للباقی 
بالاخره ایرباس آمد. چه قدر هم عده ای خوشحال اند. برخی از مسئولین از جمله مدیران رده اول هوایی کشور رفتند فرانسه و در فرودگاه تولز، با لبخند و افتخار چند عکس با ایرباس ای 321 گرفتند و امروز با هواپیمای نو آمدند ایران و وزیر و مسئولان رفتند استقبال. عده ای این هواپیما را محصول دیپلماسی فعال و برجام می دانند و افتخار می کنند؛ عده ای هم با همان درگیری های همیشگی سیاسی دارند نقد می کنند طرف مقابل را. اما من حال دیگری دارم. من ناراحتم نه از روی نگاه سیاسی، بلکه عمیقا از لحاظ علمی، به غیرتم برخورده است. چه قدر این تصاویر برایم سنگین ست. آینده این چنین نخواهد بود. زود باشد روزی که مدیران هوایی از اقصی نقاط عالم بیایند این جا و با هواپیماهای بومی ما عکس بیاندازند و افتخار کنند.

 بعدالتحریر: حرف هایی دارم که نمی زنمشان. کاش فهم کند آن که باید.
 للحق


ارسال در تاریخ پنجشنبه 23 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی

 او را در یک نقطه بالا دیدم 
پایین با همه وسعتش از یادم رفت
 و تو ! نقطه سر خط... 

آذر 95 
للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 22 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 هر چه قدر هم رویش ها زیاد باشند و دل انسان را روشن کنند، اما رفیق، حال دیگری دارد؛ حتی رفیقی که گاهی ساز ناکوک بزند. خاصه رفیقی که عمری سردی و گرمی روزگار را با او گذرانده باشی؛ و در پستی و بلندی های اتفاق بزرگی چون انقلاب، و حکم رانی های بعدیش در کنارش باشی. لحظات سختی بود خداحافظی رهبر با رفیق دیرینش؛ چه خاطرات و همراهی ها که برایش تداعی نشده است. 
سر خم می سلامت ...
 للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 21 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 امروز سیاه پوشیدم برای مردی که منتقدش هستم. مردی که بزرگ بود و از اصلی ترین چهره های انقلابی که خود را سربازش می دانم. چگونه می شود دلباخته انقلاب 57 باشی و عزادار رفتن چهره کلیدی نهضت نباشی؟ هاشمی با همه فراز و فرودش، دوست داشتنی ست. کاش از صرف مرگ بر و درود بر گذر کنیم.
 خدایش بیامرزد.
 للحق 


ارسال در تاریخ سه شنبه 21 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 امشب شب خاصی برای انقلاب ست. بعد از خرداد 68 مهم ترین شخصی که از عالم سیاست ورزی انقلاب، به عالم باقی شتافت مرحوم هاشمی رفسنجانی ست. مردی چندلایه که هر لایه اش عده ای را دچار توهم کرد. اگر کسی بتواند هاشمی را بدون توهم بفهمد، انقلاب را خوب فهمیده است. همه نقدها سرجایش محکم و ثابت؛ اما هر جای انقلاب که نظر میاندازی ردپای او و نقش تعیین کننده ایش را می بینی. به هر سو همه ما، چشم که باز کرده ایم هاشمی را در تلویزیون دیده ایم تا امروز. و این یعنی تجربه مشترک یک ملت. خدایش بیامرزد. با این که از منتقدین نظری و در این اواخر عملیش بودم اما در کنار همه ملت ایران همه عزاداریم. 
"اللهم نزل بک و أنت خیر منزول به"
 للحق


ارسال در تاریخ دوشنبه 20 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
تبریک به سیدمسعود پرهیزگاری عزیز برای موفقیت مستند "من سیلاب و کلوارم"
سید مسعود، هم مخلص ست هم گمنام. و احسنت به "#عمار" که نخبه های گمنام هنر انقلاب را پیدا می کند ...
#من_سیلاب_کلوارم
#سیدمسعود_پرهیزگاری
للحق



ارسال در تاریخ شنبه 18 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
یکی از دوازده مأموریت مطرح شده از سوی رهبری در دیدار دانشجویی اخیر، تشکیل جبهه واحد ضدآمریکایی و ضدصهیونیستی بین جوانان جهان اسلام بود. یک ایده استراتژیک و بسیار راهبردی. از همان روزهای اول حسابی این موضوع ذهنم را درگیر کرده بود خاصه این که کار، کار دانشجویی بود. چند جلسه با دوستان گرفتیم و ابعاد قضیه را بررسی کردیم و به عمق تأثیرش بیشتر پی بردیم. شروع کردم به تماس با چند نهاد بالادستی؛ گمان می کردم خیلی کمک کنند یا لااقل خودشان همه آستین بالا زده باشند برای اجرای این مطالبه مهم رهبری. چند جا زنگ زدم و هیچ هیچ دستگیرم نشد! جاهایی عملا دستم می انداختند و فکر می کردند حالیم نمی شود! در دلم خیلی حسرت خوردم که تهران نیستم و گرنه می دیدند که به روح پدرشان می خندند!!
 شیراز در سال 2017 پایتخت جوانان جهان اسلام شده است. امروز نامه زدیم و برای همه جاهای مهم از دفتر آقا تا نماینده ولی فقیه و استاندار رونوشت. البته پیگیر کار، اداره ورزش و جوانان ست و امروز که نامه را بردم برایشان، فهمیدم خیلی خیلی پرت تر از این چیزهایی هستند که ما فکرش را بکنیم. البته با مدیرکل وقت نشد صحبت کنم اما با مسئولانی که صحبت کردم ... ! اما ما پیگیر هستیم که ان شاءالله به وظیفه عمل کرده باشیم و برکت دست خداست. 
شبی که رفته بودم مسجد امام حسن مجتبی(ع) دیدم بچه های جنبش آن جا هستند. ابتدا خوش حال شدم از حضورشان در مناطق محروم. وقتی پرس و جو کردم موضوع سخنرانی شان را، یکی از مسئولان پایگاه گفت: " داشت می گفت یک نفر در فلان استان، مطلبی علیه قاضی ای نوشته؛ بعد قاضی برایش حکم زندان بریده؛ بعد بچه های جنبش اعتراض کردند و قوه قضاییه قاضی را بازنشست کرده برای ماست مالی! این ها آمدند شفاف سازی کنند برای مردم" 
برای مردم محروم این مسجد، این گونه حرف ها جز نفرت از نظام و انقلاب، ثمری دارد؟!
 للحق 


ارسال در تاریخ شنبه 18 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 صبح نان و آش گرفتم و سریع صبحانه خوردیم و با جمیع خانواده های نزدیک رفتیم عروسی یکی از خویشاوندان. عروسی یک هم سن و تا حدی همبازی دوران کودکی؛ غریب شدن بچه های فامیل یک حس غریبی دارد! خارج شیراز بود و دو ساعتی راه داشتیم. باید حتما مقاله ای را می خواندم برای آنکه فردا یا پس فردا بروم پیش استاد؛ در عروسی هم مقاله می خواندم. شبی هم مشغول تماس و هماهنگی و نامه نوشتن برای جلسه معاون وزیر و مدیرکل جوانان شدم. الان هم می خواهم برای امین، نامه بنویسم؛ یک نامه خاص! که او کارش راه بیافتد! درباره امین و این روزهایش بعدا خواهم نوشت که حسابی خنده ام می گیرد از کارهایش. 
للحق


ارسال در تاریخ شنبه 18 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
هوا سرد بود سرد. همه وجودم منجمد شده بود. احساس می کردم همه خون های بدنم دست به اعتصاب زده اند. زندگی با همه وسعت و زیباییش برایم یک حقیقت ملال آور تکراری شده بود. آنچه مدتی ذهن و دلم را به تسخیر خودش در آورده بود بزرگ ترین شک برایم شده بود. شکی که طیف عظیمی از "درست بودن" تا "ممکن بودن" را شامل می شد. و من اساسا دیگر کم آورده بودم. چند روز بود که هیچ غذایی را با میل نمی خوردم و اصلا ذهنم توان جمع شدن را نداشت. در کنار همه سختی ها، فهمیده بودم استعدادش را دارم البته! در این برهوت، کم هستند آنانی که با صداقت! استعداد داشته باشند!! تا این که ظهر، باز دستگیری شدم. چه نخی هست که مرا رها نمی کند؟ تا کجا پیش می رود این معما آخر ...
 امشب بعد از سفر کربلا، بهترین شب این مدت های اخیر بود. کنار رفقای خاموش و زهرایی ام. ردیف اول؛ پنجمین یا ششمین یا شاید هم هفتمین خاموش، نظر کرده حضرت مادر ست. مادر در خواب، نشان این رفیق را به اهل دلی داده است ظاهرا. شب بود و تنهایی و حال خراب و رفقای زهرایی و یاد مادر ... . آن جا که همه چیز تمام شده می نمایاند باز مادر، دل خوش ترین دستگیر عالم است. کنار آخرین ستون، سر به ستون گذاشتم و حال خراب این همه مدت را نجوا کردم. نمی دانم چه رمز عجیبی بین خاموشی و مادر وجود دارد. یک آن به خودم آمدم دیدم کنار رفقای خاموش، باز نگاه مادر ... 
یکی انگار داره دل رو به یه جای غریبی می کشونه … 
اون که با چادر خاکیش گناهای همه رو می پوشونه …
 انگاری دست خودم نیست … 
انگار داره دلم باز بهونه …
 چشم گریون ٬ مثل بارون ٬ می چکن اشک های من دونه دونه … 
تا می خوام پا بذارم رو عهدی که بسته دلم توی حرم …
یکی دستاشو می ذاره دوباره مثل قدیما رو سرم …
 دل من را چه کسی داشت به یک جای خیلی غریب می برد و این رهسپاری دل چه قدر برای من آشناست. مگر من همان آدم نیمه های شهریور امسال نیستم. مگر خدای من همان خدای نیمه های شهریور امسال نیست. و مگر مادر ...
 برای من اگر شکافتن نیل و ید بیضاء و زنده شدن مرده، معجزه است؛ تغییر حالی این چنین در عرض یکی دو ساعت اسمش را معجزه نگذارم چه باید بگویم؟ و مگر این معجزه ها به مدد مادر کم برایم اتفاق افتاده است و چه قدر ابله ام که باز با نگاه مهندسی، حساب و کتاب می کنم هزارن فاکتور پیچیده عالم را و فکر می کنم تنهای تنهایم ...!
 این طرف تر بین ردیف حاج صادق و دایی حبیب، در گوشه ای یک جای خوب و دنج برای خودم پیدا کردم. یعنی می شود؟! (وصی و وراث یادشان باشد)
 للحق 


ارسال در تاریخ جمعه 17 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی

 من صور اسرافیل 
تیتر یک اخبارهای شهری
 رسوا به قامت برجام
 با خدعه اسرائیل


 تو خود اسرائیل
 با چشمی در پی شهرک سازی
 غاصب قلب های آرام
 مثل حضرت عزرائیل


 تو خود عزرائیل 
پر هیبت و جدی
 مأمور به قبض دردهایم
 شاید مثل جبرائیل ...


 شیراز. دی ماه 95 
للحق


ارسال در تاریخ پنجشنبه 16 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
صبح حتی سر سفره صبحانه و در اتوبوس و تاکسی، کتاب هم خوانی شورا را می خواندم تا اینکه قبل جلسه تمامش کنم. بالاخره فلکه علم امضای آخر کتاب را کردم و رسیدم دفتر، یادداشت پایانی را نوشتم و تاریخ زدم. 
جلسه شورای امروز، دو عضو جدید داشت. حساسیت هایم نسبت به اخیر خیلی کم شده است؛ و گرنه اگر مثل قبل بودم تا خودم یکی یکی جلسه جداگانه نمی گذاشتم و صحبت نمی کردم و به نتیجه نمی رسیدم برای عضویت جدید شورا، قبول نمی کردم. اما خب به نظر و اصرار دوستان اعتماد کردم. جلسه امروز، ابتدا در خصوص راهبردها صحبت ها شد. همه راهبردهای مهم پیرامونی از سیاست داخلی و خارجی تا فرهنگی و آموزشی و آزاداندیشی بحث شد. جلسه بعد نماز هم روی برنامه ها با توجه به راهبردهای مطرح شده بحث شد. انصافا بحث های خیلی خوب و مهمی در شورا می شود. جمع شورا آنقدر همراه هستند که بتوان راحت همه نقطه نظرات ذهنی را مطرح کرد. فضای همکاری خوبی که ایجاد شده است باعث می شود اعضاء بدون واهمه، سوالات و پیشنهادات و انتقادات شان را بیان کنند. شخصا خودم هم در این فضا می توانم سوالات و مجهولات ذهنیم را راحت بیان کنم و امید داشته باشم به جواب سوال هایم برسم. این چله جدید هم ان شاءالله پر برکت باشد. ابتدای جلسه سعی کردم با توجه کامل، شروع برنامه های جدید را آغاز کنم. امیدوارم خدای متعال از همه کم کاری ها و قصورها و تقصیرهای ترم گذشته مان بگذرد و شروع ترم جدید را با عنایت خودش همراه کند. بعد جلسه کمی با بچه ها صحبت کردیم و با موتور علی آقا آمدیم خانه. حسابی خسته بودم. سرم هم درد می کرد. به زور خودم را با چند لقمه و چای تا نماز مغرب بیدار نگه داشتم. نماز را خواندم و کمی استراحت کردم.
 امین زنگ زد و گفت برویم والیبال؟ گفتم هم سرم درد می کند و هم الان زیر پتو هستم اما برویم! با بچه ها رفتیم والیبال. اما من در حال خودم بودم. غرق در حالات غریب این مدت. در بازی هم کاملا معلوم بود که هیچ تمرکز ندارم. برگشتنی با امین صحبت کردیم. در ماشین مشغول صحبت بودیم و ماه نصف شده، پایین و پایین می رفت و از شاخه های خشک درخت های بولوار هم خودش را پایین تر برد؛ اما گل های نرگس در دستم همچنان عطر خودشان را داشتند ... . 
للحق 


ارسال در تاریخ پنجشنبه 16 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 عصری جلسه داشتیم با رئیس دانشکده مهندسی؛ دکتر عابدینی. تا حالا از نزدیک با هم ارتباطی نداشتیم اما از برادر و زن برادرم چیزهایی از ایشان شنیده بودم و می دانستم برادر مدیر مدرسه راهنمایی ام هست. دکتر از آن جنس اساتید دنیا دیده ای ست که پر خلاقیت و حرف های تر و تازه است. معمولا با این اساتید که نشست و برخاست می کنی حرف هایی از جنس شعار و کهنگی نمی شنوی. انصافا وقتی به کارنامه علمی و تحقیقاتی این ها هم که نگاه می کنی می بینی واقعا در جوانی همت بالایی داشته اند. دکتر اما از آن اصلاح طلبان اصیل ست. البته اصلاح طلبی نه از جنس منفعت طلبی بلکه واقعا اعتقادش این ست. شخصا که با دیدگاه های ایشان علی القاعده فاصله زیادی دارم اما با آدم هایی که جنس شان سیاست زدگی نیست راحت تر می شود به تفاهم رسید با همه اختلاف نظرهای جدی.
 حضور کانون ها علاوه بر تشکل ها در جلسه برایم مشکوک بود. چه معنی دارد دیدار کانون مهدویت و خبر و قرآن با رییس دانشکده مهندسی؟! صبحی که با استادی درباره جلسه امروز صحبت می کردم اشاره ای کرد که نکند سیاسی ست این جلسه! گفتم بعید می دانم. بعد از صحبت های دکتر که هیچ وجه خاصی هم با ریاست دانشکده مهندسی نداشت! من صحبت کردم. چون جنس صحبت هایم نقدی بود مجبور شدم آشنایی بدهم که فلانی هستم برادر فلانی تا قدری شاید نقدهایم، دلسوزانه تر پذیرفته شود. غیر مستقیم گفتم درین شرایط نابسامانی ریاست دانشگاه، این گونه جلسات شبهه هایی ایجاد می کند که باید مراقب باشیم در موضع تهمت قرار نگیریم. این را که گفتم دکتر سریع گرفت و چیزهایی نوشت. از شرایط و پتانسیل بالای بچه های مهندسی در کار تشکیلاتی گفتم و احتیاج مبرم به دفتر مهندسی انجمن. و البته نقد کردم از برخی برنامه های ساختار گریز مثل برنامه های مرتبی که بچه ها را ترغیب می کند به ادامه تحصیل در دانشگاه های خارجی خاصه آمریکا. ادامه صحبت را آقا محمد رئوف به عنوان نماینده انجمن در دانشکده مهندسی کردند و از برنامه های انجمن مثل برگزاری کرسی های آزاداندیشی تخصصی و همچنین از برنامه هایی برای نشاط علمی گفتند؛ از مشکلات صنعت و دانشگاه تا عدم نمایش دستاوردهای بسیار دانشکده های مهندسی در بعد انقلاب و ... . دکتر بعد از ما جواب را داد و با خوردن شبه قسمی! خیالمان را راحت کرد که جلسه رنگ و بوی سیاسی ندارد. جنس حرف های ما باعث شد دبیر یکی از کانون ها که از بچه های فرهنگ و سیاست ست، شروع کند اتهاماتی به انجمن زدن!! من هم فقط لبخند می زدم از حرف هایش. وسط صحبت هایش هم چند تکه انداختم و جمع خندیدند و طرف فهمید قصد دعوا با او ندارم. بعد جلسه هم یکی یکی حرف هایش را با سند برایش رد کردم و نگاهش تغییر کرد. مشکل ما نداشتن شناخت از یک دیگر و سوگیری با پیش زمینه هاست. و گرنه خیلی از اختلاف نظرها با خیلی از همین بچه های دگراندیش سر هیچ ست. 
بعد جلسه آمدم خانه و کمی سر به سر مادرم گذاشتم و با صندلی تا مرز انداختن کاملش پیش رفتم و بنده خدا هرچه می کرد ولش نمی کردم! شام خوردم و رفتم محفل قرآنی. تفسیر آیه 68 سوره زمر بود. به گمان حقیر شاید مراد از نفخ اول، یک نفخ معرفتی باشد و به خاطر جلوه تازه ای از حضرت حق. البته در تفسیرها چیزی درین مورد نگفته اند. وسط های جلسه آمدم بیرون که برسم به کارهای فردا. فردا جلسه تعیین راهبردهای انجمن برای ترم آینده داریم و باید برخی برنامه های کلی انجمن بسته شود. الان باید مشغول به نوشتن شوم. از طرفی باید کتاب "جوان و انتخاب بزرگ" را هم تمام کنم از جهت هم خوانی! اگر وقت کنم می خواهم سخنرانی استیو جابز در دانشگاه استنفورد را هم بشنوم؛ شنیدم شنیدنی ست. حال خوبی ست وقتی مطمئن هستی فرداها قطعا بهتر از دیروزها و امروزهاست. 
به امید عنایت خدای عزیزی که هیچ وقت، هیچ چیز برایم کم نگذاشته و سبک سری هایم را پروردگارانه تحمل کرده است! قربانش بروم. 
للحق 


ارسال در تاریخ چهارشنبه 15 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 شاید مشکل من است که نمی توانم خوب ادا دربیاورم. و گرنه هر چه تلاش کردم که نشان دهم حالم خوب ست، بی فایده بود. 
از سرودن شعر تا محو شدن در آیینه و نصیحت خودم، از دعا و نماز و سحر و استاد و اهل دل و منبر و مستمع و عقل و دین و دل و دیروز و فردا و ... همه بی فایده بودند. 
خدایا چه خبر است؟ من را چه شده؟ 
رب انی مغلوب فأنتصر ...
 للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 14 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
جلسه هم اندیشی تشکل های اسلامی بود نهاد؛ هر دو هفته برگزار می شود و موضوع این جلسه اش هم مطالبات رهبری از دانشجویان بود. اولین مسئول تشکلی خیلی شسته و رفته و کت و شلواری بسم الله گفت و تقدیر و تشکر کرد از این جلسه موثر و به مطالبات رهبری هم اشاره کرد و آخرش با این پیشنهاد تمام شد که ما باید اول دور هم جمع شویم و بعد جبهه تشکیل دهیم. بعد جبهه مان را بکنیم لشکر. اگر بیشتر ادامه می داد یحتمل به تشکیل سپاه هم می رسید. نفر بعدی من بودم و باید علی القاعده صحبت می کردم. در جلسات خصوصی قبل تر هم که داشتیم می دانستند که روی مطالبات رهبری لااقل در برنامه های انجمن کار شده و این دغدغه را از روز اول داشتیم که اگر تاکتیکی می خواهد استخراج شود باید از این سو باشد. قبل جلسه ای هم موضوعاتی را آماده کرده بودم به حسب احترام به جلسه و دستور کار از قبل تعیین شده اش. اما اصلا دل و دماق حرف زدن نداشتم. احساس می کردم مسخره ست درین فضا گفتن این حرف ها در صورتی که در دفتر نهاد نشسته ایم و شش ماه هست که من مرتب دارم نقدهایی را به این نهاد وارد می کنم و همه می گویند درست ست و کاری صورت نمی گیرد. گفتم بسم الله الرحمن الرحیم؛ حرفی ندارم. گفتند مگر می شود شما حتما حرف دارید و ... . گفتم آقا من چه باید بگویم که شما نمی دانید و ما نمی دانیم؟ مگر نه این ست که منظور شما از این جلسه انتخاب اولویت ها براساس کلام رهبری ست که خیرسرمان این جا جبهه ای عمل کنیم؟ خوب من چگونه می توانم این ادعا را باور کنم در صورتی که خود نهاد جبهه ای کار کردن را نمی داند. آقای محترمی اشاره کرد که آقا زیاد روی بحث انقلابی گری تأکید دارند و این یعنی یکی از اولویت های ما همین بحث انقلابی گری ست. گفتم جسارتا این حرف مفت نیست که من دانشجوی انقلابی هنوز نتوانستم درین شش ماه نقد خودم را نسبت به همین نهاد، تأثیر بدهم بعد بیایم دم از انقلابی گری در جاهای دیگر و سران دولت و ... بزنم؟!! این جلسه ها را صرفا به احترام معاونت فرهنگی جدید نهاد می روم که واقعا دلسوز ست و دغدغه دارد و گرنه ... .
 تلخ شده بودم حسابی. واقعا از همه حرف های گنده و مسخره، شعارهایی که دارد انقلاب را از درون تهی می کند خسته ام. فلان مسئول فلان نهاد انقلابی انگاری مدیرعامل یا مدیر کل. خب جناب مدیرعامل تو از بیت المال حقوق می گیری که نقشی که حاکمیت برایت تعریف کرده بدون اغماز انجام دهی نه بده بستان کنی. نه این که یکی به نعل بزنی و یکی به میخ. بعد هم قید کل بچه های ارزشی را بزنی و گزارش بدهی بعدا که اینقدر هوای جریان ارزشی را دارم که گوش شیطان کر!! 
بعد جلسه نهاد، با بچه های کانون جنبش نرم افزاری و تولید علم در انجمن جلسه داشتیم. حرف هایی زدند که به غایت مرا ناراحت کرد. چه ظلم هایی که به این ها نکرده اند و بنده خداها صدایشان شنیده نشده. یک سری پیشنهاد خدمتشان دادم و گفتم حاضرم از هفته بعد یک روز در دفترشان باشم. بعد جلسه هم همه ایده هایی که به ذهنم می رسید را نوشتم تا واقعا کمک شان کنم. 
در آیینه آرایشگاه، خیره به موهای سیاهم شده بودم. دو سه نخی سفید کرده ام اما مجموعش سیاه ست. اگر سی سال دیگر زنده باشم وضع این موها به چه شکل ست؟! البته اگر کامل کچل نشده باشم!!
 للحق 


ارسال در تاریخ دوشنبه 13 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 بعد نماز مغربی رفتم نان ساندویچی گرفتم و برای شان بردم و نشستیم ساندویچ ها را پیچاندیم. مراسم ساعت 8 شروع می شد. جمع دوستانه خیلی باصفا و مخلصی دارند. یک حدیث کساء دل نشین؛ سخنرانی پرمغز و دلی؛ نوای گرم حاجی و نجواهایش؛ و یاد مرحوم دکتر حجت راعی عزیز که بدجور جایش درین مراسم های خانگی و خانوادگی بچه ها خالی ست. وقتی حاجی نجوا می کرد:"آرامشی دارم وقتی تو باشی سایه بالا سرم ارباب ..." چه حال غریب و اشک آلودی بود یاد حجت و مهمانی بر سفره حضرت، شب های تنهایی و عالم باقی و دست های خالی ...
 دلتنگ بچه های مدافع حرم... 
"آرامشی دارم وقتی که می بینم هنوزم نوکرم ارباب ..."
 للحق


ارسال در تاریخ دوشنبه 13 دی 1395 توسط محمد طاهری
(تعداد کل صفحات:26)      [...]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [8]   [9]   [...]  

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان