یکشنبه 9 شهریور 1399 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

نه فقط انگشت اشاره جناب مسلم بن عوسجه که انگشت اشاره همه اولیاء و مجاهدان و خوبان و اصحاب حق تاریخ به سمت این مرد است و همان وصیت:
"علیکم بهذا الرجل الغریب..."

"السلام علیک یا امام المنصور الشّرید الطّرید الفرید الوحید"

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 8 شهریور 1399 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

شب عاشورا ست. 
امشب درست آن شبی ست که باید تا پیش از طلوع صبح، با خودت به این پرسش پاسخ دهی که غایت آفرینش من چه بوده است؟! 

آیا غایتی از این پرشکوه تر ست که روح ما به فنای ولی خدا برسد؟! 
خدایا نمی دانم چند سال عمر میکنم و عمرم چگونه و با چه کیفیتی می شود. اما غایتی از این شیرین تر و کامل تر برایم نیست که هنگام رحلت، سرم در دامان ولی خدا باشد و از او بپرسم "أرضیت، أوفیت" از من رضایت دارید، آیا وفا کردم؟! و ولی خدا لبخند رضایت بزند ... . و این غایت آفرینش من است.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 7 شهریور 1399 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

شب تاسوعا ست. سلام بر علمدار رشید خون خدا.
"ابولفضل"ی و "علمدار"ی ترین تاسوعای ما ست تاسوعای امسال ...؛ چه رازی در حاج قاسم است خدایا که چنین نام و یادش با سوز و گداز عشق درآمیخته می شود؛ چه رازی بین او و سالارش حسین(ع) است؟!
خدایا آنان که شهید زندگی کردند و شهید از دنیا رفتند به اسرار عالم نزدیک ترین ها هستند. 
اللهم الحقنا بهم بحرمۂ العباس.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 5 شهریور 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

نمی دانم سِرِّ سَر و عاشقی در چیست؟! نمی دانم چرا خدای حکیم در امتحانِ عظیمِ ابراهیم نبی، سَر جگرگوشه ش، اسماعیل ذبیح را می خواهد؟! نمی دانم چرا از میان همه خوبان و مجاهدان تاریخ، داستانِ سَر به حسین بن علی(ع) و اصحاب با وفایش می رسد؟! نمی دانم معشوق از رگ های بریده ی سَر عاشق چه می خواهد ... .

می دانم هرکس او را خواست، او را می یابد؛ و هر کس او را یافت، او را می شناسد؛ و هر کس او را شناخت، عاشق ش می شود؛ و هر کس عاشقش شد، او نیز عاشق ش می شود؛ و هر کس او عاشق ش شد، او را می کشد ... .

و هر کس که کشته اش شود، معشوق خود خون بهای او می شود ... .

می دانم گاهی معشوق از عاشق، نظر می خواهد؛ گاهی حضور می خواهد؛ گاهی توجه می خواهد؛ گاهی محبت و عشق می خواهد؛ و گاهی هم جان می خواهد ... .

حکماً برای آن که عاشق جز معشوق نبیند، باید از هر چه غیر او است تهی شود و همه وجودش رنگ معشوق بگیرد؛ اما چه سِرّ ی در سَر است که معشوق در بزرگ ترین بزم عاشقی عالم و در مسلخگاه ذبح عظیم، آن جا که برترین عاشق جهان در مقابل معشوق خویش نظر و حضور و توجه و عشق و جان می دهد اما معشوق چیز بالاتری به اسم سَر می خواهد؟!! این چه رازی ست که حسین ثارالله(ع) و یارانش به او نائل شدند؟! این چه رازی ست که به وسعت تاریخ امتداد می یابد و یاران آخرالزمانی امام شهیدان نیز به این راز می رسند؟!

نمی دانم؛ حق هم نیست بدانم؛ این رازی ست که خون بهای فهمش، سَر است؛ عهدی است که پنهانی عاشق از معشوق خویش ستانده است ... .

تقدیم به رگ های بریده سَرِ همه عاشقان از حسین خون خدا تا حاج شیرعلی سلطانی؛ دعای خیر آن سردار بی سرِ عاشقی و دلدادگی، از سر سفره ارباب دو عالم، نصیبِ همه عشاق و دلدادگان منتظری که با خدای خود عهدی عاشقانه بسته اند ... .

مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 4 شهریور 1399 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

باید پیش و بیش از آن که برای "دل" حصار ساخت، برای "ذهن" حصار باید ساخت؛ از "حریم قدسی دل" باید فرسنگ ها دورتر یعنی "ذهن" حراست کرد. مبادا فکری و خیالی از اغیار، بتواند از "ذهن" بگذرد که پیکار در حریم دل کاری ست بس صعب و پیچیده که از هزار مرد یکی نتواند! 
شهید آن ست که پیش از شهادت، شهید شده باشد؛ یعنی حصار ذهنش آن چنان پیوسته و یکپارچه و مستحکم شده باشد که اغیار امکان حضور به حریم قدسی دلش نداشته باشد؛ یعنی عاشق شده باشد؛ در گوشی می پرسم: هیچ شنیده ای عاشقی در وادی پیشینی یعنی ذهن، زمین گیر شده باشد؟!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


للباقی

آتش بی قراری این ایام را، آب هیئت دیشبِ شبِ اول محرمی، خاموش کرد؛ باز دست حسین (ع) است که مرا از ذلیل ترین چاه های سیاه و تنهاییِ بی معنایی نجات داد و به لطف خدا اینک بهترین حالات این ایام را دارم و عاجزانه از او می خواهم که این محرم را برایم محرم معنا قرار دهد که دلمان وسعت یابد و از حقایق توشه ای بگیریم و از این بساط عاشقی، تحفه ای درخور آدم خلیفه الله نصیبمان شود.
دیشب در راه هیئت، رادیو از حاج شیرعلی سلطانی می گفت! اشک در چشمانم جوشید که این چه حکمتی است شب اول محرمی که در دلم غوغاست شهیدی بی سر قرار است این چنین با دلم بازی کند؛ آخر نوشتن شناسنامه این شهید را به من سپرده اند و در چند روز اخیر هم روی جمع آوری خاطراتش اندک وقتی گذاشته ام. اینک در اولین روز ماه محرم الحرام 1442 که در دلم شوری است می خواهم باذن الله و به اذن حضرت ثارالله برای سردار بی سر دست به قلم شوم و این مختصر، تقدیم به رگ های بریده سرهای همه عاشقان که حامل خونِ دل بریدگی و دلدادگی بوده اند... .
اللهم الحقنا بهم

للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 مرداد 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

لذت و درک از "معنا" را در "حضور" می فهمم.
و "حضور" را در "توجه".
با توجه وضو می گیرم و رخت سیاه می پوشم. در بزمِ هیئت حاضر می شوم. دست بر سینه می گذارم و با اجازه وارد می شوم و زیر لب به همه خوبان و مجاهدان تاریخ، سلام می دهم؛ دیده ایم ورودی مجلس های عزا، صاحبان مجلس دست بر سینه می گذارند؛ حتم دارم صاحبان این مجلس، اولیاء الله اند. دست بر سینه سلام می دهم.
در گوشه ای از محفل می نشینم و در آن تاریکی، غرق در فکر می شوم. با خودم مرور می کنم همه داستان های عاشقانه را!
می بینم گاهی معشوق از عاشق، بذل توجه می خواهد؛ همین که یک دل سیر به او نگاه کند.
 می بینم گاهی معشوق از عاشق ابراز محبت می خواهد؛ همین که نجوایی دلبرانه کند.
گاهی یک حرکت خالصانه می خواهد؛ گاهی یک انقطاع می خواهد.
بیشتر فکر می کنم؛ گاهی یک مبارزه می خواهد؛ گاهی جان می خواهد؛ گاهی خون می خواهد؛ گاهی سر می خواهد؛ گاهی جوان و برادر و نوزاد می خواهد؛ گاهی گوشواره و انگشتر می خواهد؛ گاهی اسارت و معجر ... .
می بینم معشوق از عاشق چه ها که نمی خواهد!
می بینم در هیئت که می آیم هم باید بخندم، هم گریه کنم، هم فکر کنم، هم مشق کنم و هم بسوزم که داستان همان داستان عاشقی ست که:

" عاشقی برای معشوقش سنگ تمام گذاشت
معشوقش هم خندید و هم غیرتی شد
و شورشی در عالم به پا کرد
که هرگز خاموش نخواهد شد ..."

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 25 مرداد 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

پروژه عقیم سازی دول عربی با سرعت در حال اجرا ست؛ توافق امارات و اسرائیل پس از کمپ دیوید و صلح اسرائیل با اردن، اتفاق شومی ست که با استقبال کشورهایی مثل بحرین و مصر و یحتمل عربستان، نشان می دهد  دولت های حقیر و خودباخته در صف عادی سازی روابط با اسرائیل ایستاده اند و لحظه شماری می کنند.

ترامپ و نتانیاهو برای مصرف داخلی به چنین توافقی محتاج هستند اما عمق اثر این توافق را باید بیشتر دید کما این که از جوبایدن رقیب ترامپ تا کشورهای نظیر انگلیس و ژاپن نیز با ذوق زدگی از این توافق استقبال کرده اند چرا که به ظاهر این توافق می تواند ریشه های حیات اسرائیل را در منطقه قدرتمندتر نماید؛ اما واقعیت امر این ست که منطقه خاورمیانه طی سال های اخیر نشان داده ست بیش از آن که متأثر از توافق نامه های سیاسی باشد، تابع اراده های میدانی ست؛ شبیه آن چه که امروز در یمن می گذرد!

این توافق نامه و دیگر غائله هایی شبیه معامله قرن و ترورها و جنایت ها و ... همه ریشه در حضور نکبت بار آمریکا در منطقه دارد؛ اراده های میدانی مردمی، می تواند زمینه را برای اخراج آمریکا از منطقه فراهم و دول عربی عقیم شده-که مایه ذلت مسلمانان هستند- را مایه عبرت تاریخ نماید.

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 مرداد 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

از سرازیری که پایین آمدیم، دنده را خلاص کردم؛ گذاشتم تا ماشین دور بردارد؛ دستانم را از شیشه بیرون کرده بودم؛ حبیب هم سرش را به پنجره ماشین نزدیک کرده بود؛ نسیم صبحگاهیِ دشتِ برفی که دورادورش همه کوه های عظیم الجثه اند، حتی در چله تابستان هم خنک است؛ همین هوای خوش و تازه به همه رنگارنگی شهر میارزد.

زندگی شهری یعنی روزمرگی و تکرار و بی معنایی؛ یعنی توهم ترقی و پیشرفت؛ یعنی بی حرکتی و افسردگی و تنهایی؛ یعنی قهر کردن از خانه پدر و مادری و آواره شدن در جایی غریب که هیچ آشنایی نیست ... .

ماشین را کنار چادر زینت پارک کردیم؛ شوهر زینت معلم بود که بازنشسته شده است و چند سالی ست که با کندوهای عسلش تابستان ها می آید در این سیاه چادر. صورت سفید زینت را خورشید، سیاه که نه ولی سرخ کرده بود؛ کلی مهربانی کرد و تعارف که به خانه شان برویم اما باید سریع تر به تنگ پاگل میرفتیم.

از کنار "چشمه دورو کُن" گذشتیم؛ محلی ها به این چشمه، دروغگو می گویند! چون معلوم نیست کی آب دارد و کی آب ندارد! نگاهی به چشمه انداختیم، برای ما که آب نداشت! از مسیری که آب چشمه در دامنه کوه ایجاد کرده بود حرکت کردیم؛ قدرت آب، جاده درست کرده بود اما تنها برای آب، نه برای ما و نه برای ماشین و نه حتی برای خر!

 مسیر پر از سنگ بود و دائم بالا پایین می شدیم؛ همان ابتدای مسیر عرق مان درآمد؛ هر از چند دقیقه ای میایستادیم و نفسی چاق می کردیم و باز از نو راه میافتادیم؛ بیشتر مسیر به سکوت گذشت، یحتمل سختی جاده، آدمی را ساکت می کند. دو تکه چوب درخت خشک شده هم پیدا کردیم که عصایمان باشد.

از دور سبزی درخت های سیب دیده شد؛ نزدیک تر که شدیم صدای خروشان آب رودخانه هم شنیده میشد؛ انگار امید مضاعفی در رگ هایمان تزریق کرده باشند سرعت مان بیشتر شد؛ به کنار رودخانه رسیدیم. آبی خروشان و زلال که از بالادست می آمد و رودهای دیگر آن حوالی به هم می پیوستند و بر هم موج زنان سُر می خوردند و پایین می آمدند؛ چشمه ای دلکش کنار رودخانه بود که با حبیب سمتش رفتیم؛ آبش یخ یخ بود؛ دو کف دستمان به زیر آب زدیم و بر روی صورت مان ریختیم؛ همه چیز بوی تازگی می داد.



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 مرداد 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

فتاح، بیانیه انتخاباتی خواند یا نخواند بماند؛ چیزی که دیگر عیان، فهم می شود، شکسته شدن حرمتِ بیت المال ست؛ دیگر خیلی جمله ی عوامانه ای نیست این جمله که نشسته اند بر سفره انقلاب و هرچه بتوانند می خورند! روسای سابق ریاست جمهوری و اهالی مجمع تشخیص و نظامی ها و مجلسی ها و ... به کنار، مردم به همین اطراف خودشان هم که نگاه می کنند می بینند حاجی هایی که با سی سال خدمت! و با حقوق ده ها میلیونی، هنوز پلاک ماشین ش قرمز است و خانه ش دولتی و البته به تعداد انگشتان دست و پا حج واجب دارد و نذری فاخر محرمش هر ساله برپاست و در ضمن عمیقاً هم معتقد به مبارزه با فساد ست!

معتقدم انقلاب را دلسوزانی سرپا نگه داشته اند که دیده نمی شوند و ویترینی که امروز دیده می شود غالباً امثال همین حاجی هاست؛ چه بد ویترینی ست این ویترین برای انقلاب مستضعفین؛ چه کسانی باید فریاد بزنند: حاجیِ خیلی انقلابی! دوره ات گذشته؟!

 

للحق 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 18 مرداد 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

انگار با ناخن بلند و تیز بر روی شیشه ی روحِ حبیب می کشیدم؛ صدای خراش روی قلبش را می شنیدم اما او دمی برنمی آورد؛ چه قدر من ابله بودم چه قدر احمق؛ و چه قدر او آقا بود و صبور. گمان می کردم دارم کمکش می کنم و دستش را از منجلابی که گرفتارش شده بیرون می کشم! خاک بر سر احمقم؛ خاک بر سر ابلهم؛ چرا ایمان نداشتم که او خیلی بیشتر از من می فهمد، چرا یقین نداشتم او حالش با من فرق می کند؛ چه قدر تفاوت شأن داشتیم؛ ولی او جور دیگری وانمود می کرد و مرا به صرافت می انداخت که نصیحتش کنم!!!

صبوری و آقایی او بود که برای همیشه مرا خجالت زده و شرمنده ش کرد؛ صبح زود زنگ زد و گفت اگر می توانی بیا کارگاه صحبت کنیم؛ عادتش دستم بود؛ حتماً مسئله ی مهمی پیش آمد کرده بود که در کارگاه قرار می گذاشت و اگرنه هیچ گاه کارگاه برایش محل صحبت نبود. عصرش رفتم؛ پای دستگاه فرز، با لباس کارگاه و دستکش، مشغول ماشین کاری فولاد بود. اولش از هر دری صحبت کردیم؛ بعد کم کم از اتفاقات اخیر گفت؛ طبق معمول من به محبوبه خوش بین نبودم! بیش از آن که به محبوبه خوش بین نباشم، با خوش بینی حبیب مشکل داشتم! به این که همه چیز عالم را نشانه می دانست و جوری به خودش و کارهایش ربط می داد! خوش بین نبودم؛ به حبیب گفتم:

-        من قبل تر هم گفتم این مسیر رو تو زیادی داری خاص می بینی! چرا این قدر یک کار ساده و معمول رو مقدس می بینی؟! موضوعی که این همه آدم در جهان گرفتارش هستند امر عمومی هست؛ و یک امر عمومی هیچ وقت نمیتونه خاص باشه! این همه آدم که ابتدای آشنایی شان عاشق و معشوق هم اند بعد از مدتی با کوچکترین اختلاف ها، توانایی دیدن یک ثانیه همدیگر رو ندارند.

حبیب همان طور که با دستگاه کار می کرد فقط به حرف هایم گوش می کرد و گاهی به زور سرش را تکان می داد که یعنی حواسم به تو هست؛ اما معلوم بود که عضلات گردنش با او همکاری نمی کنند بس که بی حال سر تکان می داد!

-        تو می توانی ادعا کنی همه این خلق الله که مثلاً عاشق می شوند و بعد از مدتی از هم جدا می شوند در عشق مقدسی بوده اند؟!

سکوت کردم و فکر کردم؛ خواستم بیشتر به ادبیات حبیب نزدیک شوم؛ حبیب هم ساکت ماند؛ یک آن فکری به ذهنم زد که گمان کردم دیگر هیچ حرفی برایش نمی ماند و سریع ضربه فنی ش می کند و او حکماً رها می شود!! حبیب بیت شعری را زیاد تکرار می کرد؛ با مناسبت و بی مناسبت؛ هنگامی که می دید قُمری دانه به دهان بچه هایش می گذارد، یا دو گربه ای که با هم بازی می کنند، یا گل تازه شکفته ای یا ماه کاملی یا هرچیز زیبایی که می دید  سریع می خواند:

 "هر که را از عشق خلعت داده اند، باده از جام ولایت داده اند"

وقتی باران می بارید می گفت "بکم ینزل الغیث" و پشت بندش همین شعر را می خواند؛ همه زیبایی های عالم را حبیب از عشق می دید و عشق را از ولایت. همین سوژه خوبی بود تا با ادبیات خودش، او را گرفتار کنم؛ به صرافت افتادم و با شوق گفتم حبیب یک سوال دارم؛ سرش را تکانی داد؛ پرسیدم ماجرای تو و محبوبه کجایش به ولایت می رسد؟! و اگر به ولایت می رسد آن چه که امروز محبوبه با تو می کند خواستِ ولایت است؟! حبیب اما همان طور که دست راستش روی قطعه فولادیِ بسته شده در گیره بود، سرش را پایین انداخت و به فکر رفت. لبخند فاتحانه ای گوشه لب هایم ظاهر شد! با پیچ و مهره ای مشغول بازی شدم که صدای "وااااااای" بلند شد!

سرم را مثل فنر بلند کردم؛ یا خدا چه می دیدم؛ دستکش حبیب به تیغه فرز گیر کرده بود و موتور گیربکسی قوی دستگاه آن را داشت داخل می کشید؛ جیغ زدم؛ فریاد زدم؛ کسی جز ما نبود که به کمک مان برسد؛ قلبم داشت از سینه ام بیرون می زد؛            



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 مرداد 1399 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

از خنده پنهاتی تو بود یا از کرشمه نگاهت یا از کوبش قلبت یا از لطافت اشکت، این نسیمی که روح مرا جان بخشید؟!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 15 مرداد 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

خاورمیانه ی پر حادثه، دیگر به فاجعه ها عادت کرده است. فاجعه بندر بیروت اما تلخی خاصی دارد و در عین حال برای لبنان می تواند یک فرصت باشد!

 لبنان کشور محترمی است؛ علی رغم مشکلات متعدد اقتصادی این سال ها و شکاف های عمده سیاسی در حاکمیت خود و همچنین جنگ های نظامی و تحریمی، توانسته است به عنوان کشوری مقاوم در منطقه همچنان محکم بیاستد. از بعد از بحران سوریه تا به امروز، خیلی از رسانه های غربی برای فروپاشی لبنان، لحظه شماری می کردند و هر اتفاق تازه ای نظیر اعتراض های اخیر مردمی تا استعفای چند روز پیش وزیر امور خارجه لبنان را نشانه ای برای عن قریب بودن فروپاشی لبنان می دانستند؛ انفجار بندر بیروت که یکی از شاهرگ های اقتصادی لبنان است، شاید فرضیه فروپاشی را برای آنان محتمل تر از هر زمان دیگری بکند اما غافل از این نکته هستند که قواعد فروپاشی در منطقه خاورمیانه، به شکل دیگری است!!

به نظر می رسد این انفجار علی رغم صدمات جدی به زیر ساخت های اقتصادی لبنان اما یک فرصت جدی برای ترمیم وجهه مردمی و سیاسی در لبنان است؛ این شوک عظیم می تواند وحدت و همبستگی داخلی لبنان را افزایش دهد و تهدیدهای حکومتی را خنثی نماید.

صبر و درایت مردم و گروه های مختلف سیاسی این کشور محترم، می تواند زمینه ساز لبنانی قدرتمندتر باشد.

 #من_قلبی_سلام_لبیروت

للحق   





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 10 مرداد 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

بر همین قبر خالی، اسم ش را حبیب نوشته اند؛ یعنی دیگر همه می دانند او حبیب است و خبری از مستوری عاشقانه نیست! اما آیا محبوبه نیز چنین است؟! بعید می دانم؛ یحتمل او نام محبوبه را هم فراموش کرده است! می دانم اگر حبیب بود خمی در ابروهایش می انداخت و آرام می گفت باز قضاوت کردی!!

محمدرضا ی ما، حبیب شد و حبیب ماند و می گویند حبیب شهید شد؛ هرچند که من حتم ندارم.

او اما اولین حبیب این حوالی نیست؛ دست بالا تا جایی که من می دانم او حبیب ثانی است! حبیب اول، آقا رضا پسرِ عمو و برادرِ استاد بود که در کربلای پنج و در شلمچه شهید شد؛ همان شوریده ای که زهرا سادات خانم، هم دانشگاهی اش او را آن چنان شوریده کرده بود که پیش از شهادتش، شهید شده بود؛ موتوا قبل ان تموتوا!

نقل می کنند روز عید قربان بود؛ جشنی در خانه شهری عمو برپا بود؛ آقای اهل دلی سخنرانی می کند و از پاره کردن رشته های وابستگی می گوید؛ این که اگر دلی جایی گیر باشد نمی تواند پر بگیرد و بالا برود و پابند زمین می شود؛ می گویند نفسِ گرم آن صاحب نفس، آن چنان شوری در مراسم برپا می کند که حال جمع دگرگون می شود؛ آقا رضا اما حال دیگری پیدا می کند! او طبیب لازم می شود گویا! تنها طبیب آن جمع هم خانم دکتر زهرا سادات خانم بوده! عمو برای من و حبیب(ثانی) تعریف می کرد وقتی حبیب به هوش آمد و چشمش را باز کرد در گوشش این بیت حافظ را خواندم که: علاج ضعف دل ما کرشمه ساقی ست/ برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد!!

همان روز عمو کار را تمام می کند و به آقا رضا و زهرا سادات خانم لقب حبیب و محبوبه می دهد.

آن طور که من فهمیده بودم این اسم ها رازهایی داشتند که لااقل از فهم درک من بیشتر بود و قداست این نام ها برای عمو زیاد بود؛ تأکید می کرد جلوی هر کسی این نام ها را نبرید؛ می گفت عاشقی حرمت دارد؛ آدم عاشق، نام پنهانی معشوقش را سر بازار جار نمی زند؛ عاشقی که مستوری نداند عاشق نیست.

عید قربان ست؛ یادم آمد به حبیب اول، حبیب ثانی. و خدا می داند حبیب های دیگر را که آرام و خاموش در گوشه گوشه این حوالی ذره ذره آّب می شوند و عاشقی می کنند و نور می دهند.


للحق 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 مرداد 1399 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

به تعداد آدم ها، "تعریف خوشبختی" وجود دارد. 
گمان می کنم  خوش بختی این است که : 
" آدمی هرجا باشد دلش نیز آن جا باشد."

بعدالتحریر: گاهی دل ما در گوشه ای از گذشته یا توهمی از آینده اسیر و زندانی می شود. 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 73 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات