چهارشنبه 13 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

من ترجمه "اشک و ناله بر حسین(ع) " را در مبارزه دائم با ظلم و ظالم و بی عدالتی می دانم؛ و لازمه این مبارزه "قدرتمند شدن" ست؛ و کدام مکتب جز اسلام تو را چنین به قدرتمند شدن دعوت می کند؟!

بعدالتحریر: امشب، پیش از هیئت صحنه ای دیدم که حسابی حالم را خراب کرد؛ به گمانم تا بمیرم رسوب این ناراحتی از دیدن آن مظلوم در دلم بماند. شاید نقطه عطفی در زندگیم باشد برای یک تصمیم. 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 13 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

همه ذکر مصیبت های کربلا یک طرف، این که می دانی زمان بر عاشورا مانده ست و ممکن ست تو نیز ولی خدا را تنها بگذاری یک طرف... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 10 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

لذت و درک از "معنا" را در "حضور" می فهمم.
و "حضور" را در "توجه".
با توجه وضو می گیرم و رخت سیاه می پوشم. در بزمِ هیئت حاضر می شوم. دست بر سینه می گذارم و با اجازه وارد می شوم و زیر لب به همه خوبان تاریخ، سلام می دهم؛ دیده ایم ورودی مجلس های عزا، صاحبان مجلس دست بر سینه می گذارند؛ حتم دارم صاحبان این مجلس، اولیاء الله اند. دست بر سینه سلام می دهم.
در گوشه ای از محفل می نشینم و در آن تاریکی، غرق در فکر می شوم. با خودم مرور می کنم همه داستان های عاشقانه را!
می بینم گاهی معشوق از عاشق، بذل توجه می خواهد؛ همین که یک دل سیر به او نگاه کند.
 می بینم گاهی معشوق از عاشق ابراز محبت می خواهد؛ همین که نجوایی دلبرانه کند.
گاهی یک حرکت خالصانه می خواهد؛ گاهی یک انقطاع می خواهد.
بیشتر فکر می کنم؛ گاهی یک مبارزه می خواهد؛ گاهی جان می خواهد؛ گاهی خون می خواهد؛ گاهی سر می خواهد؛ گاهی جوان و برادر و نوزاد می خواهد؛ گاهی گوشواره و انگشتر می خواهد؛ گاهی اسارت و معجر ... .
می بینم معشوق از عاشق چه ها که نمی خواهد!
می بینم در هیئت که می آیم هم باید بخندم، هم گریه کنم، هم فکر کنم، هم مشق کنم و هم بسوزم که داستان همان داستان عاشقی ست که:

" عاشقی برای معشوقش سنگ تمام گذاشت
معشوقش هم خندید و هم غیرتی شد
و شورشی در عالم به پا کرد
که هرگز خاموش نخواهد شد ..."

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 8 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

سیلِ شیراز، محله سعدی را بر سر زبان ها آورد؛ دو سه روز بعد سیل، یکی از معضلات آن جا شده بود تعداد زیاد نیروی انسانی جهادی! سیل سعدی به همت مردم، خوب جمع شد انصافاً. اما محله سعدی با حدود صدهزار نفر جمعیت به عنوان یکی از بزرگ ترین مناطق حاشیه نشین کشور، دچار مشکلات عدیده ای است؛ مشکلاتی عظیم تر و خانمان سوز از سیل.

برای سعدی اعتیاد دارد به یک موضوع عمومی تبدیل می شود؛ یک موضوع عمومی برای خانواده ها، برای همسایه ها، برای مدرسه ها؛ به راحتی مواد مخدر خرید و فروش می شود و زندگی ها راحت تر دود می شود؛ شاید باورش سخت باشد برای محله ای با صدهزار نفر جمعیت، یک کلانتری هم وجود ندارد!

خانواده های کمی نیستند که با داشتن چند معلول، فقط با یارانه ارتزاق می کنند؛ خیلی هایشان هم زیر نظر کمیته امداد و مراکز خیریه اند؛ بیکاری و بد سرپرستی و فقر فرهنگی و ... هم که غوغا می کند.

در و دیوار این محله مرده است و دریغ از یک رنگ آمیزی ساده! تنها پارک محله‌ایشان هم به بهانه کمبود آب، نه چمن دارد و نه به درخت هایش رسیده اند؛ البته که آب هم سهمیه بالانشین ها ست!

اما سعدی، آدم با استعداد زیاد دارد؛ آخرینش همین محمد زارع که در #عصر_جدید درخشید و کلی استعداد دیگر که با یک پرس و جوی ساده می توانی در هر زمینه چند تایش را پیدا کنی البته به شرط آن که معتاد نشده باشند!  

بچه های مومن و انقلابی سعدی اما حسابی پای کار اند؛ دندان طمع از هرچه سیستم فشلِ دولتی ست، کنده اند و خودشان خودجوش تک تک خانواده ها را شناسایی کرده اند و با بانک اطلاعاتی خوبی که به دست آورده اند، کارهای مختلفی می کنند. خودشان با پول شخصی، کارگاه های کارآفرینی راه انداخته اند و تا جایی که توان دارند پای کار محرومیت محله شان هستند.

اما حقاً نامردی ست که سیستم دولتی با این همه بودجه، در محله توریستی سعدی-که به خاطر آرامگاه شیخ اجل شهره جهانی دارد- به این بچه های انقلابی و پای کار و مخلص، حتی یک غرفه در آرامگاه ندهد که این بچه ها محصول کار و استعدادشان را بروز بدهند! حقاً بی عرضگی ست که شهرداری دوازده دهانه مغازه اش را بی جهت رها کند و به این بچه ها اجاره ندهد و محل جولان معتادها بشود!

کاش سعدی یک روحانی دلسوزِ متنفذ داشت که می توانست فریاد بزند و فریادش شنیده بشود. آن آقایان سیاسی که ما کلی اسم شان را از سعدی شنیده بودیم هم نتیجه کارشان امروز در محله کاملاً مشهود است و خدا از آنان به احسن وجه قبول نماید!

ظاهراً مریم دی جی‌ای هست در گود گلکنان سعدی، که شب ها هم در همان گود می خوابد؛ می گویند وقتی شیشه می زند آن چنان حرف های عمیق و خاصی می زند که بسیار شنیدنی است و شبیه‌ش را جایی پیدا نمی کنید! ظاهراً همان حوالی پیرزنی ست دعانویس که دعاهایش رد خور ندارد!! و مشتری های خارج استانی دارد! ظاهراً پیرمردی ست کف بین! که دوره کف بینی‌ش را هند گذرانده است!

 

به قول خودشان: لوطی گری! کاش یک شب ما و برخی از مسئولین برویم پیش همین پیرمردِ کف بین و آن پیرزن دعانویس و بنشینیم پای صحبت همین مریم دی جی! که شاید فهمیدیم بعد از چهل سال از انقلاب مستضعفین، چرا هنوز وضع برخی جاها مثل سعدی این قدر خراب ست و برخی از مسئولین ما راحت می خوابند و برخی راحت می خورند ... .

 

#محله_سعدی

#میثاق

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

دفتر دیگری نیز تمام شد به عمر نه ماه؛ این دفتر هم پر شد از فراز و نشیب ها؛ عهدها و عزم ها؛ نجواها و دل نوشته ها ... . 
در میان یکی از همین دفترها، دفتر زندگی من هم بسته می شود؛ آن وقت در چه حالی هستم؟ چگونه می روم؟ 

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 6 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

به گمانم این شعر حضرت مولوی، می تواند تراز کننده ای برای 'وجود' باشد: " هرچیز که در جستن آنی، آنی ..."
آدمی باید دائما مراقبه کند که در روز و شب به دنبال چیست که وجودش همان ست؛ چیزهایی که به آن فکر می کند؛ کارهایی که انجام می دهد؛ نیت هایی که دارد ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

"وظیفه ام چیست؟!"
این یکی از سوال های بزرگی ست که سال های سال ذهن مرا به خود مشغول کرده است و حتی گاهی برایم تشویش درست کرده است. این که چه بخوانم، مهندسی بخوانم یا علوم انسانی، دانشگاه یا حوزه، صنعت یا دانشگاه، دانش بنیان یا دولتی، چه کاره شوم، الان اولویت با چه کاری ست، کار اقتصادی تا چه اندازه، کار تشکیلاتی به چه وسعت، بین الملل و آزاداندیشی یا مطالبه گری، امر جهادی چیست، نوشتن یا ننوشتن، خواستن یا نخواستن و خیلی چیزهای دیگر. 
گاهی با کلی امید رفته ام پیش متخصصانی که جواب نهایی را به من بدهند و نجاتم بدهند! اما نه به جواب نهایی رسیدم و نه نجات پیدا کردم!
بعد از گذشت همه این سال ها به این نتیجه رسیده ام که این سوال را باید همیشه از خودم بپرسم؛ نباید در جوابی که در برهه ای به آن رسیده ام متوقف شوم؛ اصل حرکت و رشد در داشتن همین سوال و فکر کردن و حیرت در آن ست؛ اما نباید هیچ وقت این سوال برایم تشویش درست کند اما حیرت چرا. که حیرت، امر الهی ست و تشویش امر شیطانی.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اکفِنِی مَا یشْغَلُنِی الِاهْتِمَامُ بِهِ، وَ اسْتَعْمِلْنِی بِمَا تَسْأَلُنِی غَداً عَنْهُ، وَ اسْتَفْرِغْ أَیامِی فِیمَا خَلَقْتَنِی لَه
بارخدایا بر محمد و آلش درود فرست، و گره هر کاری که فکرش مرا به خود مشغول داشته بگشای، و مرا در کاری قرار ده که فردا مرا از آن بازپرسی می‌کنی و روزگارم را در آنچه از پی آنم آفریده‌ای مصروف دار.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 4 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

گِله از یار زیبا نیست
اما زیباتر از بی کلامی ست ... .


""سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمیکنی
جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمیکنی
زخم دگر بزن به دل مرحم اگر نمی نهی
درد دگر بده اگـــــــر خسته دوا نمیکنی""


للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 3 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

محمدحافظ آن طرف ریسه های چراغ را گرفته بود و من این طرفش را. با دقت لامپ ها را از گره هایش باز می کردم. بچه مچه ها هم این طرف و آن طرف می دویدند و شلوغ می کردند؛ چند باری طرف ما دویدند و ما جیغ کشیدیم نشکند! رفقای دیگر، هر کدامشان کاری می کردند؛ خانم هایشان هم طبقه بالای خانه، نقل و شکلات بسته بندی می کردند.

به محمدحافظ می گویم کدام رنگ از این چراغ ها را انتخاب می کنی؟ ابرو بالا می اندازد و می گوید ما از اول قرمز بودیم. قرمز مالِ او می شود و من هم می گویم آبی؛ با آن که صنمی با تیمش ندارم.

معمولاً ریسه ها را که نصب می کنی چند لامپی می ترکد! به محمدحافظ می گویم اگر لامپ قرمز ‌ی ترکید یک خبر خوب به تو می رسد و اگر لامپ آبی‌ای ترکید یک خبر خوب به من!! می زند زیر خنده!

-         مثل این پیرزن ها حرف می زنی؛ اهل خرافات نبودی!

-         خرافه جایی هست که فال بد بزنی؛ من دارم فال خوب می زنم!

محمدحافظ خطی به ابرویش می اندازد، چهره اش در هم می شود؛ اولش گمان می کنم به خاطر حرف های من بوده اما انگار به جایی پشت سر من خیره شده بود. می پرسم خوبی؟ جوابی نمی دهد. به پشت سرم که نگاه می کنم، فقط گوشه چادر سیاهی را می بینم که رد می شود و می رود طبقه بالا.

 همان طور که باز مشغول باز کردن لامپ های رنگی می شوم به او می گویم:

-         نور لامپ، یک رنگِ ثابت هست. ولی تو میتونی هر رنگی که دلت میخواد به اون نور بدی. نشون میده نور اصالت داره نه رنگ.

منتظر می مانم تا چیزی بگوید؛ اما سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت. ادامه می دهم:

-         زندگی هم شاید همین طور باشه و بشه با رنگ ...

وسط حرفم می آید و آرام و شمرده می پرسد:

-         نور، شاید زندگی باشه و بشه به رنگ های مختلفی درآوردش. ولی مرگ چی؟

به سوالش فکر می کنم. به جوابی که بتوانم حالش را بهتر کنم نمی رسم. پیش خودم عصبانی می شوم که او همه چیز را از زاویه مرگ می بیند. حقیقتش شاید خسته شده بودم. با تندی ریسه ها را کنار هم می گذارم و به چشمانش خیره می شوم:

-         آدمی که عینک قرمز بزنه به چشماش، همه عالم رو قرمز میبینه؛ در حالی که واقعیت، قرمز نیست. مشکل تو اینه که عینک مرگ زدی به چشمات.

بلند می شوم و همون طور که از او دور می شوم و ریسه ها را می برم گفتم:

-         و همه عالم رو از پنجره مرگ می بینی. بس کن دیگه.

ریسه ها را به کمک بچه ها نصب می کنیم و بعدش می روم سراغ بچه هایی که میوه می شستند. کمک شان میوه ها را می شستیم و در سبد می گذاشتیم. مشغول صحبت بودیم که صدای همهمه ای بلند می شوم. دست از شستن کشیدیم؛ صدای همهمه بیشتر شد و بچه ها مرتب من را صدا می زدند. نمی دانم چه طور دویدم و خودم را رساندم. یک آن زیر دلم خالی شد و همه بدنم سرد شد. محمدحافظ بود که او را درازکش خوابانده بودند روی زمین. داد زدم چی شده؟ یکی از بچه ها گفت گوسفندی را برای قربانی آوردند، حافظ نزدیک آمد و داشت نگاهش می کرد که یک باره غش کرد!

صدای گریه زنی را می شنیدم اما چون دور و برمان شلوغ شده بود آن زن را نمی دیدم. یکی از رفقا که پزشک بود نبضش را گرفت و پلکش را بالا زد و گفت چیزی نیست و یحتمل کمی ترسیده؛ کمی آب قند بدهید حالش جا می آید. سر محمدحافظ را روی زانو گذاشتم و صدایش کردم؛ به هوش آمده بود و چیزی می گفت که نمی فهمیدم؛ گوشم را نزدیک دهانش بردم: فــــــ......ا....زِ

دختر خانمی چادری جمعیت را شکافت و آب قند را به من داد. چشمانش پر اشک بود. ظاهرش خیلی برایم آشنا بود. سر محمدحافظ را بالا آوردم و لیوان را روی لبانش گذاشتم و کمی خورد. حالش بهتر شده بود. بچه ها صلواتی فرستادند و خواستند که همه بروند مشغول کارشان بشوند، به خیر گذشته بود.  

او را بغل کردم و بردم روی تختی که کنار دیوار روبه روی حوض بود گذاشتم. الحمدلله حالش بهتر شده بود اما به سرفه افتاده بود. همان دختر چادری از دور همچنان نگاه به محمدحافظ می کرد. بیشتر دقت کردم؛ یادم آمد. او همان کسی بود که با محبوبه به جلسات مغان می آمد. سرم را پایین انداختم؛ یاد جلسه ای افتادم که بعدش حسابی بد و بیراه نثار حبیب کردم! حس خوبی از یادآوری محبوبه نداشتم اما از یاد حبیب چرا. سرفه محمدحافظ قطع شده بود؛ حالش را پرسیدم گفت خوب ست. گفتم حسابی ما را ترساندی ها! به یاد حبیب، پیشانی ‌ش را بوسیدم. لامپ قرمز‌ ی کمی آن طرف‌تر ترکید ... .

 

للحق    





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

کم حجم اما شیرین؛ درباره میرزا یوسف خان مستوفی؛ "این آدم با خیلی های دیگر فرق دارد. آدم محجوب، باسواد و عاشق پیشه ای که حاضر است جان خودش را برای آزادی مردم و رفاه آن ها فدا کند. بعد یک مرتبه آن قدر تغییر می کند که در کرکانرود در حال مستی، دستور می دهد زبان هفت نفر را فقط به جرم آنکه از مشروطیت اسم برده اند از حلق شان بیرون بکشند."

میرزا یوسف خان، نویسنده‌ی رساله عشقیه در ایام شباب، که روزگاری گمان می کرده میرزا تقی خان ثانی می شود و ایران به دست او روی سعادت و ترقی را می بیند تحت تأثیر دوست گرمابه و گلستانش محمدعلی فروغی ذکاءالملک و استادِ ممحض در غرب‌ش میرزا ملکم خان ناظم الدوله، به لژ فراماسونری می پیوندد و مسیر زندگیش تغییر پیدا می کند. به دار کشیده شدن شیخ فضل الله را از نزدیک می بیند و دیگر آواره می شود و نشانی از او پیدا نمی شود... .

استاد فلسفه اش در جوانی از او می پرسد فقر مقدم است یا جهل؟! و در جایی دیگر همان استاد می گوید: "مردم گرسنه را که با هر شیوع وبا و آبله چون حشرات الارض دسته دسته جان می دهند، فلسفه به هیچ کار نمی آید. کاش نانوا بودم و در سیر کردن شکم این خلق سهمی داشتم."

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

یکی از آفات برخی دوستان اهل فکر و مطالعه ما (با هر نوع نگاه فکری) توهم خودحق پنداری ست؛ این توهم را هم می شود یک جورایی ندید گرفت! اما عده ای شان هستند که حقاً معتقد اند فرهیخته ترین و فهیم ترین و در عین حال دقیق ترین آدم های موجود اند و اگر موفقیتی بناست اتفاق بیافتد باید از ناحیه مقولات مورد مطالعه آنان باشد !!! و اگر نشد بنا می کنند به نظریه پردازی های محیرالعقول! رسما خیلی جاها رگه های حسادت، عجیب واضح ست که معصوم ما فرمود: "آفت العلماء الحسد ..." 
عصر جدید، حقاً برنامه موفقی بود؛ یک کار تمیز فرهنگی با جریان سازی قوی؛ بسیار المان های فرهنگی مغفول مانده مان را احیا کرد، مفهوم استعداد را بازتعریف کرد، به وجهه و اعتبار و اعتماد به صدا و سیما افزود، پویش های عظیم مردمی برای حل مشکلات را به راه انداخت و خیلی کارهای دیگر ... .
در حالی دوستان اهل نظر که گمان می کنند جامعه سازی و تمدن سازی با غرق شدن در اوراق کتاب های قطور ممکن ست، عصر جدید را محصول پست مدرنیسم و نئولیبرالیسم و صنعت سلبریتیسم و ... می دانند، که یک جوان خوش فکر و با انگیزه یک تنه به جای هزارها نهاد فرهنگی و فکری کشور با جمع بودجه ای میلیاردها تومانی،     دارد جریان سازی فکری و فرهنگی می کند. 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 29 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

حاضران تاریخ به غایبان تاریخ خواهند رساند:
که فرزندانی از نسل حیدر کرار، اسدالله الغالب، امیرالمومنین علی(ع)؛ "اول مظلوم عالم" با ولایت عهد کرده اند که طنین توحید و الله اکبر را در عالم طنین انداز کنند.
فطرت پاک جهان، از پسِ سیاهی های امروز عالم، تشنه شنیدن ندای "اشهد ان علی ولی الله" در مأذنه هاست... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 27 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی


اشاره: این یادداشت به تاریخ 22 دی ماه سال 1393 همین وبلاگ ست. 



گاهی اندک ناملایمتی کافی است تا تو را در اغمای "قبض"بیاندازد و تو مقبوض شوی. آن موقع همه دنیایت هم قبض می شود، لذت هایت بی رنگ می شود، آرزوهایت پوچ می شود و وجودت یک بار اضافی. و مجبوری این تن لش را با کلی فکرسنگین روی زمین این طرف و آن طرف بکشانی.

 درهم میشوی و مچاله. پر از چروک های پیچیده. و هزاران معمای زخم کننده روحت، روی مدارهای موازی ذهنت مرتب رژه می روند و تو حال نداری به هیچ یک از آن ها فکر کنی. با بهاترین ارزش ها برایت یک شوخی تلخ تکراری ملال آور می شود و تو حتی عاجزی از یک دانه لبخند خشک یا حتی مثقال قطره اشک ماتم.

حقاً که می میری. چرا که به دست خودت عالمی را در قفس انداخته ای.

 اما چه می شود گاهی یک نگاه، یک لبخند، مرگ جان فرسای قبض را به بسط روح انگیز حیات، تبدیل می کند؟!! اکسیر عشق است که از مس قبض، طلای بسط می سازد و عیاری از این خوش تر نباشد. وقتی که تنها اشعه ای از آن اکسیر به وجودت رسید، عالم دیگر مجال رقصیدن تو نیست، غنای دنیا ساز دمساز تو نیست، انگور تاکستان های جهان، پیمانه مست کننده تو نیست.

  اگر اهل مداقه باشی خواهی فهمید که از برای آن قبض نیز شادی فراوان است. لطف قبض به این است که لاف هایت را چون حباب بر سر دریای وجودت می آورد و نمایان می کند همه کبرهای مدعی گونه ات را. بسط که می شوی، بادِ خنده ی نازی، خاکستر لاف هایت را حبط می کند. و مگر نازی من کم نازنین است؟!!


للحق






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 26 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

حضرت باران!
مرحمت فرموده، سلام مرا به ایشان برسانید؛
 و بفرمایید از دل نرود هر آن که از دیده برفت... .

راحل

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 25 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

وقتی طلب نباشد، کشش نیست
وقتی کشش نباشد، ارتباط نیست
وقتی ارتباط نباشد، معنا نیست
وقتی معنا نباشد، حرکت نیست
وقتی حرکت نباشد، عشق نیست
و وقتی عشق نباشد، چه هست؟!!!

با خالی ترین دست های بشری، تهی و تنها بر سر خاک رفقای کربلای پنجی ... .

بعدالتحریر:
دست از "طلب" ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 72 )    ...   9   10   11   12   13   14   15   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic