تبلیغات
رندان خاموش
 
چهارشنبه 15 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

امروز 15 شهریور است. سالروز 15 شهریور 95 . سالروزش گرامی! 
روزی که در عرض چند ساعت یک فلسفه جدید به زندگیم اضافه شد؛ روز و چند ساعتی که خدا برایم برای همه زندگی نشانه اش کرد و شاخص، که هر جای زندگیم که نگاه کنم آن را ببینم. ما چنین خدایی داریم؛ بله. من به شهریور پر معجزه عادت دارم ... 

بعدالتحریر: احتمال دارد از سال بعد چنین روزی را تعطیل رسمی کنم برای خودم! خیلی مهم ست واقعنی!!!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

 بعد از ساعت ها سر و کله زدن با قوانین عالم خلقت (بخوانیم فرمول و هندسه و فرآیند) که ظاهرش پر از صلب و خشک بودن ست باید برای استراحت چند دقیقه ای هم که شده بیایی این بالا و همه چیز را از بالا بنگری؛ 
 و با خودت فکر کنی به همه چیزهایی که به زندگی و عالم خلقت، روح می دهد.
نسیم بوزد و تو با سالار بلند بخوانی که "ساغرم شکست ای ساقی..." و یکی آن طرف تر یحتمل تو را ببیند و خنده ای بکند و سری تکان دهد و ناغافل بگوید بیچاره عاشق شده است! و تو نیز از دور برایش لبخند قشنگ تری بفرستی و در دل بگویی برادر! دل خوش سیری چند ... 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

سال ها پیروی مذهب رندان کردم            تا به فتوای خرد، حرص به زندان کردم

 

رندان عالَم، تنها یک مذهب دارند؛ مذهب رندان. و باید در این مذهب شوریدگی، دین و دل به صاحب مذهب بدهی و از حضرت عشق، پیروی مدام بکنی. رندان، عاشق ترین مردم عالَم هستند اما در مذهب رندان، عقل و خرد صاحب فتوا ست نه دل و عشق! چرا که عشق مثل خیلی از ویژگی های دیگر انسان، حریص ست و حدی برای خودش نمی شناسد و این عقل است که باید حرص را به زندان افکند. البته آن جا که عقل و عشق، عمیق می شوند و نزاع بین شان کامل برطرف می شود "عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند"!!!

من به سر منزل عنقا نه خود بردم راه                قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

عنقا، سلطان و بزرگ پرندگان ست و منزلش در کوه قاف، بلندترین کوه دنیا. هزاران پرنده، طلب دیدن عنقا کردند و به رهبری هدهد قصد زیارتش نمودند. از آن هزاران پرنده، سی مرغ به منزلِ عنقا رسیدند و سی مرغ همان عنقا بود! نکته شیرین و عزیز کار آن جاست که سفر در پیش ست و عزیزتر آن که انسان مجال کوتاهی دارد برای رسیدن به منزلِ عنقا؛ و باید عاشقانه بر پهنای وسیع آسمان وجود، پر بزند و قصد یار کند. مسیر، مسیر سخت و دشواری ست؛ احتمال گمراهی زیاد ست؛ احتمال آن که بعد از کلی پر زدن بفهمی که بر خلاف مسیرِ منزلِ عنقا بال و پر زده ای هست؛ باید هدهد، مرغ سلیمانی باشد که راه بریت کند.

سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان       که من این خانه به سودای تو ویران کردم

در مسیر دلداگی، توأمان می فهمی که هیچ نمی دانی و به غایت نقصان داری؛ می بینی چه قدر وسعت کمی داری و با تک غوره ای سردی ت می شود و با تک مویزی گرمی!

این، دل را پر از زخم و ریش می کند. این جاست که باید سایه بالا سرت یعنی خانه ای که پیشتر ساخته ای را ویران نمایی؛ شاید خشتِ خشتِ آن خانه را هم با ایمان ساخته باشی! اما امروز بهتر از هر زمانی می فهمی که ایمان دیروزت، درجاتی از کفر داشت؛ و حتم می کنی ایمان امروزت هم درجه ای از کفر دارد هرچند که ندانی... . همه خانه های ساخته شده ات را به امید و سودای دوست، ویران می کنی تا او خودش سایه بالا سرت باشد و این آغاز یک مسیر تازه ست.

و چه کسی می فهمد که آوارگی امروز ما، از ویرانی برای توست ...!!

 

ادامه دارد...

 

اشارت: و چه کسی می فهمد که آوارگی امروز ما، از ویرانی برای توست ...!!

 

للحق

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 9 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

با این که "گریه" جزء جدایی ناپذیر همه "تولد" هاست؛ اما همه "تولد"ها به وسعت خودشان شیرین اند. 
نمی دانم بار چندمی ست که متولد می شوم!
 به مدد مادر؛ تولدت مبارک آقا محمد...
 شب عید سعید قربان؛ نهم ذی الحجه؛ نهم شهریور 96

 للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

 فردا روز عجیبی ست. 
بریز و بپاش خاصی در بساط الهی ست. 
معصوم مذمت کرد آن گدایی که درین روز از خلق خدا گدایی می کرد. 
حضرت جان، نفحات کرم و لطف و رحمت و بخشش را فردا آن چنان برای بندگانش می فرستد که هیچ ناامیدی را توان یأس نیست؛ روزی که به جنین در شکم مادر هم تفضل می شود. درین روز می شود کوچکی کرد و کودکی؟!! 
جان عالم به قربان حضرت ارباب؛ هر جا که حرف از کرم و لطف و رحمت و بخشش بی حساب ست نام ارباب بی کفن ما غوغا می کند؛ 
توبه حضرت آدم در چنین روزی با توسل به حضرت ارباب پذیرفته می شود؛ 
دعای عاشقانه عارفانه عرفه از لبان مقدس حضرت ارباب صادر شده ست؛ 
و از همه مستانه تر آنکه فردا حضرت جان، بیش از آنکه به مهمانان خود در صحرای عرفات توجه نماید به زائرین ارباب ما در کربلا توجه می کند؛ 
جان عالم به قربان اشک های سرازیر حضرت ارباب حین خواندن دعای عرفه. 
و اما ما فردا بی صاحب نیستیم؛ صدقه سری امام زمان (ارواحنا له الفداء) که آقا و مولا و صاحب ما هستند از فیوضات فراوان و بی کرانی که به او عرضه می شود حتما ما را بی نصیب نمی گذارد. 
فردا همان روزی ست که می شود بهتر از هر زمان دیگری چشم ها را بست و دلبرانه با خدای خود نجوا کرد؛ از همه قصورها و اشتباهاتی که کرده ای پوزش بطلبی و مردانه قول بندگی بدهی.
 فردا همان روزی ست که می شود بهتر از هر زمان دیگری چشم ها را بست و دنیا دنیا آرزو و دعا کرد؛ بزرگ و بی محابا. حتی آن چیزهایی که می دانیم محقق شدنش شبیه معجزه ست؛ معجزه ها را هم باید طلبید؛ از فردا بهتر چه روزی برای طلب معجزه. آن قدر گیر و گور در بندگی مان هست که یکی از بهترین معجزه ها همین برطرف شدن گیر و گورهاست؛ بنده خالص شدن معجزه کمی نیست اما خدای فردا خیلی بزرگ ترست از این معجزه. از معجزه بندگی گرفته تا هزاران معجزه دیگر. معجزه خوب شدن حال همه آدم ها؛ معجزه رسیدن همه آدم ها به آرزوهایشان؛ معجزه جهانی شدن اسلام؛ معجزه رسیدن آقایمان... . 
یادم باشد که " العبد یدبر والله یقدر..."
به رسم هر ساله می دانستم حاج آقا بین دو نماز بلند می شوند و درباره فردا می گویند که: بزرگواران فردا را با توجه باشید. اگر حتی مرخصی بگیرید فردا را بهترست؛ دلتان را از ناراحتی و کینه پاک کنید؛ غسل بگیرید؛ نمازهایش را بخوانید؛ برای همدیگر دعا کنید. 
علامه حسن زاده آملی کتابی که نوشته بود را تقدیم استاد بزرگش علامه طباطبایی می کند و از ایشان نظر می خواهد. علامه طباطبایی می گوید همه چیزش خوب بود جز یک چیز و آن هم آنکه اولش فقط برای خودت دعا کرده ای!
می شود همه بغض خفته این مدت را در فردا فریاد زد... خوش به حال همه خوبان. 
یَا رَادَّهُ عَلَى یَعْقُوبَ بَعْدَ أَنِ ابْیَضَّتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِیمٌ‏ 
التماس دعا

 للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

خدایا تو را از صمیم جان سپاسگزارم که همه هستی من هستی و هیچ چیز جز تو ندارم. 
خدایا تو خود شاهدی که هیچ وقت با وجود تو احساس کمبود نکرده و برای هیچ کاری احساس عجز نکرده ام. 
خدایا تو خود شاهدی که با وجود تو بلندترین آرمان ها و بزرگ ترین اهداف در نظرم سهل الوصول اند. 
خدایا تو خود شاهدی که همه هستی را فقط برای تو می خواهم. 
خدایا تو خود شاهدی که خودم را تنها برای تو می خواهم. 
خدایا تو را خاضعانه شاکرم که مرا هیچ گاه به حال خودم وانگذاشته ای و مرا داری به جایی که نمی دانم کجاست مهربانانه و صبورانه رهنمون می سازی. 
خدایا تو را خاضعانه شاکرم که مرا همه چیز داده ای و در مقابل این همه ناسپاسی، نعمت هایت را بازپس نگرفته ای. 
خدایا از تو ممنونم که مرا در این مسیر قرار دادی.
 خدایا از تو ممنونم که درین مدت ابتلاء و آزمون، بزنگاه هایی برایم آفریدی که ایمان م را محک بزنم.
 خدایا از تو ممنونم که نشانم دادی بسیار نقص و اشتباه دارم و تا کامل شدن، مسیری بسیار طولانی؛ که جز تو نمی تواند کسی کمک نماید.
خدایا از تو ممنونم که درین مسیر بسیار حال قبض و بسط به من دادی که تو را خالصانه تر بخوانم. 
خدایا از تو ممنونم که مرا نسبت به معنای توکل و توسل، عمیق تر کردی و از ابتدا تا انتهای این موضوع تمرین این دو موهبت بود. 
خدایا از تو ممنونم که در هیچ بن بستی نگذاشتی تنها و مستأصل بمانم. 
خدایا از تو ممنونم که معنای برخی حالات و واژگان را برایم تازگی بخشیدی. 
خدایا از تو ممنونم که نشانه های بسیار درین مسئله برایم قرار دادی و مجالی عظیم برای تفکر و تأمل. 
خدایا از تو ممنونم که مهم ترین بنای عالم یعنی دل را برایم استحکام بخشیدی. 
خدایا از تو ممنونم که درین ماجرا خوبانی را همراهم ساختی که از وجودشان بسیار بیاموزم.
 خدایا از تو ممنونم از نقطه شروع تا نقطه پایان؛ آن هنگام که باران بند آمد و ماجرا تمام شد.
 خدایا از تو ممنونم که همیشه هستی! 
این چهارده نیز تمام شد و با تمام شدنش یک پرونده مهم نیز بسته می شود. به عهدی که کردم وفادار ماندم؛ هم آن چیزهایی که باید می خواندم را خواندم و هم این پیغام ها را که قول داده بودم نوشتم. 
دعاگوی خوبان خواهم بود؛ از فهمیدنی ترین نقطه عالم تا نافهمیدنی ترین نقطه عالم که حکما همه چیز فهمیدنی نیست. 
کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من
 صدای پر زدن مرغ های دریایی ست... 
به تدبیر و قضای الهی؛ به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی ست...
 تا یار که را خواهد و میلش به که باشد
 وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً
 پایان آخرین پیغام؛ پیغام چهاردهم
 شنبه 4 شهریور 96 

للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 3 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

نبض برخی حرف ها را که می گیری می بینی هیچ نمی زند. گاهی برخی حرف ها جان می دهند... . 
باید حتم کنی که دنیا دیگر جای برخی حرف ها نیست. این برخی حرف ها همان حرف هایی هستند که در فراز و نشیب ماجرا ها مجال ظهور و بروز نمی یابند و مهر سکوت بر پیشانی شان تا ابد می خورد. زمانی آن قدر بی تابی می کنند که سینه فراخ آدمی را به تنگ می آورند و وجود آدم را به ستوه. بعد در اوج مظلومیت و غربت جان می دهند که انا لله و انا الیه راجعون!
 و من یقین دارم در عالم خاکی اگر کسی با خبر نشود این خبر دهان به دهان در بین آسمانی ها می پیچد. و تو با خودت فکر می کنی حکمت تولد برخی حرف هایی که در دنیا محکوم اند به سکوت، چیست؟ یک حکما همه چیز فهمیدنی نیست ی را قورت می دهی و آماده خاکسپاری برخی حرف ها می شوی. جنازه آدمی حرمت دارد؛ یقین دارم برخی حرف های ناگفته انسان ها حرمتش صدچندان ست. با احترام و عزت تشییع می کنی؛ در خاک سرد فراموشیش می گذاری و تلقینش می دهی که إسمع إفهم ای برخی حرف های ناگفته إبن جان؛ تو جان داده ای و این را باور کن ... . 
این رازی ست سر به مهر که پروردگار عالم با برخی بندگانش دارد. به شیرینی حضرت جان که شیرین ست ... . 
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد 

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 
پایان پیغام سیزدهم
 جمعه 3 شهریور 96 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

قبل التحریر: تقدیر زیبایی ست که دوازدهمین پیغام را در مسجد مقدس جمکران می نویسم. الحمد لله 

زبان دعا، زبان گفت و گو ست؛ دیالوگ ست نه مونولگ. شگفت انگیز ست که با محبوب خود می نشینی و از هر دری می گویی و او عاشقانه به تو توجه کامل می کند. 
در دعا باید حتم کنی که هر چه می خواهی مستجاب ست که اگر جز این بر دلت برود غشی در کار ت هست؛ چرا باید گمانی جز این ببری که قطعا دعایت مستجاب ست؟ آن که از او می خواهی عاجز و ناتوان ست؟!! 
به خاطر همین ست که سفارش موکد ست که بزرگ بزرگ بخواهید و به کم راضی نشوید؛ در دعا کردن وسعت تان به اندازه همه آسمان ها باشد که طرف و محبوب شما بزرگ تر از همه آن چیزی ست که می خواهید؛ گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟!!!
 دعا از ویژه ترین حالات عاشق و معشوق ست؛ و عاشقان به قدر همت و توان و عشق شان دعا می کنند. همین ست که "الدعا مخ العباده". یادمان داده اند که دعا قضای حتمی را هم برمیگرداند "الدعا یرد القضاء و قد ابرم ابراما". 
هر چه بیشتر توجه می کنم می بینم دعا یک وادی عظیم ماورایی ست که باید سرمست و پرامید و عاشقانه خود را در آن گم کرد؛ آن وقت گمشده هایت یکی یکی پیدا می شوند. اما به گمانم شرط دارد؛ و شرطش آن ست که اگر به لیلی دل داده ای نیکو دل بده...!
 از امروز عهد تازه ای آغاز خواهد شد.
 بمنه و کرمه

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً
 پایان پیغام دوازدهم 
پنج شنبه 2 شهریور 96 

للحق






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

 ناگزیر از سفرم بی سر و سامان چون باد ... 

اگر می خواهی بدانی در زندگی، چه قدر زنده ای! ببین چه قدر حرکت داری. 
گاهی ممکن ست در عین جنب و جوش بسیار، اما اندک حرکتی نداشته باشی. درست شبیه این چند روز من، که روند زندگی ام کند شده ست فلذا ناگزیر از سفرم... . 
نفس سفر، جنب و جوش ست. و اگر در سفر دنبال گمشده هایت باشی آن سفر، عین حرکت ست. مسافری که در سفرش در پی یافتن گمشده هایش هست، زنده ترین موجود عالم ست. و مگر حیات انسان در دنیا جز سفر است؟ مگر آرمان خواهی انسان، جز سفر است؟ مگر محبت، جز سفر است؟ مگر زندگی های نو، جز سفر است؟ حال اگر در این سفرها به دنبال گمشده هایت باشی، حرکت در حرکت را تجربه می کنی؛ و الیک قریب المسافه...
 همه حال غریبی این مدت را در کوله پشتی ریخته ام و خود را در مسیر سفر انداخته ام؛ که البته بهتر ست بگویم در مسیر سفر مرا انداخته اند!! همان حالی را دارم که چند ماه پیش در سفری مشابه این داشتم. آن سفر هم مقصد قم بود و مقصود را نمی دانستم. این بار داستان جذاب تر ست! و گمشده ها بیشتر. حتم دارم اوضاع تغییر می کند.
سحرگاه در حرم حضرت معصومه (س) دعاگوی خوبان خواهم بود. 
وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً
 پایان پیغام یازدهم 
چهارشنبه 1 شهریور 96 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

قبل التحریر: شب بسیار عزیزی ست. شب اول ماه ذی الحجه و شب پیوند آسمانی حضرت امیر (ع) و حضرت زهرا (س). به امید نگاه و عنایت

 طعنه زنان از عاشقان می پرسند چرا عاشق شده اید؟ 
هیچ عاشقی نمی داند چرا عاشق شده ست. چرا که چیزی را در معشوقش کشف کرده که قابل به بیان نیست؛ مهم هم نیست چیزی که کشف کرده بزرگ ست یا کوچک؛ متعالی ست یا سخیف؛ شاید محرک عشق ویران گر او یک چیز به غایت مسخره باشد! و یا شاید به غایت با حکمت؛ هرچه باشد عاشق نمی داند چرا عاشق شده.
 اما برای آن که جواب طعنه زن را بدهد می نشیند و کلی فکر می کند تا کلمه و عبارتی دست و پا کند و جواب او را بدهد. آخر سر جواب می دهد مثلا من عاشق کمالش شده ام! یا عاشق معرفتش شده ام یا نجابتش یا جمالش یا هر چیز دیگری. طعنه زن اما ادامه می دهد که از او با کمال تر و با معرفت تر و نجیب تر و زیباتر یا هر ...تر دیگری نبود؟! 
عاشق با این که در عشقق مصمم است اما می ماند چه پاسخی بدهد؛ فقط حتم می کند طعنه زن هیچ نمی فهمد! 
عاشق، کودن نیست؛ برعکس عاقل هست. کسی که می تواند رازی را کشف کند، کاشف ست و کاشفان، همیشه از بزرگان تاریخ اند. 
اما دست عاشق در بیان بسته ست. 
کار آن جا عجیب تر و قشنگ تر می شود که عمق عشق بیشتر و بیشتر می شود. آن جا دیگر طعنه زدن ساکت می شود؛ چرا که خودش می داند از عشق اعظم و مطلق عشق، با کمال تر و با معرفت تر و نجیب تر و زیباتر و هر تر دیگری نیست؛ اما چه حال غریبی ست که عاشق با این همه استدلال و منطق که حتی طعنه زن را به سکوت واداشته، این جا هم نمی تواند همه خودش را فریاد بزند و این جا نیز عاشق نمی داند چرا عاشق شده است!!!!!! 
این تحیر حیرت انگیز را محبوب برای ما خواسته؛ ما عاشق عشق بازی مستانه اوییم. 
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد 
دیروز گفتم با حالی که دارم نیاز به معجزه دارم؛ دیشب شب شهادتی حضرت جوادالائمه(ع) در حجره ای در حافظیه حال خوبی بود. محضر حضرت خواجه، سید کمی برایم حرف زد و من مجبور بودم در ذهن و دلم بین خیلی چیزها ربط بدهم؛ اما سرانجامش حال خوش بود.

 اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست
 حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

 وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 
پایان پیغام دهم
 سه شنبه 31 مرداد 96 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

پیشتر هم گفته ام؛ خیلی وقت ست وقت نکرده ام خودم را سیر دوست داشته باشم. مثل این همه آدم هایی که عاشق خودشان هستند و هرچه می کنند برای خودشان ست و خودشان. من حتی وقت نکرده ام بنشینم فکر کنم ببینم عاشق خودم هستم یا نه! خوشیم به همین حال آوارگی؛ کسی چه می داند شاید وسط همین حیرت، یک نفر آمد و دست مان را گرفت که لبیک عبدی ... .

باید گذر کرد؛ این بار هم نه به خاطر خودم بلکه برای دل دیگران گذر می کنم. نه برای فرار از سختی های ایجاد شده برای خودم بل فرار از این که عده ای به خاطر من به سختی بیافتند؛ که  فکرش هم سخت است.

شاید روزی گمان می کردم به من هیچ مربوط نیست که دیگران چه می خواهند و این خودشان هستند که خواسته هایشان را باید انتخاب کنند نه من خواسته های آن ها را! شاید اصلاً دلشان همین سختی را بخواهد؛ تو چرا جای آن ها تصمیم می گیری؟! با همین خیال خام شروع کردم؛ اما به این نتیجه رسیدم ندیدن لطافت دیگران عین ظلم ست. و خدایا تو شاهد باش که من از ظالم بودن می ترسم.

چشمانم را می بندم که حال پرنده ای داشته باشم که بی خیال زمین و مافیهایش بال می گشاید و تا سر حد تاب و توانش در عمق آبی آسمان بی هوا پر می کشد؛ اما نمی توانم! حال سنگینی دارم؛ و چه کسی ست که نداند شرط پرواز، سبکی ست! حال که نمی توانم بال بزنم و اوج بگیرم دلم می خواهد رها باشم. رها در چه؟ نمی دانم؛ فقط دلم می خواهد رها و معلق باشم در همه آن سه ثانیه هایی که  برایم شور را می آفرینند.

می دانم این حال سنگینی مثل همه حال های دیگرم زودگذر ست و باز یحتمل معجزه ای نازل می شود. و شهریورماه، ماه نزول معجزه هاست که:

 "من به شهریور پر معجزه، عادت دارم... "

با آرزوی پرواز برای خودم و همه دیگرانی که صمیمانه پروازشان را آرزو دارم.

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 

پایان پیغام نهم 

دوشنبه30 مرداد 96 

للحق

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی


خیره شدن به لپ های آویزان و نگاهِ ممتد به مژه هایِ درهم رفته‌ی هنگامِ خوابِ عمیقِ کودکانه‌یِ معصومانه‌ی سنا، با این ماجرا چه ارتباطی دارد؟

یا بررسی دینامیک گازی آرگون در فشار 150بار و جریان در گرید چه طور؟

سخنرانی حماسی و پرمغز مرشد و خنده های خواهر و لطف برادر چی؟

مردی بلند داد کشید؛ پیر زن همسایه مرد؛ زن فامیل زایید؛ مهاجمی گل زد؛ قاضی رأی صادر کرد؛ کابینه رأی آورد؛ گل خندید؛ گل مشغول ست؛ گل خرامید؛ گل که آرام ست انگار عالم آرام ست... .

هیچ چیز در این عالم بی ارتباط نیست؛ زندگی شاید پیدا کردن همین رابطه ها باشد؛ شاید...

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 

پایان پیغام هشتم 

یک شنبه 29 مرداد 96 


للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 28 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

زندگی ترکیب زیبایی از فلسفه و مهندسی ست. (زندگی=فلسفه+مهندسی)

عالم پر است از اسرار؛ که من در زبان خودم به آن ها می گویم معادله! F(x,y,z,w,…) 

حضرت حق تبارک و تعالی دنیا را براساس معادله آفریده است.

اصلاً معادله چیست؟ معادله، ارتباط بین چند متغیر برای توصیف از یک حالت خاص ست.

می نشینی و فکر می کنی و به چند متغیر از یک معادله در زندگیت می رسی. بعد تازه می فهمی که اوووووووووه چه قدر متغیر در این معادله می تواند نقش داشته باشد. آن جا ممکن ست عمیقاً مستأصل شوی که این همه متغیر هست و خدا می داند چه قدر دیگر هم باشد که هیچ از آن ها نمی دانی، حالا فرض کن بخواهی به حل چنین معادله ای به تنهایی هم فکر کنی!!!!

 رسماً در بهترین حالت ممکن، گاوگیجه مزمن می گیری، اگر افسردگی مزمن نگیری!

گاوگیجه ای که تو را به حرکت وادارد، تحیر است که بسیار نیکو ست و شیرین؛ گاوگیجه ای که تو را از حرکت وادارد خمیدگی ست که بسیار ناپسند ست و تلخ.

تا این جا قسمت فلسفی کار بود. اما برویم سراغ قسمت مهندسی؛ مهندس کیست؟

مهندس کسی ست که از یک مسئله پیچیده، یک مدل ساده می سازد و سعی می کند چند متغیر اصلی و موثر را از میان انبوه متغیرها برگزیند و مسئله اش را با تقریب حل نماید؛ و هیچ به روی خودش هم نیاورد که قید خیلی از متغیرهای دیگر را زده است و انگار نه انگار! هیچ مهندسی نمی تواند به جواب دقیق در مسائل مهندسی برسد، همیشه کارش به تقریب می رسد؛ اما کارش جواب می گیرد با ساده سازی.

حالا یک سوال؛ درد عشق را مهندسی حل می کند؟!

سوال بی ربطی ست وسط این بحث مهم؛ بگذریم!!

زندگی هم فلسفه می خواهد و هم مهندسی. بدون فلسفه تو هیچ شناختی پیدا نمی کنی و بدون مهندسی، هیچ مسیری را نمی توانی بروی.

و اما این روزهای من...

معادله در این عالم بسیار ست. اما فقط به معادله هایی نیاز دارم که مجهولم در آن باشد. هر معادله به ارزش یک مجهول؛ n معادله و n مجهول ... .

من در این مسئله، چند معادله دارم و چند مجهول؛ علی القاعده باید بتوانم همه مجهول هایم را پیدا کنم.

اما با سر خورده ام به بن بست یک معادله! هرچه می کنم این معادله جواب نمی دهد. عجیب ست برایم عجیب. این همان معادله ای ست که پیشتر بارهای بار اثباتش کرده ام و بارهای بار جواب گرفته ام و هیچ وقت استثنایی نداشته و خودش یک قاعده ست. اما نمی دانم حالا چرا بازی درآورده... .

آخرین معادله ای که باید حل کنم تا مجهول آخرم پیدا شود همین معادله ست. اگر این معادله هم پیدا شود این مسئله برای من برای همیشه تمام خواهد شد.

پیدا کردن این معادله هم ربطی به من و خدایم دارد و لاغیر. امیدوارم سریع تر جواب بگیرم.

 

این پیغام هفتم ست. هفت عدد مقدسی ست. هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ... . کسی هست دست ما را بگیرد و از این کوچه هایِ تو در تویِ باریکِ خطرناکِ ترسناک نجات دهد و به شهر برسانمان ... هست ...

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 

پایان پیغام هفتم 

شنبه 28 مرداد 96 

للحق

 

 

 

  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 27 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 


همه چیز را باید از سرچشمه اش گرفت؛ 
آب را، نور را، توفیق را، معرفت را و عشق را ... 
باور دارم که "جواب" را هم باید از سرچشمه گرفت؛ شاید خیلی متفاوت باشد!! 
دل خوشم به جوابی که همین زودی ها به دستم می رسد و من جز این جواب راضی نخواهم شد... 

بعدالتحریر: امروز روز "دحوالأرض" ست؛ چند سال پیش چنین روزی در حرم امام الرئوف(ع) قرار شد روز "دحوالقلب"م باشد. عجیب محتاج چنین حالم...
 
وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً
 پایان پیغام ششم 
جمعه 27 مرداد 96 


للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 27 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

فکر می کنم؛ فکر می کنم به همه چیزهایی که این مدت گذشته است؛ از اتفاق ها و نشانه ها و حکمت ها. و آخرش می پرسم چرا؟

حکماً همه چیز فهمیدنی نیست؛ اما به گمانم همه چیز فکر کردنی ست. تو می توانی به همه چیز فکر کنی و با حیرت از خود و خدایت بپرسی چرا؟!

ولی شرط عاشقی این ست که از پیش سپر انداخته باشی؛ نه غَره شوی و نه ناامید. اگر به جوابی از فکر کردنت رسیدی غره نشوی که این پاسخ نهایی ست که قطعاً دقیق تر و کامل تر پاسخی هست. و اگر در همان حیرت ماندی و به جوابی نرسیدی ناامید نشوی؛ این دومی به نظرم یک شیرینی و رندی خاصی دارد.

اگر حکمت کاری بدانی و راضی به رضای حق باشی، در رضایتت ممکن ست غش باشد چرا که یحتمل دلت به حکمتش گرم است. اما رندی و شیرینی آن جاست که تو هرچه کنی به حکمت نرسی و دل بدهی به حضرت دوست و بگویی در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم/لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی. اما پشت بندش زیر لب آرام لبخندی بزنی و با شیطنت بگویی آخر چرا؟!!

این چرا، چرای عاشقی ست؛ شبیه چرای مجنون؛ اگر با من نبودش هیچ میلی/ "چرا" جام مرا بشکست لیلی...؟!!!

در این چرا، درست ست که حیرت است اما دریایی از رضا موج می زند و اولِ اولِ مسیر بندگی ست.

حالا حق می دهی خدایا بپرسم چرا؟!!!!

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 

پایان پیغام پنجم 

پنج شنبه 26 مرداد 96 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 39 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :