شنبه 4 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

خدایا تو را از صمیم جان سپاسگزارم که همه هستی من هستی و هیچ چیز جز تو ندارم. 
خدایا تو خود شاهدی که هیچ وقت با وجود تو احساس کمبود نکرده و برای هیچ کاری احساس عجز نکرده ام. 
خدایا تو خود شاهدی که با وجود تو بلندترین آرمان ها و بزرگ ترین اهداف در نظرم سهل الوصول اند. 
خدایا تو خود شاهدی که همه هستی را فقط برای تو می خواهم. 
خدایا تو خود شاهدی که خودم را تنها برای تو می خواهم. 
خدایا تو را خاضعانه شاکرم که مرا هیچ گاه به حال خودم وانگذاشته ای و مرا داری به جایی که نمی دانم کجاست مهربانانه و صبورانه رهنمون می سازی. 
خدایا تو را خاضعانه شاکرم که مرا همه چیز داده ای و در مقابل این همه ناسپاسی، نعمت هایت را بازپس نگرفته ای. 
خدایا از تو ممنونم که مرا در این مسیر قرار دادی.
 خدایا از تو ممنونم که درین مدت ابتلاء و آزمون، بزنگاه هایی برایم آفریدی که ایمان م را محک بزنم.
 خدایا از تو ممنونم که نشانم دادی بسیار نقص و اشتباه دارم و تا کامل شدن، مسیری بسیار طولانی؛ که جز تو نمی تواند کسی کمک نماید.
خدایا از تو ممنونم که درین مسیر بسیار حال قبض و بسط به من دادی که تو را خالصانه تر بخوانم. 
خدایا از تو ممنونم که مرا نسبت به معنای توکل و توسل، عمیق تر کردی و از ابتدا تا انتهای این موضوع تمرین این دو موهبت بود. 
خدایا از تو ممنونم که در هیچ بن بستی نگذاشتی تنها و مستأصل بمانم. 
خدایا از تو ممنونم که معنای برخی حالات و واژگان را برایم تازگی بخشیدی. 
خدایا از تو ممنونم که نشانه های بسیار درین مسئله برایم قرار دادی و مجالی عظیم برای تفکر و تأمل. 
خدایا از تو ممنونم که مهم ترین بنای عالم یعنی دل را برایم استحکام بخشیدی. 
خدایا از تو ممنونم که درین ماجرا خوبانی را همراهم ساختی که از وجودشان بسیار بیاموزم.
 خدایا از تو ممنونم از نقطه شروع تا نقطه پایان؛ آن هنگام که باران بند آمد و ماجرا تمام شد.
 خدایا از تو ممنونم که همیشه هستی! 
این چهارده نیز تمام شد و با تمام شدنش یک پرونده مهم نیز بسته می شود. به عهدی که کردم وفادار ماندم؛ هم آن چیزهایی که باید می خواندم را خواندم و هم این پیغام ها را که قول داده بودم نوشتم. 
دعاگوی خوبان خواهم بود؛ از فهمیدنی ترین نقطه عالم تا نافهمیدنی ترین نقطه عالم که حکما همه چیز فهمیدنی نیست. 
کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من
 صدای پر زدن مرغ های دریایی ست... 
به تدبیر و قضای الهی؛ به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی ست...
 تا یار که را خواهد و میلش به که باشد
 وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً
 پایان آخرین پیغام؛ پیغام چهاردهم
 شنبه 4 شهریور 96 

للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 3 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

نبض برخی حرف ها را که می گیری می بینی هیچ نمی زند. گاهی برخی حرف ها جان می دهند... . 
باید حتم کنی که دنیا دیگر جای برخی حرف ها نیست. این برخی حرف ها همان حرف هایی هستند که در فراز و نشیب ماجرا ها مجال ظهور و بروز نمی یابند و مهر سکوت بر پیشانی شان تا ابد می خورد. زمانی آن قدر بی تابی می کنند که سینه فراخ آدمی را به تنگ می آورند و وجود آدم را به ستوه. بعد در اوج مظلومیت و غربت جان می دهند که انا لله و انا الیه راجعون!
 و من یقین دارم در عالم خاکی اگر کسی با خبر نشود این خبر دهان به دهان در بین آسمانی ها می پیچد. و تو با خودت فکر می کنی حکمت تولد برخی حرف هایی که در دنیا محکوم اند به سکوت، چیست؟ یک حکما همه چیز فهمیدنی نیست ی را قورت می دهی و آماده خاکسپاری برخی حرف ها می شوی. جنازه آدمی حرمت دارد؛ یقین دارم برخی حرف های ناگفته انسان ها حرمتش صدچندان ست. با احترام و عزت تشییع می کنی؛ در خاک سرد فراموشیش می گذاری و تلقینش می دهی که إسمع إفهم ای برخی حرف های ناگفته إبن جان؛ تو جان داده ای و این را باور کن ... . 
این رازی ست سر به مهر که پروردگار عالم با برخی بندگانش دارد. به شیرینی حضرت جان که شیرین ست ... . 
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد 

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 
پایان پیغام سیزدهم
 جمعه 3 شهریور 96 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

قبل التحریر: تقدیر زیبایی ست که دوازدهمین پیغام را در مسجد مقدس جمکران می نویسم. الحمد لله 

زبان دعا، زبان گفت و گو ست؛ دیالوگ ست نه مونولگ. شگفت انگیز ست که با محبوب خود می نشینی و از هر دری می گویی و او عاشقانه به تو توجه کامل می کند. 
در دعا باید حتم کنی که هر چه می خواهی مستجاب ست که اگر جز این بر دلت برود غشی در کار ت هست؛ چرا باید گمانی جز این ببری که قطعا دعایت مستجاب ست؟ آن که از او می خواهی عاجز و ناتوان ست؟!! 
به خاطر همین ست که سفارش موکد ست که بزرگ بزرگ بخواهید و به کم راضی نشوید؛ در دعا کردن وسعت تان به اندازه همه آسمان ها باشد که طرف و محبوب شما بزرگ تر از همه آن چیزی ست که می خواهید؛ گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟!!!
 دعا از ویژه ترین حالات عاشق و معشوق ست؛ و عاشقان به قدر همت و توان و عشق شان دعا می کنند. همین ست که "الدعا مخ العباده". یادمان داده اند که دعا قضای حتمی را هم برمیگرداند "الدعا یرد القضاء و قد ابرم ابراما". 
هر چه بیشتر توجه می کنم می بینم دعا یک وادی عظیم ماورایی ست که باید سرمست و پرامید و عاشقانه خود را در آن گم کرد؛ آن وقت گمشده هایت یکی یکی پیدا می شوند. اما به گمانم شرط دارد؛ و شرطش آن ست که اگر به لیلی دل داده ای نیکو دل بده...!
 از امروز عهد تازه ای آغاز خواهد شد.
 بمنه و کرمه

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً
 پایان پیغام دوازدهم 
پنج شنبه 2 شهریور 96 

للحق






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

 ناگزیر از سفرم بی سر و سامان چون باد ... 

اگر می خواهی بدانی در زندگی، چه قدر زنده ای! ببین چه قدر حرکت داری. 
گاهی ممکن ست در عین جنب و جوش بسیار، اما اندک حرکتی نداشته باشی. درست شبیه این چند روز من، که روند زندگی ام کند شده ست فلذا ناگزیر از سفرم... . 
نفس سفر، جنب و جوش ست. و اگر در سفر دنبال گمشده هایت باشی آن سفر، عین حرکت ست. مسافری که در سفرش در پی یافتن گمشده هایش هست، زنده ترین موجود عالم ست. و مگر حیات انسان در دنیا جز سفر است؟ مگر آرمان خواهی انسان، جز سفر است؟ مگر محبت، جز سفر است؟ مگر زندگی های نو، جز سفر است؟ حال اگر در این سفرها به دنبال گمشده هایت باشی، حرکت در حرکت را تجربه می کنی؛ و الیک قریب المسافه...
 همه حال غریبی این مدت را در کوله پشتی ریخته ام و خود را در مسیر سفر انداخته ام؛ که البته بهتر ست بگویم در مسیر سفر مرا انداخته اند!! همان حالی را دارم که چند ماه پیش در سفری مشابه این داشتم. آن سفر هم مقصد قم بود و مقصود را نمی دانستم. این بار داستان جذاب تر ست! و گمشده ها بیشتر. حتم دارم اوضاع تغییر می کند.
سحرگاه در حرم حضرت معصومه (س) دعاگوی خوبان خواهم بود. 
وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً
 پایان پیغام یازدهم 
چهارشنبه 1 شهریور 96 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 31 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

قبل التحریر: شب بسیار عزیزی ست. شب اول ماه ذی الحجه و شب پیوند آسمانی حضرت امیر (ع) و حضرت زهرا (س). به امید نگاه و عنایت

 طعنه زنان از عاشقان می پرسند چرا عاشق شده اید؟ 
هیچ عاشقی نمی داند چرا عاشق شده ست. چرا که چیزی را در معشوقش کشف کرده که قابل به بیان نیست؛ مهم هم نیست چیزی که کشف کرده بزرگ ست یا کوچک؛ متعالی ست یا سخیف؛ شاید محرک عشق ویران گر او یک چیز به غایت مسخره باشد! و یا شاید به غایت با حکمت؛ هرچه باشد عاشق نمی داند چرا عاشق شده.
 اما برای آن که جواب طعنه زن را بدهد می نشیند و کلی فکر می کند تا کلمه و عبارتی دست و پا کند و جواب او را بدهد. آخر سر جواب می دهد مثلا من عاشق کمالش شده ام! یا عاشق معرفتش شده ام یا نجابتش یا جمالش یا هر چیز دیگری. طعنه زن اما ادامه می دهد که از او با کمال تر و با معرفت تر و نجیب تر و زیباتر یا هر ...تر دیگری نبود؟! 
عاشق با این که در عشقق مصمم است اما می ماند چه پاسخی بدهد؛ فقط حتم می کند طعنه زن هیچ نمی فهمد! 
عاشق، کودن نیست؛ برعکس عاقل هست. کسی که می تواند رازی را کشف کند، کاشف ست و کاشفان، همیشه از بزرگان تاریخ اند. 
اما دست عاشق در بیان بسته ست. 
کار آن جا عجیب تر و قشنگ تر می شود که عمق عشق بیشتر و بیشتر می شود. آن جا دیگر طعنه زدن ساکت می شود؛ چرا که خودش می داند از عشق اعظم و مطلق عشق، با کمال تر و با معرفت تر و نجیب تر و زیباتر و هر تر دیگری نیست؛ اما چه حال غریبی ست که عاشق با این همه استدلال و منطق که حتی طعنه زن را به سکوت واداشته، این جا هم نمی تواند همه خودش را فریاد بزند و این جا نیز عاشق نمی داند چرا عاشق شده است!!!!!! 
این تحیر حیرت انگیز را محبوب برای ما خواسته؛ ما عاشق عشق بازی مستانه اوییم. 
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد 
دیروز گفتم با حالی که دارم نیاز به معجزه دارم؛ دیشب شب شهادتی حضرت جوادالائمه(ع) در حجره ای در حافظیه حال خوبی بود. محضر حضرت خواجه، سید کمی برایم حرف زد و من مجبور بودم در ذهن و دلم بین خیلی چیزها ربط بدهم؛ اما سرانجامش حال خوش بود.

 اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست
 حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

 وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 
پایان پیغام دهم
 سه شنبه 31 مرداد 96 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

پیشتر هم گفته ام؛ خیلی وقت ست وقت نکرده ام خودم را سیر دوست داشته باشم. مثل این همه آدم هایی که عاشق خودشان هستند و هرچه می کنند برای خودشان ست و خودشان. من حتی وقت نکرده ام بنشینم فکر کنم ببینم عاشق خودم هستم یا نه! خوشیم به همین حال آوارگی؛ کسی چه می داند شاید وسط همین حیرت، یک نفر آمد و دست مان را گرفت که لبیک عبدی ... .

باید گذر کرد؛ این بار هم نه به خاطر خودم بلکه برای دل دیگران گذر می کنم. نه برای فرار از سختی های ایجاد شده برای خودم بل فرار از این که عده ای به خاطر من به سختی بیافتند؛ که  فکرش هم سخت است.

شاید روزی گمان می کردم به من هیچ مربوط نیست که دیگران چه می خواهند و این خودشان هستند که خواسته هایشان را باید انتخاب کنند نه من خواسته های آن ها را! شاید اصلاً دلشان همین سختی را بخواهد؛ تو چرا جای آن ها تصمیم می گیری؟! با همین خیال خام شروع کردم؛ اما به این نتیجه رسیدم ندیدن لطافت دیگران عین ظلم ست. و خدایا تو شاهد باش که من از ظالم بودن می ترسم.

چشمانم را می بندم که حال پرنده ای داشته باشم که بی خیال زمین و مافیهایش بال می گشاید و تا سر حد تاب و توانش در عمق آبی آسمان بی هوا پر می کشد؛ اما نمی توانم! حال سنگینی دارم؛ و چه کسی ست که نداند شرط پرواز، سبکی ست! حال که نمی توانم بال بزنم و اوج بگیرم دلم می خواهد رها باشم. رها در چه؟ نمی دانم؛ فقط دلم می خواهد رها و معلق باشم در همه آن سه ثانیه هایی که  برایم شور را می آفرینند.

می دانم این حال سنگینی مثل همه حال های دیگرم زودگذر ست و باز یحتمل معجزه ای نازل می شود. و شهریورماه، ماه نزول معجزه هاست که:

 "من به شهریور پر معجزه، عادت دارم... "

با آرزوی پرواز برای خودم و همه دیگرانی که صمیمانه پروازشان را آرزو دارم.

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 

پایان پیغام نهم 

دوشنبه30 مرداد 96 

للحق

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 29 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی


خیره شدن به لپ های آویزان و نگاهِ ممتد به مژه هایِ درهم رفته‌ی هنگامِ خوابِ عمیقِ کودکانه‌یِ معصومانه‌ی سنا، با این ماجرا چه ارتباطی دارد؟

یا بررسی دینامیک گازی آرگون در فشار 150بار و جریان در گرید چه طور؟

سخنرانی حماسی و پرمغز مرشد و خنده های خواهر و لطف برادر چی؟

مردی بلند داد کشید؛ پیر زن همسایه مرد؛ زن فامیل زایید؛ مهاجمی گل زد؛ قاضی رأی صادر کرد؛ کابینه رأی آورد؛ گل خندید؛ گل مشغول ست؛ گل خرامید؛ گل که آرام ست انگار عالم آرام ست... .

هیچ چیز در این عالم بی ارتباط نیست؛ زندگی شاید پیدا کردن همین رابطه ها باشد؛ شاید...

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 

پایان پیغام هشتم 

یک شنبه 29 مرداد 96 


للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 28 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

زندگی ترکیب زیبایی از فلسفه و مهندسی ست. (زندگی=فلسفه+مهندسی)

عالم پر است از اسرار؛ که من در زبان خودم به آن ها می گویم معادله! F(x,y,z,w,…) 

حضرت حق تبارک و تعالی دنیا را براساس معادله آفریده است.

اصلاً معادله چیست؟ معادله، ارتباط بین چند متغیر برای توصیف از یک حالت خاص ست.

می نشینی و فکر می کنی و به چند متغیر از یک معادله در زندگیت می رسی. بعد تازه می فهمی که اوووووووووه چه قدر متغیر در این معادله می تواند نقش داشته باشد. آن جا ممکن ست عمیقاً مستأصل شوی که این همه متغیر هست و خدا می داند چه قدر دیگر هم باشد که هیچ از آن ها نمی دانی، حالا فرض کن بخواهی به حل چنین معادله ای به تنهایی هم فکر کنی!!!!

 رسماً در بهترین حالت ممکن، گاوگیجه مزمن می گیری، اگر افسردگی مزمن نگیری!

گاوگیجه ای که تو را به حرکت وادارد، تحیر است که بسیار نیکو ست و شیرین؛ گاوگیجه ای که تو را از حرکت وادارد خمیدگی ست که بسیار ناپسند ست و تلخ.

تا این جا قسمت فلسفی کار بود. اما برویم سراغ قسمت مهندسی؛ مهندس کیست؟

مهندس کسی ست که از یک مسئله پیچیده، یک مدل ساده می سازد و سعی می کند چند متغیر اصلی و موثر را از میان انبوه متغیرها برگزیند و مسئله اش را با تقریب حل نماید؛ و هیچ به روی خودش هم نیاورد که قید خیلی از متغیرهای دیگر را زده است و انگار نه انگار! هیچ مهندسی نمی تواند به جواب دقیق در مسائل مهندسی برسد، همیشه کارش به تقریب می رسد؛ اما کارش جواب می گیرد با ساده سازی.

حالا یک سوال؛ درد عشق را مهندسی حل می کند؟!

سوال بی ربطی ست وسط این بحث مهم؛ بگذریم!!

زندگی هم فلسفه می خواهد و هم مهندسی. بدون فلسفه تو هیچ شناختی پیدا نمی کنی و بدون مهندسی، هیچ مسیری را نمی توانی بروی.

و اما این روزهای من...

معادله در این عالم بسیار ست. اما فقط به معادله هایی نیاز دارم که مجهولم در آن باشد. هر معادله به ارزش یک مجهول؛ n معادله و n مجهول ... .

من در این مسئله، چند معادله دارم و چند مجهول؛ علی القاعده باید بتوانم همه مجهول هایم را پیدا کنم.

اما با سر خورده ام به بن بست یک معادله! هرچه می کنم این معادله جواب نمی دهد. عجیب ست برایم عجیب. این همان معادله ای ست که پیشتر بارهای بار اثباتش کرده ام و بارهای بار جواب گرفته ام و هیچ وقت استثنایی نداشته و خودش یک قاعده ست. اما نمی دانم حالا چرا بازی درآورده... .

آخرین معادله ای که باید حل کنم تا مجهول آخرم پیدا شود همین معادله ست. اگر این معادله هم پیدا شود این مسئله برای من برای همیشه تمام خواهد شد.

پیدا کردن این معادله هم ربطی به من و خدایم دارد و لاغیر. امیدوارم سریع تر جواب بگیرم.

 

این پیغام هفتم ست. هفت عدد مقدسی ست. هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ... . کسی هست دست ما را بگیرد و از این کوچه هایِ تو در تویِ باریکِ خطرناکِ ترسناک نجات دهد و به شهر برسانمان ... هست ...

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 

پایان پیغام هفتم 

شنبه 28 مرداد 96 

للحق

 

 

 

  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 27 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 


همه چیز را باید از سرچشمه اش گرفت؛ 
آب را، نور را، توفیق را، معرفت را و عشق را ... 
باور دارم که "جواب" را هم باید از سرچشمه گرفت؛ شاید خیلی متفاوت باشد!! 
دل خوشم به جوابی که همین زودی ها به دستم می رسد و من جز این جواب راضی نخواهم شد... 

بعدالتحریر: امروز روز "دحوالأرض" ست؛ چند سال پیش چنین روزی در حرم امام الرئوف(ع) قرار شد روز "دحوالقلب"م باشد. عجیب محتاج چنین حالم...
 
وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً
 پایان پیغام ششم 
جمعه 27 مرداد 96 


للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 26 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

فکر می کنم؛ فکر می کنم به همه چیزهایی که این مدت گذشته است؛ از اتفاق ها و نشانه ها و حکمت ها. و آخرش می پرسم چرا؟

حکماً همه چیز فهمیدنی نیست؛ اما به گمانم همه چیز فکر کردنی ست. تو می توانی به همه چیز فکر کنی و با حیرت از خود و خدایت بپرسی چرا؟!

ولی شرط عاشقی این ست که از پیش سپر انداخته باشی؛ نه غَره شوی و نه ناامید. اگر به جوابی از فکر کردنت رسیدی غره نشوی که این پاسخ نهایی ست که قطعاً دقیق تر و کامل تر پاسخی هست. و اگر در همان حیرت ماندی و به جوابی نرسیدی ناامید نشوی؛ این دومی به نظرم یک شیرینی و رندی خاصی دارد.

اگر حکمت کاری بدانی و راضی به رضای حق باشی، در رضایتت ممکن ست غش باشد چرا که یحتمل دلت به حکمتش گرم است. اما رندی و شیرینی آن جاست که تو هرچه کنی به حکمت نرسی و دل بدهی به حضرت دوست و بگویی در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم/لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی. اما پشت بندش زیر لب آرام لبخندی بزنی و با شیطنت بگویی آخر چرا؟!!

این چرا، چرای عاشقی ست؛ شبیه چرای مجنون؛ اگر با من نبودش هیچ میلی/ "چرا" جام مرا بشکست لیلی...؟!!!

در این چرا، درست ست که حیرت است اما دریایی از رضا موج می زند و اولِ اولِ مسیر بندگی ست.

حالا حق می دهی خدایا بپرسم چرا؟!!!!

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 

پایان پیغام پنجم 

پنج شنبه 26 مرداد 96 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 25 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

 قبل التحریر: چون عهد کرده ام؛ پس تا 14 تا پیغام ادامه می دهم اما مخاطب این پیغام ها وحشتناک فقط خودم هستم!! 

درست در جایی که هیچ گمان نمی بری و آن لحظه ای که هیچ تصور نمیکنی و در میان فراز و فرودهای جان کاه، ناگاه چنان دست گیری می شوی که فقط مات و مبهوت می مانی و با اشکی سرازیر می گویی دمت تان گرم! 
دست ت را می گیرند و وارد دنیای تازه ایت می کنند که عجیب فرق دارد با قبل؛ فقط یک شرط دارد؛ و آن هم این ست که مرد باشی که از هزار مرد یکی نرسد! 
خدایا می دانم که وادی سختی ست اما وقتی تو هستی سختی معنی ندارد؛ این جا همان مجالی ست که برایم ساخته ای تا طنازی کنم و عاشقی کنم و بندگی و "به خلوتگه خورشید رسم چرخ زنان!!".
 و از امروز مسیر تازه ای شروع می شود...
 الحمدلله "چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم...".

 بعدالتحریر: آقایی داریم که مهربان تر از پدر و مادرست؛ همانی که وقتی در بازار نمی توانیم چیزی بخریم و اندک ناراحتی بر دل مان می نشیند او نیز ناراحت می شود؛ به خاطر این آقای عزیز و در دسترس هم که شده نباید ناراحت بود! خاک بر سر چون منی که باعث ناراحتی او شوم. 
سر خم می سلامت شکند اگر سبویی 

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 
پایان پیغام چهارم 
چهارشنبه 25 مرداد 96 

للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

تفاوت اصلی آدم ها در تفاوت فکر کردن آنان است. اگر می خواهی ببینی چه قدر آدم متفاوتی هستی ببین که چه قدر متفاوت فکر می کنی.

بیشتر مردم شبیه به هم اند؛ یعنی شبیه به هم فکر می کنند و مثل هم نگاه. تنها عده ای محدود هستند که متفاوت فکر می کنند و پر واضح است که بار تاریخ را همین عده محدود به دوش کشیده اند. در تاریخ، فقط اسم کسانی ست که متفاوت اندیشه اند؛ چه اندیشه خوبش چه اندیشه بدش حتی!

سخیف ترین آدم ها اما کسانی اند که می خواهند متفاوت جلوه کنند؛ یعنی ادای تفاوت را در می آورند. تفاوت چیزی نیست که بشود امری و دستوری با آن برخورد کرد؛ که عالی جناب فرمایش کرده اند که متفاوت باش! و طرف بگوید جان نثارم، چشم، متفاوت گشتم!!!

درست ست که بار تاریخ را متفاوت ها به دوش کشیده اند و هر جا اسمی در تاریخ می شنویم از آنِ متفاوت هاست اما باور دارم که شیرین بودن آدم ها ماجرای دیگری ست. شیرین بودن آدم ها لزوماً ربطی به متفاوت بودنشان ندارد؛ شیرین بودن آدم ها به آن است که خودشان باشند، خودِ خودشان.

آدم هایی که ادا در می آورند هیچ وقت شیرین نیستند. گاهی کلافه ترین و درمانده ترین آدم ها به واسطه خود بودنشان شیرین ترینند در نگاه ما.

القصه آن که شیرین ترین انسان های متعالی که تاریخ سر تعظیم برایشان خم کرده، آنانی هستند که علی رغم متفاوت فکر کردن، اما خودِ خودشان هستند.

روزی در همین وبلاگ نوشتم کاش خاص بخواهد؛ امروز می نویسم کاش خاص فکر کند. و کسی نیست از من بپرسد که از کجا معلوم او خاص تر فکر نکرده باشد؟!

و من در جواب می مانم و فقط خیره می شوم به چشم هایش که شاید حق با او باشد... .

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 

پایان پیغام سوم 

سه شنبه 24 مرداد 96 

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

حال وحشتناکی ست حال باتلاق؛ وقتی برای نجات ت بیشتر دست و پا بزنی بیشتر به هلاکت نزدیک شوی. آیا می توانی به او بگویی برای نجات ت تلاش نکن؟! شاید حق با او باشد که تسلیم نشود اما راهش دست و پای خودش نیست! 
باتلاق آدمی را محکوم به فرورفتن و هلاکت می کند. زندگی باتلاق های بسیاری دارد که وقتی در آن میافتی هرچه بیشتر دست و پا بزنی غرق تر می شوی. 
خیلی از این باتلاق ها را متوجه هم نمی شویم که این زیادی دردناک ست. در گوشی بگویم گاهی حتی عبادت و ایمان های ظاهری و عاریتی هم باتلاق اند! فکر می کنی در وادی ایمان دست و پا میزنی و یک آن به خود میایی که غرق در باتلاق کفر شده ای و همچنان متشرع مقید هستی با رعایت اصول و فروع و توصیه های موکد به عوام الناسی که می خواهی به راه راست هدایتشان کنی!! 
باتلاق، باتلاق ست. چه باتلاق آبی چه باتلاق فکری چه باتلاق کفر و ایمان چه باتلاق عشق. 
تنها راه نجات از باتلاق، فراموش کردن نیروی خود است. باید یقین کنی که کاری از دست خودت بر نمی آید جز فریاد. اگر گرفتار باتلاق شدی باید خوب بتوانی فریاد بزنی و کمک بخواهی. و این جا شروع داستان عاشقی ست. یعنی اگر گرفتار باتلاق شدی بدان که فرصتی ست تا به اندازه همه استیصالت بزرگ شوی. حال اگر باتلاق، باتلاق عشق باشد شروع داستانش عشق در عشق ست. و آن جاست که عاشق، حقیقت عاشقی را تا حدی می فهمد و عشق به غایت شیرین می شود. 
خدایا همه عاشقان را در باتلاق عشق بیاندازد و ایضا خودت نجاتشان بده. 
"هر وقت در زندگیت گیری پیش آمد و راه بندان شد بدان خدا کرده زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی؟! هرکس گرفتار است در واقع گرفته یار است؛؛ مرحوم دولابی"
 
 وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 
پایان پیغام دوم 
دوشنبه 23 مرداد 96 

 للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

قبل التحریر: 14 زیباست. پایان این چهارده دلدادگی به مادر هم زیباست. هرچه می خواهد بشود مهم نیست؛ این هم زیباست. هر روز تا 14 روز یک پیغام خواهم گذاشت. برای کی؟! درست نمی دانم؛ این هم زیباست! 

ترس و تردید و شک و اضطراب و تشویش آن چنان به جان آدم میافتد که همه وجودش گر می گیرد و می سوزاند و تباه می کند؛ از همه چیز بدتر احساس خفگی شدیدی ست که تو در آن حال مچاله و درهم داری. 
ناگاه کسی از دور صدایت می زند؛ تا برمی گردی که ببینی چه کسی ست، طشت آب خنکی روی سرت خالی می شود. در آن برهوت آتش گرفته وجودت، آن چنان حال خوش و خنکایی به تو دست می دهد که گویی همه مشکلات عالم و آدم که بر دلت سنگینی می کرده همه فنا شده اند و تو در یک جهان دیگری تازه متولد شده ای. 
آن کسی که صدا زد مادر بود ... .
هنوز غرق در آن خنکای تولدی دیگری و چشم بسته ای؛ تا چشم باز می کنی مادر را می بینی که لبخند بر لب دارد؛ از دیدن او همه شادیت چند برابر می شود؛ این شاید اجر گمانی ست که به خدا برده ای وقتی که آب روی صورتت بازی می کرد که شکر کردی این حال خوب را و خدا در عوض شکر، بعد از آن حال خوب، حال خوب تر را نصیبت کرد که مادر باشد. مادر که هست انگاری همه چیز هست. حال اگر باز هم شکر کنی که مادر هست چه حال بهتری می گیری؛ و اگر باز بر آن حال بهتر شکر کنی و باز شکر و شکر و شکر و .... چه دنیایی می شود!! 
ترس و تردید و شک و اضطراب و تشویش آخرین حربه ارتش شیطان ست که ما را از دل مان، فطرت مان و خدا مان بگیرد اما کورخوانده چون خدا هست، مادر هست ... . 
کاش فقط آن که باید بفهمد بفهمد. 
وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 
پایان پیغام اول 
یکشنبه 22 مرداد 96 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 21 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

"الحمدلله هنوز امید هست
انگاری بازه در شهادت ..."
 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 34 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :