للباقی

 

-        می شود منبری حرف نزنید آقا؟

-        حرفِ مصنوعی روی منبر رسول الله هم که باشد به قدر تُف نمی چسبد!

-        حرفِ دلتان را به زبانی بزنید که دل من هم بفهمد حضرت منبرسوار!

-        فعلاً که تو خاری شده ای و رفته ای راست در دل تایر این سواری و سوراخش کرده ای! حرف من همان ست که اول گفتم.

-        آقا خب من نمی فهمم صاحب دل ها خداست دقیقاً یعنی چه؛ توقع دارید با این جمله سنگین من چه ارتباطی برقرار کنم و کدام سوالم حل شود. تا فردا هم بنشینید و روضه بخوانید و خطابه، در کَت من نمی رود. جسارت نباشد اما خودتان هم یحتمل ... . بگذریم.

-        تو اصلاً به خدا اعتقاد داری؟

-        چه سوال ساده و بی مسمایی! من به خدای خودم؛ بله. اما به خدای شما، نه این که اعتقاد نداشته باشم اما نمی فهممش.

-        خدای خودت را که می فهمی؟

-        با او کنار آمده ام!

-        سخت بود؟

-        نه خیلی. با من کنار می آید؛ اهل دل ست!

-        خدایی که با توی لجباز و یک دنده کنار بیاید من در بست نوکرش هستم! می توانی به همین خدای اهل دلت اعتماد کنی؟

-        برای آن که نشان دهم خیلی هم یک دنده نیستم و کمی شما را ضایع کنم با اجازه خودش، بله! اما من همه این حرف ها را از بَرم. این که القلب حرم الله و الخ. اما درد من این ها نیست آقا. معلوم ست که صاحب همه چیز خداست و بر منکرش لعنت. اما نقش خدا را وسط ماجرای دل نمی فهمم.

-        من اشتباه کردم عزیز؛ ببخشید. حق با توست. من باید این بار از آخر به اول می آمدم نه برعکس. حالا یک سوال دارم؛ اگر جای من امروز یک نفر دیگری در مقابل تو نشسته بود باز هم همین شکلی حرف می زدی؟

-        واضح ست که نه. من از ترس نبودِ شما با خدای خود به چالش افتاده ام!

-        ترس از نبودِ من یا ترس از نبودِ عشقِ من؟

-        سوال خوبیست. فکر می کنم همه موارد!

-        گرفتاری کار همین جاست عزیز.

-        قبل از آنکه گرفتاری را بگویید قبول دارید کار عاشقی دخلی به دین و مسلک ندارد آقا؟

 

(ادامه دارد ...)

 

للحق



ارسال در تاریخ سه شنبه 15 فروردین 1396 توسط محمد طاهری
للباقی 
ساعت از سه نیمه شب گذشته است و یک عدد معلوم الحال خواب زده دارد همه زندگی را از سر ناچاری فکر می کند! خب وقتی آدم خوابش نمی برد چه باید بکند؟ حوصله کتاب خواندن که ندارم پس بهترست یا فکر کنم یا باز فکر کنم دیگر! امشب خیلی یکجوری ست؛ کمی شبیه یکجوری های قدیمی. اولش عذاب وجدان داشتم که چرا شبیه یکجوری های قدیمی ست اما بعدش به این نتیجه رسیدم شاید اصلا حق با همان یکجوری های قدیمی باشد و من نمی فهمیدم! چه حس بدی ست حسی که هم خوابت می آید هم خوابت نمی آید و فکرهایی که همان یک ذره حس خواب داشتن را به کلی از سرت می دزدد؛ که چی؟ خدایی خیلی ابلهیم و این حس خیلی خوبی ست که آدم خودش بداند.
 للحق 


ارسال در تاریخ سه شنبه 15 فروردین 1396 توسط محمد طاهری
للباقی 
سیزده ما هم در باغچه در کنار هم به خوبی و خوشی به در شد. شاید بهترین سیزده درین چند سال اخیر. خیلی وقت بود این قدر بازی نکرده بودم. یک والیبال محکم که باعث شد شلوار و پیراهنم پاره شود و دست و پایم کلی زخم! والیبال بازی کردنم هم نفتی شده است مثل خیلی چیزهای دیگرم؛ حتی شخصیت ام و این کمی به فاجعه شبیه ست؛ درست مثل پانتومیم بازی کردن پوکمون گو!!
 للحق


ارسال در تاریخ دوشنبه 14 فروردین 1396 توسط محمد طاهری
للباقی 
امروز اولین رایحه های بهاری بهارنارنج ها را استشمام کردم. وقتی به مشامم رسید انگار یک رفیق قدیمی دوست داشتنی را دیده باشم به سمتش رفتم. چشم هایم را بستم و سینه ام را پر کردم از رایحه های بهار نارنج؛ کلی خاطره و فکر برایم زنده شد. غرق در حال خودم بودم که رایحه تمام شد و رشته افکارم پاره! رفتم عقب و باز جلو آمدم؛ خبری از آن رایحه اولی نبود اما هنوز چیزی به مشام می رسید تا خواستم فکری کنم باز تمام شد! خنده ام گرفت؛ بهارنارنج ها هم مثل همه گل های دیگر اهل بازی اند؛ شاید همان بازی دوست داشتنی قایم موشک؛ چرا رایحه ها دوامشان اندک ست؟ چرا بی نظیرترین رایحه های عالم هم اگر تکراری شوند دیگر بویی نخواهند داشت؟ می شود بوی بهارنارنج و نرگس و یاس و ... هیچ وقت تمام نشود؟! 
 و این رایحه ها را مخزنی ست ...!  ؛ " و ان من شی الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم "
 للحق


ارسال در تاریخ شنبه 12 فروردین 1396 توسط محمد طاهری

للباقی

کلاس سوم ابتدایی بودم که یک دفتر متفاوتی به من هدیه شد. یک خودکار سبز هم گیر آوردم. این دفتر و قلم شد اولین لوازمِ فرهنگیِ شخصیِ من! دفتر را کرده بودم دفتر شعر و به همه فامیل می دادم که برایم شعر بنویسند و امضایش کنند. حتی به بعضی از معلم هایم هم می دادم. یادم هست به خانمِ پرورشی مان هم دفتر را دادم و جمله ای از شهید بهشتی برایم نوشتند.

بعد از مدتی یک مجموعه شعر و جمله های جذاب با کلی خاطره برایم حاصل شد. هنوز در مشاعره ها بیشتر ابیاتی که استفاده می کنم از همان دفتر شعر اولی ست. کم کم شروع کردم به خاطره نویسی و گاهی اوقات دل نوشته هم می نوشتم. آن اوایل سبک بیشتر نوشته هایم شبیه به هم بود و تقریباً یک جور شروع می شد؛ به نام خداوند علی، عالی، متعالی یا به نام آن وجودی که وجودم ز وجودش شده موجود!! و ایضاً متن ها هم یک متن کلاسیک و رسمی و غالبش هم با پس زمینه الهی!

خاطرات را کم و بیش می نوشتم اما روزهایی می آمد که حرف هایی داشتم و نمی توانستم جایی بزنم و این شد که دفترهای دل نوشته را آغاز کردم. ابتدا خیلی حرف نداشتم و از برنامه های زندگی می گفتم و از نعمت هایی که بعضاً فراموشش کرده ایم. اما هر چه جلوتر آمدم حرف هایم زیاد شد. خاصه حرف هایی که دیگر هیچ کجا نمیشد آن ها را زد. گاهی وقت ها دفتر دل نوشته هایم را در کیفم می گذاشتم و هر وقت که مجال میافتام شروع می کردم به نوشتن. و این روال تا امروز ادامه دارد.

یک سوال مهم؛ در روز چه قدر حرف برای نوشتن داریم؟! شاید عده ای حرف برای گفتن بسیار داشته باشند اما به گمان من هنر آن ست که تو چه قدر حرف برای نوشتن داشته باشی. شخصیت آدم ها وقتی می نویسند خیلی فرق دارد با زمانی که سخن می گویند. برخلاف صحبت کردن، نوشتن محصول خلوت ست و هرچه قدر آدمی خلوت هایش بیشتر باشد، تفکرش نسبت به خود بیشتر می شود و روحش متعالی تر.

تو در نوشتن نمی توانی هرچیزی را بنویسی؛ نوشتن فرآیندی دارد که آن حاصل تبانی دل و عقل و قلم ست. شاید هوا بتواند امواج صوت و کلام را کم اثر و نهایتاً بی اثر بکند اما کدام نیرویی توانایی محو کردن مکتوبات را دارد. قلم و مکتوبات، مقدس اند؛ ن و القلم و ما یسطرون ... .

تو وقتی شروع می کنی به نوشتن، ناخود آگاه جدی می شوی؛ حتی زمانی که طنز می نویسی و از نوشته ات خنده ات می گیرد. آن وقت یاد می گیری که به اطرافت جدی بنگری و این جدی نگریستن اولین قدم فلسفه ست! مسئله های حیاتی یک فیلسوف همیشه از یک سوال جدی شروع می شود. پس نوشتن تو را به وادی ای می کشاند که جدی بنگری و شروعی می شود که تو عادت کنی به فکر کردن.

 فکر کنی و بنویسی؛ فکر کنی و بنویسی؛ فکر کنی و بنویسی.

 آنانی که نویسنده اند حتماً فیلسوف هم هستند.

نوشتن تمرینی ست که تو با لایه های وجودی خودت بازی کنی و نگذاری روزمرگی ها غبار غفلت روی آن ها بنشاند. لایه های اعتقادی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی؛ حتی تو باید گاهی با لایه های کودکانه ات هم بازی کنی و یک وقت هم حتماً لایه های شاعرانه ات بازی در می آورد و دلش می خواهد حرفی بزند و چند خطی بی وزن و بی قافیه، شعر بسراید.

گاهی قلمت جلوتر از فکرت می دود. هر چه می دوی نمی توانی مهارش کنی؛ چنان آتشِ جانِ نویسنده به جان واژگان میافتد که ناگاه می بینی همه دشتِ کلماتت در چشم بر هم زدنی حال سوختن می گیرد و این از کم نظیرترین لذات عالم ست.

یک وقت تو برای دیگران می نویسی؛ این جور نوشته جاتِ فرمایشی، هیچ لطفی ندارد و دلت را گرم نمی کند. اما وقتی تو برای دل خودت شروع کردی به نوشتن، آن زمان ست که حال پرواز می گیری و بر بلندای آسمان اسماء بال خواهی زد.

جامعه فرهیخته افرادش بیشتر با نوشته جات شان شناخته می شوند تا پست های اینستاگرامی شان! عکس و فیلم با آنکه هنر در آن ها دخیل ست اما چندان نماینده فکر و اندیشه افراد نیست و هیچ کس با تمرین صرفاً عکاسی و فیلم برداری فرهیخته نشده است. فرهیختگان، اهل فکر و اندیشه اند و یکی از بهترین مسیرهای تمرین اندیشه ورزی و تفکر، تمرین نویسندگی ست.

اما چرا وبلاگ نویسی؟

جاهای مختلفی می نویسم. از جمله دفتردل نوشته هایم. هر کدامش مختصاتی دارند. معلوم ست که نمیشود همه حرف ها را در چنین فضایی زد. اما در فضاهای شخصی، راحت می توانی سفره دل و ذهن پهن کنی و هر چه الهام می شود را بنویسی. در فضاهای شخصی، لازم نیست تو خیلی از مراعات ها را انجام دهی و عریان نویسی می کنی. این در کنار همه محاسنی که دارد و حال خوشایندی که ایجاد می کند اما برای یک نویسنده کافی نیست. تو باید بتوانی اشارت نویسی را هم یاد بگیری. نوشتن در فضاهای مجازی آن هم وبلاگ برای من یک جور تمرین اشارت نویسی ست. ما در جامعه زندگی می کنیم و عملاً توانایی عریان گویی را خیلی جاها نداریم. ایضاً در نوشته های اجتماعی هم نمی توان عریان نویسی کرد. اشارت نویسی به تو یاد می دهد حرف های ذهن و دلت را جوری بنویسی که بتوانی حریم هایی را رعایت کنی. این وسواس همیشگی که کدام جمله و یادداشت حریم ها را رعایت کرده یا نه، به مرور، زبان اشارت نویسی را یادت می دهد. زبان اشارت یک زبان سخت ولی در عین حال بسیار شیرین ست. من حتی گاهی در دفتر دل نوشته هایم هم اشارت نویسی می کنم. چون در خلوت های خودم هم دوست ندارم بعضی چیزها را عریان فکر کنم و عریان بنویسم!

از طرفی وبلاگ برای من یک آرشیو است. یک آرشیو بسیار خوب از چهار پنج سال نوشتن و فکر کردن. من این فضاهای مجازی باب شده این روزها را برای نوشتن رسانا نمی دانم. شاید نوشتن درکانال تلگرامی یا صفحه فیس بوک و اینستاگرام و توئیتر راحت تر باشند و برای برخی کارها رسانا اما هیچ وقت نمی توانند به اندازه وبلاگ رسانای یادداشت ها و آراء نویسنده باشند؛ چون هم انبوه پیغام و مطلب ست و توجه به اندازه کافی نمی شود، هم این که مخاطب، برای خواندن نظر شما انتخابی نمی کند. یعنی فقط من همان اول یک انتخاب می کنم که فلانی را به اصطلاح فالو کنم ولی برای خواندن مطالبش دیگر من هیچ انتخابی ندارم و هرچی او بنویسد فِرت! برای من هم بالا می آید؛ حالا شاید من مثلاً در آن لحظه حوصله خواندن متن زیر عکسِ پسر خاله فالوورم با گاو زرد همسایه دست چپی شان را نداشته باشم! در صورتی که در وبلاگ، خود مخاطب انتخاب می کند که بیاید نظر تو را بخواند و او حاضر است برای خواندن آراء تو این هزینه بیشتر را بدهد و این به دقت و توجه کافی به متن میافزاید.

واقعیت دیگر این ست که امروز فضای مجازی یک فضای کاملاً حقیقی شده است. همان طور که ما در زندگی خود دوست داریم با خانواده و رفقا و آشنایان و دیگرانی که فکر و اندیشه شان برایمان مهم ست، ارتباط برقرار کنیم در فضای مجازی هم دنبال این ارتباط هستیم. می خواهیم رد و نشانی از کسانی که با آن ها فصل مشترکی داریم پیدا کنیم(کاری که شبکه های مجازی می کنند و پیشنهاد می دهند تا شما آشنایانتان را پیدا کنید از مدرسه و دانشگاه و محل کار تا علاقه مندی های مختلف). حتی معتقدم در فضای مجازی این تشنگی برای ارتباط بیشتر هم می شود. این هم می تواند یک فرصت و هم می تواند یک تهدید باشد. وبلاگ تهدیدهای مرسوم را ندارد و برعکس، چون قالبش اندیشه ای و فکری ست دعوت می کند دوستان و آشنایان با تفکر و زاویه دید هم آشنا شوند و این بهترین نوع ارتباط گیری در دنیای مجازی ست. من شخصاً به دلایلی که در اول بحث در خصوص نوشتن و دلایل اخیر که عرض کردم همیشه دوستانم را به داشتن فضای اندیشه ای در این بساط عظیم مجازی، ترغیب کرده ام که بیایند و فکر کنند و بنویسند و در عالم مجازی با تفکراتمان با هم ارتباط برقرار کنیم. این زیباترین و در عین حال فرهیختگانی ترین نوع ارتباط خواهد بود.

سعی کرده ام در وبلاگ، یک طبع آزمایی کنم و گونه های مختلف نوشتن را تجربه کنم. از داستان و متن ادبی و شعر تا متن های جدی سیاسی و فرهنگی تا خاطره نویسی. هر کدامش لطفی دارند. خوبی وبلاگ شاید همین باشد که تو درین فضا با کسی رقابت نمی کنی! نه قرارست مثل برخی سایت های تخصصی کسی به تو نمره بدهد و نه اینکه با کسی مقایسه می شوی. یک فضای کاملاً خودمانی و این باعث می شود که تو خودت باشی؛ خود خودت.

البته این خود بودن ظرافت هایی هم دارد. من حتی در پست هایی که شبیه به خاطره نویسی از یک روز است هم همه موارد را نمی نویسم. فقط مواردی می نویسم که بدانم به درد می خورد. شاید عبارتی برای مخاطب معنی نداشته باشد اما برای من خیلی پر معناست و به خاطر آرشیوی بودن وبلاگ آن ها را می نویسم.

 هیچ کسی نمی داند منظور من از به کار بردن بعضی عبارات چیست. هیچ کسی نمی داند مرجعِ ضمیرهایی که بعضاً به کار می برم چیست یا کیست. با این اوصاف هیچ کسی نمی تواند بفهمد که دقیقاً منظور من از برخی نوشته ها چیست. ممکن ست در روز عباراتی را بخوانم یا بشنوم یا تجربه مشترکی که با دوستانم داشته ام را به نوعی سوژه نوشتن قرار دهم؛ اما شاید این سوژه را برای منظور دیگری به کار ببرم و در این صورت باز کسی نخواهد فهمید که منظور من از برخی عبارت های دیگر متن چیست حتی آن کسی که در تجربه مشترک من سهیم بوده. گاهی کار برای خود من هم پیچیده می شود! و برای اینکه فردا روز فراموش نکنم که این یادداشت دقیقاً چه می خواست بگوید و مرجعِ برخی از ضمیرهایش کیست، برای خودم رمزهایی در آخر یا در وسط متن و شاید اولش قرار دهم! لذا از این لحاظ تقریباً مطمئن هستم که کسی با خواندن وبلاگ به همه آنچه در ذهنم می گذرد نمی تواند برسد. بارهای بار رفقایم قضاوت هایی کرده اند که یقین پیدا کرده ام اصلاً متوجه اصلِ و هدفِ برخی یادداشت هایم نشده اند و این یعنی در این کار تا حدی موفق بوده ام!

گاهی آنقدر عقل و دل فشار می آورند که تو هرچه قدر هم می خواهی اشارت نویسی کنی نمی توانی و مجبور می شوی در قالب دیگری کار را پیش ببری. این قالب ها هم شیرینی خاصی دارد. قبلاً بیشتر از این مدل ها می نوشتم.

دلایل دیگری هم هست که چرا وبلاگ نویسی را در بین ابزارهای موجود برگزیده ام. اما بگذار در کنار همه این ها این نکته پایانی را هم بگویم:

همیشه با خودم فکر کرده ام اگر در همین لحظه حضرت قابض الأرواح آمد سراغم و گفت دست و پایت را جمع کن که برویم، من چه چیزی در این عالم فانی از خود به یادگار گذاشته ام؟ برادرزاده و خواهرزاده و دوستان و آشنایان و ... از من چه می دانند؛ اگر برادرزاده و خواهرزاده من از پدر و مادرشان پرسیدند دایی و عموی ما چه شکلی دنیا را می دیده آن ها چه پاسخی خواهند داد؛ دوستان من که عمری با هم بوده ایم چگونه باید بدانند که این رفیقشان چه چیزهایی در سر داشته و آرزو می کرده؛ نه این که نگاه و نظر من مهم باشد، نه؛ اما لااقل انسان هستم و هر انسانی که توفیق حیات برایش مهیا می شود بهتر است از خود یادگاری هایی برجای بگذارد و چه بهتر که این یادگاری ها از جنس اندیشه و فرهنگ باشد.

پس باید برای حضرت باقی نوشت که هم در عالَم فانی، این کلمات باقی بمانند و هم تحفه ای بشوند برای عالَم باقی.

للباقی

کلُّ مَنْ عَلیها فَان وَ یبقَی وَجْهُ رَبَّک ذوالجلالِ والاکرامِ


تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ...

للحق

 



ارسال در تاریخ پنجشنبه 10 فروردین 1396 توسط محمد طاهری

للباقی

امروز بعد از آنکه چند کارم را انجام دادم، سری به دفترهای دست نوشته ام زدم. یکیش را همینجوری باز کردم و دست نوشته ای آمد که 23 اسفند 94 نوشته بودم. بخش اول دست نوشته برایم تازگی عجیبی داشت و حال خوبی دارد که البته نمی توانم این جا بنویسمش. قسمتی از بخش های قابل انتشارش را اینجا می آورم:

" ...

امروز سر مزار شهید حبیب الله مجال خوبی برای خلوت و تفکر بود. به (وجود) فکر می کردم. به این که عقل و عشق و ماهیت و ذات و ... همه زمانی معنا می یابند که وجودی باشد و مطمئن به حضورش باشی. اما یک مجاهدی که قرارست تا دقایقی دیگر شهید شود این ها برایش معنی ندارد. همه وجودش می شود عشق، همه وجودش می شود عقل و ذات و ماهیت و ... .

باید ندار شوی تا همه وجودت یکی شود که این نامش اخلاص ست.

باید به دنیا با دیده منت بنگری نه آن که بگذاری دنیا به تو با دیده منت نگاه کند. باید وابستگی نداشته باشی. پیامبر و امیرالمومنین این چنین بودند. امام و رهبری هم تا حد خودشان این چنین اند. حتی سردار قاسم سلیمانی هم!

ظهر بر سر خاک محمد امین رحمانی فر و سر خاک فامیلی رفتم. در خانه کتاب را تمام کردم و می خواهم فاطمه، فاطمه است را بخوانم. امشب مسجد، حاج آقا بین دو نماز به من سلام کرد و من هم مجبور شدم سخنرانی بعد نماز را بنشینم و حاج آقا را بعدش زیارت کنم. می گفت حتماً دکترا هم بخوان. گفتم انگیزه می خواهد. گفت خون شهدا. گفتم دعا بفرمایید...

امشب ... و ... خانه بودند. کله پاچه هم داشتیم. من همچنان مجذوب کتاب ... ام و شخصیت خدایی ... .

امشب برای بچه ها جی میل زدم: بیم آن هست که وکلای مردم به رهبر نامه بزنند که اگر جام زهری باید نوشیده شود الان وقتش هست و ما فعالین فرهنگیِ ارزشی، در حال خواندن صحیفه امام با لحن انقلابی باشیم!

..."

از عمر این دست نوشته بیش از یکسال می گذرد. این دفترها پر از نوشته هایی ست که آدم هر وقت سراغشان می آید حال خوبی پیدا می کند.

 سال هاست که وبلاگ نویسی می کنم. از همان ابتدا هم می خواستم یادداشتی بنویسم که چرا وبلاگ نویسی! اما هر بار هی عقب میافتاد. دیدن این دست نوشته ها انگیزه داد که به زودی این یادداشت را بنویسم.

راستی چه جمله سنگینی بود این که برای کسی که می داند تا دقایقی دیگر شهید می شود عقل و عشق و ماهیت و ذات و ... بی معنی می شود!! فتأمل!

للحق 



ارسال در تاریخ چهارشنبه 9 فروردین 1396 توسط محمد طاهری
للباقی
 عمیقا متأسفم. یک عقبگرد هزار و چهار صد ساله دارند عده ای از این جماعت به ظاهر متدین که با پوشش متشرعانه همان فرهنگ جاهلی در جان و قلب شان رسوب دارد و وقاحت به حدی ست که به زبان می آورند. این روزها در جریان بحث های سیاسی و خاصه انتخابات شوراها عده ای چنان در بحث قومیت ها سخیف صحبت می کنند که باید از عمق جان تأسف خورد. فلان متشرع که خود را ولایی هم می داند شهر خودش را اصیل می داند و دیگران را قومیت غیر اصیل! انگار باز باید علی وار فریاد زده شود که نه عرب بر عجم برتر ست و نه عجم بر عرب. ملاک تقوا ست. تقوای این آقایان کیلویی چند؟!
للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 8 فروردین 1396 توسط محمد طاهری
للباقی
کم هستند افرادی که دغدغه داشته باشند. 
کم هستند دغدغه مندانی که انگیزه داشته باشند. 
کم هستند دغدغه مندان با انگیزه ای که پیگیر باشند. 
کم هستند دغدغه مندان با انگیزه و پیگیری که متعهد باشند. 
کم هستند دغدغه مندان با انگیزه و پیگیر و متعهدی که از خود گذشته باشند. 
کم هستند دغدغه مندان با انگیزه و پیگیر و متعهد و از خود گذشته ای که خوش خلق باشند.
کم هستند دغدغه مندان با انگیزه و پیگیر و متعهد و از خود گذشته و خوش خلقی که خوش درک باشند.
کم هستند دغدغه مندان با انگیزه و پیگیر و متعهد و از خود گذشته و خوش خلق و خوش درکی که خوش فکر باشند.
کم هستند دغدغه مندان با انگیزه و پیگیر و متعهد و از خود گذشته و خوش خلق و خوش درک و خوش فکری که دلسوز باشند.
و غربال های دیگری هم هست که گفتن و نوشتنش چندان راحت نیست!
الغرض آنکه صبح امروز توفیق بود با بزرگواری باشم که خیلی از این غربال ها را گذر کرده. در این قحطی و برهوت، دل به تحفه های این چنینی و کریمانه حضرت دوست بسته ایم. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ...
للحق
 


ارسال در تاریخ دوشنبه 7 فروردین 1396 توسط محمد طاهری
للباقی
 صبح شیرینی ست. سایه دل انگیز ابر ست و باران نرم نرمک می بارد. حیای این روزهای درختان هم عجیب دیدنی و ناز کردنی ست! آرام آرام از حجاب خواب طولانی مدت شان بیرون می آیند و نگاهی به اطراف می کنند و کم کم شکوفه می دهند. شاید کسی نداند اما هوای روح بخش بهاری عاشق همین حیاست!
 دارم می روم اولین جلسه کاری سال 96 ؛ جلسه واحد بین الملل؛ که حرم حضرت شاهچراغ (ع) ست و خوش یمنی شروع کار را دو چندان می کند. 
و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین
 للحق 


ارسال در تاریخ یکشنبه 6 فروردین 1396 توسط محمد طاهری
للباقی
احمدی نژاد همیشه سرعتش بالا بوده. راهی که هاشمی در حدود ده سال رفت، احمدی نژاد در کمتر از چهار سال دارد می رود.  مهم ترین دست انداز احمدی نژاد پسا هاشمی، خود احمدی نژاد ست... .
للحق


ارسال در تاریخ شنبه 5 فروردین 1396 توسط محمد طاهری
للباقی

 شرط دلبری، جاذبه ست. آن چنان که خود ندانی و به مغناطیس عظیم عشق، ناگاه به خود آیی و خود را در آغوش حضرت عشق، نالان و زار و مشتاق و حیران بینی.
 آنجا که نه منطق به کار آید و نه استدلال که "أنت دللتنی علیک".
 میزان جاذبه میان عاشق و معشوق، عیار عشق بازی آنان ست؛ و خوب رویان عالم می دانند که برای جلوه گری می بایست دم به دم به آرایش نو و جدیدی خود را بیارایند تا در نظر ناظران مورد پسند واقع شوند. پس برای جذابیت، باید دمادم نو شد و تازه. عالم درین تازگی، شور و جوششی وصف ناپذیر می گیرد و نردهای عشق یکی پس از دیگری باخته می شود. خوب روی ترین عاشق عالم که مغناطیس عظمای عشق ست نیز در معتدل ترین فصل از طبیعت خلقت، با تازگی بی نظیر خود به گونه ای جدید طنازی می کند و در نظر عشق بازان عشوه گری؛
 به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
 تو را درین سخن انکار کار ما نرسد 
در این میان هستند حسن فروشانی که بخواهند با جنس بدل، عیار این یار بی همتا را زمین بزنند و بر کرسی های دل بنشینند اما آنان که دل در گرو جاذبه حضرت عشق دارند فریفته نخواهند شد؛
 اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند
 کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد 
بهار ست. یار تجلی کرده ست دیدنی و دل بردنی. باید دل به صحرای پر سبزه داد و قنوت عاشقی گرفت که: 
ساقیا سایه ابر ست و بهار و لب جوی
من نگویم چه کنی ار اهل دلی خود تو بگوی! 
حال نوبت توست که بگویی آنچه ناگفتنی ست.
 رندان خاموش. فروردین96

 للحق 


ارسال در تاریخ شنبه 5 فروردین 1396 توسط محمد طاهری
للباقی

" ای که مرا خوانده ای؛ راه نشانم بده ... "

للحق


ارسال در تاریخ یکشنبه 22 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی

 تنها کسانی می توانند "در فصل بارش سنگ، همچون آیینه بمانند" که در فصل بارش مهر و باران همچون دریا وسیع بوده باشند.

 اللهُم ارْزُقْنِی‏ حُبَّك‏ 
وَ حُبَّ ما تُحِبُّه‏ 
وَ حُبَّ مَن‏ یُحِبُّکَ
 وَ العَمَلَ َ الَّذِی ْ یُبَلِّغُنِی اِلی حُبِّکَ 
وَ اجْعَل‏ حُبَّك اَحَبَّ الاَشیاءِ اِلیَّ

 للحق


ارسال در تاریخ شنبه 21 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
امروز دسته جمعی رفته بودیم باغچه. درختان هنوز خوابند؛ بعضی هایشان البته شکوفه داده بودند و رویش شان شروع شده بود. خاک، حال غریبی داشت؛ مقداری چمن درآورده بود و در یک حال گذار منتظر مانده بود که باقی رویش هایش را نشان بدهد. از حال اهالی باغچه خبر ندارم؛ اما تمام شدن هر فصل یک دلتنگی های خاص خودش را دارد، لااقل من اینطورم. اواخر هر فصل دلم می گیرد که آن فصل منحصر به فرد دارد تمام می شود؛ درست مثل این روزها که زمستان هم دارد تمام می شود هرچند فصل بعدیش بهار باشد! 
بچه ها گل بازی می کردند و برای خودشان این طرف و آن طرف می دویدند و جیغ می کشیدند و کلی کیف می کردند. یادم به بچگی هایم میافتاد و کلی خاطره برایم زنده می شد. عده ای گرفتار نهار بودند و عده ای مشغول والیبال و عده ای فوتبال دستی. بوی بهار هم غریب می آمد. زندگی جاری ست... .
 عصری بیش از یک ساعت با محسن تلفنی صحبت کردیم. در باب آزاداندیشی حرف ها و دغدغه های شیرین و عمیقی دارد و پایان نامه اش را هم روی همین زمینه گذاشته؛ آن قدر مصمم و دلسوز ست محسن که بتوانم امیدوار باشم اگر در عرصه علوم انسانی ده نفر شبیه محسن بود، امروز خیلی کارهای مهمی در تولید علم داشتیم. در آخر ایده ای که این مدت به آن فکر کرده ایم و تا حدی در فاز عملیاتی کردنش پیش رفته ایم با دوستان، را با او در میان می گذارم؛ کلی لذت برد و کلی تشویق کرد.
 شب بعد از والیبال، محو در آسمان شدم. یک شب مهتابی به دور از چراغ های خسته کننده شهر، در گوشه ای از باغچه، مهتاب را نگاه می کردم و از سکوت عمیق شب، درس می گرفتم. 
بعد از آنکه کوتاه با تو صحبت کردم همه زیبایی های امروز برایم رنگ دیگری گرفت؛ رنگ تازگی و شور و شادابی؛ خاصه صحبت ظهر! 
روی نگار در نظرم جلوه می نمود
 وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم
 للحق


ارسال در تاریخ جمعه 20 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 امروز هم به برنامه و جلسه و صحبت و هماهنگی گذشت. اگر دستم برای انتخاب باز بود بیش از سه چهارم این کارها را نقدا تیغه می کردم. اما وقتی وظیفه ای بر گردنت میافتد باید محکم بمانی و کار کنی حتی اگر ظاهرش هیچ سودی برایت نداشته باشد یا از بعضی هایش متنفر باشی. برای چون منی که می دانم چیزی در چنته ندارم باید خیلی از این کارها فاکتور گرفته شود و زمان بیشترش صرف مطالعه شود؛ اما خب در کار تشکیلاتی، خیلی از این کارها هم اجتناب ناپذیر است. البته آدم های عاقل ما را دیوانه می خوانند؛ حق دارند ازنگاه خودشان؛ اما دیوانگی هم عالمی دارد ... .
 ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
 نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
 للحق


ارسال در تاریخ جمعه 20 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
(تعداد کل صفحات:26)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان