تبلیغات
رندان خاموش
 
للباقی

قبل التحریر: این یادداشت برای اولین شماره نشریه درون گروهی "ربط" است.

همین اول کار بگویم که این پیشنهاد آقای ع خ ! بود که شماره اول نشریه را چراغ خاموش کار کنیم. البته پر بیراه هم نمی گفت! با این آقای نسبتا محترم! موافقم که اگر می خواستیم شماره اول را فراخوان بزنیم و یادداشت بگیریم یحتمل هر وقت به مرزهای علمی در سطح کشورهای دنیای اسلام!! می رسیدیم شماره اول هم چاپ میشد!
و اما بعد
سابقا در کار تشکیلاتی دانشجویی، مسئله مان تربیت نسل فرهیخته بود؛ خلاصه اش کنم؛ آخرش به این نتیجه رسیدیم که بهترین راه برای به وجود آمدن چنین نسلی، ایجاد یک مثلث اندیشه ای با محوریت " با هم و جمعی کار کردن" ست. سه ضلع این مثلث عبارت ست از:
- با هم خواندن
-با هم گفتگو کردن
- با هم نوشتن
نیازی به توضیح موارد بالا نیست که خودتان همگی فرهیخته اید(مشغول الذمه اید اگر شک کنید!!)
مورد اول و دوم یعنی با هم مطالعه کردن و با هم بحث کردن را الحمدلله در گروه داریم؛ می ماند سومی یعنی با هم نوشتن.
یکی از بهترین مکانیزم های با هم نوشتن، همین برگه قیمتی حاضر در دستان مبارک تان ست. یک نشریه مکتوب خلاصه و جمع و جور. این جا می توانیم درباره کتابی که خوانده ایم و بحث کرده ایم بنویسیم؛ می توانیم حرف هایی که در جلسات مجال بحثش نبود را این جا بنویسیم؛ می توانیم نکاتی که مدنظرمان هست که باید در گروه به آن فکر کنیم و به هم تذکر بدهیم را این جا بنویسیم؛ می توانیم در این جا همدیگر را رسوا کنیم(  نظیر انتشار عکس های خواب رفتن م س در جلسات یا مثلا میزان بدهی م ط به گروه!)
می توانیم تجربیاتی که در خلال کارهای طراحی و ساخت و نکات بازار را این جا بنویسیم؛ می توانیم محتواهایی که ما را از لحاظ محتوایی به چشم اندازها نزدیک می کند را بنویسیم( از بحث های اقتصاد اسلامی تا نکات فنی مهندسی تا ... ؛ و خیلی چیزهای دیگر که می توانیم بنویسیم. 
بچه هایی که کمتر تا حالا قلم زده اند این جا مجال خوبی برای تمرین کردن ست.
اگر یک ذره فکر و خلاقیت عجیب و غریب تان را به کار بیاندازید کلی ایده بکر برای بخش های مختلف می توانیم دربیاوریم.
قابل توجه همه دوستان خاصه آقایان م س، آ ظ! چند خط یادداشت نوشتن وقت زیادی نمی گیرد؛ مثلا این یادداشت را در عرض ده تا پانزده دقیقه پشت در اتاق دکتر نوشته شده.
پیشاپیش از طراحی نسبتا فاخر نشریه عذرخواهی می کنم؛ نشریه ای که طراحش ع خ باشد و آن هم با publisher، قطعا توجه تان را دایورج! می کند اما شما لطفا به محتوایش نظر کنید نه قالبش، به امید کانورج حداکثری!
ایام عزت همگی مستدام
ر.خ

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 31 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری

 

للباقی

 

امروز عید قربان ست؛ جدای عظمت این روز، برای من یادآور یک خاطره خاص و شیرین ست؛ روز نام گذاری حبیب؛ روزی که حبیب، حبیب شد؛ روزی که کسی به اسم حبیب برای ما تعریف و متولد شد!

 

عید قربان بود؛ قبل نماز صبح با حبیب راه افتادیم سمت باغ سرحد؛ نماز صبح را چشمه پاگل خواندیم و بعدش با عموعباس زدیم به کوه. حبیب، تار ش را هم آورده بود. همان روزهایی که حالش دگرگون بود. مسیر کوه را اسم گذاری کرده بودیم؛ قله های در راه صعود را به هفت قسمت تقسیم کرده بودیم؛ معمولاً به هر قله که می رسیدیم کمی استراحت می کردیم و نفسی تازه.

حبیب پیشتر به من گفته بود که ماجرای اخیر خودش را به عموعباس گفته و او می داند که استاد هم در جریان ست؛ اما عموعباس هیچ حرفی نزده بود. نمی دانست چرا عموعباس اصلاً این موضوع را پیگیری نمی کند؛ می ترسید که نکند عمو چیزی می داند که او نمی داند و یا اساساً نکند اشتباه کرده باشد.

رسیدیم قله اول؛ اسمش را گذاشته بودیم قله‌ی طلب! هوا هنوز تاریک بود؛ خنکای صبح اما حسابی فرحبخش بود. وقتی روی تکه سنگی برای استراحت نشستیم، حبیب با شرم و حیایی خاص از عموعباس پرسید:

-         عمو میشه مگه هفت شهر عشق رو بدون ولی الله طی کرد؟

-         خودت چه فکر می کنی؟

-         نمی دونم؛ نمی فهمم

-         اصلاً کار عشق چه دخلی به ولی الله داره پسر خوب؟

-         امتحانم نکنین عموجان!

 

عموعباس لبخندی زد و بدون این که جواب حبیب را بدهد، گفت بلند شوید برویم که راه زیاد است. من هاج و واج شده بودم از این حرف ها! نمی فهمیدم معنای حرف ها را؛ اما وقتی حبیب، اسم ولی الله را آورد دلم ناخودآگاه لرزید.

بین قله اول تا قله دوم، هیچ کسی حرف نمی زد؛ همه ساکت بودیم. رسیدیم به قله دوم؛ اسمش را گذاشته بودیم قله عشق! کم کم آفتاب داشت از مشرق طلوع می کرد. طلوع خورشید و تغییر رنگ در آن سیاهی شب حیرت انگیز بود. عموعباس رو کرد به من و انگار بخواهد جواب حبیب را بدهد با لبخندی که به نظر، پشتش کلی حرف و کنایه بود این شعر را خواند:

بهر نان شخصی سوی نانوا دوید

داد جان چون حُسن نانوا را بدید

رسماً گیج گیج شده بودم؛ این ها چه می گفتند؛ ربط بین عشق و ولی الله و نان و نانوا و حبیب را نمی فهمیدم. حبیب را نگاه کردم؛ نگاهش را به زمین انداخته بود؛ با تکه سنگی روی خاک چیزی می کشید. یک آن سرش را بالا آورد و از عموعباس پرسید:

-         ولی الله آدم را آتش می زند یا مسیر؟

عموعباس باز لبخندی زد و شمرده تر خواند:

-         رفت موسی کآتش آرد او به دست/آتشی دید او که از آتش برست

تنها چیزی که می فهمیدم این بود که آن ها از "معنا" صحبت می کردند و من به حبیب و ماجرایش، نگاه کاملاً سطحی داشتم. این قدر می فهمیدم که عالَم من خیلی کوچک تر از عالَم آن هاست؛ باورش سخت بود که این قدر تفاوت بین همین آدم های دور و بر خودم ببینم.

عموعباس انگار کیفش کوک شده باشد مرتب لبخند می زد:

-         این گل پسر ما داره حبیب میشه!

اولین باری بود که اسم حبیب را می شنیدیم. آخر، اسم حبیب که حبیب نبود! با تعجب از عموعباس پرسیدم یعنی چی؟!

-         داستانش مفصل است باباجان. فقط از این به بعد، شما هم این گل پسر را حبیب صدا کن.

بعدتر فهمیدم که اولین بار عموعباس این اسم را روی پسر ارشدش(برادر بزرگتر استاد) که در کربلای5 سال 65 مفقودالأثر شده است، گذاشته بوده؛ آن زمان که درگیر مادرِ حبیب خودمان شده بوده و مادرِ حبیب را هم عموعباس، محبوبه خطاب می کرده است!!! و این ماجرای نام ها را جز تعدادی خاص، کسی نمی دانست.

هم من و هم انگارحبیب متعجب بودیم از اتفاقی که در این چند دقیقه افتاده بود؛ عموعباس خطاب به حبیب گفت:

-         آقا حبیب تولدت مبارک باباجان! نرگس مست برایمان نمی نوازی؟

منظور عموعباس قطعه نرگس مست ی بود که حسام الدین سراج خوانده است. حبیب، تار ش را در دست گرفت و با زخمه هایی ابتدا کوک ش کرد؛ بعد با نواختن با حسش، حال خوبی داد. هم عموعباس و هم من، با حبیب، شعر را زمزمه می کردیم؛ هم چشم عموعباس و هم چشم حبیب پر از اشک بود؛ من اما در حیرت از عشق و نان و نانوا و آتش و موسی و اسم حبیب و بیشتر از همه ولی الله!...

 

نگارینا دل و جانم تو دانی

همه پیدا و پنهانم تو دانی

نمیدونم که این درد از که دارم

همی دونوم که درمونم تو دانی

 

نمیدونم دلم دیوونه کیست

اسیر نرگس مستونه کیست

نمیدونم دل سرگشته مو

کجا می گردد و در خونه کیست

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 31 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

به یمن توفیق خودشان، مقیمِ همیشگی درِ میخانه شان خواهیم بود.

" تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سال ها شد که منم بر در میخانه مقیم ..."

بمنّه و کرمه

شامگاه عرفه 1397

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 29 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

گفت و گو با کسی که عاملِ و علتِ همه اسرار تو هست حیرت انگیز است. یکی از بهترین زبان های این گفت و گو، دعا ست. تو بگویی او بشنود و او بگوید تو ...!
امشب، شب عرفه و فردا،  روز عرفه ست؛ چه مبارک روز و شبی ست. روزی که حتی به جنین در شکم مادر هم عنایت می شود. به قول آن اهل دل، شقاوت ذاتی هم دوا می شود.
من اما همچنان امیدوارترینم به عظمت ت ...

أَدْعُوكَ یَا سَیِّدِی بِلِسَانٍ قَدْ أَخْرَسَهُ‏ ذَنْبُهُ
 رَبِّ أُنَاجِیكَ بِقَلْبٍ قَدْ أَوْبَقَهُ جُرْمُهُ

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 28 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

صبح ست و در راه شرکت هستم؛ به یُمن اتوبوس، که کلی کار میشود در آن کرد، امیدوارم این یادداشت هم تا برسیم تمام شود.
شهادت حضرت باقرالعلوم(ع) ست؛ خدا از فیوضات این ذوات مقدسه بیشترین بهره ها را نصیبمان کند و به عنایت حضرت باقر(ع) علم حقیقی نصیبمان گردد.
سالروز 28 مرداد 32 هم هست؛ یعنی شروع آن 25 سال خاص؛ که حقارت آن 25 سال،  می تواند تجربه استقلال و شرف باشد.
برسم شرکت، تست گرم را آغاز می کنیم. دیروز تست سرد گرفتیم و خوب بود الحمدلله؛ تا ببینیم امروز چه می شود. اما حقیقتش را بخواهی خیلی چندان برایم عجیب و غریب نیست؛ خیلی انگیزه خاصی ندارم؛ نه فقط این پروژه، که مدتی ست کلا نسبت به همه کارها فقط به دیده وظیفه انجامش می دهم و نه هیچ دلیل دیگری؛ به عبارتی به زور هم که شده دلم را می کشانم پای عقلم؛ همین.
چند هفته پیش، پس از یک کوهنوردی جانانه، به آبشار بسیار زیبایی رسیدیم؛ می دیدم که عقلم با همه وجودش به وجد آمده ست اما دلم ...؛ با خودم زمزمه می کردم امروز اگر مرا بگذارند در زیباترین و حساس ترین و جذاب ترین نقاط عالم، تقریبا دلم همین رفتار را دارد. زیر آبشار به فکر فرو رفتم که دلم چه مرگیش هست که این قدر اذیت می کند و هیچ جوره راه نمی آید و همه وجودم را به تأخیر انداخته؟ همان جا فهمیدم اشتباه بزرگی ست که با صرفِ سیر آفاقی، توقع داشته باشی سیر انفسی هم بکنی! رفتم زیر بخشی از آبشار که کلی آب وحشتناک روی آدم می ریزد؛ از آن جاهایی که فقط برخی جوانان دیوانه، به دو می روند زیرش و نعره می زنند؛ من اما سه بار زیر آن قسمت آبشار رفتم و آمدم! می خواستم این همه حجم سنگینی را خالی کنم.
واقع امر این ست که این مدتِ به غایت عجیب و غریب که کلی اتفاق های خاص برایم افتاده و  هیچ کسی از آن ها مطلع نیست، مرا به کل به کل به کل از خویشتن خویش م ناامید ساخته؛ دیگر هیچ امیدی به خودم ندارم؛ اگر هستم و نفس می کشم و زندگیم را ادامه می دهم تنها به خاطر امیدی ست که به حضرت حق دارم و گرنه اگر عالم بدون خدا بود من هم حتما تمام بودم!

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 26 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

گذشت موسم من و دوست داشتن هایم
اینک مجال تو و دوست داشتن هایت ...

اللهم وفقنا لما "تحب" و ترضی

25 مرداد 97؛ کمی این طرف تر از آن حوالی

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 25 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

بدو بدو رسیدم به آخر رکوع اول؛ تا خواستم نیت کنم امام، بلند شد! باید تا رکعت بعد، صبر می کردم. 
دو صف جلوتر، محسن را دیدم. نمازش را ول کرده بود و با بچه سمت راستیش مشغول بازی بود؛ می خواست بخندانتش؛ بچه اما انگار غریبه ترین موجود عالم را دیده باشد با بهت نگاه محسن می کرد و بیشتر خودش را به پدرش می چسباند. تا این که یک آن، زد زیر گریه...
 محسن دست و پایش را گم کرده بود؛ دست کشید روی صورت بچه که آرامش کند، گریه بچه بلندتر شد و دست محسن را به طرفش پرتاب کرد؛ صدای گریه بچه در مسجد می پیچید و نچ نچ پیرمردها و پیرزن ها را بلند کرده بود. 
محسن اما همچنان در بهت بود؛ نگاهش را کمی چرخاند؛ شاید دنبال کمک می گشت؛ اما همه مشغول نماز بودند. تا این که یک لحظه چشمش به من افتاد؛ خیره به من شد؛  دنیایی از سوال و حیرت و مظلومیت در چشمانش موج می زد؛ با کدام بیان می توانستم جواب سوالش را بدهم؛ فقط برایش تبسم ی فرستادم... . 
در سینه اما جواب ش را دادم؛ مقصر، محسن است. اصلا او متهم ست. تقصیر از این بالاتر که او شبیه بقیه نیست! اتهام از این بالاتر که او واقعا مهربان ست! محسن به خاطر ظاهر متفاوت ش برای این جماعت ی که به جای آسمان، به چشم های هم خیره شده اند "دیوانه" خطاب می شود. دیوانه ای که می گویند "نمی فهمد" اما به خدا قسم او بهتر از خیلی از این مدعیان محبت را می فهمد؛ مهربانی را می فهمد؛ توجه را می فهمد. زندگی مگر دیگر چیست که محسن آن را نمی فهمد؟!
نماز که تمام شد بابای بچه، سر بچه اش را در بغل گرفت؛ بوسیدش؛ اشک هایش را پاک کرد؛ نگاه عتاب آلودی هم به محسن انداخت؛ دست بچه را گرفت و رفتند انتهای صف اول نشستند.
بچه اما همچنان زیر چشمی نگاه به محسن می کرد. غریبه ترین موجود این جماعت ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 23 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

بعد از مدت ها که قرار بود با بچه های شرکت، بیرون برویم امروز کار را تعطیل کردیم و رفتیم سیدان؛ باغ زیبایی بود با درختان بلند و پرپشت با جوی آبی با صفا. کوچه باغ های جالبی داشت. بعد صبحانه رفتیم کوه؛ از آن بالا افق زیبایی بود؛ بخشی حالت جنگلی داشت و باقیش دشتی وسیع که سبز و زرد بودند. قرار گذاشته بودیم حرف کاری نزنیم؛ فقط با محتوای پروژه ها سوژه درست می کردیم و می خندیدیم مثل سیستم خنک کاری برای پروژه کذایی! وقتی رفقای همکارت، تشکیلاتی و اهل اندیشه باشند همین می شود که کلی بحث های مختلف در روز بکنیم و لذت ببریم و استفاده کنیم؛ از فقه پویا تا هایدگر؛ از ساختار آرمان سوز تا چامسکی؛  از تحلیل صحبت دیروز آقا تا ساختار برخی نهادها؛ از ساید افکتِ! تکنولوژی و تمدن غرب تا حسرتِ نهفته در ذات عکس!؛ از ذات و فلسفه موسیقی تا فاصله سنی مطلوب بین بچه ها و تعدادشان!!
دکتر کمی اخوان ثالث خواند، من به پیشنهاد احمد، سعدی خواندم:
"دنیا خوش ست و مال عزیز ست و تن شریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدمست"
کلی هم بین ش بازی کردیم.
آرمان های بزرگی دارند این رفقا؛ خدا به نیت مان برکت دهد و به کارمان توفیق.
این روزها کم کم دارم بین این همه آشفتگی های مدت اخیر، خودم را پیدا می کنم. دست هایت را می بینم ... .

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

این نسیم که مرا چنین خنک کرد، از اشک چشم چه کسی گذر کرده بود 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 18 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

یکی دیگر از آفات مهم آرمان خواهی، نگاه متوهمانه ست؛ نگاه متوهمانه به خود و قابلیت هایت، نگاه متوهمانه به جامعه و پیرامونت، نگاه متوهمانه به اعتقاد و باورهایت، نگاه متوهمانه به فردا و آینده ت؛ نگاه متوهمانه به مسیر ت... .
این روزها تطور را عیان می بینم؛ می بینم که مثل سیالی لزج، کِــــــــــــــــــش می آیم؛ این رفرم است یا انقلاب؟! نمی دانم!...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 15 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

دعوای این روزهای من با خودم بر سرِ وجودِ آرمان ها و آرمان خواهی ها نیست؛ بلکه دعوایم درست بر سر نوع مواجهه با آرمان ها و آرمان خواهی ها ست. 
من هم مثل سابق عمیقا معتقدم که "معنای حیات"، در آرمان و آرمان خواهی ست و مگر می شود آدم به حقیقت والای وجودی در سیر انفسی و سیر آفاقی بدون آرمان و آرمان خواهی برسد؟!
اما بحث جایی ظریف می شود که تو نتوانی بین آرمان ها یت با نظام کلی معنایی عالم، ارتباط طولی لازم برقرار کنی. یعنی چی؟ بگذارید مثالی بزنم؛ مقوله شهادت، با همه عظمت ش که غایت خوشبختی ست اگر به خودی خود، آرمان شود، حجاب ست! یعنی کسی را می بینی که در قنوت نمازهایش مثل باران، اشک می ریزد و می خواند:" اللهم ارزقنی توفیق الشهاده فی سبیلک" اما این همه آرزوی شهادت را برای خود شهادت می خواهد؛ و این یعنی حجاب!! آرزوی شهادت، زمانی معنا ی حقیقی پیدا می کند که آن را برای هدف والاتری بخواهی و آن هدف والاتر فقط و فقط و فقط در دیدگانت جلوه کند؛ و گرنه همین آرزوی مقدس، بال پرواز ت را سنگین می کند و توان پریدن ت را می گیرد. 
می بینی سال ها آرمان هایی در ذهن و دل داشتی؛ اما آن آرمان ها به خاطر وجه وجودی خودت برای خودت اصالت پیدا کرده؛ آرمان خواهی هایی که در آن وجه خودت پررنگ ست حجاب ست؛ حالا می خواهد اسلام باشد یا انقلاب یا تمدن نوین اسلامی یا اسلامی کردن دانشگاه ها یا خودکفایی در صنعت های مورد نیاز کشور یا چمران یا آوینی یا حبیب یا وظیفه دگرگون کردن عالم یا عقل یا عشق یا استاد یا دنیا یا عقبی یا ... .
بعضا آدم می بیند از نظر آرمان و آرمان خواهی حسابی فربه شده ست و به ظاهر به اندازه خیلی از خوبان در بیان، آرمان دارد اما وقتی نیک می نگرد می بیند فقط در خودخواهی فربه شده نه در هیچ چیز دیگری ... . 
از روزی باید ترسید که پرده ها کنار برود و ببینی فلان زنِ خواننده ی رقاصه، آرمان خواه بوده و تو ی مدعی مغرور، خودخواه!
و این درد بزرگ و مبتلابه همه آرمان خواهان پر فریاد ست ... .

ر. خاموش

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 13 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

این روزهایی که با برخی آرمان ها و آرمان خواهی ها دست به یقه شده ام! دوستان بزرگوار برای جلسه ای پر از همین محتواهای محل نزاع! دعوتم کردند؛ به خاطر مشغله های زیاد این روزها و همین دعوای مبتلا به! نمی خواستم شرکت کنم؛ برای دیدن این رفقا- که عمیقا دیدارشان برایم خوشایند ست- و همچنین به دلیل ارزش بسیاری که برای جایی که به آن همگی تعلق داریم، تا جایی که زمانم اجازه می داد در جلسات شان شرکت کردم. 
همان ابتدا تقریبا فهمیدم بچه ها با این شیوه ای که دارند به آن هدف بزرگ و خوب شان نمی رسند! کمی تلاش کردم جمعا به این نتیجه برسیم اما تقریبا بی فایده بود؛ آن قدر "آرمان خواهی"شان برایم قابل احترام بود که بی آنکه چیزی بگویم تا آخر همراهی کردم و تا جایی که می توانستم توان گذاشتم.
جالب ست که "آرمان خواهی" رفقایم برایم خیلی جذاب تر از "آرمان خواهی" خودم شده ست!
 دوران عجیبی ست؛ تشنه لب در پی هجوم سراب ...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 11 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

قاعده آیرودینامیکی حاکم بر پرواز کبوتر پاپر با بویینگ 747 یکی ست؛ و اگر نیک بنگری نهایت تلاش آدمی در پرواز، باید بشود چیزی شبیه کبوتر پاپر که آن هم نمی شود!
ساده ترین و اساسی ترین قاعده پرواز این ست که نیروی بال، بتواند بر نیروی وزن غلبه کند. پس نقض غرض ست اگر بال ی سنگین ساخته شود! و کدام جسم پرنده ای سراغ داری که بال ش سنگین باشد؟!
 اندیشه، عقل، عشق، علم، مستحب، استاد، سیاست، اقتصاد، فرهنگ و آرمانی که بخواهد بال ت را سنگین کند، تنها توان پرواز ت را می گیرد؛ همین... .
به آسمان می نگرم و فکر می کنم به "آرمان پرواز"... .


للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

سجاده نشینِ آرمان های با وقار! دربه در و بازیچه کوی رهایی شده است. رها از همه اسم ها، رسم ها، تعریف ها و مذمت ها، قیدها و معذوریت ها ...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 8 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

عن قریب خودم را از میان زباله های آرمان خواهی ای که روزی قبله ام بوده اند! پیدا می کنم.
حال همه پرندگان رها، غبطه خوردنی ست؛ به سبکی بال شان قسم...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 49 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :