للباقی
 امشب شب 28 صفر ست. و 28 صفر برای خانواده ما گره خورده با عهدی چندین ساله؛ سفره نذری مرحوم بابابزرگ. آن پیرمرد الهی و دوست داشتنی که ته صفا و صمیمیت و مهربانی بود. آخ که چه قدر دلتنگ خنده هایش هستم؛ دلتنگ بوسه های پدرانه اش؛ دلتنگ آن که دستم را بگذارم در دستش و با دستانش بازی کنم و او از قدیم بگوید و کیف کنیم و بخندیم؛ دلتنگ با هم رفتن به شاهچراغ؛ دلتنگ با هم بودن در شب های قدر؛ دلتنگ آن که رختخوابم را کنارش پهن کنم و جانماز را بالای سرش بگذارم؛ دلتنگ "اوی قربون ای کر" گفتن هایش. دلتنگ آوردن آب برای خوردن قرص هایش. دلتنگ آن که صبح حوالی ساعت ده صدای زنگ خانه مان بخورد و بپرسم"کیه" و پیرمردی با صدای خش دار بگوید " وا کن بابا". دلتنگ فال گرفتن و استخاره گرفتن با تسبیحش. دلتنگ شنیدن اشعاری از فائز دشتستانی. دلتنگ آن که وقتی دلم حسابی گرفت بروم خانه شان و شب را آن جا باشم. دلتنگ دیدن آدمی هستم که نمونه اش مثل جواهر نایاب ست.

بعدالتحریر: یادداشت سفره 28 صفر

 للحق


ارسال در تاریخ یکشنبه 7 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 عده زیادی او را فرمانده می دانند عده ای هم دیکتاتور. عده زیادی او را منجی انقلابی می خوانند عده ای هم انزوا کننده افراطی. هرچه بود با این که مکتبش به موزه رفت، اما خودش به موزه نمی رود! و این ویژگی مردان مبارز صادق ست که ریشه همه شان یکی ست.
 للحق


ارسال در تاریخ شنبه 6 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
حیرانی وصف همه کسانی ست که در بین الحرمین دنبال گمشته شان می گردند. اساسا کثرت، حیرت می آورد وگرنه در وحدت هیچ حیرانی نیست. فرقی هم نمی کند رقم کثرت چه قدر باشد. حتی می تواند تنها "دو" باشد؛ دو مولا دو یار دو گنبد دو عزیز دو انتخاب دو ... . حیران می شوی و مجنون وار این مسیر رویایی را طی می کنی، گاهی این ضریح را می بینی گاهی آن یکی. گاهی این درد گاهی آن، گاهی این عهد گاهی آن، گاهی این عزم گاهی ... . "موجی سرگشته از خود برگشته تنهای تنها مانده جانی بی تابم چشمی بی خوابم لبریز از رویای تو" چه حال های خوبی داشت این سفر پر برکت. اما وقت رفتن ست. چگونه می شود ماهی از دریا وداع کند و زنده باشد؟ دریا که دریاست حتما ماهی تشنه نیست. اما دل ماهی برای آب می گیرد یقینا ... .
 لطف بزرگواران بر سرم مستدام ست. امید که لایق فیوضات حتمی شان شوم؛ تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ... 
بیرون از کربلاء، در مسیر بازگشت
 3آذر95
 للحق 


ارسال در تاریخ پنجشنبه 4 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 دیشب چشم به ارباب، خواجه را به فال نیک شاهد گرفتم و آمد: گل در بر و می در کف و معشوق به کام ست/سلطان جهانم به چنین روز غلامست حرفی باقی نماند جز محو شدن به ضریح ارباب که خودش هزاران مثنوی ناسروده حکایت دارد. دل رمیده ای دارم که هرچه نصیحتش کرده ام سودی نداشته. چه قدر تشر ش زده ام چه قدر تحریمش کرده ام چه قدر خفیف ش شمرده ام اما آرام نگرفته ست. این روزها ولی قصه اش دلسوختنی ست، آن چموش رمیده ناآرام مثل کودکی شده است که در روز کلی شیطنت کرده و کلی خرابکاری به بار آورده و شب هنگام خسته و کوفته به آغوش مادرش پناه آورده و مظلومانه آرام گرفته است. "تا میخام پا بزارم رو عهدی که بسته دلم توی حرم یکی دستاش رو میزاره دوباره مثل قدیما رو سرم" این جا جایی ست که همه شاعر می شوند حتی بی ذوق و قریحه ترین ها. این جا غزل و مثنوی تحمل بار عشق را ندارند و در عین وزن و قافیه همه می بینند که بلیغ نیستند و کمیت شان لنگ ست. از این افق، دنیا شکل دیگری ست. من تا به حال چگونه می زیسته ام و از فردا چگونه؟!
 تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ...
 کربلاء. عازم زیارت حضرت ارباب
 3آذر 95
 للحق


ارسال در تاریخ پنجشنبه 4 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 هوا سرد ست؛ بیش از آنکه فکرش می کردم و برایش آمادگی داشتم. سردی را کسی می فهمد که تجربه گرم بودن را داشته باشد. و من در همین سرما حال گرمی دارم. آنقدر گرم که فهمیده ام سردی چه کرختی را با خودش میاورد. فی الحال در خود پیچیده ام از سرما تا شاید گرم شوم. دیروز (اربعین) در بین الحرمین غرق در معنی "بأبی أنت و أمی و مالی و اهلی " شده بودم. همه ی همه ی دارایی هایم برای تو. برای وجودی بالاتر از زن و بچه، اموال، مدرک و جایگاه و مقام، بالاتر از برادر و خواهر و حتی بالاتر از پدر و مادر. و آنان که دل داده اند و راه بلد عاشقی هستند خوب می دانند که این شعار صرفا سیاسی جهت اجتماع تاکتیکی امام و مأموم نیست بلکه رازی ست به پهنه وسیع دلباختگی. به دیدار کسی آمده ام که در عالم به خوبی و نزدیکی او سراغ ندارم. کجا بهتر از این جا؟ من دست خالی ام اما حضرت کریم ... .
 تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ...
 کربلاء، عازم زیارت حضرت ساقی
 2آذر 95
 للحق


ارسال در تاریخ پنجشنبه 4 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 وقت رفتن است. وقت گذر کردن از همه آسایش و سختی های عادی روزمرگی ها، وقت نگاه کردن به جاده و فرداهاست و فراموش کردن دیروزهای مرسوم. حتی باید فراموش کرد قطره اشک روی گونه های مادر را. اضطرار خواهر را، توصیه های مراقبتی و دلسوزانه پدر را، لطف برادر را. همه را باید فراموش کرد. دعوت از فلان شخصیت و نامه برای بهمان چهره را و نقدا بی خیال درخواست های مجوز شد. دیگر به من ربطی ندارد تئوری مدیفاید اوارد برای بال سوپرسونیک. چه اهمیتی دارد فکر به سفرهای بعدی و همسفرانش وقتی این سفر تعیین کننده ترین سفر عمرم خواهد بود. خاموشی عهدی دیرینه من است و رندی پیشه پرافتخارم. چه حال خوبی است که درین سفر همه حرکات و رفتار مرا کسی می بیند که ناز کردن در مقابلش را عمری در آرزوهایم دنبال می کردم. در بین این همه جمعیت او مرا هاشور زده می بیند و می پاید و ناز کردن هایم را با گوشه چشم نظاره می کند. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ... 
در راه مرز
25 آبان 
 للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 25 آبان 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
بزرگان ما فرموده اند که بزرگراه رسیدن به عشق، از مسیر ولایت می گذرد. هر که را از عشق خلعت داده اند/باده از جام ولایت داده اند ... 
گاهی آنقدر کوره راه های زندگی غلط اندازند که جز حیرت و سرگشتگی حاصلی ندارند. تو می مانی و ذهنی مغشوش و قلبی ناآرام و فکر به مسیری پر تلاطم. گاهی همین ها این قدر فشار به آدم می آورند که اگر اهل مقاومت نباشی باید تسلیم اوهام شوی و دست از زندگی شرافت مندانه بکشی. به تعبیر دیگر گدایی کنی! و گدایی در هر حال مذموم ست جز به درگاه ربوبی. به گمانم ولایت انسان را از گدایی می رهاند و من بی آنکه خود بدانم مسیرم به جایی رسید که دیدم جز ولایت هیچ ندارم. عشق مرا به ولایت می رساند یا ولایت مرا به عشق؟! هرچه باشد سفر برای ولایت حال و هوای دیگری دارد. این روزها با تجربه حال های مختلف و رنگارنگ، مهیای سفری هستم که می تواند مبدأ اتفاقات مهمی در زندگیم باشد. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ... 
ر خ
 للحق 


ارسال در تاریخ یکشنبه 23 آبان 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 در کنار همه کارهای زندگی، نیاز است یک تکه باغچه داشته باشی. نیاز هم نیست بزرگ باشد و مفصل، نه. همین که بتوانی حیات را در آن ببینی کافی ست. من هم بی باغچه حالم خوش نیست. درست مثل آن زمان، که در کنار همه روال منظم و خوب زندگی یک چیز را کم می دیدم. نمی دانم چه شد که این باغچه کوچک و زیبا برایم حواله شد. چه قدر خوب و به وقت به دادم رسید. وقتی این تکه باغچه را گرفتم هیچ آبادی نداشت. باغچه ای بی گل و گیاه که فقط خاک داشت و خورشید داشت و البته آب. و اما دیگر هم چیزی کم نداشت! شروع کردم به کاشتن و رسیدگی به آن. روزگاری سراسر صفا و رویش و لطافت. ساعت ها آب دادن و هرس کردن برایم سخت نبود. باغچه ام خار زیاد داشت. خارهایی با عمر چندین ساله که کسی آن ها را از بن نکنده بود. هیچ چیز به اندازه این خارها ظاهر باغچه را خراب نمی کند. خار کندن حوصله می خواهد و اراده که من حسابی مصمم بودم. هر باغچه ای برای خودش قبیله ای دارد. قبیله ای جاندار؛ از سوسک و مورچه گرفته تا پرندگان وابسته به باغچه. باید حسابی هوای این ها را داشت. اگر این ها نباشند دیگر گلی نیست و گیاهی جان در بدن ندارد. از همان ابتدا با قبیله این باغچه رابطه خوبی داشتم و کلی به آن ها می رسیدم. خاصه پرندگانی که با باغچه دیگر انسی پیدا کرده بودند. با من هم انگار اخت پیدا کرده بودند و از حضورم شتابان بال نمی گرفتند. من هم به رویشان لبخند می زدم و تکه نان یا برنجی را برایشان اختصاصی جدا می گذاشتم. در میان پرندگانی که جلد باغچه شده بودند سار ی بود زیبا و پرجنب و جوش. نمی دانستم از اول او چرا تنها هست و کسی از هم نوعش نیست. آنان که سار ها را بشناسند می دانند که خودنمایی می کند و سریع پرواز می کند. اما این سار هم آرام می ماند و هم گاهی چموش. او را هم در کنار پرندگان و قبیله باغچه دوست می دارم. اما به گمانم سری در این سار هست که در دیگر پرندگان و قبیله باغچه نیست. سری که تا همین چند ماه پیش به آن پی نبرده بودم. یک آن به ذهنم رسید و این سار برایم خاص شد و هنوز هم کامل سرش برایم معلوم نشده است. همسایه ها وقتی به باغچه می آیند جور دیگری به این سار نگاه می کنند، من اما از همه این نگاه ها می ترسم. هر لحظه فکر می کنم بی آنکه من بفهمم این سار را شکار می کنند و می اندازند گوشه قفس. و این فکر چه قدر دردآور ست. آدم های این اطراف فقط خود را می بینند و در همه چیز نفع خودشان را. و من سختم هست تصور این که روزی این آدم های منفعت طلب، این سار خو گرفته به باغچه مرا بدزدند و زندانی اش کنند. اما این ها همه فکر ست و خیال. اصلا این سار با این تیزپروازی، راحت اسیر نمی شود.
 من اما راهی سفر هستم. سفری که باغچه و سار را باید برای مدتی رها کنم. سفری که قرارست همه آن چیزهایی که ذهنم را درگیر می کند را رها کنم و بگذارم به امان خدا. حتی همین سار را. این که چه میخورد چه می کند یا چه بر سرش می آید را می خواهم کنار بگذارم و دل به راهی ببندم که اول و آخر تنها مسیر من است. درس و انجمن و خانواده و دوستان و باغچه و حتی همین سار، تنها یک گوشه از زندگی من هستند و گوشه های مهم تر این زندگی قرارست درین سفر فکر شود و اراده شود و با عنایت آنان انتخاب. 
همه آن چه دارم و یا در فکر دارم نثار شما
 دست خالی ترین مسافر این سفر
 21 آبان 95
 للحق 


ارسال در تاریخ جمعه 21 آبان 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
یک دقیقه سکوت برای ملت مظلوم آمریکا! 
شب سالگرد رحلت امام امت، چهارده خرداد 88 را مگر می شود فراموش کرد. مناظره ای تاریخی و ساختار شکن با 50 میلیون مخاطب داخلی و 150 میلیون مخاطب خارجی. بعد از مناظره تماس روی تماس که آقا چه شده، مملکت چه می شود، کی فکرش می کرد و دیدی چی شد و ... . گویی زلزله ای آمده باشد و خلق الله تحلیل گر، همه گیج و ویج! من اما بیش از هر چیزی منتظر بودم ببینم رهبری چه موضعی می گیرد فردا در مراسم رحلت امام. ایشان طبق معمول با پدری طرفین ماجرا را به رعایت اخلاق و انصاف دعوت کردند. گذشت تا آن نماز جمعه تاریخی که تکبیرهایش پایه های محل نماز جمعه در دانشگاه تهران را می لرزاند.""یک طرف به رئیس جمهور قانونی کشور، صریح ترین و خجالت آورترین اهانت ها و تهمت ها را بیان می کرد و با پخش کارنامه های جعلی برای دولت، رئیس جمهور متکی به آرای مردمی را دروغگو، خرافاتی و رمال می نامید و اخلاق و قانون و انصاف را زیر پا می گذاشت و طرف دیگر هم، با اقدامی مشابه، کارنامه درخشان 30 ساله انقلاب را کمرنگ جلوه می داد و شخصیت هایی که عمرشان را در راه نظام صرف کرده اند زیر سوال می برد و اتهاماتی را که در مراجع قانونی اثبات نشده است بیان می کرد."" این صحبت ها آب پاکی بود که روی بدعت های بی اخلاقی ریخته و ترمز طرفداران سینه چاک طرفین گرفته شد تا نشود آن چه امروز در آمریکا می شود! مناظرات انتخاباتی هیلاری و ترامپ یک خلاصه ای از هویت واقعی دولت مردان و حاکمان ینگ دنیا! است. طرفین هرچه خصوصی و زیرخاکی از هم داشتند بی محابا و بدون توجه به نگاه جهانی و ملی و حتی نگرانی از آینده تربیتی بچه هاشان! به روی میز ریختند. میزی که همه گزینه ها رویش بود؛ از تجاوزهای جنسی دونالد و بیل تا فرار مالیاتی و 33 هزار ایمیل پاک شده. از گیر دادن به محل تولد اوباما و سخنان رکیک در رختکن درباره زنان تا نژادپرستی و خشونت های رایج.  البته اگر این مناظره برای شرف آمریکایی ها که ادعای آقایی جهان دارند،  یک آبروریزی آشکار باشد برای ما یک آبروداری بین المللی بود. این که بحث ایران یکی از مهم ترین موضوعات مناظره باشد نشان می دهد که جمهوری اسلامی نقش فعال و موثر در جامعه جهانی دارد و آنانی که دنبال نظم نوین جهانی به نفع خود هستند، ایران را رقیب خطرناک خود می دانند، البته اگر باز عده ای روشنفکرانه نگویند ما توهم توطئه داریم! این که آشکار اعلام می شود که آمریکا 1800 کلاهک هسته ای دارد و نامزد ریاست جمهوری آمریکا راحت می گوید باید از آن استفاده کنیم یک افتضاح و رسوایی جهانی ست. البته اگر باز عده ای نگویند که شما نسبت به آمریکا بدبین اید و کدخدا مهربان ست و مودب! این همه آمار خشونت و جنایت که هیلاری و دونالد اعلام کردند را دیگر واحد مرکزی خبر ایران نگفته که بگویند شما سیاه نمایی می کنید. تازه قبل از مناظره هم هر دو کاندید به دست بوسی نتانیاهو رفته اند تا اسرائیل را از عمق وجود راضی نگه دارند و برای خودشیرینی سبقت بگیرند، این را هم رهبری انقلاب اعلام نکرده است و خود خبرگزاری هاشان گفته اند.
به هر حال تا چند روز دیگر رئیس جمهور ملت آمریکا به عنوان عالی ترین مقام آمریکا مشخص می شود و انسان دلش برای این ملت مظلوم می سوزد که اولا مجبورند بین این دو یک نفر را انتخاب کنند و کشوری با این همه ظرفیت را در اختیارش قرار دهند ثانیا طبق آمار، مردم آمریکا متأسفانه چندان مطلع و با آگاهی سیاسی نیستند و اگر یک درصد سرمایه دار، برای نود و نه درصد دیگر تصمیم سازی اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی کنند، کک خیلی هاشان هم نمی گزد. یک دقیقه سکوت برای ملت مظلوم آمریکا!
للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 19 آبان 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
ساعت یازده شب ست و تازه رسیده ام خانه. چند خطی را دلم گفت بنویس اطاعت کردم. اما به گمانم جوری بخواهم بنویسم که دلم رسما گاوگیجه بگیرد! گفته بودم که بیچاره دل! حق با آن اهل دل بود که تذکرم داد صومعه جای همت نیست. من این نکته را سال هاست که می دانم و خدا می داند چند ده بار برای خودم نوشته ام و در ذهن مرورش کرده ام. اما در بزنگاه می بینم کمیتم لنگ ست و با دیدن زاغ و زغنی به فکر همت افتاده ام. همتی که عرض می برد و زحمت بی حاصل می آورد و از همه این ها مهم تر رسم مردانگی و عهد نیست. اما جوانی ست و گاهی از دست آدم خارج می شود و امان از جوانی! زاغ و زغن ها هرچه باشند و هرچه کنند و هرچه! برای من علی السویه هست و تا او چه طرحی ریزد... . امشب در کافه ای مجالی بود برای نوشتن دل نوشته ای کوچک و نصب کردنش. من جمله ای بلد نیستم جز این ذکر لب هایم"مگر نازی من کم نازنین ست...". اما به خاطر تعصب و غیرتم ننوشتم و به جایش ذکر خواجه را نوشتم: قصه العشق لأنفصام لها ... تا او هست عشق هست و تا عشق هست زندگی جاری ست. 
للحق 


ارسال در تاریخ یکشنبه 16 آبان 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
این روزها چه قدر طوفان می آید. از هر سمتی طوفان می خواهد تو را از زمین بلند بکند و باز به زمین بکوبد. یک چشم اشک یک چشم شوق. یک گوش نصیحت عقل یک گوش پیام دل. زبان که خاموش است. و بیچاره دل هزار پاره که حیران است گاهی به سمت شور گاهی به سمت شعور می رود گاهی به سمت دیده گاهی به سمت دیروز گاهی به سمت فردا. خدایا چه خبرست این چند روز؟ ماه صفرست باید مرتب صدقه داد.... .
امروز صبح دلم که خیلی گرفت برای خودم تفأل زدم. خیلی کم پیش می آید برای خودم تفأل بزنم. اما برای دیگران فراوان. امروز شعری آمد که نمی دانم حضرت خواجه با من شوخی دارد یا واقعا ...
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد                             دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد             ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد              گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
و ...
اما همین دل هزارپاره افسون گر، بالاخره صاحبی دارد. آخر به دادش می رسد. می داند که جز خودش هیچ ندارد... .
للحق





ارسال در تاریخ چهارشنبه 12 آبان 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
دنیا گاهی قشنگ، پستی ش را فریاد می زند. باور رفتن حجت، سخت ست اما باور حقیقت پستی دنیا راحت. امشب که عده ای آن را وحشت می نامند بر سفره حضرت ارباب مهمان شوی که با کریمان کارها دشوار نیست...
بعدالتحریر: دکتر حجت راعی از آن بچه های مومن و عزیز و نخبه بود که رفتنش داغ سختی بود و همه را مات کرد. نصف روز امروز اشک هایم دست خودم نبود.
للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 11 آبان 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 چند روز پیش، رضا از رفقای دوران کارشناسی را در دانشکده دیدم. رضا از آن بچه های خوش مشرب و باحال و سرزنده است به طوری که همان طور که از دور میدیدمش نیشم تا بناگوش باز میشد و او نیز هم! جویای حال هم شدیم و از درس و پایان نامه گفتیم. رضا گفت موضوع پایان نامه ام را برای فلان نهاد فرستادم و قرار شده روی این موضوع حداقل پنج ماه کسری سربازی بدهند. می خندید و می گفت: رزومه می خواستند، من هم هر غلط کوچکی کرده بودم را برایشان نوشتم،دبیر انجمن علمی رباتیک و برگزیده کشوری و ... که بعضی هایش هم فقط عنوان ست و از خودش خبری نیست! باز می خندید و می گفت تو هم به جای آن مسخره بازی های کارشناسی (منظورش انجمن بود) اگر حتی فقط اسمت را به جای آن جا، می آمدی این جاها می نوشتی الان به دردت می خورد. من هم فقط می خندیدم. جدی گفت تو خیلی خوب درس ها را تمام کردی فقط محکم بنشین پای پایان نامه و کارت را محکم ببند. آخر سر گفتم علیرضا سه شنبه شب اکران فیلم سیانور داریم، نمیای؟ گفت تو واقعا خری! عمو تو کی میخواهی دست از این جنگولک بازی ها برداری وجدانا! بابا همه ملت دنبال چهارتا مقاله و اپلای خارج و کار و زندگی اند تو هنوز مثل کارشناسی دور خودت می چرخی؟ او می دانست که من در درس خواندن جدی هستم و برنامه دارم اما به خیال خودش، از روی دلسوزی این ها را می گفت. من اما نمی دانستم چه طور باید پاسخش را با گزاره های خودم بدهم، چه طور به او نشان می دادم که صرف درس خواندن برای درس خواندن تو را یک آدم تک بعدی بی خاصیت می کند حتی در رشته تخصصیت هم نمی توانی آنچنان خلاق باشی و مفید. یا چه طور مثال می آوردم که برای مفید بودن در جامعه باید کار جهادی دانشجویی را تمرین کرد. یا چه طور باید به او می فهماندم من خودم را مرکز دنیا می دانم و گمانم این ست که در دنیا با همین کارهای به ظاهر ساده، موثرم یا چه طور حالیش می کردم امروز در امتداد نبردهای تاریخی حق و باطل به نزاع و نبرد آخرالزمانی رسیده ایم یا چگونه به او می گفتم که من زندگی بدون عقیده و جهاد برایش را پوچ و خالی می بینم. چگونه حالیش می کردم جمله حاج احمد را: که ای بسیجی هر وقت توانستی پرچم لااله الاالله را در افق نصب کنی حق داری استراحت کنی.
کاش آرمان ها را هم می شد ترجمه کرد، کاش با این همه پیشرفت تکنولوژی، یک دستگاهی ابداع می شد که بتواند افق ها را به زبان قابل درک مردم ترجمه نماید. نه! اصلا همان بهتر که دستگاهی نباشد، همان بهتر که حرف های مرا نفهمد، همان بهتر که نمی توانستم پاسخش را بدهم، همان بهتر که همه جواب ها را در دلم ریختم و با لبخند به او گفتم دیوانه شاخ و دم ندارد و همان بهتر که او کاملا تایید کرد!
 این روزها خوشحالم و شاکر. چرا که موضوع پایان نامه ام با همه پیچیدگی و دشواری های احتمالی باز هم در راستای آرمان هایم هست. انسانی که آرمان ندارد، چه دارد؟ ولی من دائم التفکرم روی برنامه ها و نقشه های زندگیم. اما به یک اصل اساسی معتقدم. آن هم این که اگر بنده ای تلاش مخلصانه بکند حتما راه بریش می کنند و در این مسیر راه بری حق ندارد به خودش متکی باشد. مثل همان تخته پاره بر موج دریا که رها هست و رها و نفحات عالم او را می برند تا ساحل آرامش."تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست/راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش" چند مدتیست در کارهای انجمن به سوال های جدی برخورده ام. نه برای خودم بل برای همسنگرانم. سوال های خودم که چیز جدیدی نیست و تا بوده همین بوده و تا باد همین بادا و با همین سوالات پیر شویم ان شاءالله! همسنگرانم بعضا تجربه سوال های جدی را ندارند. و همین طور احساس میکنم ظرفیت سوال های جدی را هم نداشته باشند. کدام سوال ها؟ همان سوال هایی که انسان در نشیب های سخت زندگی برایش پیش می آید و او باید جواب دهد، سوال هایی که منجر به انتخاب یک راه از میان چند راه می شود، سوال هایی که آدم را به تلاطم در می آورد و ظاهرا آرامش انسان را مواج می کند. این سوال ها تجربه مشترک همه کسانی ست که کار تشکیلاتی را انتخاب کرده اند و برایش با فکر و آرمان ایستاده اند. سوال ها و انتخاب هایی میان میزان مطالعه درسی، مطالعه جانبی، تفریح و خانواده و ... . آن ها که تجربه کار دارند می دانند گاهی انتخاب ها خیلی سخت می شود. اجتهادی ست خودش! بچه های تشکیلاتی متعهد نخبه، درجه هایی از مجتهدند یحتمل!! خیلی از دوستان این مباحث را چندان ارزشمند نمی دانند. اما من حساسم از این که همسنگرانم در مجموعه انجمن بتوانند با انتخاب "عقلانی" راه شان را انتخاب کنند. چرا که حقیقتا معتقدم جذب در انجمن باید برای خود شخص باشد نه انجمن. اگر معیار کار تشکیلاتی مان جذب برای فربه تر شدن و بزرگ شدن خود انجمن بود و نه ارتقا و دستگیری از همسنگران، در کار، مشکلات متعددی پیش می آمد. من مایل به انجمنی هستم که در آن با افراد با احترام و اکرام و عزت کامل برخورد شود، به کسی به صرف داشتن اندیشه ای برچسب زده نشود. به جای منولوگ و خود حق پنداری، به دیالوگ و طلبیدن حق بها داده شود، به جای بد بینی و سوءظن، خوش بینی و نیک اندیشی حاکم شود، به جای تفحص برای مچ گیری، تمایل به دست گیری باب شود، ایمان به جای ریشه های قومی و فامیلی محور وحدت قرار گیرد، تقوا به جای حریم های خود ساخته شخصی، خط قرمز واقع شود و همه در کنار هم در آرامشی مومنانه برای اهداف و آرمان هایمان تلاش کنیم. در کنار همه این ها، تشکل محفلی ست برای فراموش کردن خود. و مگر اساس توحید جز رسیدن به این مقام ست که دیگر خودی برای خود قائل نشوی؟ "تا خویشتنی به وصل جانان نرسی..." در تشکل باید ایثار را یاد بگیریم و خود و خود اندیشی و خود خواهی و خود حق پنداری را تا غایت کاهش دهیم. خدا را شکر که انجمن، نان نمی دهد و ای کاش نام هم ندهد. من باید بتوانم ایثار را یاد بگیرم و به رفقایم عملی آموزش دهم. من اگر چند برابر دیگر رفقا کار نکنم چگونه می توانم به آن ها بگویم فلان کار را بکنید. اگر امتیازی در انجمن پدید آمد من باید تا همه مستحق هایش نگرفته اند دست دراز نکنم. اگر باری روی دوش چند نفر سنگینی می کرد شتابان برای کمک بروم. اگر آن که مسئول کاریست برایش مشکلی پیش آمد من بی آنکه بفهمد و منتی بگذارم بار را از زمین بردارم. اگر در جلسه ای صندلی کم بود تا احدی سر پاست من ننشینم. اگر قدمی برداشتم، های و هوی نکنم. اگر اگر اگر... این ها بخشی از مختصات آن تشکلی ست که دوست می دارم. تشکلی مملوء از برادری و ایمان و دغدغه و همت. تشکلی که سربازان موعود را برای امام زمان تربیت کند. چه قدر ما فاصله داریم؟ چه قدر فاصله داریم با آن تشکلی که امام زمانش از آن ها راضی باشد و لبخند رضایت بر لب های مبارک ایشان بنشیند؟ مگر حضرت نفرمود اگر دل های شما مجتمع می شد توفیق دیدار ما این قدر برایتان به تاخیر نمی افتاد؟ می شود از همین جا شروع کرد. می شود انجمن اسلامی ما مورد توجه امام مان قرار بگیرد. می شود مورد توجه نائبش قرار بگیرد. اگر همه با هم مومنانه همت کنیم و هر کس به اندازه توانش پای کار باشد پیش خدا رو سفید خواهیم بود که آنچه از دست مان برآمد کردیم و علی برکت الله.
 ساعت 23:14 شب یکشنبه. بعد از برنامه نگاهی نو به آمریکا 
للحق


ارسال در تاریخ دوشنبه 10 آبان 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 -آقا! طبع شما لطیف است؟
 -نمی دانم. شاید هم زمخت باشد. چه سوال مزخرفی ست.
 -ظاهرتان خیلی آرام می ماند. کسی نداند فکر می کند یک دریا شاعرید.
 - از کجا می دانی نیستم؟ مگر برای شاعری لازم ست دیوانی بگذاری زیر بغل و بروی سر کوچه جار و جنجال راه بندازی که ایهاالناس و الایا ایها؟
 -جسارت نباشد آقا. اما گاهی یک نهر کوچک هم نیستید چه برسد به دریا!
 - مشکلت با من چیست؟
 -مشکلی ندارم. سوالی داشتم پرسیدم. اصلا خداحافظ شما.
 - چرا ادای شمس درمیاوری؟ توقع داری الان اوراق بسوزم و خنده بودم و گریه شوم و مرده بودم و زنده؟!
 - مزاح می کنید آقا اما برای مولوی دلسوخته، شمس حواله می شود. اگر برای شما من حواله شده باشم نسبت چندان بی ربطی نیست. باز با باز کبوتر با ... ! آقا می توانم جسارت کنم یک سوال را صریح بپرسم؟
 - بپرس جانم.
 - چرا شما با خودتان صادق نیستید؟
 - من کی با تو صادق نبوده ام؟
 - نه آقا. نه. به همین عطر مشترک من و شما قسم که هیچ بی صداقتی من از شما نسبت به این گل های باغچه ندیده ام چه برسد به من. سوالم درباره خودتان بود با خودتان. چه طور بگویم، نگاه کنید آقا، گاهی وقت ها احساس می کنم شما خودتان ...
 - چرا می لنگی و حرف می زنی عزیز. من از تو صراحت را آموخته ام. هر چند هنوز عاجزم. تو چراغریبگی می کنی؟ 
 - از شما آشناتر فقط خداست آقا. سختم هست میان این هیبت، با صراحت و شجاعت حرفم را دلسوزانه بزنم. می گذارید برایتان نامه بنویسم؟
 - بنویس جانم.
 للحق


ارسال در تاریخ جمعه 7 آبان 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
 این روزها بیش از 14-15 ساعت مشغول کارم. کارهایی بدون وقفه و با درگیری های ذهنی بسیار. اما نفس گیر برایم نیست. نفسم از این چیزها بند نمی آید. نفسم جایی بریده می شود که از ابتلایی درست بیرون نیایم. عجب سرنوشتی دارد این انسان و عجب طراحی دارد. هر مرحله را رد می کنی مرحله پیچیده تری را برایت می سازد تا تو عیارت را نشان دهی و مردتر شوی. این روزها در ابتلایی جدیدم. امیدوارم مردانه در آیم. 
ر.خ/ا ن/ق 
للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 5 آبان 1395 توسط محمد طاهری
(تعداد کل صفحات:22)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان