للباقی 
امشب می خواستم چند خطی درباره سوال دیشب بنویسم. اما خستگی اجازه نمی دهد. عصر، بعد از برنامه تونل باد، با بچه ها در اتاق جلسات یک ساعتی داشتیم همخوانی می کردیم و از بس داد زدیم که صدای من رسما دو رگه شده بود! امشب بعد از جلسه هم اندیشی دوستان برایم جشن تولد گرفتند. از جشن پتوی خاصش! که بگذریم، نیمی از کیک را بر سر و صورت و ریش و مو و لباس ما خالی کردند نامردها! شب که ترک موتور علی بودم قشنگ می دیدم ملت آنچنان خاص نگاهم می کنند که انگار یک دیوانه زنجیری دیده اند! اما من سرم بالا بود... . 
برای برنامه فردا صبح هیچ چیز آماده نکرده ام؛ چه برنامه ای شود!
 للحق


ارسال در تاریخ پنجشنبه 19 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 ساعت حدود یک بامداد ست. بعد از یک روز پر کار که بخشیش به درس گذشت و چهار پنج ساعتیش به جلسات گوناگون؛ خسته هستم اما دوست دارم قدری به سوالات اساسی فکر کنم. کلی موضوع برای فکر کردن دارم اما الان وقت لذت بردن از فکر کردن به سخت ترین و پیچیده ترین سوالات است. اجالتا همین یک سوال را فکر کنم تا بعد؛ 
"دنیا را باید از چه زاویه ای دید؟"
 للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 18 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 همیشه فکر می کردم فقط در مباحث علوم انسانی و نظری ست که شخصیت افراد روی نتیجه گیری ها و قضاوت ها اثر دارد و علوم تجربی به خاطر ذات اثبات گرایی آن از این تأثیر مبری ست. اما امروز در جریان اثبات یک فرمول ریاضی به ذهنم رسید که شخصیت و نوع نگاه افراد در علوم تجربی هم اثر گذار است؛ با این تفاوت که قضاوت علوم تجربی قابل آزمایش ست اما قضاوت علوم انسانی قابل آزمایش ... هست یا نیست؟!!! به گمانم نظریه های علوم انسانی هم قابل آزمایش ست ولی با یک بازه زمانی بیشتر.
 جلسه امروز ظهر خیلی خوب بود؛ دم ابراهیم همت گرم! ای کاش اتحاد بی سابقه تشکل ها که امسال به وجود آمده به هم نخورد. 
چند دقیقه ای درباره گربه و سگ از یکی از دوستان بحث هایی شنیدم؛ عصری نگاهم به اولین گربه ای که دیدم عوض شد؛ چه می کند شناخت!!
 امشب با دوستی بودیم که بچه ها زیاد از او می خندند، دستش میاندازند، اساتید با او تندی می کنند. اما همه فقط ظاهر او را دیده اند. چه کسی می داند ظاهر غلط انداز او چه ریشه و سابقه خاص و غریبی دارد. با خودم فکر می کردم اگر این جماعتی که او را به هر نحوی تکذیب می کنند (که من هم تکذیبش می کنم!) سابقه و ریشه خاص و غریبش را می دانستند آیا باز با او تندی می کردند؟ دستش می انداختند؟ فحشش می دادند؟ گمان می کنم بر عکس، می آمدند و پیشش می نشستند و فقط از زندگیش می پرسیدند و همه خفه خون می گرفتند. دیگر آن موقع کسی به تفاوت اندیشه هایش با او فکر نمی کند بلکه غریبی ش آن قدر وسعت دارد که دیوانه بازی هایش را توجیه نماید. خدایا تنها گوشه کوچکی از زندگی این بنده خدایت را امشب فهمیدم و به این نتیجه رسیدم بهتر ست خیلی موقع ها خفه خون بگیرم؛ اگر گوشه ها و ریشه های غربت هر کدام از بندگانت را می فهمیدم چه می کردم؟؟!! 
خفه خون عظمی!
 للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 17 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 در میان همه لطف و عنایاتی که خانواده و آشنایان و رفقا دیشب و امروز داشتند، هدیه و پیام رندانه عزیزی خیلی برایم لذت بخش بود. عزیزی که بارها از او در همین وبلاگ نوشته ام و اسم و رسمش را عیان نگفته ام؛ گاهی برایش اصطلاحی ساخته ام گاهی هم با ضمیرهای اشاره خطابش کرده ام. کسی که خاطرش خیلی برایم عزیز ست. فکر نمی کردم اهل این فانتزی ها باشد و این چنین هدیه و پیام تبریکی بفرستد! حق با اوست؛ می بایست در روز تولدم، تقلایی کنم برای تولدی دیگر. بیشتر که فکر می کنم می بینم باید در روز تولدم بیشتر به رفتنم فکر کنم؛ بمیرم قبل آنکه مرده شوم. و این همان تولد دیگر است؛ حکایت عجیبی ست که گاهی حیات ما در زندگی تعریف می شود و گاهی در ممات. حکایت اما از آنجا غریب می شود که ناله مستانه سر بدهی که "آه من قله الزاد و طول الطریق" و من در سالروز اولین روز سفر زمینی ام و اولین روز آمدنم، مبهوت سفری هستم که با اولین روز سفرم به عالم باقی شروع می شود و بناست مرا تا سر حد مقصود برساند. دست های تهی ام نشانه همه نیازهای من ست خدمت حضرت حق تبارک و تعالی.
 درون ما ز تو یک دم نمی شود خالی 
کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب
 للحق 


ارسال در تاریخ دوشنبه 16 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
آقا خدایی کدام روز سراغ دارید ملت این همه با طبیعت آشتی کنند؟ کدام روز سراغ دارید این همه لطافت داشته باشد؟ کدام روز سراغ دارید مردم به ریشه اصلی خودشان یعنی خاک، هدیه بدهند؟ اصلا امروز خیلی روز جالبی ست وجدانا! روحم از درون شاد می شود وقتی می بینم این همه کاشتن و رویش در این روز هست. ما هم جلوی دفتر انجمن دو نهال کاشتیم. آمدم خانه دیدم بابا و مامان هم مشغول سر و سامان دادن به گل های پاسیون هستند. بوی بهار دارد می آید...
 نیمه های اسفند/ یوم الله درختکاری/ هیچ ربطی هم به تولد من ندارد مثلا!!
 للحق 


ارسال در تاریخ یکشنبه 15 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 فردا 15 اسفند است؛ یوم الله درختکاری!؛ روزی با برکات فراوان؛ هر که حاجتی دارد یا می خواهد نذری بدهد این روز عجیب گره گشاست. باید ایمان داشته باشی و گرنه جواب نمی گیری! از عظمت درخت و درختکاری هرچه بگوییم کم ست. چند سال پیش آقا بعد از آن که درختی کاشتند (که هر سال می کارند) فرمودند این روز یکی از روزهای پر برکت برای انقلاب ست.
 دست بر قضا میلاد این حقیر سراپا تقصیر هم در یک تقارن کاملا مقدس و ایضا قابل تأمل درین روز مصادف شده است. پیشاپیش این روز فرخنده را خدمت همه آزادگان درخت صفت عالم و همه آنان که دل در گرو درخت و درختچه و درختکاری و درختباری و ... دارند صمیمانه تبریک عرض می کنم؛ ان شاءالله خدا درین روز عزیز همه آنچه به درختیون خوبش عطا می کند یک جا به همه ما کاملا یهویی نازل و ساری کند!
 ربع قرن تمام از حیاتم می گذرد. کم نیست؛ تو بگو چه کرده ای این 25 سال طلایی را. سوال سختی ست و جوابش سخت تر. در خصوصی های خودم بیشتر باید فکر کنم اما اجالتا اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد 
باقی همه بی حاصلی و در به دری بود
 شکر و حمد بی اندازه برای 25 سال زندگی که لحظه ای و کمتر از لحظه ای چشم از من بر نداشتی. درباره خودم که هیچ نمی توانم بگویم که تو خودت می دانی وضع ما را؛ اما تو هیچ چیز برایم کم نگذاشتی؛ خدایا به تو تبریک می گویم؛ فتبارک الله احسن الخالقین... 
للحق


ارسال در تاریخ شنبه 14 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی

بسم الله الرحمن الرحیم
 من الغریب الی الحبیب 
محضر شریف برادر بزرگوار؛ شهید حبیب الله. 
سلام.
 غروب است؛ شهادت حضرت زهرا (س). بر روی خاک های شلمچه نشسته ام و چشم به آن سمت مرز، کانال پرورش ماهی، محل شهادتت؛ در سالروز آسمانی شدنت دارم در نزدیک ترین فاصله برایت چند خطی نذری می نویسم. این جا لب مرز که نسسته ای فقط خاک و خل می بینی؛ دست بالا چشم که بگردانی سیم خاردارهایی می بینی و پاسگاه مرزی کشور دوست و برادر عراق! و البته جوان هایی هم سن و سال من که شما و جنگ شما را ندیده اند. اما عاشقانه دور شمع وجودی شماها بال می زنند و بالا می روند. وقتی داستان حماسه هایی چون کربلای پنج تو و رفقایت را می شنوم مات می شوم. نوجوان 17 ساله ای که ره صد ساله را یک شبه رفته ای؛ نه ادعا داشتی و نه نام؛ از جنس این شیفتگان خدمت! هم که نبودی؛ رفتی و آبرو دادی به مسلمانان و شیعیان و انقلاب و نهضت و من و فامیل و آینده و تاریخ. تو بزرگی و هر که خواست بزرگ شود راهش در دستان بزرگان ست. ممنونم که هستی و می توانم درین وادی آسمانی یک آشنا را باب الحوائج خود کنم؛ یک بی سیم چی کربلای پنجی که پیغام مرا برساند... 
و اما بعد؛ چند سالی ست به بهانه سالروز آسمانی شدنت در نامه ای چند خطی را برایت می نویسم که هم تذکری برای خودم باشد و هم تذکری برای اهل فامیل. این مدت اخیر اسمت را زیاد آورده اند. یکی مستند ساخته یکی یادواره گرفته یکی خودش را با تو معرفی کرده! و ... . خدا به همه خیر دهد؛ حتی آن که تنها از اسمت استفاده کرده! این تحرک خودش خیلی حرکت ست. اما همان طور که بارها گفته ام تو می توانی بهترین محور وحدت باشی. 
ما بحمدلله در فامیل، مراسم سازی های خوبی داشته ایم. از جشن و تئاترهای 22 بهمن تا جام فوتبال و صندوق قرض الحسنه و این اواخر جشن بازنشستگی. جای یک مراسم سالانه شهادتت حسابی خالی ست. ان شاءالله دغدغه مندان همت کنند و این مراسم را بنا بگذارند. 
ما بدون فامیل نمی توانیم زیست مومنانه ای داشته باشیم و خدا نماز و روزه و عبادات مدعیانی که خود را از فامیل جدا کرده اند و زمینه ساز جدایی بیشتر هستند را به احسن وجه قبول نماید! وای به حال دینی که متدینین آن به بهانه دین شان، عامل تفرقه و جدایی باشند. دین و مسلک من همان دینی ست که برای هر امری ابتدا تو را امر به نزدیکان و خویشاوندان می کند و بزرگان دین من، با فامیلی که حتی دشمن شان بودند ارتباط شان را به کلی قطع نکردند و تا سرحد توان احسان شان نمودند.
 دایی عزیز تو خوب میدانی که هر عمل ساده ای که باعث دور هم جمع شدن و نزدیک شدن قلوب فامیل شود ارزشش صدچندان ست که همان عمل را برای غیر انجام بدهی. اگر سفره و نذری هست چه بهتر که در جمع فامیلی باشد، اگر هدیه و کرمی هست چه قشنگ تر که برای فامیل باشد. بس که از هم دور شده ایم تحمل یکدیگر را به کل از دست داده ایم.
 نام تو را بچه های نسل بعد باید بیشتر بشنوند که تو در دسترس ترین الگوی خدایی بودنی.
 برای همه فامیل در اولین دیدارت با حضرت ارباب (ع) دعا بفرما. 
قربانت؛ محمد
 شلمچه. اسفند 95
 بعد التحریر:

 للحق


ارسال در تاریخ جمعه 13 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 وقتی رفته بود مریوان، حدود نوزده-بیست سالش داشت. دختری نازپرورده تهرانی آن هم محله نیاوران. بچه ها فئودال صدایش می کردند. همان موقع با بهترین برند خارجی مانتو آن هم چاک دارش! وارد مریوان می شود. حمیده سلیمانی دیشب میگفت کلاس مریم خیلی بالا بود و فیس و افاده ای داشت برای خودش. خواهرهای مریم یکی از مجاهدین خلق بوده یکی گروهک پیمان! فقط مادر و خودش عشق امام بودند. می رود مریوان؛ قبل از شروع رسمی جنگ. برای درگیری های کردستان؛ وقتی خاطراتش را از جنگ کردستان تعریف می کرد صد رحمت به وحشی گری های داعش! عروسی فلان کرد معروف، اول یک برادر را جلوی برادرش سر می برند و بعدش برادر دیگر؛ بعدش هم هر دو را در دیگ داغ میاندازند. مریم خانم می رود مریوان و اولین بار با احمد متوسلیان آشنا می شود. خودش را معرفی می کند و به کار ظاهرا پرستاری مشغول می شود. البته گشت می دادند و در جنگ نظامی هم حضور جدی داشتند. با حمیده سلیمانی که اهل شیراز ست و خواهر و دختر شهید ست همان مریوان آشنا می شود. هر دو مجذوب احمد متوسلیان بودند. برق چشمشان مشخص بود وقتی اسم برادر احمد را می آوردند. هنوز هم کلمه برادر را می گفتند. مریم خانم خیلی بی پرده صحبت می کرد و کلی دیشب خندیدیم. خیلی از سانسورهای مرسوم را نداشت و این برای من جذاب تر بود که جبهه را بی روتوش تر ببینم؛ بعضی ها می خواهند مقدس سازی بکنند همه چیز جبهه را؛ و این جز ارائه یک تصویر غیر واقعی و غیر جذاب و کتابی هیچ سودی ندارد و منی که جبهه را درک نکرده ام نمی توانم با آن تصویرسازی های فرمایشی ارتباط برقرار کنم. مریم خانم اما جنسش به این تقدس زایی ها نمی خورد؛ خودش بود و هیچ ادا در نمی آورد. بعضی از خانم ها به بهانه حفظ حرمت، سعی می کنند خود دیگری نشان دهند؛ در صورتی که هیچ تناقضی ندارد. حرمت های خود ساخته که ربطی به زنانگی زنان ندارد. خانم مرضیه دباغ هم با حرمت بود هم خودش بود. البته مریم خانم با توجه به بافت زندگیش برخورد خاصی داشت. خانم سلیمانی هم می گفت همان موقع هم راحت بود! مثلا یک معضل مریم، در رفت و آمد با برادرهای سپاه بوده؛ مرسوم بوده که عقب بنشینند اما مادرش می گفته خاک بر سرت مریم، مگر راننده گرفته ای که عقب می نشینی! خاطرات جذابش با احمد متوسلیان و رضا چراغی و اکبری و عسکری و ... و روابط سرشار از خواهریش کلی برایم حرف های تازه داشت. مصاحبت با او که سرشار از طراوت و شادابی و انگیزه بود بسیار درس آموز بود. در اوج خنده و بشاشی، اشک می آمد در چشمش و بغض می کرد. واقعا به برادر احمدشان اعتقاد داشتند. مثلا می گفت بعد از کشته شدن حمید چهارچشم-از جلادهای تک تیرانداز کرد که صمیمی ترین رفیق احمد را شهید می کند- احمد برای خانواده و زن حمیدچهارچشم آذوقه بسیجی ها را می فرستد؛ مریم می گفت ما گفتیم برادر احمد خل ست، دیوانه است، مشنگ ست؛ دیگران هم می گفتند نکند به خاطر زیبایی زن حمید است! اما کاشف به عمل می آید که احمد برای پیشگیری از فساد احتمالی زن حمید، این کار را کرده. راستش را بخواهید حاج احمد برای من همیشه یک چهره خشن یا به عبارت شهیدوارانه ترش، با قاطعیت!! بوده. این ها در تعاریف این دو خانم هم قشنگ مشخص بود. اما خاطرات رقت قلب و آرام بودن های حاج احمد هم برایم جالب بود. یک شخصیت چند وجهی. وقتی که محو صحبت های این دو همرزم حاج احمد بودم، سریع در ذهنم مطابقت هایی می دیدم. این ها دختر خانم های جوانی بودند که چند ماه جوانی شان را تنها مثلا در مریوان بودند؛ اما کلی افتخار جا گذاشته بودند. این همان نفحات در زندگی ست. مریم تعریف می کرد که بارها برادر احمد چنان داد سرمان می کشید که نگو و نپرس. حالا چه دلیلی آن دختر لوس نیاورانی را در آن سختی جبهه آن هم با این برخوردهای فرمانده شان، مجاب می کرده که تا آخر بماند؟ در این فکر بودم اگر ما و رفقای ما بودند همان روزهای اول جا می زدیم؟ البته فضا هم خیلی مهم ست. خاطره بازدید حضرت آقا که آن موقع رییس جمهور بودند از مریوان و دزلی و همراهی خانم سلیمانی هم جذاب بود؛ که گرا داده بودند آن منطقه را به خاطر آقا بمب باران کنند و با فاصله ای زمانی، خطر رفع می شود؛ اما ایشان بعد از بمباران می روند بیمارستان و بازدید از مجروحان. خاطرات جذابی بیان شد اما برای من نوع نگاه ها و نوع زاویه دیدها جذاب تر از خاطرات شان بود. این که یک خانم بتواند خودش را از بعضی عادت های مرسوم بالا بکشد و در سختی های غیر عادی نما بودن با اعتقاد راسخ تلاش کند جای تحسین دارد. شب خوب و متفاوتی بود.
 بعدالتحریر: یاد همان بحث قدیمی افتادم؛ دا و صدقه حین نماز ... 
للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 10 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 اول سفر ست. سفری که یکی از ناغافل ترین سفرهای زندگیم است. چه شد و چه ها شد را دارم مرور می کنم؛ تا هفته پیش هیچ قصدی نداشتم؛ هیچ قصدی. و جالب تر آنکه تنها دلیل آمدنم هم برطرف شد. انگاری به بهانه دانه ای کشانده باشندم و دانه را برداشته باشند! رندی خاصی دارد. سفر هم سفر خاصی ست؛ کربلای ایران، شهادت مادر، سالروز شهادت دایی حبیب، شصت و پنجی ها و ... . 
باز هم راه، باز هم شب، باز هم شیدایی های یک رند خاموش.
سه شنبه شب. جاده. فکر. رفقا
 للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 10 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 ساعت قریب به دو بامداد است و تازه رسیده ام خانه. تا همین یک ساعت پیش در دفتر انجمن مشغول صحبت با دو خانم همرزم حاج احمد متوسلیان بودیم. یک صحبت سه چهار ساعته جذاب. مردانگی های جنگ را زیاد شنیده ایم اما زنانگی هایش را کمتر. ان شاءالله در اولین فرصت درباره بحث های امشب چیزهایی می نویسم. فردا شب به یاری خدا فرداشب بعد برنامه رستم قاسمی، راهی مناطق جنوب هستم. 
للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 10 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 داستان غریبی ست. هرچه بیشتر به اطراف آن نگاه می کنم حیرتم بیشتر می شود. دنیایی حرف و فکر بر دلم نازل شده است. این هم تحفه ای ست؛ شاید مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند! استحقاق شکسته شدن مهم ترین معبد و محکم ترین بنای عالم؛ یعنی دل...
للحق 


ارسال در تاریخ دوشنبه 9 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 امشب با خودم در حال فکر کردن روی موضوعی بودم که حسابی برایم مسئله شده است. خوب طبیعتا راه های مختلفی به ذهنم رسید. یک راه که ذهنم را متمرکز کرد و جدید و خیلی جالب بود این بود که خدا بشوم!! 
تا این ایده به ذهنم رسید انگاری که از خودم بدم بیاید روی ترش کردم و سریع مثل پیرزن ها استغفراللهی غورت دادم! اما کمی که به آن فکر کردم دیدم چیز بدی هم نیست ها. لااقل می شود رویش فکر کرد که. بگویی نگویی به جرأتم اضافه شد.
 سریع دست به کار شدم که اینجانب اگر خدا تشریف داشتم چه جوری این مشکل را حل می کردم. اولین گزینه مدنظر، آخرین مرحله شد! یعنی قضیه کلا تمام شد؛ یعنی قضیه به راحتی حل شد؛ خب یک جای این خدایی من می لنگید ظاهرا. یعنی چی قضیه حل شد؟ یعنی رسیدم به ته ماجرا و قصه ما به سر رسید و آقا کلاغه مفت و مجانی رسید به خانه اش! اصلا حال نداد و هیچ لذتی نبردم حقیقتا. البته یک جورایی زورم گرفت! الکی انگ کافری را به خود چسبانده بودم و به هدفم رسیده بودم و هیچ لذتی نبرده بودم!! نه؛ نمی شد. گفتم باید جوری کار را پیش ببرم که هم به هدفم برسم و هم لذتش را ببرم؛ یک آن دیدم دارم دنیا را کلا کن فیکون می کنم! پقی زدم زیر خنده. اصلا ساختار دنیا را داشتم دست کاری می کردم و آخرت را آورده بودم انگ وسط دنیا! دیدم اگر بیشتر ادامه بدهم به هیچ راهکاری که نمی رسم هیچ، همه چیز اینقدر به هم گره می خورد که خدا خودش باید بیاید! گفتم مثل بچه آدم، خدایی کنم و دست به ساختار دنیا و آخرت نزنم. آمدم باز پله اول؛ مسئله را نوشتم؛ حالا باید از اول اول یکی یکی گام ها را جور می کردم؛ میلیون ها شیوه میشد چید؛ ماندم کدامش را انتخاب کنم. مثلا میشد چاشنی های عقل و منطق و طبیعت و محبت و خلقت و ... را در کار کم و زیاد کرد؛ یا ادا و اصول هایش را کنترل کرد. باز هم لذت نبردم. این شیوه آخری را بعضا در ذهن خودم قبلا مرور و راه ها را برانداز کرده بودم. برایم همین جا سوال پیش آمد که من پیشتر بی آنکه بدانم در نقش خدایی می نشسته ام؟! وسط این بازی ذهنی چه سوال عجیب و غریبی پیدا شد! 
پله پله خدایی کردن هم لذتی نداشت. برای من ظاهرا خدایی کردن کلا لذتی ندارد. اصلا اگر همه زندگی را میشد مهندسی کرد که نامش را نمیشد گذاشت زندگی؛ میشد بردگی. بردگی یک طرح از پیش تعیین شده ای که تو می دانی. بندگی از آن جهت شیرین ست که تو از آن طرح از پیش تعیین شده هیچ خبری نداری. ترجیح میدهم درد این مسئله را با خودم بکشم اما بندگی کنم تا این که در مقام خدایی قرار بگیرم و بردگی کنم! 
للحق


ارسال در تاریخ دوشنبه 9 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی

حـیلت رهـــا کـن عـاشـقـا دیـوانـه شـو دیـوانـه شـو


و انــدر دل آتـــش درآ  پـروانـه شـو پـروانـه شـو


هـم خـویش را بـیگانه کـن هم خـانـه را ویـرانه کـن


وآنگه بـیا بـا عـاشـقـان هم خـانـه شـو هم خـانـه شـو


رو سـینه را چون سـینه ها هـفت آب شـو از کینه هـا


وآنگه شـــراب عــشـق را پــیمانـه شـو پــیمانـه شـو


بــایـد که جـمله جـــان شـوی تا لایـق جــانـان شـوی


گر سـوی مـستان میروی مـستانـه شـو مـستانـه شـو


دستم لرزید

خودنویسم افتاد روی میز کناری 

قطره ای از جوهرش شیرجه زد در لیوان

تتللپپپپپپپپپ

جوهر آرام از هم وا رفت

رقصید

غلتید

خرامید

حرف می زد

دل تنگی داشت

فریاد کشید

دست و پا زد

تقلا کرد

دیگر تمام شده بود

آب کدام ست؛ جوهر کدام؟!


للحق




ارسال در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
این روزها درگیر طیف عظیمی از کارها هستم که هر کدامش جنس و تنوع خاصی دارند. فصل اشتراک شان اندیشه ای و ایضا عملیاتی بودن و صدالبته بی ربط بودن با رشته تخصصی ام است! امروز جایی برنامه داشتیم به مجری به شوخی گفتم اگر راست می گویی رشته ام هم بگو! پقی زدیم زیر خنده چون هیچ ارتباط معنادار که چه عرض کنم، بی معنی ای هم با رشته ام نداشت. بعد برنامه رفیقی گفت اگر زودتر میشناختمت به زور هم شده اجازه نمی دادم جز علوم انسانی بروی. و برای من کلی فکر و دغدغه و مسئله هایی که همیشه در ذهنم رژه می رفت مرور شد. من راضیم به این مسیری که مرا می برند! و چه کسی می داند که راه بر کیست؟! هم رشته ام را دوست دارم هم کارهایی که این روزها می کنم. اما خودم را متعهد می دانم مادامی که قبول مسئولیت کرده ام در راستای تعهدم کار و تلاش نمایم. و خدا می داند چه باب هایی را که برایم از طریق همین انجام تکلیف باز نکرده اند. امشب در حلقه بچه ها، کوثر را هم آورده بودم. کوثر دختربچه چهار پنج ساله ایست که با پدرش پایگاه می آید. وقتی روسری می پوشد شبیه عزیزی می شود. امشب او را مثل شب های دیگر مبصر کرده بودم و مسئول انتخاب بچه ها. چه ریاستی می کرد و چه کیفی می کرد. وقتی بچه ها تعدادشان زیادست و شلوغ می کنند فقط فرمان مجسمانه جوابگو خواهد بود. کوثر هم با همه بچگی و دخترانگیش فریاد میزد"مجسمانه؛ همه ترمز؛ همه در حال تمرکز!" حالا نوبت رسیده بود که کوثر یکی از بچه ها را برای لب خوانی انتخاب کند. هر کدام از بچه ها داد می زد: "کوثر من! کوثر من! " بعضی هایشان هم وعده می دادند یکی شکلات یکی پفک؛ چند تا هم تهدید می کردند؛ جوری که من نشنوم. اما کوثر بین این همه بچه ها، با شیطنتی خاص با نمک ترین پسربچه جمع را انتخاب کرد؛ جور خاص انتخابش باعث شد کلی در دلم بخندم؛ بچه ها هم طعم بعضی چیزها را می دانند. 
نیمه های دیشب بود که دفتر نوشته ها و برگه ها را پهن کرده بودم و کاملا اتفاقی به یک تکه از سخنرانی بزرگی رسیدم. انگاری این تکه برای من حواله شده باشد؛ هندزفری در گوش گذاشتم و دراز کشیدم و عمیق گوش دادم؛ یک آن به خودم آمدم دیدم پهنای صورتم خیس ست. حالی شبیه سال های دبیرستان؛ حالی شبیه روز اعلام نمرات درس لایه مرزی؛ حالی شبیه بن بست های گشوده ربع قرن زندگی؛ حالی شبیه دیدن خندیدن های نازی...
 پشت بندش رفتم وضو گرفتم و تفألی به حضرت خواجه زدم و چه جواب رندانه و محکمی داد لسان الغیب. حالم خوب بود حسابی؛ اما فقط یک نگرانی داشتم و آن هم اینکه نکند این حال خوب را از دست بدهم و فردا باز اسیر روزمرگی ها بشوم. 
"یا جابر العظم الکسیر...!"
 للحق


ارسال در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 یک سال از رفتن آقا محمدامین رحمانی گذشت. انگار همین دیروز بود؛ نمی خواهم بگویم آنچنان سخت مان شد که این یک سال، ده سال طول کشید! نه. تازه زود گذشت. و این تندی، تندی روزگار ست آقا محمدامین؛ خودت اهل فضلی، می دانی. انگار همین دیروز بود که بالای خاکت ایستادم و می دیدم بند کفنت را باز کردند؛ صورتت را روبه قبله به خاک گذاشتند و شروع کردند به تلقین خواندن؛ اسمع افهم یا محمدامین بن ... . سهم رفاقت های من برای تو شد: چله و فاتحه و یاد کردن هایت بین جمع رفقا. تازه کتاب هایت را که قرار شد ببریم به کتابخانه ای بدهیم و خیراتی برایت بشود هنوز دارد در خانه ما خاک می خورد جسارتا! البته تقصیر من نیست التفات داری که!
 یادت هست در تماس ها یک سوال خاص می پرسیدی؟ و من رسما در اجتهاد این که چه پاسخی بدهم می ماندم. هرچه می گفتم شاید برای تو یک لایه هرچند نازک دلتنگی می آورد. من اما در دل دعا می کردم که چنین اتفاقی نیافتد. حالا که رفته ای جواب سوالت را می توانم بدهم. اصلا می توانم با جرأت به تو شاخص بدهم. و همین دلیل برای من کافی ست که جای تو آن جا خیلی بهتر از این جاست. هر بار که بر سر خاکت آمده ام و فاتحه ای خوانده ام، پشت بندش معذرت خواسته ام که بی معرفتی می کنم؛ اما من تو را می شناسم؛ با فن بیان فوق العاده و آن گیرهای سه پیچی که می دهی خدا به داد اهالی برزخ برسد! مثلا احساس می کنم شخصیتی مثل فردوسی را کلافه کرده ای رسما، یا مثلا عبدالحسین زرین کوب بخواهد از دست تو سرش را محکم بزند به لحد؛ اما جان من، خلوت های حضرت حافظ را به هم نریز؛ رجای واثق دارم که نگهبانان برزخ را دیوانه کرده باشی و بدون هیچ ممنوعیتی بر سر سفره اباعبدلله (ع) مهمان شوی ...! 
 لینک وبلاگ آقا محمدامین هم در پیوندهای وبلاگم هست. 
شادی روحش: رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات
 للحق


ارسال در تاریخ جمعه 6 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
(تعداد کل صفحات:26)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان