تبلیغات
رندان خاموش
 
جمعه 18 آبان 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

دکتر داشت درباره ساختار شرکت های بزرگ دنیا مثل آمازون، گوگل، اپل، اراسل و مایکروسافت صحبت می کرد؛ جمع بندی صحبتش تعریفی بود که از " ساختار" ارائه کرد؛
- ساختار به نوعی کیفیت ارتباط اعضای سازمان ست و حدود اختیارات و وظایف شان رو معین می کند. اگر شما خواستی در ساختاری باشی موظفی طبق مبانی همان سازمان عمل کنی ...

دکتر به این جای بحث که رسید محبوبه با صدایی نه کوتاه و نه بلند، گفت:
- الّا این که آقازاده باشی! 
سکوت، همه کلاس را گرفته بود، همه داشتند به ارتباط حرف محبوبه با بحث فکر می کردند؛ انگار فقط من و حبیب بودیم که پژواک سیلیِ آب دار محبوبه به نوه حاجی را شنیده بودیم!
نوه حاجی عینک را به چشم هایش نزدیک کرد و با خنده ای که صرفا می خواست تحقیر درش باشد، آرام گفت: تکبیر! 
نوچه هایش مثل جلالی و باهنر گفتند: الله اکبر الله اکبر!
کلاس از خنده، منفجر شد! 
نوه حاجی نگاهی به محبوبه کرد و خنده غرورآمیزِ فاتحانه ای انداخت.
منتظر بودم حبیب، عکس العملی نشان دهد؛ اما سرش همچنان پایین بود و داخل جزوه اش، شعری را با نستعلیق می نوشت!
دختری سانتی مانتال از ردیف های جلوتر شروع کرد صحبت کردن؛ او را سریع شناختم؛ همانی بود که در جلسه قبلی کرسی آزاداندیشی، حبیب را رسماً شسته بود و آویزان کرده بود:
- این ها معلوم نیست با هم اند یا ضد هم استاد! خون مردم بدبخت بیچاره، به خاطر دعواهای زرگری این ها و بالا بالایی هاشون در شیشه هست.
حبیب سینه اش را صاف کرد و آرام و شمرده گفت:
- البته معیارهای قضاوت شما براساس اصولی ...
- این هم از اسقف زرگرا!
تا حبیب خواست حرف بزند، همان دختر سانتی مانتال با این حرفش، صحبت حبیب را برید و کل کلاس خندیدند؛ این بار حتی من هم خندیدم؛ محبوبه را هم دیدم که یواشکی می خندد!
رو به حبیب گفتم سنگین تری اگر چیزی نگی! حریف این بابا نمیشی! 
دکتر تذکر داد که روی بحث، صحبت بشود. گوشه بالایی پنجره کلاس، شکسته بود و گنجشکی وارد کلاس شد و از این طرف به آن طرف می پرید و راه در رویی پیدا نمی کرد؛ این هم باز سوژه ای برای خنده شده بود. دختر سانتی مانتال گفت:
- آدم اسیر در ساختار، مثل همین پرنده ست؛ حالا فرض کنین اسیر ساختاری بشه که به اسم اعتقاد و دین، این قفس رو تنگ تر و تنگ تر کنه. ساختار این شکلی، کشنده ست فقط.
حبیب رفت سمت پنجره و کامل آن را باز کرد؛ گنجشک بعد از مدتی، پر کشید و از کلاس رفت؛ حبیب لبخندی زد و گفت:
- حضور آدم ها توی ساختارها اختیاری هست؛ اگه ساختاری براتون قفس شده، خودتون راه آزادی تون رو پیدا کنین.
دختر سانتی مانتال، با حالت حق به جانب گفت:
- کدوم قسمت از این ساختار انقلابی شما هست که توش اختیار وجود داره؟ اصلا خود انقلاب رو من اگه نخوام باید چی کار کنم؟ اگه نخام خیلی از این درس های مزخرف اندیشه فلان و بهمان رو بخونم چی کار باید کنم؟ اگه نخام این حجاب تحمیلی رو سرم باشه باید چی کار کنم؟
حبیب سریع گفت: انقلاب کنید!
کلاس لحظه ای ساکت شد؛ انگار خود دکتر هم می خواست این بحث چالشی ادامه پیدا کند.
یک مرتبه نوه حاجی گفت:
- مگه این که ما مرده باشیم اینا انقلاب کنن.
محبوبه صورتش را به طرف نوه حاجی چرخاند:
- مرده و زنده امثال شما فرقی به حال انقلاب نداره؛ تازه زنده تون هم موجب فساده!
حبیب معلوم بود که از صحبت های محبوبه ناراحت شده ست.
دختر سانتی مانتال ادامه داد:
- باشه؛ من میخام انقلاب کنم؛ اما امثال شماها که همه چیز رو مقدس میکنین و این انقلاب رو هم میپرستین مگه اجازه میدین؟
حبیب باز با لبخند گفت:
- مگه امام و انقلابیون از طرفدارای شاه، اجازه گرفتن؟ خب معلومه که هیچ نظامی اجازه نمیده عده ای ثباتش رو به هم بزنن؛ اما شما وقتی میخوای برای عقیده ت کار کنی باید مبارزه کنی و خون بدی.
محبوبه در تکمیل صحبت های حبیب وارد بحث شد:
- و شما ها هیچ وقت اهل خون دادن نیستین؛ نه شما ها و نه این ها؛ چون هیچ کدومتون آرمان هاتون اون قدری بزرگ نیست که بخواید براش جان بدین.
خطاب "این ها" ی محبوبه به نوه حاجی و نوچه هایش بود.
نوه حاجی عصبانی شده بود:
- به کی داری میگی اهل خون دادن نیست خواهر! کسی که چند تا شهید توی خانواده ش هست و پدربزرگش، استاد خیلی از شهدای شهر بوده؟ برو دهانت رو آب بکش خواهر
محبوبه با خون سردی گفت:
- اون ها همه آرمان داشتن؛ ولی شما ها فقط ادعا دارین؛ ادعای اصل و نسب ی که هیچ فضلی براتون نداشته الّا همین ادعا. 
حبیب صحبت محبوبه را به عمد شکست و بحث را عوض کرد:
- من نمیخام خدای ناکرده جسارت بکنم؛ اما همون طوری که خواهرمون گفتن فقط کسانی میتونن خون بدن و مبارزه کنن که آرمان های بزرگی داشته باشن؛ اگه حاضرید بسم الله؛ انقلاب کنین
دختر سانتی مانتال که مثل خیلی از هم قماشی هایش نبود و حرف ها را کامل گوش می داد گفت:
- چی باعث شده شما متوهمانه فکر کنین آرمان هاتون خیلی بزرگ تر از ما ست؟ شما آزادی اجتماعی و آزادی مدنی رو مثلا کوچیک می بینین؟ اگه اینا کوچیک هستن پس آرمان بزرگ چیه؟
حبیب جواب داد:
- من اعتقاد دارم اگه ما و شما که به ظاهر شاید تفاوت هایی داشته باشیم اما اگه حقیقتاً روی آرمان هامون مثل آزادی و عدالت و مبارزه با ظالم و دفاع از مظلوم، صادق باشیم توی یک مسیر قرار می گیریم و غیر از این دعوای زرگریه!
دختر سانتی مانتال گفت:
- تصور این که بخوام با امثال شما ها توی یک مسیر باشم زجر آوره!
 جمله آخری را با خنده و شیطنت گفت و باعث شد خیلی ها از جمله من و دکتر هم بخندیم؛ حبیب و محبوبه هم لبخندی روی چهره شان نشست.
یک آن نوه حاجی خطاب به دختر سانتی مانتال گفت:
- البته با امثال شما لیبرال مسلک ها ما هیچ وقت هم مسیر نمی شیم.
محبوبه جوابش را داد: 
- شما شاید نشید اما ما می تونیم بشیم!
دختر سانتی مانتال مثل خیلی های دیگر نمی توانستند تفکیکی بین حبیب و محبوبه با نوه حاجی قائل شوند؛ هر دو سمت به ظاهر حزب اللهی بودند؛ به خاطر همین انگار دختر سانتی مانتال مثل خیلی از افراد کلاس گیج گیج شده بود!
-و این شاید خودش یک ساختار جدید باشه!
این جمله را من گفتم و دکتر گفت کفایت می کند و چند دقیقه ای هم از وقت اتمام کلاس گذشته ست.
محبوبه سریع جزوه اش را جمع کرد و بیرون رفت. من و حبیب هم داشتیم بین خودمان بحث ها را تحلیل می کردیم که نوه حاجی آمد کنار ما و گفت: 
- باید جلسه فوری بگذاریم؛ شما ها حواستون نیست چه غلطی دارین میکنین و دود این دیوونه بازی هاتون توی چشم کی میره. ساعت چهار، دفتر منتظرتونم؛ به اون ضعیفه هم بگین!

...

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 15 آبان 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

اشک های ما بر پیشانی مان نشسته ست
آخر ما با باران
واژگون گریه می کنیم ...


پاییز؛ باران؛ معنا؛ راحل

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 13 آبان 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

آدم ها یا اسیر "خود" هستند یا اسیر "یار خود". 

تکلیف کسانی که اسیر " خود" هستند مشخص ست؛ باید دمار از نفس خود درآورند که بتوانند بر خود و نفس شان مسلط شوند که «نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست؛ عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد»

تکلیف کسانی که اسیر "یار خود" هستند هم مشخص ست! باید دل را دریا کنند و عمری را عاشقی؛ که «وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم؛ که در طریقت ما کافریست رنجیدن»

سخت ترین و بلاتکلیف ترین برزخ عالم، هنگامی ست که ندانی اسیر "خود" هستی یا اسیر " یار خود" ... .

بعدالتحریر:
 "نقابیت بر روی و همراه من
همی آیی و با تو تنها نِیم
ولی کاش می شد بدانم کجا
نقابت ز رخساره یکسو شود
در آن لحظه ی ناگهانی مرا
ندانم کجا می کشانی مرا..."

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


للباقی

آیا رهبری نظام از کف جامعه با خبر است؟

حسی که بعضا از کف جامعه برداشت می شود با سخنان صریح رهبری انقلاب در بخش هایی ممکن ست به ظاهر در تناقض باشد؛ 
از کف جامعه، ناامیدی برداشت می شود، از سخنان ایشان دریایی از امید.
از جامعه، رسیدن به بن بست فهم می شود، از سخنان ایشان، عدم وجود هیچ بن بستی.
از جامعه، فردایی پر چالش تر و سخت تر، از ایشان فردایی مملوء از پیشرفت و موفقیت و  آینده ای درخشان تر.
حال سوال پیش می آید آیا رهبری انقلاب از کف جامعه بی خبر است؟ آیا نگاه ایشان مبتنی بر واقعیات جامعه ست یا مبتنی بر آرمان های ایدئولوژیکی که بعضا شاید هیچ نسبتی با امروز جامعه ندارند؟ 
به نظر می رسد باید سخنان رهبری را به دو شاخه زمانی "اکنون" و "آینده" تقسیم بندی و تفکیک کرد. بدون چنین دسته بندی، فضا برای تخریب افکار عمومی جامعه توسط بدخواهان فراهم می شود؛ همان طور که عده ای دائم بر طبل بی اطلاعی رهبری از کف جامعه می زنند و ایشان را آرمان خواهی می دانند که از واقعیات جامعه بی خبر است! مغلطه ای که اینان برای القای بی خبری رهبری از کف جامعه می کنند در خلط سخنان ایشان در دو حوزه "اکنون" و "آینده" است و جوری وانمود می کنند که سخنان ایشان در حوزه "آینده" به علت بی اطلاعی از واقعیات "اکنون" جامعه است.
حال آن که سخنان ایشان در حوزه زمانی "اکنون" کاملا منطبق بر واقعیات امروز جامعه است:
مردم از آن جا با سخنان رهبرشان احساس بیگانه بودن نمی کنند که ایشان را دغدغه مند همه مسائلی می دانند که در اکنون و در کف جامعه برایشان اتفاق میافتد؛ اگر گرانی و تورم را در بازار حس می کنند در کلام رهبرشان هم همین دغدغه را می بینند که در جلسات و سخنرانی های مختلف این مسئله اساسی را پیگیری می کنند، اگر فساد اقتصادی و حقوق نجومی را در اخبار می شنوند، در کلام ایشان هم دستورات مکرر و موکد برای مبارزه با آن ها را می شنوند، اگر بی عدالتی و تبعیض و رانت را لمس می کنند، تشرهای همیشگی و مطالبه جدی رهبری برای اجرای عدالت اجتماعی را می بینند. 
اما سخن در حوزه "آینده" نیازمند شناختن همه ظرفیت های موجود کشور علی رغم وجود تهدید ها ست.
ممکن ست مشکلات امروز و مواجهه با برخی چالش ها نظیر فساد و رانت و تبعیض ذیل برجسته سازی رسانه ای، برای عده ای وجه تهدیدی انقلاب را پر رنگ تر از وجه ظرفیت ی آن کند اما پر واضح ست این یک خطای بزرگ در دستگاه محاسباتی ست که توانایی دیدن واقعیات موجود را می گیرد؛ البته این خطای بزرگ را متأسفانه در برخی از دولتمردان هم به وفور دیده می شود! 
کسی نظرش نسبت به آینده نظام قابل اعتنا ست که در غوغای رسانه ای و موج های زودگذر جامعه، هضم نشود و بتواند فرصت ها و تهدیدها را توأمان با هم ببینید؛ رهبری انقلاب با این نگاه دائما تکرار می کنند که آینده کشور بسیار درخشان خواهد بود.

للحق






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 11 آبان 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی


کسی که در جست و جوی زیستنی ست که به زیستنش بیارزد لاجرم عاقبت به یک راز حیرت انگیز می رسد؛ بُعد زمانی و مکانی هم ندارد چه قرن هفتم هجری باشد چه قرن 21؛ چه قونیه باشد چه بوستون. چه حسن گدای جذامی باشد، چه گل کویر روسپی، چه قلندر مست، چه کیمیا، چه شمس، چه مولوی، چه عزیز، چه اللا ... . که اگر نیک بنگریم همه این ها بخشی از وجود ما هستند. 

کتاب "ملت عشق" نوشته الیف شافاک، حقاً کتاب ارزنده ای ست؛ "" شمرده شمرده گفت: (قاعده چهلم: عمری که بی عشق بگذرد بیهوده گذشته. نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشیم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوت ها تفاوت می زاید. حال آن که  به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی ست عشق. یا درست در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش.) ""

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 8 آبان 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

این مناسبت ها و بهانه های شیرین دلدادگی می آیند و می روند اما همچنان پیِ مرادِ از این عالَم رندانه که یک راز عاسقانه ست با سر می دویم ... .

" عزم دیدار تو دارد جان بر لب آماده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما؟؟!!!"

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 7 آبان 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی


چه کسی باورش میشد روزی در اربعین میلیون ها نفر در کربلا، بزرگ ترین اجتماع بشری را بیافرینند. آخر تا همین مدت قبل، زیارت کربلا شده بود یک آرزو و دم می گرفتند: " بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا؛ بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا". از خدا می خواستیم اجل، فرصت یک بار زیارت را لااقل بدهد: "تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده..." یا مثلا زمان جنگ، حماسی ترین شعارها گذر از کربلا برای رسیدن به قدس بود! اما اینک این جاذبه حسین ست که میلیون ها عاشق را از سراسر عالم بدون هیچ آیین نامه و بخش نامه و فرمایش بالادستی! به اجتماع حول سفینه نجات حضرت ارباب، جمع می کند.
 اربعین، شروع عصر تازه ای ست که دنیا را از این پیچ تاریخی مهلک، به مقتدایی امام عصر و زمان،گذر می دهد. 
قافله کربلاییون از اقصی نقاط عالم باید خود را برای این عصر جدید آماده کنند که این بین الطلوعین عصر جدید با اربعین آغاز شده است... .

بعدالتحریر1: درود و رحمت واسعه الهی به همه شهیدان در طول تاریخ، خاصه شهدای عزیز و غریب مدافع حرم که نقش بسزایی درین حماسه جهانی داشته اند؛ خوشا به حالشان ... .

بعدالتحریر2: "من جاموندم شبیه کسی که هرچه دوید اما نرسید ..."

بعدالتحریر3: "حواست هست ..."

شب اربعین 1440؛ شرکت؛ حیرت؛ اسکیرین شات!

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 4 آبان 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

می گویند قلب ها به هم راه دارند؛ " القلب یهدی الی القلب"
با خودم فکر می کنم آیا "زخم" ها هم به هم راه دارند؟!

زخم کهنه؛ زخم نو؛ راحل؛ حرکت؛ یاد؛ سه ثانیه

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 3 آبان 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

حالا که همه ی رفقایم رفته اند و تنها مانده ام؛ آمده ام پیش آن رفقایم که در لا زمان و لا مکان همه جرعه نوش جام عشق حسین اند و همه کربلایی ... . رفقای خیبری، بدری، کربلای چهار و پنجی ...؛ پیش رفقای سقف رنگی؛ پیش حبیب ... . بین این ردیف های بهشتی می شود قدم زد و بارانی بود و کربلایی شد. 
یادش به خیر؛ چه قدر این شعر را در آن حالات خوب، در حرم حضرت امیر، در راهپیمایی، در بین الحرمین می خواندم و اکنون عینا وصف من ست:

" موجی وامانده، در خود جامانده، بیرون از دریا مانده
موجی سرگشته، از خود برگشته، تنهای تنها مانده
جانی بی تابم، چشمی بی خوابم، لبریز از رویای تو
موجی تنهایم، روزی می آیم، میافتم در پای تو ..."

شب جمعه؛ ماه تمام؛ گلزار؛ شهید اسلامی نسب؛ حبیب؛ یا فاطمه...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 1 آبان 1397 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

در عالمِ خیالِ یک عاشق، او ست که برای معشوقش طنازی می کند و جلوه گری.
اما گمان می کنم گاهی که داستان عشق، سخت و رندانه می شود، در عالمِ خیال نیز عاشق تنها سکوت می کند ... .

"در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس
بازار خودفروشی از آن سوی دیگر ست"

#راحل

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مهر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

اکنون که دچار محرومیت های پیاپی شده ام و از قافله آخرالزمانی حسینی به قافله سالاری امام عشق، جا مانده ام، در هر حال از مشیت پروردگار مهربانم سپاسگزار و شاکرم؛ اگر جسمانی توفیق حضور ندارم، اما مهر حضور  در این مجال الهی در دلم چون آتشی سوزان، مشتعل ست؛ ما را عشقی جز وصال رخ محبوب نیست یا ایها العزیز ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 29 مهر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

حال دلم را خوب می فهمم
این حجم از بی خبری، دلتنگی مشکوک ست!
مثل گرمی هوا در دل سرما
که نشان از باران ست!
از پس این بی خبری، دلتنگی
حتم دارم
آخرش می آیی...


للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 28 مهر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

دلم نیامد صفحات آخر این کتابِ "یادت باشد" را در خانه بخوانم. آمدم توی حیاط که به قدر کافی هوای تازه، برای استشمام داشته باشم! آخر سخت ست تصور داستان کسی که " هیچ مرهمی برای دل عاشقش پیدا نمی کند"! و این دل بی مرهم، درد مشترک همه مادران و همسران شهیدی ست که زینب وار عاشقی می کنند. همان گونه که حماسه زینب(س)، بعد از رفتن حسین(ع) آغاز می شود، حماسه عظمت وجودی این زنان مجاهد عاشق نیز بعد از شهادت شهیدشان تازه آغاز می شود.
و مگر زندگی، جز این عشق بازی ست؟!  "گاهی ساده دلبری کردن، قشنگ ست".
رحمت و رضوان خدا بر روح بلند این شهید عزیز؛ حمید سیاهکالی مرادی که آنچنان مومنانه و عاشقانه زیسته ست که کلمات توصیف گر زندگیش، نیز ایمان زا ست. 

روسیاه ها نیز نظر امید دارند یا اله العاصین

" و کفی بالحلم ناصرا..."

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 26 مهر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

ممکن ست انسان در مسیرِ خودآگاهی دچار ناامیدی شود. اما به گمانم محصول حقیقی این مسیر، حیرت ست؛ با همه ناامیدی و بی انگیزگی های احتمالیش.
به نظرم تا آخرین لحظه زندگی، آدمی که مسافر وادی خودآگاهی ست دچار سوال و مسئله هایی ست که ممکن ست با هر جوابش مسیر باقی مانده زندگیش تغییر کند. پس مسافر وادی خودآگاهی، هر لحظه باید آماده تغییر باشد ... .

""اللهم ارنا الأشیاء کما هی""

#راحل

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 26 مهر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

دیشب ساعت از دوازده گذشته بود که خانه رسیدم؛ امروز ساعت هفت صبح ست که از خانه بیرون زده ام. و این گونه صبح ها را تا شب ها با نهایت سرگشتگی و حیرت، گز می کنم... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 49 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :