للباقی

امروز نه حال درس خواندن داشتم و نه حال مطالعه. فیلم تک تیرانداز آمریکایی American sniper  را دیدم. فیلم هالیوودی محصول سال 2014. فیلم که برگرفته از کتابی با همین عنوان است زندگی تک تیرانداز آمریکایی در جنگ عراق را نمایش می دهد که ابتدای جوانیش دوست داشته کابویی باشد و در همین فضا سیر می کرده تا این که با خبر انفجار سفارت خانه های آمریکا در کنیا مواجه می شود. این خبر زندگی او را به سمت دفاع از وطن دعوت می کند و نهایتاً در سال های بین 2003 تا 2009 که در عراق حضور داشته بیش از 160 تن را می کشد. فیلم هم از لحاظ فرم و محتوا و تعلیق قوی است. در حین دیدن این فیلم که مملوء از نگاه اسلام هراسی ست در این فکر بودم که رفقای مدافع حرم ما که از هر لحاظ داستانشان از این اسطوره های آمریکایی جذاب تر است و نگاه و آرمان شان متعالی و انسانی تر؛ کاش این بچه ها را دقیق روایت کنیم و آن وقت خواهیم دید چه طور نجات سرباز رایان و تک تیرانداز آمریکایی و ... را در جیب می گذارد.

دیدم آقا نیز در یکی از سخنرانی هایشان درباره فیلم نظر داده اند و دفاع دقیقی از نوع نگاه اسلام و امیرالمومنین(ع) به غرباء داشته اند.

 

 للحق

بعدالتحریر: گاهی که حجم کارها اذیت کننده می شود بهترین کار بی خیالی محض است! 



ارسال در تاریخ چهارشنبه 9 تیر 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

بحث این روزهای حقوق های نجومی بیش از آنکه برای دولت بخواهد محل نزاع باشد و آن را با فرافکنی و سیاسی کاری به دولت قبل و فساد اقتصادی آن نسبت دهد، می تواند فرصتی باشد برای ثابت کردن برادری خودش نسبت به ارزش های مهم انقلاب مثل عدالت و همچنین صداقت با مردم.

اگر دولت یازدهم در مواجهه با این معضل ها، به جای آن که صرفاً مقام نفی ای و سلبی منفعلانه نسبت به دولت سابق بگیرد و ناشیانه تقصیرها را گردن آن بیاندازد، می توانست یک نقش فعالانه اثباتی برای حل این معضل ها بگیرد بدون شک بدنه اجتماعی امروزش حال و روز بهتری داشت.

پر واضح است که این حقوق های چند ده و چند صد میلیونی یک شبه به وجود نیامده است و حتماً دولت های سابق هم در این معضل سهم داشته اند که این خود نشان دهنده یک شکاف عمیق قانون گذاری است. به نفع دولت است که خود را با پویش های مردمی ایجاد شده برای شفاف سازی همراه کند و بیش از همه دادِ مبارزه را بزند و کار اجرایی جهت حل این معضل انجام دهد.

یک نکته مهم دیگر این است که متأسفانه بزرگراهی بین مسئولیت های سیاسی و منفعت های حجیم اقتصادی باز شده است. به طوری که فلان مسئول سیاسی بواسطه رابطه و ضابطه های ریشه داری که پیدا می کند امکان بهره بری های وسیع اقتصادی برایش مهیا می شود. در حالی که در نظام اسلامی می بایست مسئولان و کارگزاران، سبک زندگی اقتصادی شان فربه تر از مردم عادی و اشرافی نباشد. به عبارت دیگر باید مکانیزمی فراهم شود که اگر فردی خواست مسئولیتی بگیرد و قبای کارگزاری نظام را بپوشد مجبور به زیست اقتصادی در حد مردم متوسط جامعه اش باشد. از این طریق هم مانعی برای قدرت طلبی ایجاد می شود و هم مانعی برای فساد اقتصادی.

چیزی که امروز باید به آن توجه کنیم این است که نباید تب این موج و پویش های اعتراضیِ مردمیِ ایجاد شده بخوابد. این مطالبه ی اعتراضی مردم، حکم بازدارندگی قوی را خواهد داشت و می تواند مطالبه مهم دفاع از ارزش ها را به خوبی فریاد بزند و تأثیرگذار باشد.

للحق


 



ارسال در تاریخ پنجشنبه 3 تیر 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

لطف تو مرا پشت در خانه ات آورد
تا اینکه علیکم به سلامت بنویسم

تا نیمه ماه رمضان هست گدا هست

پس می شود از لطف مدامت بنویسم

باز هم ماه مبارک، باز هم ماه تمام، باز هم میلاد یک آقای جان، باز هم مهمانی و لطف و کرام.

خدایا شکرت که در خانه کریم اهل بیت هستیم. لطفت مستدام.

للحق



ارسال در تاریخ دوشنبه 31 خرداد 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

این روزها و شب ها برای عده ای چه قدر قشنگ است. چه قدر پیشرفت می کنند و قد می کشند. چه صفایی می کنند و چه دلبردگی و دلداگی ای دارند.

مناجات می خوانند و عشق بازی می کنند و دلشان را سبک. من اما همچنان سنگینم. آن قدر سنگین که قلمم به لکنت افتاده و با مکث های فراوان چند کلمه می نویسم. سخت ست پر حرف باشی اما نتوانی بگویی. این همان نشانه سنگینی ست.

چند خطی روضه نوشتم و پاکش کردم. روضه خودم هم دلسوز است. در عنفوان جوانی باشی و ماه مبارک باشد و لطف و مرحمت خدا بر سرت مستدام باشد و سنگین باشی؟ این چه بساط واژگونی ست.

خدایا به تو پناه می برم از همه ضعف ها و ناتوانی م. از همه جهالت ها و خودبینی م. از حجم عظیم گناه و ظاهرالصلاحیم. از طاقت کم و بار سنگینم. از ایمان نداشته و ادعا داشتنم. از ذکرهای زبانی و طاعات بی توجهم.

خدایا به تو پناه می برم از سربار بودنم آن هنگام که آرزوی سرباز بودن دارم. به تو پناه می برم آن هنگام که دلم جای دیگری ست و زبانم به عادت، ثنای تو می گوید. به تو پناه می برم از عمر رفته و بی حاصلی دورانم آن هنگام که بانگ الرحیل م بلند شود.

خدایا به تو پناه می برم از کارهای بیهوده و سبقت های دنیایی آن هنگام که رفقایم غریبانه در معرکه های عشق و جنون پر پر می شوند. خدایا به تو پناه می برم از تکلیف های خودساخته آن هنگام که تو چیز دیگری برایم رضایت داشته ای. خدایا به تو پناه می برم از دل مغشوشم آن هنگام که افسارش از دستم رها می شود. خدایا به تو پناه می برم آن هنگام که هیچ پناهی جز تو ندارم.

چه بکنم؟ چه راهی دارم؟ اصلاً که را دارم؟

همه اش تویی عزیز دل و جانم.

من خوب حرف نمی زنم. شما بگویید ...

إِلَهِی لا تُؤَدِّبْنِی بِعُقُوبَتِكَ وَ لا تَمْكُرْ بِی فِی حِیلَتِكَ مِنْ أَیْنَ لِیَ الْخَیْرُ یَا رَبِّ وَ لا یُوجَدُ إِلّا مِنْ عِنْدِكَ وَ مِنْ أَیْنَ لِیَ النَّجَاةُ وَ لا تُسْتَطَاعُ إِلّا بِكَ لا الَّذِی أَحْسَنَ اسْتَغْنَى عَنْ عَوْنِكَ وَ رَحْمَتِكَ وَ لا الَّذِی أَسَاءَ وَ اجْتَرَأَ عَلَیْكَ وَ لَمْ یُرْضِكَ خَرَجَ عَنْ قُدْرَتِكَ یَا رَبِّ یَا رَبِّ یَا رَبِّ ...

مقایسه کن؛ ببین چه قدر من بد حرف می زنم. می بینی حرف های من جز اباطیل نیست. اما چه کنم؛ آدمم؛ دلم می گیرد. بگذار پرت و پلا بگویم. اصلاً دلم می خواهد در قنوتم برای خدا قصه تعریف کنم:" الله اکبر؛ یکی بود یکی نبود و تو همانی که بودی و من همانم که نبودم. تو جود کردی و تجلی نمودی و من همانم که متجلی شدم. دل از من برد و روی از من نهان کرد، خدایا با که این بازی توان کرد. بازی کردی و رندانه عشق بازی شروع شد. چشمک می زنی و دل می بری و آواره می کنی؛ حالا پیدا کن پرتقال فروش را. این قصه من است خدا. همانی که داری آواره اش می کنی. همانی که دل به دلش داده ای و می خواهی با صد هزار دیده تو را تماشا کند. مثل سایه به دنبالت می آیم. اما تو لطفی کن؛ این دل من جوان ست و ناپخته. هوای دلم را داشته باشد همین.فدایت شوم و بصل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم؛ الله اکبر"

ای ترمیم کننده استخوان های شکسته؛ ای جبران کننده روزگار بی حاصل گذشته؛ قبولم کن و مرا برهان و بالا ببر.

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

ما را ز جام باده گلگون خراب کن

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَدْعُوهُ فَیُجِیبُنِی وَ إِنْ كُنْتُ بَطِیئاً حِینَ یَدْعُونِی وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَسْأَلُهُ فَیُعْطِینِی وَ إِنْ كُنْتُ بَخِیلاً حِینَ یَسْتَقْرِضُنِی وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أُنَادِیهِ كُلَّمَا شِئْتُ لِحَاجَتِی وَ أَخْلُو بِهِ حَیْثُ شِئْتُ لِسِرِّی بِغَیْرِ شَفِیعٍ فَیَقْضِی لِی حَاجَتِی وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لا أَدْعُو غَیْرَهُ وَ لَوْ دَعَوْتُ غَیْرَهُ لَمْ یَسْتَجِبْ لِی دُعَائِی

کاش رفقا ما را از دعا فراموش نکنند. ما که دعاگوییم.

للحق

 

 



ارسال در تاریخ جمعه 28 خرداد 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

اگر امام نبود ...

من متولد 70 ام. نه دوران پیش از انقلاب را درک کرده ام. نه خود انقلاب و نه دوران ابتدایی و پرتلاطم انقلاب مثل جنگ را. و مهم تر از همه این ها بانی این انقلاب را نیز درک نکرده ام. هر چه از او می دانم محصول خوانده ها و شنیده هایم است. اما این روزها در عنفوان جوانی سوالی که برایم بیش تر از هر زمانی مطرح است و می تواند ذهن کنجکاو جوانیم را تحریک به فکر کردن کند این است که اگر امام نبود روزگار امروز من چگونه بود.

نمی دانم اگر امام نبود من چگونه می اندیشیدم. آیا دین و مکتب برایم جز تنظیم کننده رابطه خود و خدا کارآیی دیگری داشت؟ آیا معنویت و معرفت دینی جز از مأذنه های مساجد شنیده و تبلیغ می شد؟

در همین شیعه خودمان هزاران نحله فکری و اندیشه ای موجود است. هزاران مشرب عرفانی و فلسفی حضور دارند. اما اگر امام نبود من به کدامین نحله های حداقلی دینی روی می آوردم؟ یا آیا چگونه می توانستم اعتماد به نفس پیدا کنم و برای حاکمیت مطلق اسلام در عالم تلاش و همت کنم. آیا بی حضور امام توان این مناعت طبع را داشتم.

اگر امام نبود شاید در آن بازارِ آزادِ روشنفکری که قوت غالب بیشتر آنان مفاهیم وارداتی غرب بود هضم می شدم. یا در دانشگاه که وارد می شدم و فنی می خواندم با ژست روشنفکری معمول آن دوران، علم و دین را در تضاد می دانستم.

اگر امام نبود یا باید می رفتیم در دستگاه غربی یا در دستگاه شرقی. از آن جا که قدرت علمی و عزت ملی نداشتیم که سلطه گر باشیم! پس حتماً ذلیل و سلطه پذیر می شدیم. دیگر استقلال و عزت را باید چگونه می فهمیدم و معنا می کردم؟

اصلاً اگر امام نبود غده سرطانی اسرائیل امروز آن چنان ریشه دوانده بود که باید زیر پرچم صهیونیستی تعظیم می کردیم و با مقامات آن ها قدم می زدیم و می خندیدیم.  

اگر امام نبود ما نه هسته ای می شدیم و نه موشکی. نه خبری از سلول های بنیادی بود و نه خبری از لیزر و اپتیک. نه خبری از رشد علمی بود و نه سلطانی به خاطر علم.

اگر امام نبود ما هیچ وقت یک نمی شدیم در مقابل پنج. هیچ وقت یک تافته جدا بافته نمی شدیم و برای خودمان پرچمی بلند نمی کردیم که منادی عزت و کمال بشریت باشیم و جماعتی که آزادی خواهی کنند زیر آن جمع شوند.

اگر امام نبود من نمی دانم امروز ظاهرم چگونه بود. موهایم چه شکلی بود. ریش هایم چه مدلی بود. اصلاً پشت صفحه گوشیم چه تصویری بود. یا معیارهایم برای ازدواج چه قدر کمتر می شد!

امام برای ما تنها یک شخص تأثیرگذار نیست. برای ما تنها احیاگر یک تئوری حکومت داری نیست. تنها یک روحانی دارای نفس و تنها یک مرجع عالی قدر نیست.

امام برای ما یک فرهنگ همه جانبه است که در کلان ترین امور فکری ما تأثیر داشته است تا جزئی ترین امور زندگی.

زندگی ما مملوء از حضور امام است ...

للحق  



ارسال در تاریخ پنجشنبه 13 خرداد 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

دفتر قبلی حدود سه چهار سال همراهم بود. اما این دفترکه الان تمام شد فقط چهارده ماه عمرش بود. چه قدر حرف های دلم درین مدت زیاد شده که این قدر سیاهه، سیاه شده است! دفتر دل نوشته دیگری را شروع می کنم به نوشتن. دفترهایی که مهم ترین دارایی های زندگیم هستند و در ایام بسط و قبض، همدم و همراه و رفیقم.

تفاوت بسیاری است در دفتر خواندن و دفتر نوشتن. شاکرم که توفیق دفتر نوشتن دارم.

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که در درس عشق در دفتر نباشد ...

للحق



ارسال در تاریخ سه شنبه 11 خرداد 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

امشب آمدم خانه شما. چه حال خوشی داشتم هنگامی که لباس می پوشیدم، هنگامی که عطر می زدم، هنگامی که آرام قدم برمی داشتم، هنگامی که برای تو ذکر می گفتم، هنگامی که وارد می شدم ... .

تا آن صدای خاص را شنیدم دلم روشن شد. چه قدر این صدا شبیه صدای تو است. در صدایش، ادایی ست شبیه اداهای تو. آرامشی ست شبیه آرامش تو. لطفی ست شبیه لطف تو.             بی اختیار همه سنگینی این مدتم را در لابه لای صدایش گم کردم و اشک هایم جاری شد. مانده ام چه طور این مردم عاشق و در به در این صدا نمی شوند؛ صدایی که این قدر شبیه تو است ... .

للحق

 



ارسال در تاریخ سه شنبه 4 خرداد 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

چه کسی می تواند از تنهایی و غربت حرف بزند در حالی که مولایش 1182 سال است که در تنهایی و غربت محض ست. باورش سخت ست و فهمش سخت تر.

آقای خوب و مهربان و تنها و غریبم؛ شوق تو را دارم. همین ...

للحق 



ارسال در تاریخ یکشنبه 2 خرداد 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

پشه ای موزیانه سعی می کند روی صورتم فرود بیاید. تا پاهایش کمی با سطح صورتم تماس می گیرد احساس می کنم با چنگال در گوشت صورتم می کشند. با واکنش سریع دستم، فرودش را ناموفق می کنم و همان طور که چشم هایم را بسته ام به "استخوان خوک و دست های جذامی" فکر می کنم. دومین کتابی ست که از مصطفی مستور می خوانم. بعد از روی ماه خداوند را ببوس ش. کتاب، چند برش از زندگی اهالی یک برج مسکونی ست که هر کدام دغدغه و گرفتاری خاص خودشان را دارند و تلاش می کند با توصیف های زیبا و دقیق نشان دهد که همه شان زندگی را زیادی جدی گرفته اند به گمانم. این کتاب مثل کتاب دیگر مستور سعی می کند مخاطب را به فکر و تأمل وادارد. اما در کل حال خوبی با کتاب نداشتم.

پشه ی موزه می خواهد بختش را برای فرود و خوردن خونم روی پایم امتحان کند. پایم را باز سریع تکان می دهم و او مثل جنگنده ای مسیرش را تغییر می دهد. پدرم بلند می گوید محمد بلند شو همه هندوانه را خوردیم ها! چه شیرین ست.

تا پشه موزی باز به سراغم نیامده بلند می شوم و "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" را دست می گیرم.

للحق



ارسال در تاریخ پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

این روزها مصاف عجیبی ست در سوریه. یک نقطه ی تلاقیِ زمانی و مکانی دو جبهه حق و باطل. چیزی شبیه خورشید گرفتگی؛ تلاقیِ زمانی و مکانی دو جبهه حقیقت و واقعیت. حتی روسیه با این همه کبکبه و دبدبه هم دارد درین جبهه، بازی می خورد با اینکه جاهایی فکر می کند دارد جبهه حقیقت را بازی می دهد. اما خودش در حال بازی خوردن در جبهه حقیقت ست.

حکایت غریبی دارد این روزهای سوریه. مصاف عزت و غیرت است. مصاف آرمان ها ست. مصافی ست برای ساختن یک حاکمیت الهی جدید بر ویرانه هایی که سوریه می نامندش. جنگ جهانی امروز از مصاف های آخر با جبهه خصم ست ...

للحق

بعدالتحریر: شهادت فرمانده عالی مقام حزب الله شهید سیدمصطفی بدرالدین تبریک و تسلیت باد.

 شهید بدرالدین



ارسال در تاریخ جمعه 24 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

راحت نیست. سخت است.

در دلم غوغایی ست. برای رفقای هم قطاری که دارند غوغا به پا می کنند. این روزها داغ شان بیشتر بر دل حس می شود.

باید درس خواند. سر و کله زد با یک سری فرمول زبان نفهم. وقتی آمدی به فرمول و عدد، روح دادی زبان بفهم می شود. روحش را دارند بچه ها در خان طومان و ریف و حلب می دهند.

باید کار تشکیلاتی کرد. باید نیرو تربیت کرد. باید آن زمانی که خودی ها هم برای دنیا ناخودی می شوند مبارزه کرد. باید کتاب خواند. باید رمان خواند. باید شعر سرود. باید اشک ریخت. باید زندگی کرد. باید جان داد. بچه ها در خان طومان و ریف و حلب دارند جان می دهند.

... و باید شهید شد. بچه ها دارند در خان طومان و ریف و حلب شهید می شوند.

خدایا سنگینم.

للحق



ارسال در تاریخ یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

با خودم مرور می کنم ویژگی های گل را:

گل لطیف ست.

 خوش رایحه ست و آنکه استشمامش می کند به ناکجاد آباد دلش می رود.

 طناز ست و با همه هیبتش باوقار در باد می رقصد.

ساکت ست و سخیف جلوه فروشی نمی کند و خودنمایی در کارش نیست.

صادق است و اگر در اقلیمِ غیر رود ترجیح می دهد عاجلاً جان دهد.

 مهربان ست و وجودش برای بخشش بی منت ست.

گل همین هاست. تو اما لطیف تری و خوش رایحه تر. طناز تری و ساکت تر. صادق تری و مهربان تر.

 تو از گل، خیلی گل تری ...

للحق

 



ارسال در تاریخ جمعه 17 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

یک دریا حرف در سینه ام موج می زند و محکوم به سکوتم. فی الحال باید از سوختن کسان، سوخت و دودی برنیاورد.

 تا دوست چه اندیشد و حکمش به چه باشد...

للحق



ارسال در تاریخ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

این روزهای جوانیم گمشده ای دارم که همه وجودم را به تسخیر خودش درآورده. حسابی بی قرارم کرده و طاقتم را طاق. تفسیر سراب ست این روزهایم.

اللَّهُمَ‏ یَا رَادَّ الضَّالَّةِ رُدَّ عَلَیَّ ضَالَّتِی

للحق



ارسال در تاریخ یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

بهار است. همه جا سرسبز و پرندگان کیف شان کافور. زن همسایه مان برای مادرم پشتی پونه آورده و مادربزرگم پیدن ها را پاک می کند. فاصله ریشه و اصالت است پونه و پیدن.

زندگی کلاریج در سیا هرچه هم جالب باشد اما به شیرینی شیرین نیست که برای بار دوم می خوانمش. غرق در فکر آن لحظه پر شکوه شق القمر دلم هستم که به فاصله مژه برهم زدنی طریقت بین کفر و ایمان را طی می کند. هوا پس ست. باید هوا را در شرایط غیر دائم بررسی کنم. توده هوایی که پرنده را متلاطم می کند و باید کلی تبدیل بزنی از فوریه تا لاپلاس برای یک معادله پیچیده ای که فقط ما آدم ها بغرنجش کرده ایم. برای پرنده اگر شعر نو بخوانی gust را باز unsteady طی می کند؟ طی بکند یا نکند من همچنان در تلاطم آن رفیقی هستم که قصه اش عالم را مجنون می کند و شیرینش دنیا را دیوانه. اما من می ترسم؛ می ترسم که شق القمر را فراموش کنم. می ترسم که این مسیر را بی تو بروم و خوشحال باشم که خوشبختم.

سر می گذارم روی یَقُولُ الْإِنسَانُ یَوْمَئِذٍ أَیْنَ الْمَفَرُّ  و قسمش می دهم به این همه لطافت که قابلم بداند.

تو بخواهی می شود ... 

للحق

 



ارسال در تاریخ پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری
(تعداد کل صفحات:22)      [...]   [4]   [5]   [6]   [7]   [8]   [9]   [10]   [...]  

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان