للباقی
 Dear Mr. Taheri 
That is indeed very kind of you to distribute the attached interview with potential audience who are taking part On Monday's gathering. 
My sincere thanks for your kind consideration
 در روزگاری که بی منت کار کردن و احترام و دل سوزی سکه گمشده روابط های اجتماعی ست، هستند کسانی که بی منت همراهی می کنند. این روزها اگر دل بسوزانی، متهم می شوی، اگر احترام بگذاری ساده تلقی می شوی، اگر بی توقع کار کنی گیج خوانده می شوی؛ اما باز هستند کسانی که بی توقع کار می کنند و دل می سوزانند و احترام می گذارند. سپاس از پروفسور عزیز که علی رغم مشغله های متعدد از سر درد و دلسوزی حسابی برای کار ما وقت گذاشت؛ شنیده ام که او را خیلی از دانشجویان و همکارانش نمی فهمند؛ آن روز چه قدر برایم درد دل کرد. معلوم ست. وقتی کسی آدم را نفهمد حسابی دلش می گیرد. این مدت با خیلی از سیاسیون در ارتباط بودم. کدامشان به اندازه این استاد ساده دانشکده مهندسی برای حرف و سخنش دل می سوزاند؟!
 للحق


ارسال در تاریخ یکشنبه 1 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 

وقتی کوچه های غربت را می گذرانی 
دست راست که بپیچی
 می رسی به جاده ای که تو را 
می رساند به انتهای خیابان آسمان
 اول بزرگراه اما
 ایست بازرسی ست 
باید کد مجهولیت داشته باشی
 یادت باشد کد تو
 31171 است 
رمز شب هم می خواهد
 تو بگو 
"به روشنی آسمان فردا و به کربلا با تجدید چاپ پنجمش! قسم"
 باید منتظر باشی
 می دانم انتظار سخت ست و جانکاه 
اما بالادستی ها در حال بررسی اند
 بیا این طرف تر
 بنشین این چند دقیقه را 
بد به دلت راه نده
 یک چایی بخور با نبات زیاد
 چند خطی هم بنویس
 شاید به رسوا شدنش بیارزد 
شاید
 همان حوالی
 یک ساختمانی ست با سقف رنگی
 65 جوان گل و بلبل
 آن جا مشغول کارند
 به سال همان تجدید چاپ پنجم 
سال 65
 رفتی آن جا 
اول سلام کن
 کمی بخند و احوالی بپرس
 پنجمین جوان اهل دل
گل نرگسی دارد 
بگیر و بو کن و به باران بی امان دشت های کناری خیره شو
 تعارف را بگذار کنار
 اصل حرفت را بزن راحت
 چه می بینی؟
 به پهنای عالم انگار بزرگ شده ای نه؟ 
حتی درد 15 خردادی که دلیل تعطیلیش را نمیفهمیدی هم خواهی کشید 
جانانه و کوبنده
 این جا ام القراء می شود 
آن جا فردا فتح می شود 
تو اما در سفری
 سفری که ربع قرن از شروعش می گذرد
 و فردا خواهی رسید یا شاید پس فردا یا شاید هفته بعد یا شاید ...
 اصلا دعوا بر سر هندسه جهانی ست 
ترامپ زر زیادی می زند 
صدای موذن بلند می شود
 همان جا قامت ببند کنار شصت و پنجی ها
 الله اکبر
 اللهم ذلل نفسی فی نفسی
 اللهم نشانم بده
 اللهم فقط برای تو
 اللهم نشانش بده
 اللهم به حق شصت و پنجی ها و امها و سرالمستودع فیها
 السلام علیکم و رحمه الله
 اگر کسی آن طرف تر رد شد 
و فکر کرد دیوانه ای 
هیچ اشکال ندارد تو بخند 
بیا دم در 
از بچه ها خداحافظی کن 
آن قدر دمشان گرم ست که ریش گرو بگذارند
 آن طرف تر سری هم به حبیب بزن 
حلال زاده اگر باشی به حبیب می روی 
حبیب را بفرست جلو
 تازه خودش هم که اهل دل بوده و سر و سری هم داشته! 
حالا ما سه اش را می گیریم 
که شهید نظر می کند به وجه الله!
 برگرد 
فقط این قدر لوطی باش 
که بدانی کارت را بچه های شصت و پنجی راه انداختند 
چه سفر با برکتی شد
گوش کن
 صدایت می زنند 
 بدو
 زمان دارد می دود
 معبرت دارد باز می شود 
تازه اول راهست 
بنداز در بزرگراه 
همت، باکری، اصلا خود چمران
 رسیدی سلام ما را برسان 
و سلام علیکم بما صبرتم و نعم عقبی الدار
 
بهمن نود و پنج. شیراز. کنار شصت و پنجی ها. باران بی امان 


للحق 


ارسال در تاریخ جمعه 29 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 عادت کرده ایم به قضاوت کردن آدم ها. اگر این عادت را کنار بگذاریم جامعه می تواند طعم مدنیت و با هم بودن را بچشد. عصری حدود پنج ساعت لذت بخش را با دو استادی گذراندم که سبب آشنایی من با آن ها اختلاف نظر و دیدگاهمان بود. دو پروفسور بخش مهندسی که ربطی هم به رشته من ندارند. برای هماهنگی برنامه ای خدمت شان رسیده بودم و کلی استفاده کردم ازشان. در دیدار اول که تا نماز مغرب طول کشید در جمع دو ساعت و نیم دیدارمان، جمع صحبت های من چهل ثانیه و آن هم بیشترش طرح سوال بود! برایم جالب بود دکتر، دفتری داشت مثل دفتر خودم و در آن تفکراتش را مکتوب کرده بود که بیشترش هم نموداری و گراف بود! چه قدر به مباحث مختلفی اندیشیده بود و تئوری خلق کرده بود. سه گانه محیط زیست و کیفیت زندگی و تکنولوژی که در هرم بزرگتری قرار می گرفت و به عرفان و کمال می رسید. یا مباحثی که درباب مطالعات معرفت شناسی و هستی شناسی و روش شناسی ش مکتوب کرده بود. یک ده جلدی کتاب های موسسه امام هم کنارش بود نوشته مجتبی مصباح. درباره طرح های مهم صنعتی ش توضیحی داد که چه قدر دارند تلاش می کنند بازده فلان نیروگاه خورشیدی را اندکی افزایش دهند. قابی با جمله قابل تأملی نشانم داد که شاگردش هدیه داده بود؛ همان شاگردی که معتقد بود موساد او را شهید کرده. جمله هاوکینگ را برایم خواند که جای بسی فکر دارد و ته آزاداندیشی ست:" ما به دروغ هایی که اعتقادهای قبلی مان را تایید می کند بیشتر مشتاق هستیم تا راست هایی که امنیت ذهنی مان را تهدید می کند!" درین فکرم که خود اساتید علوم انسانی به خاطر غورهای بیش از حدشان در برخی موضوعات شاید نتوانند بعضا به جامعی خارج از گودها به مباحث واقعی علوم انسانی بنگرند. بعد نماز هم خدمت استاد دیگری رسیدم که همه جزوه های تدریسش انگلیسی ست جز یک جمله و آن جمله هم روایتی ست که کلید همه گنج ها را پرسش می داند. استادی که اخلاق و انضباط و سخت کوشیش ستودنی ست. بعد از بحث های مهم به نامه ش که برای رئیس دانشگاه وقت در سال 88 نوشته بود رسیدیم و نامه چند صفحه ای را گرفتم و خواندم. مصاحبه جالبش با یکی از نشریات را هم خواندم و جمله کلیدی که" اختلاف های فردی که لازمه پیشرفت ست باید ما را به توحید برساند." این قریب به مضمون جمله ای بود در آخر یک مقاله علمی که از موضوعی درخصوص زمین شناسی به توحید رسیده بود. 
من برای چنین اشخاصی بسیار ارزش قائل هستم چرا که خودشان هستند؛ خود خودشان. اهل ادا نیستند؛ هرچه هستند محصول فکر و مطالعه و زندگی شان ست؛ مقلدانه زندگی نمی کنند و منفعت طلبانه پیروی نمی کنند؛ هرچند در مواردی با آن ها اختلاف دیدگاه و نظر داشته باشم. جالب ست که با این بزرگواران می توانم دیالوگ داشته باشم اما با فلان هم فکر و هم سلیقه اصلا! حیف ست با کج سلیقگی و خشک فکری این چنین نیروهای ارزشمندی را به دلیل چند اختلاف نظرهای فکری و اندیشه ای از دست بدهیم.
 ما امروز محتاج افرادی هستیم که خودشان باشند ... . 
بعدالتحریر: در اولین فرصت دلایلم برای وبلاگ نویسی را در یک پست می نویسم.
 للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 26 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 چرا بعضی ها این جوری هستند؟! با خودشان درگیر اند بنده خداها. فازشان را نمی فهمم؛ یا فکر می کنند خیلی می فهمند که بعید می دانم این قدر نافهم باشند یا فکر می کنند خیلی نمی فهمند! این حالت دومی هم برای ما بهترست هم برای خودشان هم برای جامعه بشریت! اعتماد به نفس شان به سقف میل می کند و میزان صبر من به نقطه جوش! و آن گاه که من بجوشم ... . ولی دلم نمی آید توی ذوق شان بزنم؛ هیچ گله ای هم ندارم البته. اما خب؛ کاش قدری همه مهربان تر بودیم؛ به هیچ جایی برنمی خورد زندگی را قشنگ تر تفسیر کنیم. عادت کرده ایم تند و تیزی را؛ شاید هم ... . 
کاملا با یا بی ربط: شرم بر آن ها که در بازی، تخلف می کنند ... 
للحق


ارسال در تاریخ دوشنبه 18 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 دیروز پای مادرم شکست. دیشب در جلسه جبهه واحد بودیم که خواهرم زنگ زد و خبر داد. جلسه را نیمه کاره تمام کردیم و سریع خودم را رساندم خانه. با هیئتی بلند پایه! مادر را بردیم دکتر و پایش را گچ گرفتیم. مادر را دامادمان کول کرده بود و کلی خندیدیم و مادرم هم وسط آن همه دردش می خندید. چون خانه خودمان پله دارد مجبور شدیم مادر را بیاوریم نزدیک ترین خانه، خانه خواهرم.
 بچه آخر بودن لذت خاصی دارد. اولا که همه پیش تو راحت تر هستند. ثانیا سنگ صبور میشوی ثالثا توانایی هرگونه مسخره بازی داری!! و از همه چیز جذاب تر برایم این ست که می توانم نوکری کنم. من این نوکری خانواده را با هیچ افتخاری در عالم عوض نمی کنم. علی رغم اعتماد و احترامی که خانواده نسبت به من دارند و شخصیتا آدم مستقلی هستم اما همیشه خواسته ام جوری باشم که نشان بدهم من هنوز بچه آخرم! همان ته تغاری لووث!!
 این چند روز پیش مادر هستم و کارهایش را انجام میدهم. برنامه های اواخر هفته انجمن را احتمالا لغو کنیم. تلفنی و تلگرامی دارم بعضی از کارهای انجمن را پیگیری می کنم. در اتاق خواهرزاده ام بساط لپ تاپ راه انداخته ام که درس بخوانم. خواهرزاده ام را روی شانه سوار می کنم و کمی سواریش می دهم؛ کمک خواهرم گردگیری می کنم و مانده ام در پیدا کردن برخی ضرایب این مقاله کذایی! حرف ها دارم روی برنامه فردا شب انجمن؛ ایضا چیزهای دیگر. ظهری مجالی شد با مادر و خواهرم درباره موضوعی جدی صحبت کنیم. هرچند آن ها هر وقت می خواستند جدی باشند من جدی نمی گرفتم اما این بار حرف ها جدی بود! 
للحق


ارسال در تاریخ دوشنبه 18 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 از بچگی عاشق بازی قایم موشک بودم. این روزها هم ظاهرا باید همین بازی دوست داشتنی را بازی کنیم؛ با همان شور و هیجان و استرس و خنده ... .
 فقط نمی دانم من باید چشم بگذارم یا او؛ او باید قایم شود یا من؟!!
 للحق


ارسال در تاریخ یکشنبه 17 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 آدم های خاص، آدم هایی نیستند که فقط در حرف زدن خاص باشند؛ آن ها خاص می خواهند.
 کاش او برخلاف همه این جماعت عادی، خاص بخواهد و اسیر آرزوهایی نشده باشد که همه این جماعت عادی اسیرش شده اند؛ کاش آنقدر بزرگ باشد که عادت های عادی ها را نخواهد؛ چرا که خودش خاص ست و عادی بودن به او نمی آید ... . 
للحق


ارسال در تاریخ یکشنبه 17 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
نماز صبح، آباده ایستاد قطار. سوسه برفی می زد. بعد نماز با بچه ها نشستیم و تیترهای آزاداندیشی قبلی را نوشتیم. شروع کردم به نوشتن دست نوشته ای در دفتر دل نوشته ها؛ کشیدن یک نقشه راه برای کشف حقیقتی خاص!! کنار پنجره قطار، طلوع خورشید و قامت کشیدنش زیباست. با بچه ها از "کلاغ پر" تا "مجسمانه همه ترمز همه در حال تمرکز" بازی کردیم!! رسیدیم شیراز. هوا حسابی سرد بود. رفتیم دانشگاه. دلمان برای دفتر انجمن تنگ شده بود. بسیار خدا را شاکرم که اردوی خیلی خوب و مفیدی بود و بدون مشکلی سپری شد. برادر و زن برادرم آمدند دنبالمان و با علی آقا رفتیم. ظهر خانواده جمع بودند. مادر قرمه سبزی درست کرده بود. عصر در همان جمع فامیلی شروع کردم به خواندم مقاله ای که تازه درباره پایان نامه ام پیدا کردم. شبی عمویم هم آمد دیدنی ام. از فردا فاز جدید کار پایان نامه ام شروع می شود. سوغاتی ها که غالبش عطر هست را به خانواده دادم. امشب یکی از دوستان، ناراحت بود از کم وقت گذاشتن هایم در کاری. نمی دانم چرا توقع داریم در کارها از صدر تا ذیلش همه درگیر باشند؟ تقسیم کار را باور نکرده ایم شاید. اما ناراحتی ایشان به جا بود تا حدی؛ اصلا اگر نابه جا هم باشد آن قدر صداقت و اعتماد هست که به حرف ش خوب گوش کنم و تا می توانم تصحیح. یک هفته گذشته با همه خاص و عزیز بودنش گذشت. مثل عمر مثل جوانی مثل هر چیز خوب دیگری؛ نمی دانم این مصلحت سنجی های مسخره چه ارزشی دارد؟ فقط باید دلش به چیزی قرص باشد؛ قرص باشد که تو هستی، او هست و دیگر چیزی کم خواهیم داشت؟! 
روز نهم/پایان سفر/خانواده/نامه و نقشه راه/فردای کدنویسی 
للحق


ارسال در تاریخ جمعه 15 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
صبح غسل زیارت می گیرم و تنها می روم حرم برای زیارت آخر و وداع. همه چیز برایم حالت غربت گرفته بودند. برف هم می بارید و همه صحن و سراها حال تازگی داشتند. می روم صحن انقلاب؛ همه حرف هایی که این مدت تلنبار شده بود را می گفتم و روبه رو گنبد طلا باران من و برف غاطی شده بود .
" یک دل هوایی، بعد عمری آشنایی، ممنونم ازت خدایا که شدم امام رضایی؛ همه آرزوهام رو بوسیدم کنار گذاشتم، تو ببخش خالیه دستام هدیه غیر جون نداشتم؛ زده ام قید خودم رو من که سرتاپا حجابم، چشمامو بستم دوباره توی صحن انقلابم؛ آقا گدات رو پس نزن اون که میخاد فقط یه چیز، عمری کبوترت میشم برای من دونه بریز..."
 زیارت کامل می کنم اما دلم نمی آید از حرم بیرون بیایم و خداحافظی کنم. خوب می دانم این سفر مشهد، بعدش اتفاقات مهمی میافتد. دلم روشن ست. با همه دلتنگی که برایم پیش آمده خداحافظی می کنم از امامم. سریع باید مقدمات رفتن را آمده می کردم. با کلی از بچه ها خداحافظی و روبوسی کردیم؛ امیدوارم به همین زودی ها باز ببینمشان. چون به جلسه صبح شورای عمومی نمی رسم به دوستان می سپارم نکات مهم را. با سعید می رویم تا بچه ها را ببریم. در برف عکس می گیریم و قدری با برف می زنیم به هم. سوار قطار می شویم. اولش که بگو و بخند و عکس و شوخی و همخوانی بود اما سریع دلتنگ تر شدم و دیگر نمی توانستم خودم را بگیرم. غربت این سفر به جهاتی برایم بیشتر بود. بماند. بعدش می نشینیم با بچه ها صحبت می کنیم از هر دری. بازی می کنیم و همخوانی مداحی حاج مهدی رسولی. و البته پنجره های قطار و حرکت و فاصله ها نمی گذراند آرام بنشینم و می نویسم و می نویسم؛ آن هایی که نمی شود گفت. بحث های مهمی شد دیشب چه محتوایی چه برنامه ای. اولین شبی ست درین مدت اخیر که زود می خوابم؛ ساعت دوازده و خورده ای. در حال برنامه ریختنی خاص!!! هستم. اگر شد بعدا چیزهایی درباره اش می نویسم.
 روز هشتم/زیارت و وداع/صحن انقلاب/قطار و حرکت و نوشتن و نشانه/نقشه راه! 
للحق


ارسال در تاریخ جمعه 15 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 چند روزی بود به یکی از رفقا سپرده بودیم تا جلسه ای با وحید جلیلی هماهنگ کند. سر همان قضیه جبهه واحد؛ جبهه واحد را می خواهیم در اتحادیه تحت عنوان کمیته امور بین الملل بیاوریمش. کلی هم این چند روز روی آن با بچه های شورای عمومی و مرکزی اتحادیه صحبت کردیم و همه موافق بودند. کاری بسیار مهم و البته بزرگ. جلسه وحید جلیلی قرار بود شهرداری باشد و محل کارش، اما افتاد در نمایشگاه دائمی"مشهد دوست داشتنی"! داشتند یک نمایشگاه موقت انقلاب کار می کردند؛ خیلی کار بزرگ و قشنگی بود؛ هنوز افتتاح نشده بود و مشغول کار بودند. جلسه در دفتر کار نمایشگاه بود؛ کف میدان!! با لباس خاکی!! بحث مان دو ساعتی طول کشید. صحبت و ایده های خیلی خوبی داشت. پنج صفحه ای از صحبت هایش نوشتم. پر ایده های نو و مهم و جریان ساز. او هم دلش خون بود که جنبش دانشجویی هیچ رسالت جهانی برای خودش قائل نیست؛ می گفت ده سال است دارم می گویم اما کسی از دانشجویان گوش نمی دهد. لینک های خیلی خوبی داد. جالب بود برایم عده ای از بچه های ارزشی رفته باشند اکوادور برای زندگی که تا چند سال آینده، آمریکای لاتین، انقلاب اسلامی ای داشته باشد! یا کارهای چاوز و ارتباط نزدیک آقایان و ... . کارگردانان و نویسنده های بین المللی ضداستکباری مطرحی را معرفی کرد که باید رفت دنبالش. جلسه مفیدی بود و یک مقدمه خوب برای واحد بین الملل. اما حقیقت ماجرا این ست در فضاهایی که سیاست آن هم از نوع سیاست کاریش، اولویت داشته باشد بحث از نگاه های کلان کار سختی ست و باید محکم بجنگی. البته دور بودن از پایتخت هم مزید بر سختی ست. با مترو مشهد برگشتیم. باید اساسنامه واحد بین الملل را می نوشتم؛ از طرفی باید بچه ها را هماهنگ می کردیم برای تشکیل شورای راهبردی از شورای عمومی تا شورای مرکزی اتحادیه. تازه هماهنگی های سفر فردا از جمله خرید و ... هم مانده بود. همه این ها یک طرف، دخانچی هم برنامه اش هر چه کردیم نشد برای دوشنبه هفته بعد؛ تا بلیط گرفتن پیش رفته بودیم اما تهیه کننده جیوگی قبول نکرده بود که دوشنبه شب، استودیو را لغو کنند. میان این همه مشغله و کارها همچنان از ماجرای دیشب ناراحت بودم. از بعضی ها توقع آدم خیلی بیشتر ست؛ می دانم که دل نازک شده ام! که البته ناراحتی حل شد تا حدی! شب هم جلسه شورای عمومی بود. به شدت از نحوه اداره کردن جلسه شورا گله داشتم و همه بزدگواران شورا هم قبول داشتند این روالی که از گذشته بوده و بچه ها ایده و نظرشان را بدهند و بدون این که روی آن ها بحث کنیم، دبیر اتحادیه بیاید یکی یکی پاسخ بدهد این نه می تواند شورای عمومی را از این بی خاصیتی دربیارد و برعکس خودش دلیل این بی خاصیتی شده؛ در حالی که شورای عمومی داریم نه مجمع عمومی؛ و می بایست همه ایده ها به شور گذاشته شود. چند بحث جدی دیگری هم در جلسه مطرح شد که مجبور شدم جواب بعضی منیت ها را محکم بدهم؛ هرچند بعد از جلسه آمدند و عذرخواهی کردند تلویحا! شب یکی از دفاتر خواست تا در مورد آزاداندیشی با بچه هاشان جلسه بگذاریم که این هم تا ساعت یک شب حدودا طول کشید. حدود ساعت دو رفتم که بخوابم. برف لطیفی شروع به باریدن کرده بود؛ مانده بودم بروم حرم با این خستگی یا نه؛ ترجیح دادم استراحت کنم و فردا بروم.
 از این ها بگذریم یک نکته را باید بگویم تا سبک شوم. بی آنکه شاید نداند اما درین روزها که تنها 3-4 ساعت وقت استراحت ست و باقیش همه اش در حال کار و بحث هستم یک لحظه هم یادش از یادم جدا نشده. کاش می دانست ... .
روز هفتم/وحید جلیلی/شورای راهبردی/واحد بین الملل/شورای عمومی/توقع/یادش
 للحق 


ارسال در تاریخ جمعه 15 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
تازه سوار قطار برگشت شده ایم. با آنکه اولش به عکس و بگو بخند گذشت اما سریع دلتنگ امام رضا شدم. کنار پنجره می نشینم و به بیرون برفی نگاه می کنم و اشک می ریزم. می دانی که چه قدر سخت ست لحظه های وداع. آقا جان خداحافظ. آقای مهربانم آقای عزیزم خدانگه دار. خدا تو را برای من حفظ و نگه دارد. باز از بهشت بیرون آمدم باز روزگاری ... "آقاجان غیر تو یاری ندارم با کسی کاری ندارم؛ گر تو هم از در برانی یار و دلداری ندارم ..."
 الان که از حرم بیرونم خوب می فهمم تنهایی چه قدر سخت ست آقا... 
به همین زودی ها بطلب به حق همین حال غریبی و دلتنگیم.
 للحق 


ارسال در تاریخ پنجشنبه 14 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
صبح، جلسه چند نفری خودمان بود برای آینده آزاداندیشی. ظهرش هم جلسه کمیته آزاداندیشی داشتیم. مواردی باید در جلسه مطرح می شد و مثلا تصویب می شد. از این جلسات فرمایشی اما لازم. می خواستیم سریع برویم روی اصل بحث و سوالات بچه ها که وقت نشد.
 در جهاد صحبت های دو و چند نفره در خصوص اتحادیه و روندهایش خیلی جدی ست و بخش مهمی از زمان ما را می گیرد. مثلا همین بحث شورای راهبردی اتحادیه.
 این روزها وقتی حرم می روم با سنگینی می روم. تو می دانی چرا. بگذریم.
 بعد نماز با بچه ها رفتیم خرید. بعدش هم اشترودل زدیم. خیلی کارها هست که باید انجام می دادم اما وقت، اجازه نمی داد. شام که خوردیم رفتیم جلسه آزاداندیشی با بچه های یاسوج و شیراز. کارهای روزانه خسته ام کرده بود اما حسابی انگیزه داشتم برای این جلسه. چون دنبال جا انداختن آزاداندیشی هستیم و ایمان داریم که عملا برای داشتن جامعه ای فرهیخته، نیاز حیاتی به این مقوله داریم. به فکر آینده کمیته هستم و باید رفقایی از بچه های خودمان برای این کمیته تربیت شوند. جلسه خوبی بود و بحث های خوبی شکل گرفت. بعضی از این دوستان ما ظرفیت و دغدغه های بزرگی دارند؛ در جنس آرمان خواهی شان شبیه به هم هستیم؛ ای کاش بیشتر عملیاتی می شدند، آن وقت واقعا حرکت های بزرگی می تواند اتفاق بیافتد.
 شب با ناراحتی خوابیدم... .
 روز ششم/آزاداندیشی/شورای راهبردی/دغدغه های شیرین 
للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 13 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 این پسره عملا هیچ نمی فهمد! کلافه ام کرده. دیوانه شاخ و دم که ندارد. بی آنکه خودم بخواهم درین مشغله های این چند روز، ذهنم را درگیر کرده. هرچه می کنم نمی فهمد؛ ظهر که رفتم حرم اعصابم خرد بود. یک حس خاص زیارت، در وقت عصبانیت! وسط این اوضاع، یکی از بچه ها آمده و یک خط از نشریه را گرفته و می گوید چرا این جمله ویرایشی مشکل دارد؟ یعنی کسی نبوده یک بار روی این بخواند؟ بعد از این صغری، نتیجه گیری کبری ش جالب بود که این یعنی همه کارهای انجمن در هواست!! کلی برایش از ریزترین تا کلی ترین چیزها توضیح دادم که تجربه اش بیشتر شود؛ جالب ست این آقا که خودش می گوید تنها یک بار با بچه های محل شان یک نشریه چند صفحه ای آن هم به صورت جمع آوری، تهیه کرده اند و هیچ تجربه اجرایی دیگری ندارد با اعتماد به نفس، کل استدلال های ما و رفقا و چند نفر کناری را قبول نمی کرد! بچه ها هم اعصابشان خرد شده بود. می شود راحت از کنار این موضوعات گذشت؛ اما به گمانم این مشت، نمونه خروار است. نسلی که با واقعیت ها در ارتباط نیستند و قضاوت های آرمانی دارند. چه قدر این روزها شاهد این هستیم... . 
داوود دشتبانی را برای کرسی امشب دعوت کرده ایم. چند روزی ست که پیگیر دعوت از مهمان های برنامه کرسی هستم. بالاخره دشتبانی دبیر اسبق سیاسی انجمن تهران قبول کرد. حواشی حضورش از پروازهای لغو شده و بلیط های کذایی تا اعتراض عده ای از دوستان و ... . برای بار اول ست که چنین جلسه ای در اتحادیه برگزار می شود. عصری مشغول آماده کردن اسلایدهایی برای صحبت خودم در خصوص آزاداندیشی بودم. مهم ترین قسمت همایش آزاداندیشی به گمان من، جا انداختن فرهنگ آزاداندیشی ست؛ چه قدر خسته از انگ و برچسب زدن ها و سطحی نگری ها هستیم همگی. کرسی آزاداندیشی با موضوع" جنبش دانشجویی؛ پیاده نظام یا جریان سوز". یک موضوع خیلی خوب به پیشنهاد تیم خوب و رفقای آزاداندیشی خودمان. فقط آن ها که دستی در کار دارند می دانند در یک فضای سیاست زده، چه قدر سخت ست دم از آزاداندیشی زدن! بماند. 
کرسی بین سینا و دشتبانی خیلی خوب برگزار شد؛ گمان نمی کردم این قدر خوب محل نزاع بحث، مشخص شود و این قدر حرف های خوب و تازه مطرح شود. اگر بچه های تصمیم ساز، عینک تعصب را از چشم شان بردارند می فهمند که حرف های مطرح شده چه قدر جدی ست. بعد جلسه بازخوردها خیلی جالب بود و همان دردهای همیشگی؛ جوان دانشجوی انقلابی ما که مثلا قرارست در دانشگاه جریان ساز باشد صرفا سایت خامنه ای دات آی آر و رجانیوز دیده است و شبکه افق و دست بالا خبر بیست و سی! تکه جالب کرسی امشب، زمین خوردن راننده تاکسی دشتبانی بود که چند دقیقه ای دیر رساند این بنده خدا را. جلسات آزاداندیشی، نشاط آور ست؛ نمونه نشاط ایجاد شده اش در حسینیه پایین و جشن پتو و جنگ بالشت ها بود!! شب هم جلسه اعضای شورای مرکزی با دفاتر بود. دغدغه و سوال های بچه ها مهم و جدی ست. از بس خسته بودم فقط خمیازه می کشیدم و از کنار چشم هایم اشک می آمد! بعد جلسه بچه ها گفتند برویم حرم. با این که واقعا خسته بودم اما رفتیم. حال خوبی بود. خدایا چه سر و رازی درین تعلیق ست؟ داستان من و حضرت و تعلیق چه می شود آخر؟ خیرست حتما. بعد زیارت گرسنه بودیم شدید. ساعت سه شب رفتیم جیگرکی! 
آن قدر هوا سرد بود که باید می دویدیم تا گرم شویم. همه پتوها را برداشته بودند و پتویی نبود دیگر. رفتیم طبقه دوم و با ابتکار! با بچه ها لای قالی خوابیدیم! امروز لحظه ای بیکار نبودم. اما جالب ست که لحظه ای هم از فکر او غافل نبودم. موقع بحث کردن با بچه ها، موقع هماهنگی برنامه ها، موقع عصبانیت، موقع خنده، موقع آموزش، موقع مناظره، موقع زیارت، حتی در جیگرکی.
روز پنجم/آزاداندیشی/زیارت/تعلیق
للحق 


ارسال در تاریخ چهارشنبه 13 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 برف می آمد؛ باد، دانه های ریز برف را در هم می کوبید؛ درست مثل حال این روزهای من. برف، حال تازگی دارد. حرم برفی یک حال دیگری دارد؛ درست مثل حال این روزهای من. با بچه ها عکس گرفتیم و بعدش رفتیم زیارت. خیلی آداب را نمی توانستم رعایت کنم. اصلا چه نیازی ست وقتی حالت خاص ست؟ دل نیمه شکسته؛ ادبی از این بالاتر؟ 
بعد از سال 78 که بچه بودم و به زور دستم را به ضریح رسانده بودند تا امروز، ضریح را نگرفته بودم. چه اصراری ست کلی آدم را له و لورده کنی تا دستت به ضریح برسد؟ اما امشب، حرم خلوت بود و دستم رسید. آقا می داند؛ این روزها، روزهای آخر ست ... . 
امشب دو عهد تمام شد. چه اثری داشت؟ 
روز چهارم/برف و حرم/روزهای آخر
 للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 13 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 برایم قابل پیش بینی بود. اصلا قلقش خوب دستم آمده. می دانستم درین شرایط، بازی درمی آورد. نماز ظهری، اوجش بود. یک آن به خودم تشر زدم و یاد حرف های دیروز افتادم که در حال قدم زدن در حرم با خودم فکر می کردم: " این جا، جای 'نیست' و 'نشد' و 'نمی شود' نیست. تو با چه جسارتی در حرم می آیی و شهادت می دهی که حضرت با آن عظمت، تو را می بیند و کلامت را می شنود و سلامت را پاسخ می دهد و بعد در فکرت این افکار سلبی و منفی رژه می رود؟! مگر می شود؟! چرا گمان می کنی گره تو کورترین گره عالم است؛ اصلا تو خودت کورترین آدم عالمی که این همه وسعت کرم را نمی بینی. این جا، جای 'هست' و 'شد' و 'می شود' است. من به خودم ایمان ندارم اما به حضرت، چرا؛ بسیار..." درین هوای غریب و حرم و یار و نگاه و توجه و توسل، و در هجوم حضور همه ضمیر اشاره ها دلم لالایی ثبات می خواهد. می شود، می توانند ... .
 روز سوم هم غالبش به هماهنگی برنامه ها گذشت. تا نیمه های شب پیگیر برنامه ها بودیم. پتو نبود، رفتم زیر گوشه ای از پتوی بنده خدایی که زیرش انداخته بود و جنین وار! خوابیدم دو سه ساعتی. 
روز سوم/هجوم/ می شود/ ایمان/تلاش های مخلصانه دوستان 
للحق 


ارسال در تاریخ یکشنبه 10 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
(تعداد کل صفحات:26)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان