جمعه 14 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

"بیشعوری" حقاً کتاب مزخرفی بود. بس که این طرف و آن طرف دیده بودمش مایل شدم بخوانمش؛ به نظرم چیز خاصی نداشت الّا یک نکته!
و آن نکته تحلیل من است از استقبال زیاد از این کتاب و نویسنده اش: نویسنده تنها یک ادبیات سازی کرده است و برای هرچه صفت رذیله اخلاقی مثل تکبر، غرور، خودپرستی، حسد و ... از یک عنوان عام تری یعنی " بیشعوری" استفاده کرده ست. حالا چرا این ادبیات سازی این قدر با استقبال روبه رو شده است؟ یحتمل ما آدم ها دوست داریم ریشه همه مشکلاتمان را از یک چیز و از یک موضوع بدانیم! به جای اینکه لیستی از مشکلات اساسی مان را جلویمان بگذارند بیشتر تمایل داریم به ما بگویند:  بیشعور! همه مشکلاتت از بیشعوری ست!
شاید اولش به ما بر بخورد اما چون مسئله، ساده شده است احساس رضایت می کنیم.

بعدالتحریر: کسی که آدم را آفرید و او را در سخت ترین بحران های زندگی قرار داد و مشکلات اساسی وجودیش را نمایان کرد، هم او ست که راهکار برون رفت از بحران ها را می داند ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 12 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

امروز داشتم به سه تاری گوش می دادم که سابقاً برایم حامل معنا بود و می توانستم با آن در معناهایی، عمیق تر شوم. اما امروز فقط یک سری صداهای موسیقیایی می شنیدم؛ همین! 
شاید طبیعی باشد! گاهی پیش می آید که حال آدم خوب نباشد؛ اما تصور کن اگر این حال، بخواهد مستمر باشد! آن وقت دیگر زندگی آدم، بی رنگ می شود، بی معنا می شود ... . 
"رب انی مغلوب فأنتصر"

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 10 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

روی سخنم با اعضا و جوارح م است؛ با سلول هایم، خونم، رگ ها و شریان هایم، رشته های اعصابم، استخوان هایم، مغزم، قلبم، گوشم، چشمم، دستم، پایم و ... .
ما همه یکی هستیم و "من" را می سازیم؛ همه مخلوقات خداییم؛ خدا تقدیر کرده است که این مجموعه همه با هم رسالت بندگی را بر دوش بکشیم. قرار است همه با هم در مسیر پر فراز و نشیب زندگی، "من" که ودیعه خداست را به کمال برسانیم. حکمت این بوده که همه با هم توشه یک ابدیتِ پر حرکت را فراهم سازیم. مشیت الهی بر این بوده که همه با هم در پهنه وسیع هستی، جاری شویم ... .
اینک باید همه با هم، با خود و خدای خود پیمان ببندیم؛ عهد کنیم که مومنانه و مردانه، با عافیت و سلامت، خستگی ناپذیر و پر نشاط همه با هم بندگی حضرت حق کنیم. 

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

بعدالتحریر: " یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا كَانُوا یَعْمَلُونَ " همه اعضا و جوارح ما دارای فهم و شعور اند و از معنا بهره ای دارند. به همین سبب است که می توانند در روز قیامت، شهادت دهند. گاهی در روزمرگی های زندگی، فراموش می کنیم با اعضا و جوارح مان صحبت کنیم... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 8 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

هیچ شنیده ای کسی از سوز سرمای زمستان و یا از هُرم گرمای تابستان، جزع و فزع نماید؟!
ما برخی از دردها را "پذیرفته ایم"؛ مثل درد فصول ...
حال خراب ما محصول نپذیرفتن دردها ست!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 6 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

می گویند اردوگاه چهارده کره شمالی، مخوف ترین و امنیتی ترین زندان دنیاست؛ و "شین" تنها کسی ست که توانسته است از این اردوگاه فرار کند و جان سالم به در ببرد و با کتاب خاطراتش موج عظیمی از مخالفت ها را نسبت به خانواده "کیم" و حاکمیت کره شمالی روانه سازد.
"شین" به جرم ناکرده پدرش درین اردوگاه، سخت کار می کند و سخت تنبیه می شود و برای غذایش مجبور می شود دنبال دانه های هضم نشده ذرت در مدفوع گاو بگردد؛ مادر و برادرش را جلوی چشمش اعدام می کنند؛ به خاطر یک خطا در شکستن چرخ خیاطی، بند انگشت وسطی دست راستش را قطع می کنند.
اما از همه این ها سخت تر این است که او از کودکی جوری بار می آید که برای حیات و غذای بیشتر باید سخن چینی کند و آدم فروشی کند حتی اگر برادر و مادرش باشد. و از این نیز سخت تر این که او از همه ارزش های عالم انسانی فقط و فقط "غذا" را می فهمد؛ تنها چیزی که به او فهمانده اند نیاز دارد ... .

"آزادی در ذهن «شین»، کلمه ای مترادف با گوشت بریان بود."

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 6 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

"جلسه" از این جهت که باعث می شود همه قوای فکری و ذهنی روی یک موضوع متمرکز شود پدیده بسیار مفیدی ست!
چون معمولا مقداری از اوقاتم در "جلسه" می گذرد به بایسته های یک "جلسه خوب" فکر کرده ام:
به گمان من "جلسه خوب" جلسه ای ست که «مسئله ها» دقیقا مشخص باشد(یا حتی دقیقا در جلسه مشخص بشود) و برای "مسئله ها" در جلسه، " راه حل " پیدا شود.
این حرف از یک گزاره عقلیِ اثبات شده ( لااقل برای من!) می آید که "هیچ مسئله ای، بدون راه حل نیست!"
با همین استدلالی که گفته شد به نظرم مکانیزم "جلسه" نه فقط برای موضوعات اندیشه ای و فرهنگی و فنی و تخصصی و ... حتی برای موضوعات خانوادگی و شخصی هم مکانیزم بسیار پر قدرتی ست. مثلا کسانی که متأهل هستند اگر بتوانند جلسات منظم و مرتب داشته باشند خیلی مفید ست و می تواند بخش هایی از زندگی را خیلی با سرعت و زیبا تر کند. حتی معتقدم "جلسه" برای مجردها هم خیلی مفید ست!! من خودم بارها جلسات تک نفره و مفیدی با خودم داشته ام! بسم الله ...  و اللهم وفقنا لما ... می گویم و یک دفتر و قلم جلویم می گذارم؛ انصافا در جلسات خودم، مسئله کاملا واضح ست و جالب ست که معمولا این جلسات با کلی مصوبه تمام می شود! موارد زیادی هم بوده که عملا در جلسه با خودم درگیر شده ام و جالب این که بعضی از جلسه ها آن قدر درگیری بالا گرفته که رسما جلسه نیمه کاره رها شده؛ صورت جلساتش موجود است!
در کل هر جلسه ای که مسئله اش مشخص باشد و ببینی می خواهی به راه حل برسی حقیقتا لذت بخش ست و نمی فهمی کی زمان تمام می شود؛ اما درست برعکسش آن وقت که زمان جلسه به حد اذیت کننده ای برایت کــــــــــــش می آید!

"اللهم انی اعوذ بک من کل جلسة لا مسئلة فیها ..."

للحق 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 4 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

امشب که از رفتن آقای ربیع نسب، غمی بر دلم نشسته بود به لطف فضای مجازی، شعرهایش را خواندم؛ من همین لطف طبع را در چشم ها و وجود آن مرد دیده بودم؛ او همین شعرهای زیبایش را زندگی می کرد؛ صادقانه و عاشقانه. 
دل نوشته های در سوگ همسرش را خواندم؛ از برای صداقت آن عاشقانه اش همین بس که دوریش را نتوانست چندی تحمل کند ... .

به قول خودش:

"چشم هایم به تماشای تو عادت دارند
تو نباشی
همه پنجره ها دیوارند ...
تو نباشی
چه کسی حال مرا درک کند؟! 
تک تک ثانیه ها روی سرم آوارند
نیستی پیشم و آغوش تو را کم دارم
عاشقم
مردم این شهر اگر بگذارند."

خدا غریق رحمت و بخشایشش کند و با حضرت ارباب(ع) محشور شوند.


للحق







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی


اشاره: سال 93 یادداشت جناب ربیع نسب(همین یادداشت زیر) را نوشتم؛ ایشان با جست و جوی اینترنتی یادداشت را دیده بودند و در همین وبلاگ یک نظر خصوصی برایم گذاشتند و ضمن ابراز لطف، شماره شان را دادند تا خدمتشان تماس بگیرم. تماس گرفتم و عرض ادب کردم و خاطره ها را زنده کردیم؛ آن چنانی که برداشت کردم همسرشان به رحمت خدا رفته بود و خودشان هم گرفتار بیماری‌ای شده بودند؛ می خواستم حضوری ببینمشان که شیراز تشریف نداشتند. امروز کسی ذیل همان پست، نظری گذاشته بود که مرا شوکه کرد؛ که آقای ربیع نسب فوت کرده اند! امیدوارم خبر کذب باشد؛ امیدوارم.



 

سوم راهنمایی معلم فارسی داشتیم قد بلند، جوان، بچه ده، باذوق و شاعر و کمی هم سیاه سوخته. آقای مهیار ربیع نسب. سال اولی بود که در مدرسه ما درس می داد شاید هم اصلاً سال اول تدریسش بود. از آن معلم های تیپیک ادبیات. در عصبانی شدنش هم رد پای عروض و قافیه بود؛ به خاطر همین بچه ها عصبانی شدنش را جدی نمی گرفتند و این بنده خدا حسابی به هم می ریخت. سال اولی کلی برنامه داشت. اما درست و درمان بچه ها در فضای او نبودند. اما تا بخواهید من در فضایش بودم و او در فضایم. گاهی با شعرهای حافظ و گاهی در بحث های چالشی و جذاب ادبیات سر ذوقش می آوردم و به سان لنگه کفش در بیابان از ناامیدی درش می آوردم. یک روز بحثی بالا گرفته بود و به معاون و همین جناب ربیع نسب هم رسید. وقتی از من نظرم را پرسیدند سینه صاف کردم که: به پیر میکده گفتند چیست این راه نجات/بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن!!!!

کلی بنده خداها کیف کردند و جناب معاون مهربان بر فرق سر مبارک ما هم بوسه زد.

از علاقه ام به شعر و شاعری خبر داشت. به همین خاطر حسابی برایم حرف می زد و یک بار نشریه نفیسی از کنگره مرحوم نصرلله مردانی را به من هدیه داد. من هم یک شعر درب و داغان با کلی مشکل قافیه و ردیف تقدیم جناب معلم کردم که ایشان هم با کلی اصلاح و تبدیل غزل به شعر نو!! در نشریه مدرسه به نام خودم چاپش کرد و شعر وزینی هم شده بود انصافاً!!.

ایام ماه مبارک بود که جناب معلم پشنهاد رفتن به محفل شعری را به ما داد. من هم از خداخواسته قبول کردم و رفتیم. محفل شعری خانه مرحوم شفیعی، از شاعران قدیمی و باصفای شیراز بود که چند باری خدمت رهبری هم شعر خوانی کرده بودند. محفل بیش از حد ادبی و هنری بود. بس که محو صحبت ها و حرکات این جماعت شدم نفهمیدم که چه طور افطار کردم. چند نفری در جمع برایم آشنا بودند. خاصه آن هایی که در جلسات شعر بیت حضور داشتند  و از تلویزیون دیده بودمشان. بعد افطار رفتیم در حیاط که حلقه، صندلی گذاشته بودند. گل و گلدان های شمعدانی و باغچه های مملوء از گل و نسیم پاییزی شیراز حسابی فضا را ادبی تر کرده بود. مرحوم شفیعی صحبت کردند و خوش آمد گفتند. از یک طرف حلقه شروع کردند به شعر خواندن. مرتب جماعت فریاد می زدند احســـــــــــنت!! آفــــــــــرین. سر تکان می دادند، نگاه هم می کردند و مجنون وار کیف می کردند. من مانده بودم این بنده خداها دقیقاً از چه مسئله ای اینقدر مشعوف می شوند و نعره می زنند و جامه می درانند!!!

البته گاهی هم جدی نقد می کردند. به یک بنده خدایی که سنی هم ازش گذشته بود پریدند و هرچه دلشان خواست ادبی فحشش دادند که ضایع است قافیه سازی کردی!!.

 وحشتم داشت بیشتر شد چون دقیقاً نفر به نفر جلو می آمد و من، یک بچه 15 ساله که جوان ترین فرد بعد از من، معلمم بود، آن وسط حلقه نمی دانستم چه باید بکنم.

آخر سر نوبت به من رسید. یک نگاه کردم به مرحوم شفیعی و به جمع که بیش از حد، مشتاق شعر خوانی من بودند و هیچ نگفتم و به زور آب دهانم را قورت دادم. جناب ربیع نسب به دادم رسید که این آقای طاهری دانش آموز من هستند که شعرهایی هم دارند اما باید بیشتر کار کنند و در جلسات بعدی از وجودشان استفاده می کنیم. اما همه گیر سه پیچ داده بودند که قرآن خدا اشتباه می شود اگر شعر نخواند. هر چه من می گفتم به خدا من شاعر نیستم به کت شان نمی رفت و خود مرحوم شفیعی هم اصرار داشت که باید شعری بخوانی. صورتم سرخ شده بود و نفسم بالا نمی آمد. دل را به دریا زدم و سینه ام را صاف کردم و دفتر شعرم که خدا را شکر همراه آورده بودم را باز کردم و خطاب به جمع گفتم شعری از مریم تقدیم می کنم!!

مرادم از مریم، مریم حیدرزاده بود. بین این همه شاعر سراغ چه کسی رفته بودم و چه شعری!! بعد از آنکه شعرم را خواندم بی امان تشویقم کردند. آفرین و مرحبا سر دادند. به خیر گذشت. جلسه که تمام شد هر کدام از این شاعرها کنارم می آمدند و نصیحت و پیشنهادی به من می کردند. یکی از بزرگواران می گفت نگاه کن این درخت را، این یعنی بی نظیرترین شعر ممکن. شعر سخت نیست، شعر می آید، می جوشد و جاری می شود. دیگری می گفت تو شروع کن و خودش می آید. من هم آن وسط سر تکان می دادم و بله می گفتم و از محبت شان به وجد آمده بودم و کمی هم چون کانون توجه بودم شرم داشتم.


این روزها یاد جناب ربیع نسب افتادم. معلمی که از نسل معلم های اصیل بود. خبری از ایشان ندارم. گفتم لااقل چند خطی برایش نوشته باشم.


للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 1 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

اشاره: یادداشت "برآر سر" سرآغاز شماره بهمن نشریه متین90 بود.  

 

هو المتین

گاهی اوقات آن قدر سرهایمان را در برف عادات و روزمرگی های رنگ و رو باخته فرو برده ایم، عاریت های زندگی دو سه چند روزه، دست و پایمان را زنجیر کرده اند و توهمات پیروزی و شکست های بچه گانه ذهنمان را به تسخیر خود درآورده است که دیگر شاید مجالی برای جاری شدن در این پهنای زیبای گیتی پیدا نکنیم.

کرم ابریشم چه جهان بینی دارد؟! مگر نه این است که هستی شناسیش به پیله ی سفیدرنگ اطرافش محصور می شود و در دور دست ترین نقطه افق دیدش باز پیله است و پیله!

و سرنوشت ما نه برای مرداب شدن است و نه در پیله ماندن!

و سرنوشت ما برای جاری شدن و پروانه شدن است و تا دریا و پرواز راهی نیست؛ یک برآوردن سر کافی است ...              

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقی ست

بر آر سر که طبیب آمد و دوا آورد

 

بعدالاشاره: گمان می کنم 8 سال پیش جاری شدن و پروانه شدن در نظرم آسان‌تر بود!

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 خرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

صدایی از دور در فضا می پیچد و می آید؛ صدایی جذاب و آرام و دلنشین؛ می پیچد و در وجودم درست در جایی که کمبودش را حس می کنم می نشیند و آرام می گیرد؛ انگار صدای مردی در سجده ست:

"من از مشکلات موجود آگاهی کامل دارم و می خواهم که کمکی بکنم؛ نه آن که دردی به دردها بیافزایم؛ می خواهم آرام، بی سر و صدا، فقط برای خدا، تا آن جا که می توانم و قدرت دارم به اسلام و انقلاب و به میهنم خدمت کنم و در این راه هیچ پاداشی از هیچ کس نمی خواهم."

صدا را در لازمان و لامکان تعقیب می کنم؛ جذبه‌ش مرا به سمت خود می کشد؛ صدای آشنایی ست؛ گویی بارها در طول تاریخ آن را شنیده باشم؛ نزدیک می شوم؛ آن را می شناسم؛ مردی که مهربانیِ‌ در چهره اش را بی‌مزد تعارف می کند؛ مردی که جسمش به تسخیر روحش در آمده؛ مردی که عشق را معلمی کرده... .

از او می پرسم آخرش مگر قرار است چه بشود؟ انتهای دویدن برای اسلام و انقلاب چیست؟

پر ابهت و با طمأنینه پاسخی می دهد که شاید گمان کنی دیگر کلیشه ست؛ اما حرفش روح دارد:

"هدف ما انسان سازی است، انسانی که خدا را بپرستد، براساس ارزش های خدایی کار کند، با هوای نفس مبارزه کند، با طاغوت ها و ابرقدرت ها بجنگد و در برابر هیچ قدرتی جز خدا تعظیم نکند. جنگ، پیروزی، شکست، مصیبت، سختی، درد، غم، فعالیت، مبارزه و خلاصه همه زندگی برای تربیت انسان و عبرت او و بالاخره هدایت او به سوی کمال است."

می گویم تو را تا حدی که می شناسم، در عین قرار و وقار اما بی قرار بوده ای؛ وجود بی قرارت بین سرزمین های زیادی آواره ات کرده است؛ اصلاً تو را همیشه در "درد" غلتان دیده ام. چگونه اهل علم هستی و چنین عاشق شوریده؟ آخرش قرار است چه بشود؟

لبخند مهربانانه ای می زند و سر به زیر می گوید: "وقتی عقل، عاشق می شود، عشق، عاشق می شود؛ آن گاه شهید می شوی ... ."
خیره می شوم به وجودش که بنا ست درین دنیای شلوغ و پر غوغا، ذره ذره مثل شمع آب شود و نور دهد و به فنای دوست برسد... .

#شهید_مصطفی_چمران


Image result for ‫شمع دکتر چمران‬‎

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 خرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

#محمد_مرسی فرصت طلایی #مصر بعد از مبارک را سوزاند؛ مصر مستقل می توانست معادلات منطقه را تغییر دهد و دنیای اسلام را وارد فضای جدیدی کند. 
مصر امروز، به عنوان پر جمعیت ترین و یکی از راهبردی ترین کشورهای خاورمیانه، نه عزیز ست و نه تعیین کننده؛ بلکه نماد خستگی و بی عرضگی ست.
حق ست که وادادگی حکمرانان، بزرگ ترین خیانت به ملت شان ست!
بازخوانی توصیه های رهبری در اجلاسیه بیداری اسلامی در سال 90 خواندنی ست:

""اصولتان را روی کاغذ بنویسید؛ اصالتهای خود را با حساسیت بالا حفظ کنید؛ نگذارید اصول نظام آینده‌ی شما را دشمنان شما بنویسند؛ نگذارید اصول اسلامی در پای منافع زودگذر قربانی شود. انحراف در انقلابها، از انحراف در شعارها و هدفها آغاز میشود. هرگز به آمریکا و ناتو و به رژیمهای جنایتکاری چون انگلیس و فرانسه و ایتالیا که زمانی دراز سرزمین شما را میان خود تقسیم و غارت کردند، اعتماد نکنید؛ به آنها سوء ظن داشته باشید و لبخند آنها را باور نکنید؛ پشت این لبخندها و وعده‌ها، توطئه و خیانت نهفته است. راه حل خود را خود با بهره‌گیری از سرچشمه‌ی فیاض اسلام به دست آورید و نسخه‌های بیگانه را به خودشان پس دهید.""

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 خرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

یکی از چیزهایی که از کودکی به آن علاقه داشتم این بود که هر از مدتی، آلبوم عکس ها را پهن کنم وسط اتاق و آن ها را یک دل سیر تماشا کنم. فکر می کنم از آن دست آدم های خاطره باز باشم! البته خاطره بازها غالبا اهل تعریف خاطراتشان هستند اما من بیشتر دوست دارم به آن ها فکر کنم تا تعریف کنم. شاید به خاطر همین روحیه باشد که کلی دفتر خاطره و دل نوشته دارم و اگر وقت کنم سری به آن ها بزنم کلی کیف می کنم!
همین وبلاگ دیگر امروز برای خودش یک دفترچه قطور خاطرات شده ست؛ حدود هشت سال خاطرات گوناگون!
چند روز پیش اتفاقی به یک یادداشت قدیمی ام برخوردم کلی خاطرات برایم زنده شد؛ دیدم ای بابا چرا به خاطرات قدیمی این دفترچه سر نمی زنم!! تصمیم گرفتم هر از چند روزی یکی از پست های قدیمی را باز نشر کنم تا خاطراتم را مرور کرده باشم و نگذارم برخی خاطراتم در کوران روزمرگی ها گم شود.

بعدالتحریر: وبلاگ همچنان برای من یک گوشه دنج و خلوت و آرام و بی سر و صدا درین شلوغی های مجازی ست؛ درست مثل نیمه های شب یک کویر ... .

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 26 خرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

چیزی از این شگفت انگیز تر هست که عن قریب وارد دنیایی خواهیم شد که مناسباتش غالبا با این دنیا متفاوت ست و در آن به حرکتی ابدی میافتیم؟!
موفقیت و خوشبختی و سعادت در سرای باقی، نه با مدرک هست نه با شهرت نه با ثروت نه با کسوت! 
ما عن قریب خواهیم مرد و به دنیایی پر از حیرت وارد خواهیم شد... .

"در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم"

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 خرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

لیلی در میان آن همه جام، جامِ مجنون را می شکند. 
مجنون وقتی جام شکسته شده اش را می بیند چه فرضیاتی ممکن ست به ذهنش برسد؟

- لیلی از من بیزار ست.
- یحتمل یک خطایی از من سر زده ست که لیلی تاوانش را گرفته.
- کار لیلی از سر تصادف بوده.
- لیلی می خواهد مرا امتحان بکند.
- از کجا معلوم لیلی فردا باز جام مرا نشکند؟ و اگر این تبدیل به یک روال شود چه؟!
- لیلی مرا رسوا کرد.
- ناراحت شدن من برای لیلی اهمیتی ندارد.
- چرا لیلی مثل باقی معشوق ها نیست؟! عاشقی های دیگران چه قدر راحت ست!
- از اول خواستنِ لیلی، اشتباه بود.
- اگر با من نبودش هیچ میلی/ چرا جام مرا بشکست لیلی

خدا در زندگی بارها جام ما را می شکند؛ و ما به فراخور موقعیت و معرفت مان یکی از جملات بالا را انتخاب می کنیم. 
همیشه سعی کرده ام پاسخ من به شکستن جام ها، همان پاسخ مجنون(پاسخ آخری) باشد؛ اما باید اعتراف کرد در پاره ای اوقات وقتی به دلم رجوع می کنم می بینم ته ته وجودم یک گلایه کوچک یا بهتر بگویم یک دلگیری کوچکی هست هرچند عقلی پاسخم همان پاسخ مجنون  باشد! و این درست هنگامی ست که آدمی، محاسبات خودش را بر محاسبات خدا ترجیح می دهد هر چند به بیان نیاورد! و این درست هنگامی ست که آدمی به کوچک بودن ظرف وجودیش پی می برد ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 23 خرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

داشتن چنین "رهبر با صلابت و مقتدری" برای هر انسان آزاده ای افتخار است. 
اما سوال عمیق تری ذهن مرا درگیر کرده است:
در دستگاه الهی، هر نعمت بزرگی با تکلیف بزرگی همراه ست. با داشتن چنین رهبری، خدا چه تکلیف بزرگی از این "امت" می خواهد؟!

#دیدار تاریخی آبه شینزو با آقا

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 60 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :