت به آمریکا بدبین اید و کدخدا مهربان ست و مودب! این همه آمار خشونت و جنایت که هیلاری و دونالد اعلام کردند را دیگر واحد مرکزی خبر ایران نگفته که بگویند شما سیاه نمایی می کنید. تازه قبل از مناظره هم هر دو کاندید به دست بوسی نتانیاهو رفته اند تا اسرائیل را از عمق وجود راضی نگه دارند و برای خودشیرینی سبقت بگیرند، این را هم رهبری انقلاب اعلام نکرده است و خود خبرگزاری هاشان گفته اند.
به هر حال تا چند روز دیگر رئیس جمهور ملت آمریکا به عنوان عالی ترین مقام آمریکا مشخص می شود و انسان دلش برای این ملت مظلوم می سوزد که اولا مجبورند بین این دو یک نفر را انتخاب کنند و کشوری با این همه ظرفیت را در اختیارش قرار دهند ثانیا طبق آمار، مردم آمریکا متأسفانه چندان مطلع و با آگاهی سیاسی نیستند و اگر یک درصد سرمایه دار، برای نود و نه درصد دیگر تصمیم سازی اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی کنند، کک خیلی هاشان هم نمی گزد. یک دقیقه سکوت برای ملت مظلوم آمریکا!
للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 19 آبان 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
ساعت یازده شب ست و تازه رسیده ام خانه. چند خطی را دلم گفت بنویس اطاعت کردم. اما به گمانم جوری بخواهم بنویسم که دلم رسما گاوگیجه بگیرد! گفته بودم که بیچاره دل! حق با آن اهل دل بود که تذکرم داد صومعه جای همت نیست. من این نکته را سال هاست که می دانم و خدا می داند چند ده بار برای خودم نوشته ام و در ذهن مرورش کرده ام. اما در بزنگاه می بینم کمیتم لنگ ست و با دیدن زاغ و زغنی به فکر همت افتاده ام. همتی که عرض می برد و زحمت بی حاصل می آورد و از همه این ها مهم تر رسم مردانگی و عهد نیست. اما جوانی ست و گاهی از دست آدم خارج می شود و امان از جوانی! زاغ و زغن ها هرچه باشند و هرچه کنند و هرچه! برای من علی السویه هست و تا او چه طرحی ریزد... . امشب در کافه ای مجالی بود برای نوشتن دل نوشته ای کوچک و نصب کردنش. من جمله ای بلد نیستم جز این ذکر لب هایم"مگر نازی من کم نازنین ست...". اما به خاطر تعصب و غیرتم ننوشتم و به جایش ذکر خواجه را نوشتم: قصه العشق لأنفصام لها ... تا او هست عشق هست و تا عشق هست زندگی جاری ست. 
للحق 


ارسال در تاریخ یکشنبه 16 آبان 1395 توسط محمد طاهری
(تعداد کل صفحات:19)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان