للباقی
 داستان غریبی ست. هرچه بیشتر به اطراف آن نگاه می کنم حیرتم بیشتر می شود. دنیایی حرف و فکر بر دلم نازل شده است. این هم تحفه ای ست؛ شاید مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند! استحقاق شکسته شدن مهم ترین معبد و محکم ترین بنای عالم؛ یعنی دل...
للحق 


ارسال در تاریخ دوشنبه 9 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 امشب با خودم در حال فکر کردن روی موضوعی بودم که حسابی برایم مسئله شده است. خوب طبیعتا راه های مختلفی به ذهنم رسید. یک راه که ذهنم را متمرکز کرد و جدید و خیلی جالب بود این بود که خدا بشوم!! 
تا این ایده به ذهنم رسید انگاری که از خودم بدم بیاید روی ترش کردم و سریع مثل پیرزن ها استغفراللهی غورت دادم! اما کمی که به آن فکر کردم دیدم چیز بدی هم نیست ها. لااقل می شود رویش فکر کرد که. بگویی نگویی به جرأتم اضافه شد.
 سریع دست به کار شدم که اینجانب اگر خدا تشریف داشتم چه جوری این مشکل را حل می کردم. اولین گزینه مدنظر، آخرین مرحله شد! یعنی قضیه کلا تمام شد؛ یعنی قضیه به راحتی حل شد؛ خب یک جای این خدایی من می لنگید ظاهرا. یعنی چی قضیه حل شد؟ یعنی رسیدم به ته ماجرا و قصه ما به سر رسید و آقا کلاغه مفت و مجانی رسید به خانه اش! اصلا حال نداد و هیچ لذتی نبردم حقیقتا. البته یک جورایی زورم گرفت! الکی انگ کافری را به خود چسبانده بودم و به هدفم رسیده بودم و هیچ لذتی نبرده بودم!! نه؛ نمی شد. گفتم باید جوری کار را پیش ببرم که هم به هدفم برسم و هم لذتش را ببرم؛ یک آن دیدم دارم دنیا را کلا کن فیکون می کنم! پقی زدم زیر خنده. اصلا ساختار دنیا را داشتم دست کاری می کردم و آخرت را آورده بودم انگ وسط دنیا! دیدم اگر بیشتر ادامه بدهم به هیچ راهکاری که نمی رسم هیچ، همه چیز اینقدر به هم گره می خورد که خدا خودش باید بیاید! گفتم مثل بچه آدم، خدایی کنم و دست به ساختار دنیا و آخرت نزنم. آمدم باز پله اول؛ مسئله را نوشتم؛ حالا باید از اول اول یکی یکی گام ها را جور می کردم؛ میلیون ها شیوه میشد چید؛ ماندم کدامش را انتخاب کنم. مثلا میشد چاشنی های عقل و منطق و طبیعت و محبت و خلقت و ... را در کار کم و زیاد کرد؛ یا ادا و اصول هایش را کنترل کرد. باز هم لذت نبردم. این شیوه آخری را بعضا در ذهن خودم قبلا مرور و راه ها را برانداز کرده بودم. برایم همین جا سوال پیش آمد که من پیشتر بی آنکه بدانم در نقش خدایی می نشسته ام؟! وسط این بازی ذهنی چه سوال عجیب و غریبی پیدا شد! 
پله پله خدایی کردن هم لذتی نداشت. برای من ظاهرا خدایی کردن کلا لذتی ندارد. اصلا اگر همه زندگی را میشد مهندسی کرد که نامش را نمیشد گذاشت زندگی؛ میشد بردگی. بردگی یک طرح از پیش تعیین شده ای که تو می دانی. بندگی از آن جهت شیرین ست که تو از آن طرح از پیش تعیین شده هیچ خبری نداری. ترجیح میدهم درد این مسئله را با خودم بکشم اما بندگی کنم تا این که در مقام خدایی قرار بگیرم و بردگی کنم! 
للحق


ارسال در تاریخ دوشنبه 9 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی

حـیلت رهـــا کـن عـاشـقـا دیـوانـه شـو دیـوانـه شـو


و انــدر دل آتـــش درآ  پـروانـه شـو پـروانـه شـو


هـم خـویش را بـیگانه کـن هم خـانـه را ویـرانه کـن


وآنگه بـیا بـا عـاشـقـان هم خـانـه شـو هم خـانـه شـو


رو سـینه را چون سـینه ها هـفت آب شـو از کینه هـا


وآنگه شـــراب عــشـق را پــیمانـه شـو پــیمانـه شـو


بــایـد که جـمله جـــان شـوی تا لایـق جــانـان شـوی


گر سـوی مـستان میروی مـستانـه شـو مـستانـه شـو


دستم لرزید

خودنویسم افتاد روی میز کناری 

قطره ای از جوهرش شیرجه زد در لیوان

تتللپپپپپپپپپ

جوهر آرام از هم وا رفت

رقصید

غلتید

خرامید

حرف می زد

دل تنگی داشت

فریاد کشید

دست و پا زد

تقلا کرد

دیگر تمام شده بود

آب کدام ست؛ جوهر کدام؟!


للحق




ارسال در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
این روزها درگیر طیف عظیمی از کارها هستم که هر کدامش جنس و تنوع خاصی دارند. فصل اشتراک شان اندیشه ای و ایضا عملیاتی بودن و صدالبته بی ربط بودن با رشته تخصصی ام است! امروز جایی برنامه داشتیم به مجری به شوخی گفتم اگر راست می گویی رشته ام هم بگو! پقی زدیم زیر خنده چون هیچ ارتباط معنادار که چه عرض کنم، بی معنی ای هم با رشته ام نداشت. بعد برنامه رفیقی گفت اگر زودتر میشناختمت به زور هم شده اجازه نمی دادم جز علوم انسانی بروی. و برای من کلی فکر و دغدغه و مسئله هایی که همیشه در ذهنم رژه می رفت مرور شد. من راضیم به این مسیری که مرا می برند! و چه کسی می داند که راه بر کیست؟! هم رشته ام را دوست دارم هم کارهایی که این روزها می کنم. اما خودم را متعهد می دانم مادامی که قبول مسئولیت کرده ام در راستای تعهدم کار و تلاش نمایم. و خدا می داند چه باب هایی را که برایم از طریق همین انجام تکلیف باز نکرده اند. امشب در حلقه بچه ها، کوثر را هم آورده بودم. کوثر دختربچه چهار پنج ساله ایست که با پدرش پایگاه می آید. وقتی روسری می پوشد شبیه عزیزی می شود. امشب او را مثل شب های دیگر مبصر کرده بودم و مسئول انتخاب بچه ها. چه ریاستی می کرد و چه کیفی می کرد. وقتی بچه ها تعدادشان زیادست و شلوغ می کنند فقط فرمان مجسمانه جوابگو خواهد بود. کوثر هم با همه بچگی و دخترانگیش فریاد میزد"مجسمانه؛ همه ترمز؛ همه در حال تمرکز!" حالا نوبت رسیده بود که کوثر یکی از بچه ها را برای لب خوانی انتخاب کند. هر کدام از بچه ها داد می زد: "کوثر من! کوثر من! " بعضی هایشان هم وعده می دادند یکی شکلات یکی پفک؛ چند تا هم تهدید می کردند؛ جوری که من نشنوم. اما کوثر بین این همه بچه ها، با شیطنتی خاص با نمک ترین پسربچه جمع را انتخاب کرد؛ جور خاص انتخابش باعث شد کلی در دلم بخندم؛ بچه ها هم طعم بعضی چیزها را می دانند. 
نیمه های دیشب بود که دفتر نوشته ها و برگه ها را پهن کرده بودم و کاملا اتفاقی به یک تکه از سخنرانی بزرگی رسیدم. انگاری این تکه برای من حواله شده باشد؛ هندزفری در گوش گذاشتم و دراز کشیدم و عمیق گوش دادم؛ یک آن به خودم آمدم دیدم پهنای صورتم خیس ست. حالی شبیه سال های دبیرستان؛ حالی شبیه روز اعلام نمرات درس لایه مرزی؛ حالی شبیه بن بست های گشوده ربع قرن زندگی؛ حالی شبیه دیدن خندیدن های نازی...
 پشت بندش رفتم وضو گرفتم و تفألی به حضرت خواجه زدم و چه جواب رندانه و محکمی داد لسان الغیب. حالم خوب بود حسابی؛ اما فقط یک نگرانی داشتم و آن هم اینکه نکند این حال خوب را از دست بدهم و فردا باز اسیر روزمرگی ها بشوم. 
"یا جابر العظم الکسیر...!"
 للحق


ارسال در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 یک سال از رفتن آقا محمدامین رحمانی گذشت. انگار همین دیروز بود؛ نمی خواهم بگویم آنچنان سخت مان شد که این یک سال، ده سال طول کشید! نه. تازه زود گذشت. و این تندی، تندی روزگار ست آقا محمدامین؛ خودت اهل فضلی، می دانی. انگار همین دیروز بود که بالای خاکت ایستادم و می دیدم بند کفنت را باز کردند؛ صورتت را روبه قبله به خاک گذاشتند و شروع کردند به تلقین خواندن؛ اسمع افهم یا محمدامین بن ... . سهم رفاقت های من برای تو شد: چله و فاتحه و یاد کردن هایت بین جمع رفقا. تازه کتاب هایت را که قرار شد ببریم به کتابخانه ای بدهیم و خیراتی برایت بشود هنوز دارد در خانه ما خاک می خورد جسارتا! البته تقصیر من نیست التفات داری که!
 یادت هست در تماس ها یک سوال خاص می پرسیدی؟ و من رسما در اجتهاد این که چه پاسخی بدهم می ماندم. هرچه می گفتم شاید برای تو یک لایه هرچند نازک دلتنگی می آورد. من اما در دل دعا می کردم که چنین اتفاقی نیافتد. حالا که رفته ای جواب سوالت را می توانم بدهم. اصلا می توانم با جرأت به تو شاخص بدهم. و همین دلیل برای من کافی ست که جای تو آن جا خیلی بهتر از این جاست. هر بار که بر سر خاکت آمده ام و فاتحه ای خوانده ام، پشت بندش معذرت خواسته ام که بی معرفتی می کنم؛ اما من تو را می شناسم؛ با فن بیان فوق العاده و آن گیرهای سه پیچی که می دهی خدا به داد اهالی برزخ برسد! مثلا احساس می کنم شخصیتی مثل فردوسی را کلافه کرده ای رسما، یا مثلا عبدالحسین زرین کوب بخواهد از دست تو سرش را محکم بزند به لحد؛ اما جان من، خلوت های حضرت حافظ را به هم نریز؛ رجای واثق دارم که نگهبانان برزخ را دیوانه کرده باشی و بدون هیچ ممنوعیتی بر سر سفره اباعبدلله (ع) مهمان شوی ...! 
 لینک وبلاگ آقا محمدامین هم در پیوندهای وبلاگم هست. 
شادی روحش: رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات
 للحق


ارسال در تاریخ جمعه 6 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 Dear Mr. Taheri 
That is indeed very kind of you to distribute the attached interview with potential audience who are taking part On Monday's gathering. 
My sincere thanks for your kind consideration
 در روزگاری که بی منت کار کردن و احترام و دل سوزی سکه گمشده روابط های اجتماعی ست، هستند کسانی که بی منت همراهی می کنند. این روزها اگر دل بسوزانی، متهم می شوی، اگر احترام بگذاری ساده تلقی می شوی، اگر بی توقع کار کنی گیج خوانده می شوی؛ اما باز هستند کسانی که بی توقع کار می کنند و دل می سوزانند و احترام می گذارند. سپاس از پروفسور عزیز که علی رغم مشغله های متعدد از سر درد و دلسوزی حسابی برای کار ما وقت گذاشت؛ شنیده ام که او را خیلی از دانشجویان و همکارانش نمی فهمند؛ آن روز چه قدر برایم درد دل کرد. معلوم ست. وقتی کسی آدم را نفهمد حسابی دلش می گیرد. این مدت با خیلی از سیاسیون در ارتباط بودم. کدامشان به اندازه این استاد ساده دانشکده مهندسی برای حرف و سخنش دل می سوزاند؟!
 للحق


ارسال در تاریخ یکشنبه 1 اسفند 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 

وقتی کوچه های غربت را می گذرانی 
دست راست که بپیچی
 می رسی به جاده ای که تو را 
می رساند به انتهای خیابان آسمان
 اول بزرگراه اما
 ایست بازرسی ست 
باید کد مجهولیت داشته باشی
 یادت باشد کد تو
 31171 است 
رمز شب هم می خواهد
 تو بگو 
"به روشنی آسمان فردا و به کربلا با تجدید چاپ پنجمش! قسم"
 باید منتظر باشی
 می دانم انتظار سخت ست و جانکاه 
اما بالادستی ها در حال بررسی اند
 بیا این طرف تر
 بنشین این چند دقیقه را 
بد به دلت راه نده
 یک چایی بخور با نبات زیاد
 چند خطی هم بنویس
 شاید به رسوا شدنش بیارزد 
شاید
 همان حوالی
 یک ساختمانی ست با سقف رنگی
 65 جوان گل و بلبل
 آن جا مشغول کارند
 به سال همان تجدید چاپ پنجم 
سال 65
 رفتی آن جا 
اول سلام کن
 کمی بخند و احوالی بپرس
 پنجمین جوان اهل دل
گل نرگسی دارد 
بگیر و بو کن و به باران بی امان دشت های کناری خیره شو
 تعارف را بگذار کنار
 اصل حرفت را بزن راحت
 چه می بینی؟
 به پهنای عالم انگار بزرگ شده ای نه؟ 
حتی درد 15 خردادی که دلیل تعطیلیش را نمیفهمیدی هم خواهی کشید 
جانانه و کوبنده
 این جا ام القراء می شود 
آن جا فردا فتح می شود 
تو اما در سفری
 سفری که ربع قرن از شروعش می گذرد
 و فردا خواهی رسید یا شاید پس فردا یا شاید هفته بعد یا شاید ...
 اصلا دعوا بر سر هندسه جهانی ست 
ترامپ زر زیادی می زند 
صدای موذن بلند می شود
 همان جا قامت ببند کنار شصت و پنجی ها
 الله اکبر
 اللهم ذلل نفسی فی نفسی
 اللهم نشانم بده
 اللهم فقط برای تو
 اللهم نشانش بده
 اللهم به حق شصت و پنجی ها و امها و سرالمستودع فیها
 السلام علیکم و رحمه الله
 اگر کسی آن طرف تر رد شد 
و فکر کرد دیوانه ای 
هیچ اشکال ندارد تو بخند 
بیا دم در 
از بچه ها خداحافظی کن 
آن قدر دمشان گرم ست که ریش گرو بگذارند
 آن طرف تر سری هم به حبیب بزن 
حلال زاده اگر باشی به حبیب می روی 
حبیب را بفرست جلو
 تازه خودش هم که اهل دل بوده و سر و سری هم داشته! 
حالا ما سه اش را می گیریم 
که شهید نظر می کند به وجه الله!
 برگرد 
فقط این قدر لوطی باش 
که بدانی کارت را بچه های شصت و پنجی راه انداختند 
چه سفر با برکتی شد
گوش کن
 صدایت می زنند 
 بدو
 زمان دارد می دود
 معبرت دارد باز می شود 
تازه اول راهست 
بنداز در بزرگراه 
همت، باکری، اصلا خود چمران
 رسیدی سلام ما را برسان 
و سلام علیکم بما صبرتم و نعم عقبی الدار
 
بهمن نود و پنج. شیراز. کنار شصت و پنجی ها. باران بی امان 


للحق 


ارسال در تاریخ جمعه 29 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 عادت کرده ایم به قضاوت کردن آدم ها. اگر این عادت را کنار بگذاریم جامعه می تواند طعم مدنیت و با هم بودن را بچشد. عصری حدود پنج ساعت لذت بخش را با دو استادی گذراندم که سبب آشنایی من با آن ها اختلاف نظر و دیدگاهمان بود. دو پروفسور بخش مهندسی که ربطی هم به رشته من ندارند. برای هماهنگی برنامه ای خدمت شان رسیده بودم و کلی استفاده کردم ازشان. در دیدار اول که تا نماز مغرب طول کشید در جمع دو ساعت و نیم دیدارمان، جمع صحبت های من چهل ثانیه و آن هم بیشترش طرح سوال بود! برایم جالب بود دکتر، دفتری داشت مثل دفتر خودم و در آن تفکراتش را مکتوب کرده بود که بیشترش هم نموداری و گراف بود! چه قدر به مباحث مختلفی اندیشیده بود و تئوری خلق کرده بود. سه گانه محیط زیست و کیفیت زندگی و تکنولوژی که در هرم بزرگتری قرار می گرفت و به عرفان و کمال می رسید. یا مباحثی که درباب مطالعات معرفت شناسی و هستی شناسی و روش شناسی ش مکتوب کرده بود. یک ده جلدی کتاب های موسسه امام هم کنارش بود نوشته مجتبی مصباح. درباره طرح های مهم صنعتی ش توضیحی داد که چه قدر دارند تلاش می کنند بازده فلان نیروگاه خورشیدی را اندکی افزایش دهند. قابی با جمله قابل تأملی نشانم داد که شاگردش هدیه داده بود؛ همان شاگردی که معتقد بود موساد او را شهید کرده. جمله هاوکینگ را برایم خواند که جای بسی فکر دارد و ته آزاداندیشی ست:" ما به دروغ هایی که اعتقادهای قبلی مان را تایید می کند بیشتر مشتاق هستیم تا راست هایی که امنیت ذهنی مان را تهدید می کند!" درین فکرم که خود اساتید علوم انسانی به خاطر غورهای بیش از حدشان در برخی موضوعات شاید نتوانند بعضا به جامعی خارج از گودها به مباحث واقعی علوم انسانی بنگرند. بعد نماز هم خدمت استاد دیگری رسیدم که همه جزوه های تدریسش انگلیسی ست جز یک جمله و آن جمله هم روایتی ست که کلید همه گنج ها را پرسش می داند. استادی که اخلاق و انضباط و سخت کوشیش ستودنی ست. بعد از بحث های مهم به نامه ش که برای رئیس دانشگاه وقت در سال 88 نوشته بود رسیدیم و نامه چند صفحه ای را گرفتم و خواندم. مصاحبه جالبش با یکی از نشریات را هم خواندم و جمله کلیدی که" اختلاف های فردی که لازمه پیشرفت ست باید ما را به توحید برساند." این قریب به مضمون جمله ای بود در آخر یک مقاله علمی که از موضوعی درخصوص زمین شناسی به توحید رسیده بود. 
من برای چنین اشخاصی بسیار ارزش قائل هستم چرا که خودشان هستند؛ خود خودشان. اهل ادا نیستند؛ هرچه هستند محصول فکر و مطالعه و زندگی شان ست؛ مقلدانه زندگی نمی کنند و منفعت طلبانه پیروی نمی کنند؛ هرچند در مواردی با آن ها اختلاف دیدگاه و نظر داشته باشم. جالب ست که با این بزرگواران می توانم دیالوگ داشته باشم اما با فلان هم فکر و هم سلیقه اصلا! حیف ست با کج سلیقگی و خشک فکری این چنین نیروهای ارزشمندی را به دلیل چند اختلاف نظرهای فکری و اندیشه ای از دست بدهیم.
 ما امروز محتاج افرادی هستیم که خودشان باشند ... . 
بعدالتحریر: در اولین فرصت دلایلم برای وبلاگ نویسی را در یک پست می نویسم.
 للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 26 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 چرا بعضی ها این جوری هستند؟! با خودشان درگیر اند بنده خداها. فازشان را نمی فهمم؛ یا فکر می کنند خیلی می فهمند که بعید می دانم این قدر نافهم باشند یا فکر می کنند خیلی نمی فهمند! این حالت دومی هم برای ما بهترست هم برای خودشان هم برای جامعه بشریت! اعتماد به نفس شان به سقف میل می کند و میزان صبر من به نقطه جوش! و آن گاه که من بجوشم ... . ولی دلم نمی آید توی ذوق شان بزنم؛ هیچ گله ای هم ندارم البته. اما خب؛ کاش قدری همه مهربان تر بودیم؛ به هیچ جایی برنمی خورد زندگی را قشنگ تر تفسیر کنیم. عادت کرده ایم تند و تیزی را؛ شاید هم ... . 
کاملا با یا بی ربط: شرم بر آن ها که در بازی، تخلف می کنند ... 
للحق


ارسال در تاریخ دوشنبه 18 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 دیروز پای مادرم شکست. دیشب در جلسه جبهه واحد بودیم که خواهرم زنگ زد و خبر داد. جلسه را نیمه کاره تمام کردیم و سریع خودم را رساندم خانه. با هیئتی بلند پایه! مادر را بردیم دکتر و پایش را گچ گرفتیم. مادر را دامادمان کول کرده بود و کلی خندیدیم و مادرم هم وسط آن همه دردش می خندید. چون خانه خودمان پله دارد مجبور شدیم مادر را بیاوریم نزدیک ترین خانه، خانه خواهرم.
 بچه آخر بودن لذت خاصی دارد. اولا که همه پیش تو راحت تر هستند. ثانیا سنگ صبور میشوی ثالثا توانایی هرگونه مسخره بازی داری!! و از همه چیز جذاب تر برایم این ست که می توانم نوکری کنم. من این نوکری خانواده را با هیچ افتخاری در عالم عوض نمی کنم. علی رغم اعتماد و احترامی که خانواده نسبت به من دارند و شخصیتا آدم مستقلی هستم اما همیشه خواسته ام جوری باشم که نشان بدهم من هنوز بچه آخرم! همان ته تغاری لووث!!
 این چند روز پیش مادر هستم و کارهایش را انجام میدهم. برنامه های اواخر هفته انجمن را احتمالا لغو کنیم. تلفنی و تلگرامی دارم بعضی از کارهای انجمن را پیگیری می کنم. در اتاق خواهرزاده ام بساط لپ تاپ راه انداخته ام که درس بخوانم. خواهرزاده ام را روی شانه سوار می کنم و کمی سواریش می دهم؛ کمک خواهرم گردگیری می کنم و مانده ام در پیدا کردن برخی ضرایب این مقاله کذایی! حرف ها دارم روی برنامه فردا شب انجمن؛ ایضا چیزهای دیگر. ظهری مجالی شد با مادر و خواهرم درباره موضوعی جدی صحبت کنیم. هرچند آن ها هر وقت می خواستند جدی باشند من جدی نمی گرفتم اما این بار حرف ها جدی بود! 
للحق


ارسال در تاریخ دوشنبه 18 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 از بچگی عاشق بازی قایم موشک بودم. این روزها هم ظاهرا باید همین بازی دوست داشتنی را بازی کنیم؛ با همان شور و هیجان و استرس و خنده ... .
 فقط نمی دانم من باید چشم بگذارم یا او؛ او باید قایم شود یا من؟!!
 للحق


ارسال در تاریخ یکشنبه 17 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 آدم های خاص، آدم هایی نیستند که فقط در حرف زدن خاص باشند؛ آن ها خاص می خواهند.
 کاش او برخلاف همه این جماعت عادی، خاص بخواهد و اسیر آرزوهایی نشده باشد که همه این جماعت عادی اسیرش شده اند؛ کاش آنقدر بزرگ باشد که عادت های عادی ها را نخواهد؛ چرا که خودش خاص ست و عادی بودن به او نمی آید ... . 
للحق


ارسال در تاریخ یکشنبه 17 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
نماز صبح، آباده ایستاد قطار. سوسه برفی می زد. بعد نماز با بچه ها نشستیم و تیترهای آزاداندیشی قبلی را نوشتیم. شروع کردم به نوشتن دست نوشته ای در دفتر دل نوشته ها؛ کشیدن یک نقشه راه برای کشف حقیقتی خاص!! کنار پنجره قطار، طلوع خورشید و قامت کشیدنش زیباست. با بچه ها از "کلاغ پر" تا "مجسمانه همه ترمز همه در حال تمرکز" بازی کردیم!! رسیدیم شیراز. هوا حسابی سرد بود. رفتیم دانشگاه. دلمان برای دفتر انجمن تنگ شده بود. بسیار خدا را شاکرم که اردوی خیلی خوب و مفیدی بود و بدون مشکلی سپری شد. برادر و زن برادرم آمدند دنبالمان و با علی آقا رفتیم. ظهر خانواده جمع بودند. مادر قرمه سبزی درست کرده بود. عصر در همان جمع فامیلی شروع کردم به خواندم مقاله ای که تازه درباره پایان نامه ام پیدا کردم. شبی عمویم هم آمد دیدنی ام. از فردا فاز جدید کار پایان نامه ام شروع می شود. سوغاتی ها که غالبش عطر هست را به خانواده دادم. امشب یکی از دوستان، ناراحت بود از کم وقت گذاشتن هایم در کاری. نمی دانم چرا توقع داریم در کارها از صدر تا ذیلش همه درگیر باشند؟ تقسیم کار را باور نکرده ایم شاید. اما ناراحتی ایشان به جا بود تا حدی؛ اصلا اگر نابه جا هم باشد آن قدر صداقت و اعتماد هست که به حرف ش خوب گوش کنم و تا می توانم تصحیح. یک هفته گذشته با همه خاص و عزیز بودنش گذشت. مثل عمر مثل جوانی مثل هر چیز خوب دیگری؛ نمی دانم این مصلحت سنجی های مسخره چه ارزشی دارد؟ فقط باید دلش به چیزی قرص باشد؛ قرص باشد که تو هستی، او هست و دیگر چیزی کم خواهیم داشت؟! 
روز نهم/پایان سفر/خانواده/نامه و نقشه راه/فردای کدنویسی 
للحق


ارسال در تاریخ جمعه 15 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
صبح غسل زیارت می گیرم و تنها می روم حرم برای زیارت آخر و وداع. همه چیز برایم حالت غربت گرفته بودند. برف هم می بارید و همه صحن و سراها حال تازگی داشتند. می روم صحن انقلاب؛ همه حرف هایی که این مدت تلنبار شده بود را می گفتم و روبه رو گنبد طلا باران من و برف غاطی شده بود .
" یک دل هوایی، بعد عمری آشنایی، ممنونم ازت خدایا که شدم امام رضایی؛ همه آرزوهام رو بوسیدم کنار گذاشتم، تو ببخش خالیه دستام هدیه غیر جون نداشتم؛ زده ام قید خودم رو من که سرتاپا حجابم، چشمامو بستم دوباره توی صحن انقلابم؛ آقا گدات رو پس نزن اون که میخاد فقط یه چیز، عمری کبوترت میشم برای من دونه بریز..."
 زیارت کامل می کنم اما دلم نمی آید از حرم بیرون بیایم و خداحافظی کنم. خوب می دانم این سفر مشهد، بعدش اتفاقات مهمی میافتد. دلم روشن ست. با همه دلتنگی که برایم پیش آمده خداحافظی می کنم از امامم. سریع باید مقدمات رفتن را آمده می کردم. با کلی از بچه ها خداحافظی و روبوسی کردیم؛ امیدوارم به همین زودی ها باز ببینمشان. چون به جلسه صبح شورای عمومی نمی رسم به دوستان می سپارم نکات مهم را. با سعید می رویم تا بچه ها را ببریم. در برف عکس می گیریم و قدری با برف می زنیم به هم. سوار قطار می شویم. اولش که بگو و بخند و عکس و شوخی و همخوانی بود اما سریع دلتنگ تر شدم و دیگر نمی توانستم خودم را بگیرم. غربت این سفر به جهاتی برایم بیشتر بود. بماند. بعدش می نشینیم با بچه ها صحبت می کنیم از هر دری. بازی می کنیم و همخوانی مداحی حاج مهدی رسولی. و البته پنجره های قطار و حرکت و فاصله ها نمی گذراند آرام بنشینم و می نویسم و می نویسم؛ آن هایی که نمی شود گفت. بحث های مهمی شد دیشب چه محتوایی چه برنامه ای. اولین شبی ست درین مدت اخیر که زود می خوابم؛ ساعت دوازده و خورده ای. در حال برنامه ریختنی خاص!!! هستم. اگر شد بعدا چیزهایی درباره اش می نویسم.
 روز هشتم/زیارت و وداع/صحن انقلاب/قطار و حرکت و نوشتن و نشانه/نقشه راه! 
للحق


ارسال در تاریخ جمعه 15 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 چند روزی بود به یکی از رفقا سپرده بودیم تا جلسه ای با وحید جلیلی هماهنگ کند. سر همان قضیه جبهه واحد؛ جبهه واحد را می خواهیم در اتحادیه تحت عنوان کمیته امور بین الملل بیاوریمش. کلی هم این چند روز روی آن با بچه های شورای عمومی و مرکزی اتحادیه صحبت کردیم و همه موافق بودند. کاری بسیار مهم و البته بزرگ. جلسه وحید جلیلی قرار بود شهرداری باشد و محل کارش، اما افتاد در نمایشگاه دائمی"مشهد دوست داشتنی"! داشتند یک نمایشگاه موقت انقلاب کار می کردند؛ خیلی کار بزرگ و قشنگی بود؛ هنوز افتتاح نشده بود و مشغول کار بودند. جلسه در دفتر کار نمایشگاه بود؛ کف میدان!! با لباس خاکی!! بحث مان دو ساعتی طول کشید. صحبت و ایده های خیلی خوبی داشت. پنج صفحه ای از صحبت هایش نوشتم. پر ایده های نو و مهم و جریان ساز. او هم دلش خون بود که جنبش دانشجویی هیچ رسالت جهانی برای خودش قائل نیست؛ می گفت ده سال است دارم می گویم اما کسی از دانشجویان گوش نمی دهد. لینک های خیلی خوبی داد. جالب بود برایم عده ای از بچه های ارزشی رفته باشند اکوادور برای زندگی که تا چند سال آینده، آمریکای لاتین، انقلاب اسلامی ای داشته باشد! یا کارهای چاوز و ارتباط نزدیک آقایان و ... . کارگردانان و نویسنده های بین المللی ضداستکباری مطرحی را معرفی کرد که باید رفت دنبالش. جلسه مفیدی بود و یک مقدمه خوب برای واحد بین الملل. اما حقیقت ماجرا این ست در فضاهایی که سیاست آن هم از نوع سیاست کاریش، اولویت داشته باشد بحث از نگاه های کلان کار سختی ست و باید محکم بجنگی. البته دور بودن از پایتخت هم مزید بر سختی ست. با مترو مشهد برگشتیم. باید اساسنامه واحد بین الملل را می نوشتم؛ از طرفی باید بچه ها را هماهنگ می کردیم برای تشکیل شورای راهبردی از شورای عمومی تا شورای مرکزی اتحادیه. تازه هماهنگی های سفر فردا از جمله خرید و ... هم مانده بود. همه این ها یک طرف، دخانچی هم برنامه اش هر چه کردیم نشد برای دوشنبه هفته بعد؛ تا بلیط گرفتن پیش رفته بودیم اما تهیه کننده جیوگی قبول نکرده بود که دوشنبه شب، استودیو را لغو کنند. میان این همه مشغله و کارها همچنان از ماجرای دیشب ناراحت بودم. از بعضی ها توقع آدم خیلی بیشتر ست؛ می دانم که دل نازک شده ام! که البته ناراحتی حل شد تا حدی! شب هم جلسه شورای عمومی بود. به شدت از نحوه اداره کردن جلسه شورا گله داشتم و همه بزدگواران شورا هم قبول داشتند این روالی که از گذشته بوده و بچه ها ایده و نظرشان را بدهند و بدون این که روی آن ها بحث کنیم، دبیر اتحادیه بیاید یکی یکی پاسخ بدهد این نه می تواند شورای عمومی را از این بی خاصیتی دربیارد و برعکس خودش دلیل این بی خاصیتی شده؛ در حالی که شورای عمومی داریم نه مجمع عمومی؛ و می بایست همه ایده ها به شور گذاشته شود. چند بحث جدی دیگری هم در جلسه مطرح شد که مجبور شدم جواب بعضی منیت ها را محکم بدهم؛ هرچند بعد از جلسه آمدند و عذرخواهی کردند تلویحا! شب یکی از دفاتر خواست تا در مورد آزاداندیشی با بچه هاشان جلسه بگذاریم که این هم تا ساعت یک شب حدودا طول کشید. حدود ساعت دو رفتم که بخوابم. برف لطیفی شروع به باریدن کرده بود؛ مانده بودم بروم حرم با این خستگی یا نه؛ ترجیح دادم استراحت کنم و فردا بروم.
 از این ها بگذریم یک نکته را باید بگویم تا سبک شوم. بی آنکه شاید نداند اما درین روزها که تنها 3-4 ساعت وقت استراحت ست و باقیش همه اش در حال کار و بحث هستم یک لحظه هم یادش از یادم جدا نشده. کاش می دانست ... .
روز هفتم/وحید جلیلی/شورای راهبردی/واحد بین الملل/شورای عمومی/توقع/یادش
 للحق 


ارسال در تاریخ جمعه 15 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
(تعداد کل صفحات:29)      [...]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [8]   [9]   [...]  

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان