پنجشنبه 16 اسفند 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

امروز در پارک( پارک علم و فناوری) با کسی آشنا شدم که خیلی برایم جالب بود و موید فرضیه ای بود که در دانشگاه دست بالا علم هست و فناوری مسیر دیگری دارد!!

آقایی بود که به دلیل نزدیکی شرکت ها به هم، سلام و علیکی داشتیم، ولی نمی دانستم کارشان چیست و در چه حوزه ای کار می کنند. امروز که ما را دید خندید و  پرسید: پاسداری؟ خندیدم و گفتم نه چه طور؟!! گفت شبیه پاسدارهای اول انقلابی و موهایت یک وری ست!! گفتم عجب و خندیدیم. بحث بر سر اصلیت شد و کمی با هم گرم شدیم. اصرار کرد بیا شرکت تا بیشتر درباره کارهایم بدانی. کاری داشتم انجامش دادم و رفتم شرکت شان و نشستیم به صحبت. کار اصلیش توربین های بادی بود؛ ایرفویلی آورد و گفت این ها را ذهنی می توانم بکشم و نیروهایش را به دست بیاورم و ...! دیدم خیلی دارد قپی می آید گفتم فلانی من خودم آیرودینامیک خواندم و چند پروژه روی ایرفویل انجام دادم و می دانم به این آب خوردنی که نیست! گفت نه بابا چه ارزشی دارد این طراحی ها، من دو زار برای دانشگاه ارزش قائل نیستم هیچ چیزی ازش درنمی آید! برای این که بفهمم چه قدر توی هوا حرف می زند چند سوال تخصصی روی ایرفویل پره های توربین پرسیدم؛ معلوم بود اصطلاحات را خیلی خوب نمی داند ولی مفهوم را می فهمید. بعد شروع کرد برخی اختراعات و ابداعاتش را گفتن و فیلم هایش را نشانم دادن؛ تقریبا مبهوت مبهوت شده بودم، کارهای فناورانه عمیقی بود و هر کدامش یک دستاورد مهم مهندسی؛ گفتم صبر کن اول بگو ببینم شما رشته تخصصی ت در هوافضا چیست؟ آیرو خوانده ای یا پیشران یا سازه؟ گفت همه اش! گفت اضافه کن برق و مواد و ...! همه اش احساس می کردم دستم انداخته است خاصه زمانی که خندید و گفت من از تراکتور شروع کرده ام!! 
بیشتر درباره پروژه هایش گفت و تجربه های موفقیت و شکست هایش؛ حرف هایش عمیق بود؛ لااقل برخیش را تجربه کرده بودم. 
چند تا از پروژه هایش را نشانم داد که اگر می خواستند برون سپاریش کنند چند ده یا چند صد میلیون برایش هزینه برمی داشته است و او با اندک هزینه و ابتکاری حلش کرده است.
گفت می خواستم از تونل باد برای فلان کار استفاده کنم؛ گفتم می دانی تونل باد دقیقه ای چند هزارتومان ست؟!! یک حساب و کتاب ساده کرد دیدم حرفش عین منطق ست! 
وقتی که صحبت می کرد گاهی میزد به فاز لری چون خیلی نمی توانست فارسی مسلط صحبت کند. گفتم به هر حال نگفتی چی خوانده ای؟ گفت من دیپلم هم ندارم! مگر میشد همچین چیزی؛ این همه پروژه فناورانه و حتی بعضا های تک انجام داده باشی و دیپلم هم نداشته باشی!! 
بعد که بیشتر صحبت کرد کاشف به عمل آمد که او تراکتور داشته و کشاورزی می کرده است؛ اما از همان بچگی در ذهنش طرح می ریخته و برای طرحش وسیله می ساخته؛ موتور تراکتورش را خودش پیاده می کرده و به جای این که بترسد که داغون نشود، با اعتماد به نفس سرهمش می کرده و عیب یابیش! کم کم کارگاه تعمیر موتور می زند در دهاتشان و حسابی در کار موتور خبره می شود؛ بعدش کارش را گسترش می دهد و ذهنش را باز می گذارد و توکل می کند و می رود سراغ هر چیز شاید نشدنی، تا بشود.
از مبلغ پروژه هایش گفت: چند صد میلیونی و چند ده میلیاردی. گفتم کدام صنعت و سرمایه گذاری می تواند به کسی که دیپلم هم ندارد اعتماد کند و این سرمایه ها را در اختیارش بگذارد؟ گفت خودم را به آن ها ثابت کرده ام و می کنم. حرفی زد که به ظاهر و آن برخورد اولیه اش نمی خورد: نه من رابطه ای داشته ام و نه به کسی وصل بودم؛ اصلش این ست که بروی وضو بگیری و در خلوت خودت را پیش خدا بشکنی چنان که استخوان هایت به هم بخورد، ما وقتی کارمان گیر می کند گاهی با یک دعای کمیل حلش می کنیم.

در دانشگاه دست بالا علم باشد؛ خبری از فناوری نیست.
وقتش تنگ بود و داشت می رفت در سالن کنفرانس پارک، با طرف عمانی مذاکره کند.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 اسفند 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

حضرت پروردگارم را از عمق جان، سپاسگزارم برای درک یک روز درختکاری دیگر!
27 تمام شد؛ در حالی که وقتی روبه روی آیینه می‌ایستم بیش از تعداد انگشتان دو دستم موهای سر و ریشم، سفید شده ست؛ و این برای من حامل پیغام ست.
27 در حالی تمام می شود که سال بسیار پر فراز و نشیبی را گذراندم؛ چه در حوزه شخصی و روحیات و چه در حوزه تخصصی و کاری؛ و می شود به جرئت گفت پرچالش ترین سال زندگیم بود 27 سالگی.
یک چیزی در وجود آدمی دائما می خواهد سختی ها و گرفتاری ها و عدم موفقیت ها را برجسته کند؛ اما امشب بسیار خوشحالم که می بینم همه ی همه زندگیم مملوء از نعمات و عنایت حضرت حق ست. 
حضرت دوست را شاکرم برای خلقتم؛ برای الطاف بی کرانش.
خدایا جانم را از معنا سرشار کن و مرا به جمع خوبانت برسان.


تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 13 اسفند 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

این مدت کتابی می خواندم که برایم اهمیت داشت؛ فهمیدم درباره موضوعی اشتباه فکر می کرده ام؛ این اشتباه فکری، منجر به قضاوتِ اشتباه شده بود و شاید دلی هم آزرده. این ها را هم باید به حساب فراز و نشیب زندگی گذاشت؛ اما ای کاش دلی آزرده نمی شد.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


بسم الله الرحمن الرحیم
للباقی
من الغریب الی الحبیب ...
محضر شهید عالی مقام؛ شهید حبیب الله بهزادی
سلام علیکم بما صبرتم و نعم عقبی الدار

شکر حضرت حق را که علی رغم همه بی لیاقتی ها، تاریخ آسمانی شدنتان را در دلم زنده نگه داشته ست که به توفیق خودش، این نذر سالانه را ادا کنم؛ هفتمین سالی ست که این سطور، سیاهه می شود و نذر من ادا! تا دو سال پیش این نامه برای اکثر فامیل فرستاده می شد تا نام و یادتان به بهانه تاریخ شهادت تان یادآوری شود؛ سال گذشته به توفیق الهی مراسم بزرگداشت شما پرشکوه برگزار شد و امسال نیز جشن فامیلی 22 بهمن؛ و طبیعتا بسیار نام شما برده شد. این آرزوی چندین ساله من بود که با هر نیتی به تحقق پیوست. تا سال گذشته رسالت این نامه، یادآوری بود اما از سال پیش به این سمت، دیگر این نامه رسالتش تغییر کرده ست؛ دیگر این نامه برای همه فرستاده نمی شود که در تکرارهای تکراری! گم شدن معنا حتمی ست. 
از این جا که ما هستیم، درست در این نقطه خاکی، صفا و صمیمیت آن قدر کم شده ست که اگر ذره ای از آن را یافتی باید کلی محک بزنی که اصل ست یا تقلبی! آخر چه باید کرد: ما نسلی هستیم که از ریا و دورویی متنفریم؛ چه ریای انقلابی چه ریای غیر انقلابی! از این سو زود رگ های گردنمان متورم می شود وقتی نفاق را می بینیم؛ شاید عده ای بگویند مقتضای جوانی ست؛ اما پیری ای که آدمی را محافظه کار و عقیمِ فریاد کند، عطایش را به لقایش بخشیده ایم. چه باید کرد: هنگامی که بر فرض خوش بینانه، عده ای با نیت های سالم، آن قدر بی تدبیرانه عمل می کنند که بهترین فرصت ها به بدترین تهدیدها تبدیل می شود. چه باید کرد: از متملقین چاپلوسی که با گل آلود شدن اوضاع، دوز ارادت های صوری شان، صعودی می شود. چه باید کرد: از شعبان بی مخ هایی که آلت دست بدطینتان می شوند.
بگذریم؛ درد بسیار است... .
بی سیم چی کربلای پنجی! نمی دانم اکنون در چه عالمی سیر می کنید؛ معنا را چگونه ادراک می کنید و معشوق را چگونه می پرستید؛ از این جا که ما هستیم، درست در این نقطه خاکی، حالمان چندان خوش نیست؛ الهی قلبی مهجور می خوانیم روز و شب؛ الهی عظم البلاء ورد زبان مان شده است؛ خسته ایم. دستمان را بگیرید ... .
دنیا دارد آماده حضور آخرین حجت خدا می شود؛ کاش با او برگردی و زیارتت کنیم... .
در اولین دیدارتان با حضرت اباعبدالله الحسین(ع) سلام حقیر و همه فامیل را برسانید.
الأحقر: محمد بهزادی(طاهری)
1397/12/12



للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 9 اسفند 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

نه من و نه حبیب، هیچ کداممان با اسم "حبیب" و "محبوبه" و رازهایش، آشنایی نداشتیم. البته از بچگی با شهید محمدرضا مأنوس بودیم؛ مرتب سر خاکش می رفتیم، برنامه برایش برگزار می کردیم، جام ورزشی می گذاشتیم و با تعاریفی که عمو و استاد از او کرده بودند مهری شیرین در دلمان نسبت به او ایجاد شده بود؛ شاید به خاطر همین بود که بیشتر قرارهای من و حبیب، قطعه کربلای پنجی های گلزار شهدا بود. این را هم می دانستیم که عمو وقتی حبیب به دنیا آمده، اسمش را "محمدرضا" گذاشته است؛ هم نام پسر شهیدش. این همه آن چیزی بود که ما از شهید میدانستیم.
همان اوایلی که حبیب هوایی شده بود و زیاده در خودش بود، بعد از جلسه ای از مغان، عمو دست ما را گرفت و به اتاق خودش در طبقه بالا برد؛ از حرکات آرام و با طمأنینه عمو، فهمیده بودیم می خواهد چیز خاصی را به ما بگوید؛ از در اتاق که وارد شدیم بوی عودی که عمو همیشه در اتاقش روشن می کند مشام مان را پر کرد؛ این رایحه برای ما یادآور بیست و چند سال خاطره های  جور و واجور بود؛ عمو از پایینِ همان کمدِ قدیمیِ دو تکه ایِ سبز رنگ، که روی یک تکه اش عکس بزرگ شهید محمدرضا نصب بود و روی تکه دیگرش عکس پر ابهتی از امام، کشویی را بیرون کشید؛ کشو پر بود از دفتر و برگه. یکی از دفترهای قدیمی که لای آن چند پاکت نامه بود، بیرون آورد؛ سکوت خاصی حاکم شده بود و من و حبیب، از هیجان پلک نمی زدیم؛ عمو یکی از پاکت های نامه را به ما داد؛ آن جا اولین باری بود که نام "حبیب" و "محبوبه" را می دیدیم ... .

"للباقی
از حبیب جداافتاده
به محبوبه عزیز و صبور
اول از همه سلام؛ در این غوغای حاضر، لحظه ای از یادم نرفته ای؛ نمی دانی اشتیاقم را برای یک بار دیگر دیدنت؛  اما نمی دانم چرا هرچه به رفتن نزدیک تر می شوم، خودم را به تو نزدیک تر می بینم؟!! گمانم این ست که دریا دریا تو را خواستن، دارد به دنیا دنیا خواستن ت تبدیل می شود! به غایتِ خواستن، می خواهمت... .
قربانت؛ حبیب؛ 1365/12/11؛ کانال ماهی، منطقه شلمچه
للحق"

متن نامه به دلمان نشسته بود با آن که برخی جاهایش را نفهمیده بودیم. اما سوال مهم ترمان این بود که حبیب کیست؟ همین را حبیب از عمو پرسید؛ عمو لبخندی زد و نگاهی به عکس شهید محمدرضا انداخت و بعد از چند ثانیه به حبیب رو کرد و گفت:
- بابا جان هرکی محبوبه اش زمینی نباشه، حبیب ه؛ مثل تو حبیب جان!



للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 اسفند 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

در آن شلوغی مهمانی، دست سنا و آیلین را می گیرم و به اتاق میرویم و با هم بازی می کنیم؛  دست هم را می گیریم و چرخ می زنیم و این شعر را  می خوانیم:"ما گلیم، ما سنبلیم، ما بچه های خوشکلیم، باز میشیم بسته میشیم، باز میشیم بسته میشیم، اگه به ما آب نرسه اینوری میشیم اونوری میشیم، پر پر میشیم میافتیـــــــم!!" بچه ها به زمین میافتند و غش می کنند از خنده و جیغ می زنند؛ من هم با آن ها میخندم اما خودم خوب می فهمم که یک هزارم آن لذتی که این ها می برند را هم من نمی فهمم؛ اما سعی میکنم یادم بیاید به دوران بچگی و آن نشاط وصف ناپذیری که هنگام بازی داشتیم تا شاید شادی بچه ها را بیشتر درک کنم!
بچه ها حسابی غرق در بازی اند و لذت می برند؛ درست شبیه ما که حسابی غرق در بازی های روزمره هستیم با این تفاوت که لذت هم نمی بریم! 
بزرگ ترهای همین بچه ها دارند درباره استعفای آقای وزیر حرف می زنند؛ چه فرقی دارد! دولتی ها هم مشغول بازی کودکانه اند! اما حتما سنا و آیلین به مراتب بیشتر لذت می برند... .

بعد التحریر: از روز شهادت حضرت مادر(س) تا روز میلادشان، برای من خاص بود؛ نذرهای دوشنبه و پنج شنبه؛ نمی دانم چه شد! اما در هر صورت ما مخلص شان هستیم ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 اسفند 1397 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

اگر مادر خلق نمی شد، ما چگونه می توانستیم تجلیِ مهربانی، صفا، از خودگذشتگی و ایثار، زلالی و حیا، نجابت و محبتِ حضرت حق تبارک و تعالی را درک کنیم؟!!

چه نعمت بزرگی ست وجود مادرها؛ چه نعمت بزرگی ست مادر بودن؛ چه نعمت بزرگی ست مادر داشتن.

شاکر حضرت حق ایم و دعاگو برای سایه بالا سرمان... .

 

للحق 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 اسفند 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

شوخی ست این ادا و اطوارها؛ پشت میز و کت و شلوار و کفش براق و آب آناناس و پول های کلان و جناب#مهندس! 
#مهندسی که این اطوارها نیست؛ #مهندس از هیچ، شروع می کند به طراحی و ساخت بدون ادا و اطوار؛ آن چنان که همه انگشت به دهان در حیرت بروند؛ نمونه اش همان سنگرسازان بی سنگر جهاد.
چه قدر دل همه مان برای #جهاد اول انقلاب تنگ شده است؛ با آن که ندیده بودیمش اما خواندن خاطراتش هم شیرین ست و هم ایضا واجب عینی برای آنانی که دنبال نسخه، برای شرایط فعلی مملکت می گردند.

#جهاد_سازندگی
#مهندس_حسینعلی_عظیمی
#مهندس

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 4 اسفند 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

آدمی با هرچه سختی ست، کنار می آید؛
با هرچه ناملایمتی ست، به سر می کند؛
بر مشکلات، فائق می شود؛
گرفتاری ها را می گذراند؛
به شرط آن که دلش بازی درنیاورد و قبض نباشد! 
گاهی که دل، همراهی نمی کند، همه دنیا تنگ می شود؛ آن جاست که می بینی چه قدر تنهایی...  .

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 3 اسفند 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

"جانم" را بی قراریست؛ کجاست آن آرام جان؟!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 اسفند 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

در روزگاری که مگسِ دورِ شیرینی، از خودِ شیرینی با ارزش تر می شود باید هر روز منتظر کارخانه های تولید مگس بود!

بعد التحریر1: برای دیدن این کارخانه های تولیدی سودده! کافی ست همین اطرافت را خوب بنگری؛ به شرط "نفاق" می توانی استخدام شوی یا حتی سهام دارش!

بعدالتحریر2: وقتی دلت خون ست و نمی توانی فاش حرف بزنی ...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اسفند 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

غالبا مقایسه ها، قاتلِ حظ بردن ها هستند.
مثلا چیز تازه ای از این عالم درک می کنی؛ اگر همان لحظه خودت را با این همه دانشمند و متفکری که پیش از تو این موضوع را یافته اند مقایسه کنی حظ ت کور می شود.
یا مثلا تو از یک منظره ساده، نهایت لذت را می بری؛ اما همین که گمان کنی ملت با چه هزینه هایی چه حظ هایی می برند و بگویی ما به چه چیزهای ساده ای!؛ حظ ت را کور کرده ای. 
یا مثلا در سفر با ماشین پوکیده ای داری لذت می بری؛ اگر ماشین خودت را مقایسه کردی با این همه ماشین های آخرین سیستم، حظ ت را کور کرده ای.

به گمانم ناتوان ترین ما آدم ها کسانی هستیم که حظ و لذت مان را در کورانِ مقایسه خودمان با دیگران، از دست بدهیم. همان طور که پیشتر گفته ام در جامعه ای زندگی می کنیم که افرادش به چشم های هم خیره شده اند و می خواهند ملاک های خوشبختی شان را از چشم های مردم برداشت کنند!! خیال می کنند هرچه بیشتر به ذائقه دیگران، نزدیک تر شوند خوشبخت ترند و این قدر نمی دانند که برای "محال" دست و پا می زنند!
 حتم کنیم این چشم و هم چشمی، ناشی از فقر فرهنگی ست.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 30 بهمن 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

شاید روزی موسیِ منِ شبان بیاید و بر من بتابد که این چه خدانشناسی ست که تو به اسم خداشناسی داری؟
به موسیِ خود خواهم گفت ظرفیت من همین قدر ست؛ بر من خرده نگیر؛ یا ظرفیتم را فزون کن یا بگذار ما را به همین دلدادگی های عامیانه!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 29 بهمن 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

به گمانم "مرگ"، بالذات هولناک نیست؛ شاید هولناکی و شوک، اقتضایِ ابتدایِ دیدار و ملحق شدن یک موجود "محدود" با وجود "نامحدود" باشد. 
وقتی یک "محدود" به "نامحدود" ملحق می شود ابتدایش به دلیل ظرفیت پایینش، هولناکی طبیعی ست. اما آنانی که در زندگی توانسته اند بیشتر از سمت "محدودیت" به سمت "نامحدودیت" حرکت کنند، حتما شوک و هولناکی ابتداییشان خیلی کمتر خواهد بود.
در احوال خوبانی خوانده ایم که موت اختیاری داشته اند و این یعنی به خوبی رنگِ " نامحدود" را به قدر وسع شان، به خود زده اند.
ما چه می فهمیم؟!!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 28 بهمن 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

به گمانم بهترین همراه آدمی در زندگی، کسی ست که زندگی را برایش "جان دار" کند.

بعدالتحریر: آدمی پیش بعضی ها که می رود و معاشرت که می کند انگاری زندگیش، جان دوباره و جان تازه ای می گیرد؛ چه مقوله پرحیرتی ست این""جان""... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 66 )    ...   12   13   14   15   16   17   18   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic