للباقی
وقتی بچه ها را رساندم دلم هوایی شد بروم حرم. اولین باری بود که می خواستم بدون مقدمه و مستقیم حرم بروم. همیشه اول استراحت می کردم و بعد از یکسری آداب میرفتم. اما دلم این بار کاملا هوایی شده بود؛ حال، حال خوشی بود. یک دلتنگی به وسعت فراقی چند ده ساله؛ فراقی به وسعت فهمم از تاریخ؛ فراقی به وسعتی بیش از معرفت دیروزم. اذن دخول خواندم؛ باز همان نجواهای دوست داشتنی برای اجازه خواستن؛ طنازی می کنی تا جواب مثبت بگیری! رفتم داخل در صحن غدیر همان جای خاص نشستم؛ جایی که در دحوالأرضی قرار بود دحوالقلبم باشد!! در حال خودم بودم که پیرمردی گوژپشت از اتاق بغلی بیرون آمد و سیگاری آتش زد و آن طرفترم نشست. کمی که گذشت، آمد و پیشم نشست. حرف هایش را نه نمی توانم تأیید کنم نه تکذیب؛ اصلا به من چه. کمی همان جا دور زدم و آمدم بیرون.
بعد از برنامه حاج آقای محمدیان نهاد رهبری، کتاب آزاداندیشی را تحویل شان دادیم و درباره کار و آینده کشوری آزاداندیشی صحبت کردیم و مرتبطی مشخص شد برای ارتباط و رایزنی. نامه های رونوشت جبهه واحد را هم با توضیح خدمتشان دادم. آخر سر خواستیم که کتاب را خدمت آقا ببرند و ایشان هم قول دادند که تحویل آقا بدهند و آخرش هم گفتیم سلام ما را به آقا برسانید و این شیرین بود حسابی.
اصلا باورم نمیشد سعید هم آمده باشد. کلی خوشحال شدم وقتی او را دیدم؛ عجب جهادی شده است و همه رفقا جمع اند. اولین جلسه آزاداندیشی را هم با سعید و حاج خانمش و امیر و خودم برگزار کردیم و برای برنامه های آزاداندیشی جهاد تصمیم گیری شد. 
روز دوم/ خواستن های بزرگ/ و ان یکاد
للحق


ارسال در تاریخ شنبه 9 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 ما هم راه افتادیم. راهی که زیبایی هایش را پیشتر چشیده ام و حال عجیبی دارم که نکند این بار زیبایی اش کمتر باشد. در خانه که غسل زیارت کردم، ذکر لب هایم همین بود: 
تو مگو ما را بدان شه بار نیست/ با کریمان کارها دشوار نیست
 با امید آمده ایم و قرارست امام مان را زیارت کنیم. وه که چه اتفاق عظیم و شگرفی ست! دیدار امام و مأمون. دیدار مولا؛ دیدار آن که تو را رها می کند و دست می گیرد و پله پله بالا می بردت؛ دیدار آن که در عالم، در زمین و آسمان ها کسی به مهربانی او برایت نیست؛ دیدار مهربان تر و عزیزتر از پدر و مادر؛ اصلا می دانی چیست این حرف ها، حرف های کتابی ست و یک تقلایی برای بیان شور و ذوق من است و گرنه من می دانم محبت چیزی نیست که به بیان و نوشته آید؛ هر بار که مشرف می شوم با خودم فکر می کنم که چگونه من پیشتر زندگی کرده ام؟! چه حال سختی داشته ام وقتی که نبوده ام در هوای تو. هوای تو دارم آقا. خسته خسته آمده ایم. تو که می دانی هم خسته هم فقیر و هم ذلیل؛
 فقر و خسته به درگاهت آمدم رحمی/ که جز ولای توأم نیست هیچ دستاویز 
از طرفی می دانی آقا که این بار خاص ترین زیارت من است. می دانی ...
 دیروز اکثرش به بازی و صحبت با رفقا در قطار گذشت. از پانتومیم و مشاعره تا یک دقیقه آواز و بحث های مختلف. البته شاکی خصوصی هم پیدا کردیم!
 من و پدرام کوپه هامان جدا افتاده بود. دو هم کوپه ای باحال هم قسمت شده بود. هر چند کم پیش شان بودم اما همان مقدار هم قسمت خوبی بود. میثم معروف به میثم سیبیل! جوان عزیزی بود که قیافه اش غلط انداز می زد. لر بود و هرجا که لر هست صفا هست مردانگی هست. ظاهرش به خلافکاران حرفه ای می ماند خاصه سیبیل خرچنگی اش که تقارن جالبی داشت. دیگری جلال بود و بچه بوجنورد؛ خوش بحث و خوش مشرب. حسابی با این ها رفیق شده بودیم و از صفای بی ادعایی شان حظ بردیم. میثم سیبیل دو تا کبوتر آورده بود تا در حرم آزاد کند و من هوایی شدم؛ دل من زندونیه تویی که تنها میتونی قفس وا کنی و پرنده رو رها کنی... 
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد
 روز اول/در مسیر/قفس و کبوتر/ رفقا 
للحق 


ارسال در تاریخ جمعه 8 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 عصری از سر کوچه سوار تاکسی شدم. یک کورس بعد باید پیاده می شدم اما پول خرد نداشتم. راننده که آدم جا افتاده ای بود گفت آخرین مسیرت کجاست؟ گفتم ستاد. گفت پس بنشین. آمد و چهارراه را دور زد و وقتی ترافیک آن طرف خیابان را دید کلا مسیرش را عوض کرد و انداخت مسیر دیگری. رفتیم جلوتر باز ترافیک بود؛ این بار هم انداخت در مسیر دیگری. برایم جالب بود که حاضر ست مسافتش چند برابر بشود و هزینه بنزین بیشتری بدهد اما حرکت کند و در ترافیک نماند و یحتمل در وقتش صرفه جویی کند. من هم سریع در ذهنم شروع کردم به فلسفه بافتن! که:" دقیقا من هم این چنین فکر می کنم. برای حرکت باید هزینه بیشتری بدهی و این هزینه به سکون و مرداب شدن میارزد و الخ!" همین حین علی زنگ زد و قرار گذاشتیم با سیدسعید بیایند مسجد فاطمه الزهرا (س) برای نماز مغرب که بعدش برویم دنبال بلیط و باقی هماهنگی های سفر. باز به ترافیک خوردیم و باز راننده انداخت به مسیر دیگر! نتوانستم جلوی کنجکاوی ام را بگیرم و با خنده پرسیدم: ظاهرا شما میانه خوبی با ترافیک ندارید؟ گفت حقیقتش می خواهم به نماز برسم. خیلی حال کردم. سریع پرسید: شما طلبه اید؟ خندیدم و گفتم: قیافه ام غلط انداز ست و خیلی ها این چنین فکر می کنند. چند داستانی هم برایش تعریف کردم از اشتباه گرفتنم با طلبه ها. از رشته و کارم پرسید و با هم گرم گرفتیم. گفت مسجد فاطمه الزهرا (س) جای پارک ندارد. گفتم حاجی برو جایی که جا پارک دارد. رفتیم مسجد امام حسین (ع) و به بچه ها زنگ زدم که بیایند آن جا. کرایه ام هزار تومانی بیش از آن چیزی می شد که اول کار داده بودم و باز پول خرد نبود. گفت برو پسرم قابلت ندارد. من هم به پیرمرد راننده با صفا گفتم: فردا عازم مشهدم؛ ان شاءالله همین هزار تومان را به نیت شما می دهم به امام رضا (ع). پیرمرد کلی خوشحال شد و التماس دعا گفت. در یادداشت گوشیم برای آنکه یادم نرود نوشتم:"هزار تومان برای راننده تاکسی عزیز"
 امشب قرار بود با بچه ها برویم سینما اما قضیه بلیط و برنامه ها وقت را گرفت. تقسیم کار کردیم با بچه ها برای خریدهای فردا. سوار ترک موتور علی شدیم و مثل دیشب در همان هوای سرد که البته حال خاصی دارد شروع کردیم به همخوانی. چه صفایی داشت" منم باید برم آره برم..." امروز حال خاصی داشتم. دلتنگ ام و هوایی. هوایی بچه هایی که این روزها شمع محفل مردانگی و عشق اند. می روند و می سوزند و نور می شوند و می روند بالا بالا بالا بالا .... . و من درگیر چه چیزهایی هستم اینجا؟ دلم ساز ناکوکی راه انداخته و دارد نفس گیر می شود. عقل محاسبه می کند و ابرو بالا میاندازد. حواسشان هم به من نیست که ... . بگذریم. 
شام فردا شب سفر را قرارست مادرم درست کنند. مواد اولیه را رفتم گرفتم تا زحمت درست کردن الویه گردن مادر عزیزم بیافتد.
 تا همین چند دقیقه پیش داشتم با یکی از اعضای شورای عمومی اتحادیه صحبت می کردم. حرف هایی زد که یک بخشیش فصل مشترک داشت با نگاه من، یک بخشیش هم کمی نگران کننده بود. خدایا خودت به تلاش های بچه ها برکت بده که برکت تنها دست تو ست. 
هنوز وسایلم را آماده نکرده ام. فردا راهی هستم ان شاءالله. سفری که ... . بعدا بیشترش درباره اش می نویسم؛ هنوز هم سخت ست باورش اما با کریمان کارها دشوار نیست... .
 للحق


ارسال در تاریخ پنجشنبه 7 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 امروز از صبح تا عصری پشت سر هم گوشی در دستم بود و اکثرش مشغول صحبت و هماهنگی برنامه ها بودم. یک جاهایی سرگیجه می گیرد آدم! چند برنامه ای هماهنگ شد الحمدلله و بعضی هایش هم گره هایی دارد. عصری با یکی از بچه های شورای مرکزی کلی صحبت کردیم؛ نقدهای مهمی هست که باید مکانیزمی برای حلش چید. بچه ها چارتی از برنامه های آزاداندیشی جهاد آماده کرده اند؛ بچه هایی که باید برای بودنشان کلی شکر کرد. امشب نماز رفتم حرم حضرت شاهچراغ؛ وقتی می خواهی خدمت برادر برسی، باید تحفه ای از این برادر داشته باشی. درین چند روز باقی مانده باید سر و سامانی بدهم به بعضی چیزها. بعد نماز با رفقا در حرم سیدمیرمحمد جلسه خیلی خوب و پرباری داشتیم در خصوص جبهه واحد. آرمان ها و اهداف بسیار خوبی مطرح شد؛ امیدوارم خدا توفیق دهد قدم محکمی برداریم. شاید مهم ترین ویژگی اعضای این تیم این باشد که از آرمان های بزرگ هراسان نیستند؛ چرا که عده ای از این که کار بزرگ کنند می ترسند یا جا! می زنند. علی آقا هم آخر جلسه آمد. بعد جلسه باز خدمت حضرت احمدبن موسی رسیدیم و حرف های آخری که باید می زدیم را زدیم. امیدوارم عنایت کنند که حتما می کنند. امشب به خاطر سرما، حرم خیلی خلوت بود. این خلوتی صفای خاصی دارد. درین سرمای استخوان سوز، شال گردن را دور صورت پیچاندیم و ترک موتور علی سوار شدیم و آمدیم؛ هوای سرد پشت موتور و دل نیمه هوایی می طلبد که زمزمه بکنی بعضی چیزهایی که دلت هوا کرده... 
قول داده بودم به بچه ها که امشب به محفل قرآنی بروم؛ دیر شده بود. اما رفتم. جلسه تمام شده بود و بچه ها بیرون ایستاده بودند. با بچه ها یکی یکی روبوسی کردیم و کلی مسخره بازی درآوردیم. حسین بغلم کرده بود و من هم در آن بالا دست و پا می زدم. چون بین دو ترم ست بچه ها از دانشگاه هایشان آمده بودند و جمع مان جمع بود. سوار ماشین حسین شدیم؛ من کنار حسین دو نفری پشت فرمان نشستیم! اوضاعی بود. حسین گاز و ترمز و کلاچ را داشت و من هم فرمان! رفتیم یک دوری زدیم و به سبک عروسی بوق می زدیم. ملت فکر می کردند عروس می بریم! در کوچه ای رفتیم؛ یک لحظه پیرمردی در ماشینش را باز کرد؛ یک آن همگی جیغ زدیم؛ ماشین با اندک فاصله ای از کنار پیرمرد رد شد؛ پیرمرد بنده خدا از جیغ بچه ها دو متر پرید بالا! از این حال پیرمرد کلی خنده مان گرفت. البته قصد مردم آزاری که نداشتیم اما شد! رفتیم جلوی خانه استاد. کمی با استاد و بچه ها صحبت کردیم. بچه ها التماس دعا داشتند برای سفر آخر هفته. اگر من خودم این سفر را نمی رفتم چه قدر التماس دعا داشتم؟!
 دل نیمه هوایی-تا بهار دل نشین...- ابراز بعضی چیزها- شیطنت های مقدر- سایه سنگین- عریان نگویی! 
للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 6 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
دیشب بعد از یک روز پر کار که نیمش به درس گذشت و نیم دیگرش به انجمن، رسیدم خانه. خواستم دستم را بشویم و بیایم سر سفره که خبر 21 گزارشی پخش کرد که مرا میخکوب کرد جلوی تلویزیون. گزارش از خانم معلمی بود که در مدرسه استثنائی ها کار می کرد. معلم بچه های اتیسم بود. همین چند دقیقه ای که از این بچه ها فیلم گرفته بودند نشان می داد چه قدر کارش سخت ست؛ چه قدر صبورست؛ چه قدر حوصله و اعصاب و توان دارد؛ اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که این صبر و توان را چه قدر از بچه های امروزی دارند؟ البته شاید داشتن یا نداشتن صبر و اعصاب و تحمل ربطی به این نسل و آن نسل نداشته باشد اما واقعا این بچه هایی که در زندگی شان اندک ناملایمتی ندیده اند و به واقع سوسول هستند و نازپرورده تنعم، چه قدر می توانند سختی های نه حتی مشکل، بلکه عادی زندگی را تحمل کنند. شاید برای من هم سوال پیش بیاید این همه سختی و زحمت را تحمل کردن؛ که چی؟!!
 للحق 


ارسال در تاریخ سه شنبه 5 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
تا ساعت نه شب دفتر بودم. پیگیر نامه و سفر آخر هفته مشهد؛ نهار هم نخورده و حسابی گرسنه بودم. آمدم بیرون و باران نم نم می بارید. چه هوای باحالی بود. وقتی باران می بارد دو کار مستحب ست به گمانم؛ یکی دعا و دیگری هندزفری گذاشتن در گوش و "ببار ای بارون" شجریان را گوش دادن و هم خوانی کردن با آن؛ آن هم با صدای بلند؛ چیزی در مایه های فریاد!! 

ببار ای بارون ببار با دلم گریه کن، خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار... ای بارون 
دلا خون شو خون ببار بر کوه و دشت و هامون ببار به سرخی لبای سرخ یار به یاد عاشقای این دیار به داغ عاشقای بی مزار... ای بارون
 ببار ای ابر بهار با دلم به هوای زلف یار داد و بیداد از این روزگار ماه دادن به شبهای تار... ای بارون

 البته عده ای بعد از فتنه 88، گوش دادن به محمدرضای شجریان را شدیدا مکروه می دانند. البته در احکام، اقتضاییات زمانی و مکانی هم دخیل ست؛ باران خیلی وقت بود نباریده بود و دل من هم بارانی؛ پس داد می زدم و می خواندم ببار ای بارون ... . 
در راه می خواستم سخنرانی فلسفه ای گوش بدهم اما دیگر واقعا حوصله نداشتم؛ کم ذهنم درگیر بود که حوصله ام بشود باز هم فکر کنم؟! آهنگی از محمد علیزاده گوش دادم و یادم به محسن افتاد و ادای علیزاده در آوردنش و کلی در دلم خندیدم!! محسن با ته دلش می خواند مثل علیزاده و من و حیدر می پوکیدیم از خنده و بعدش خود محسن میزد زیر خنده؛ یادش بخیر... 
ظهر جلوی دفتر استادم ایستاده بودم و منتظر. پسری مودب آمد جلو و پرسید آقای طاهری؟ گفتم جانم در خدمتم. قراری گذاشت برای صحبت. عصری بعد جلسه شورای مرکزی آمد دفتر و از دغدغه هایش در خصوص موضوعی گفت. دغدغه اش مهم بود اما نه به اندازه ای که اینچنین آشفته اش کند. اما دلم می خواست فقط خوب گوش بدهم؛ آخرش به او قول دادم هرچه از دستم بربیاید کوتاهی نکنم.
 شبی که آمدم خانه خیلی ذهنم مشغول بود. باید سریع سامان می دادم به این ذهن شلوغم. آمدم توی حیاط خانه و نرفتم داخل. به آسمان نگاه کردم و ابرهای قرمز امشب و چیزهای دیگر.
 کاملا با ربط: 
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
 وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
 من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران 
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

 این شعر مرحوم رهی معیری، ربطی به عشق معنوی ندارد به گمانم! یعنی من که نمی توانم به آن ربطش دهم. به خاطر همین کاملا با ربط شد!!! 
للحق 


ارسال در تاریخ یکشنبه 3 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 امروز مراسم جشن بازنشستگی عموی کوچکم بود. البته عمویم سن چندانی ندارد اما به قول فامیل، بازنشستگی هم بچه بازی شده است! مدیریت و هماهنگی این برنامه با من بود و این چند روز مشغولش بودم با همه حواشی هایش! این جشن بازنشستگی، یک سنت بسیار خوب و پسندیده ای ست که در فامیل ما جا افتاده است. با جشن بازنشستگی پدرم شروع شد و امروز به عمویم رسید. مراسمی که فامیل دور هم جمع می شویم و در یک جمع صمیمی، فرد بازنشسته را با تعریف و تمجید و البته تقدیر! تکریم می کنیم. بعد از نهار، مراسم را شروع کردم؛ این که چرا من مجری شدم و مراسم را شروع کردم هم قصه دارد. از نیاز فطری که طبیعتا در مسیر رشد و کمال مان به فامیل داریم گفتم و داستانی از آ میرزاجواد آقای ملکی تبریزی در خصوص مراقبت از حساسیت های فامیلی و قومی. بعدش هم نقدی کردم از این کلمه نامأنوس بازنشستگی! این کلمه مشکل دارد اساسا؛ باز نشستن؛ در صورتی که ما هیچ وقت نشستن نداریم و همیشه مأمور به حرکتیم، فاذا فرغت فأنصب؛ وقتی از کاری فارغ شدی کار دیگری را شروع کن. بعد دیگر بزرگان فامیل شروع به صحبت کردند. صحبت ها از جنس های مختلف بود؛ بعضی گله بود بعضی تکریم بود بعضی ... . وقتی فامیل از هم دور شوند خیلی از گله ها و ناراحتی ها زیاد می شود. چه قدر خندیدیم؛ وقتی چند نفری شروع کردند به خاطرات گذشته را گفتن و واقعا کلی نشاط به جمع آورد. چه قدر پیشتر به هم نزدیک بودیم و چه قدر امروز دور؛ و فردا بر نسل های دیگر ما چه می گذرد؟! بعد از آنکه همه صحبت ها مطرح شد مراسم تقدیر را داشتیم که فامیل زحمت کشیده بودند و هدایایی آورده بودند؛ بعد از این هم یک عکس دسته جمعی گرفتیم که خیلی جالب بود؛ شصت نفری در یک قاب! بعد این مراسم هم یک مراسم سنتی داشتیم!!!! امروز خیلی در فکر رفتم هنگامی که دیدم احترام واقعی به بزرگ تر ها دارد کمرنگ می شود. بچه های هم نسل من اصلا گوش شان بدهکار این حرف ها نیست؛ دغدغه شان چیز دیگری ست. این مراسم برای من بسیار حرف داشت. به هر حال الحمدلله یک مراسم خیلی خوب و عزیز و پر نشاط بود؛ جلسه ای که به نظر و لطف الهی نزدیک ست هرچند عده ای در دل شاید گله داشتند. 
کاملا بی  یا با ربط: 
گر فراق بنده از بد بندگی ست 
چون تو با بد، بد کنی پس فرق چیست 
للحق


ارسال در تاریخ جمعه 1 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 بعد مهمانی خانوادگی پشت فرمان نشستم؛ باران نم نم روی شیشه ماشین می نشست و برف پاک کن با ریتم کند، قطرات را به کناری پرت می کرد. رادیو شروع کرد به سرود ملی پخش کردن؛ سر زد از افق مهر خاوران ... . نشان می داد که آخرین روز دی ماه هم دارد تمام می شود. بعد دینگ دینگ دینگ اخبار رادیو؛ اخبار ساعت 12 شب؛ ما همه پیرو خط رهبریم و انجز انجز انجز وعده! اخباری که مردم متفاوت تر از همیشه به آن گوش می دادند؛ حتی "درود بر آخرین فرستاده حضرت محمد"ش هم جور دیگری بود؛ همراه با غم و دلهره. پیام آقا را گوینده خواند؛ آقا هم مثل همه ملت، عمیقا ناراحت هستند. وقتی که تکه" وظیفه فوری را بر هر حرف و حدیثی مقدم بدارند" را گفت آهی کشیدم به سوزناکی همه بی اخلاقی هایی که درین چند ساعت اخیر از آقایان سیاسی برای تسویه حساب های جناحی دیده بودم. 
اتفاق پلاسکو، یک حادثه صرفا تلخ و غمناک نبود بلکه کنارش پر از صحنه های ایثار و شجاعت و مردانگی و تعهد بود. شهادت امدادگرانش مبارک. 
دعا می کنیم برای همه کسانی که امشب در دل شان غوغاست. ما از آتش خاطره خوبی نداریم ... .
 کاملا با ربط:
 طلوع ناگهان ها زیر آوار
 غروب قهرمان ها زیر آوار
 کماکان می تپد با عشق مردم 
دل آتشنشان ها زیر آوار 
( میلاد عرفان پور)
 للحق


ارسال در تاریخ جمعه 1 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی

 حرف، حرف تو
 چانه نمی زنم 
نسیه نه، نقد نقد 
همه نازت را می خرم 
فقط تو بگو چند؟ 

کاملا باربط: مگر نازی من کم نازنین ست؟! 

للحق 


ارسال در تاریخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 عصری خطری از بیخ گوشم رد شد که نگو و نپرس! خدا به خیر کرد. خانواده شبی خانه نبودند و من هم به دلایلی که بی ربط با خطر عظیم! نبود تصمیم گرفتم آشپزی کنم! از آخرین آشپزی اجباریم، حدود دو سالی می گذشت. وصف آخرین آشپزی را در وبلاگ نوشته بودم؛ همان که تحت راهنمایی خواهر و مشاوره مادر درست کردم و از افتضاح، کمی بهتر بود! امشب می خواستم خودم کتلت درست کنم بی هیچ مشورت و مشاوره ای؛ بادا باد. حقیقتش خوب هم یادم نبود که بار آخر دقیقا چه کارها کرده ام اما با حدس و گمان شروع کردم. دو تا سیب زمینی پوست گرفتم قشنگ؛ بعد شستمشان؛ با رنده بزرگ رنده کردم دیدم ضایع ست با رنده کوچک، ادامه دادم؛ بعد شک کردم حالا چند تا تخم مرغ لازم ست؛ از روی محاسبه ذهنی به گمانم دو تا مناسب آمد؛ گام بعدی آرد بود که واقعا دیگر هیچ یادم نبود که چه قدر بریزم؛ یک قاشق ریختم و با دست ور رفتم دیدم کم ست؛ دومی را ریختم باز هم کم بود؛ تا پنج تا قاشق را ریختم؛ حالا مانده بود ادویه؛ فلفل و نمک و زردچوبه ریختم آن هم کلا بی هیچ کیل ی!! نگاه کردم ببینم ادویه دیگری به دستم می آید یا نه؛ پونه بود که آن هم اضافه کردم همینجوری؛ یک گیاه دیگری هم بود که وقتی ریختم رویش را خواندم که نوشته بود شملیز!؛ماهی تابه را گذاشتم و روغن را ریختم و کتلت ها را پهن کردم!؛ فکر نمی کردم این قدر خوب، خودش را بگیرد؛ کتلت های اولیه را بزرگ بزرگ می گذاشتم و داخلش خیلی نمی پخت اما قلقش آمد دستم؛ اولش ناشی بودم و برای این که ببینم پشت کتلت که در روغن بود پخته یا نه، بلندش می کردم و تا بالای سرم بالا می بردم که یک مرتبه شتلق! میافتاد توی روغن و می ریخت روی دستم و دو سه باری سوختم اما یاد گرفتم باید چه کنم!؛ کل کار یک طرف، بشقابی که می آوری و کتلت های پخته را می گذاری داخلش یک طرف!! انگاری یک حس قهرمانی به کل وجود آدم تزریق می شود!؛ کنار اجاق گاز، پیامک های مراسم جمعه را هم فرستادم و گوشی داشت بجوامع السلام می خواند با حضور قلب!؛ کتلت حاصله از نظر ظاهر عالی بود فقط کمی بی مزه! ولی حقیقتا از حد انتظار خیلی فراتر بود. ظاهرا اصل اساسی بین آشپزها هست که می فرماید: هیچ آشپزی، دست پخش خودش را خیلی خوشمزه نمی داند. که حقیر هم از این قاعده مستثنی نیستم! این شام یک کم فوق العاده! انگیزه خوبی داد که بروم سراغ پروژه بعدی. مقداری هویج در یخچال بود و شروع کردم به آب گرفتنشان. وقتی خانواده آمدند کلی کیف کردند از این پسر زرنگ و البته کلی هم تعجب! ولی جدی این کارها تفریح باحالی ست. لااقل به آدم اثبات می شود در چیزهایی که فکر می کند استعداد ندارد، می تواند کولاک کند مثل من!! گهگاهی کیف می دهد این کارها؛ البته برای مردها خیلی گهگاه! 
شاید بی یا شاید با ربط: غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست// جز این خیال ندارم خدا گواه من است 
بعدالتحریر: برای خطر امروز، خیلی خدا کمک کرد. الحمدلله و له الشکر 
للحق 


ارسال در تاریخ سه شنبه 28 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
بعضی از شب ها، حال و هوای سحر دارند. سحری که فروبسته ترین غنچه ها هم وا می شوند. امشب از همان سحرهای جمال بود. 
من پیشتر از خنده می در طمع خام افتادم. فکر کردم درین میان کاره ای بوده ام و می شود این قطعه از مسیر را خودسرانه رفت و بی خیال آب طلب کرده شدم و گوارایی همین آب نطلبیده، مرادم شد. تا آنکه سرم را از برف بیرون کشاندند و همه وجودم چشم شدند و باز محو زیبایی های تو. یکی دو تا ده تا صدتا هزار تا ... چند تا از زیبایی هایت را بشمارم تا تو بخندی. اصلا می خواهی دیوانه بازی دربیاورم و ادا دربیاورم؟ مسخره بازی هایم همه برای تو؛ برای آن که تو بخندی.
 تو بخند تا می بخندد تا من بخندم. و این عهد من ست ... .
 کاملا با ربط:"ز پادشاه و گدا فارغم بحمدلله//گدای در کوی دوست پادشاه من است"
 بعدالتحریر: امشب فهمیدم یکی از رفقایم تا پارسال سرطان داشته است که بحمدلله کاملا شفا پیدا کرده. از امشب برای این عزیز، عهدی دارم.
 للحق 


ارسال در تاریخ دوشنبه 27 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 با خودم فکر می کنم اگر امروز مصطفی چمران زنده بود با او ما بچه های اهل بصیرت! چه برخوردی می کردیم. چمرانی که با توجه به شرایط آن موقع، عضو نهضت آزادی بوده و در دولت موقت، وزیر بازرگان؛احترام استادش(مهندس بازرگان) را هم بسیار داشته؛ دو زن داشته و خانم هایش در ابتدا اهل حجاب نبودند؛ از طرفی چون اهل فکر و نظر بوده لزوما همه آرایش با عموم هم مسلک هایش یکی نبوده؛ فکر می کنم به تیترهایی که اگر چمران زنده بود آقایان سیاسی برایش می زدند و او را می زدند! من این طرف ماجرا را می خواهم ببینم؛ این طرف خودمان را، بچه های انقلابی. کاری به آن سمتی ها ندارم که آن ها همان موقع چمران را آمریکایی می خواندند. اصلا چمران را برای مثال آوردم که بگویم درد ما سطحی نگری و قشری گری هاست. و این محصول رسانه هایی ست که به جای عمق و تحلیل، برای رضای خدا و حتی خوشنودی امام زمان! نگاه سیاه و سفید را به ما تزریق می کنند حتی شاید بی آنکه خود بخواهند! نگاه کنید این چند روز اخیر در ماجرای فوت مرحوم هاشمی؛ مهم ترین بحث بین دوستان ما گفتن آیت الله و حجت الاسلام والمسلمین بود یا نگفتن اللهم انا لانعلم منه الا خیرا و خدا می داند که أنت اعلم منا!!! و تازه گاوگیجه می گیریم که چرا فلان مرجع بزرگ و عالیقدر که کلی پوز علم و تقوا و بصیرتش می دادیم این چنین از هاشمی تعریف کرده!! 
باید خیلی به اشخاص و رسانه هایی که دوست ندارند ما فکر کنیم و سوال، دلخوش کرد که ما را صاحب تحلیل کنند. تحلیل، محصول خواندن و اندیشیدن و سوال کردن ست و باید آزادانه خواند، آزادنه اندیشید و آزادانه سوال پرسید.
 شاید کاملا بی ربط: "همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود/ دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم" 
للحق


ارسال در تاریخ دوشنبه 27 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 دو سه روز دیگر سالگرد شهدای قنیطره ست. شهید الله دادی و شهید جهاد مغنیه و شهید ابوعیسی و شهدای دیگری از رزمندگان مقاومت که در منطقه قنیطره آسمانی شدند. روزگاری نه چندان دور، شهادت رفقای حزب الله برایم سخت بود اما این روزها که مرتب داریم شهید می دهیم و دروازه باز شده است ... . 
این یادداشت مربوط به چند سال پیش است و آه ش مال امروز:

 ""درست است که جبر زمانه، حکماً مشیت برآن داشته که همه برادران یکدیگر را نشناسند... شاید بتوانم جبر زمانی زمانه را به نحوی برای خودم توجیه کنم اما جبر مکانی زمانه، را نمی دانم چه کنم ... جبر زمانی زمانه همین که عاشورا سال 61 هجری قمری رخ داد و امروز من محب حسین 1435 هجری قمری، در غم نبودنم در آن عصر می خوانم و آرام میگیرم: " کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ...." اما جبر مکانی زمانه اینکه همین چند روز پیش باز سه تن از برادران حزب الله یمان(شهید علی الهادی نون،شهید حسین کامل مدلج،شهید علی سامی رعد) به شهدای مدافع حرم حضرت زینب(س) پیوستند... و این جبر مکانی زمانه است که حتی با اینکه هم عصرید، اما توفیق آشنایی برادرت را نداری... به دنبال عبارتی برای جبر مکانی میگردم که بخوانم و آرام شوم مثل جبر زمانی ..."" 

برای مردان مجاهد عاشق، جز شهادت چه ختامه مسک ی خواهد بود...

 للحق 


ارسال در تاریخ شنبه 25 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 زبان آدمی زاد، زبان سختی ست. کاش همه حرف هایت را می توانستی با صرف نگاه کردن منتقل کنی؛ نه! نگاه نه؛ من نگاه کردن را بلد نیستم. در این مورد، حرف زدن را هم بلد نیستم. کاش باد صبا حقیقت داشت و همه حرف هایم را می دادم خدمت حضرت باد و برایت می آورد و تو می فهمیدی همه حرف هایی که توان گفتنش نیست. 
چه طور بگویم بین خودمان باشد من با باد هم غریبگی می کنم. اما من جا نمی زنم! اصلا حالا که نه می توانم حرف هایم را بگویم، نه می توانم حرف هایم را در نگاهم بیاورم و نه به آشنایی باد اعتماد دارم کاش تو می آمدی و حرف های مرا به زبان اشارت می زدی. من گوش کردن را خوب بلدم ...
 تو اما از "خودت" فراغت پیدا نمی کنی به گمانم! خدا کند خودت را رها کنی برای چند لحظه لااقل. 

"در حال خواندن مقاله ای برای پیدا کردن زاویه سوویپ!"
للحق


ارسال در تاریخ جمعه 24 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 

حدود چهار سال پیش بود که برای نشریه متین خواستم داستانی بنویسم در حال و هوای انتخابات 92 و حرف هایی نه فقط از جنس سیاست را آنجا بزنم. داستانی تحت عنوان "نخ تسبیح شیشه ای". یک شماره اش چاپ شد. شماره دیگر را هم تقریبا نوشتم که متاسفانه چاپ نشد. علت چاپ نشدنش هم شیرین ست؛ شماره دوم را تقریبا روی نقد مرحوم هاشمی بسته بودیم! همان شبی که خواستیم بدهیم طراح، خبر آمد هاشمی تأیید صلاحیت نشد! ما ماندیم و یک نشریه خالی و البته قسمت دوم داستان. 
اما مدتی ست چیزی در من برای نوشتن داستانی بازی درآورده. در این اوضاع درسی و پایان نامه، انجمن و کارهایش، مطالعات مختلف و حالات غریب، خدا عاقبت را به خیر کند. نام این داستان که بخش هاییش را هم نوشته ام همان "نخ تسبیح شیشه ای" ست البته با فضایی کاملا متفاوت. شاید بخش هایی از این داستان را در وبلاگ گذاشتم.
 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم 
از بد حادثه این جا به پناه آمده ایم ... 

#نخ تسبیح شیشه ای

للحق


ارسال در تاریخ جمعه 24 دی 1395 توسط محمد طاهری
(تعداد کل صفحات:26)      [...]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [8]   [...]  

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان