سه شنبه 19 دی 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

وقتی درین دنیای بی معنا تمام دل خوشیت می شود همین ایمان نحیف، و همین ایمان در مقابلت به ناگاه تکه پاره و خرد و خمیر می شود و دیگر هیچ هیچ هیچ برایت باقی نمی ماند؛ در این لحظه آیا تو مسلمانی یا کافر؟!

أَدْعُوكَ یَا سَیِّدِی بِلِسَانٍ قَدْ أَخْرَسَهُ‏ ذَنْبُهُ رَبِّ أُنَاجِیكَ بِقَلْبٍ قَدْ أَوْبَقَهُ جُرْمُهُ


للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 19 دی 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

"به آینده بسیار روشن کشور امیدوار هستم و می دانم خداوند اراده کرده این ملت را به عالی ترین درجات برساند که به فضل الهی چنین خواهد شد."

خداوند اراده کرده است؛ این را اهالی دل خوب می فهمند، هرچند کمیت ما در فهمش لنگ ست؛ خود را باید آماده کنیم؛ رسیدن به آن عالی ترین درجات، همت بزرگی می خواهد. بزرگ بخواهیم، بزرگ تلاش کنیم، نصرت الهی هم قطعاً بزرگ خواهد بود.

#عاشقی شیوه رندان بلاکش

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 دی 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

در این شب سرد زمستانی، در میان کارها و درس ها، در قدم زدن ها و خلوت ها به این پرسش بنیادین فکر می کنم که:

اساساً چرا از فراق و هجران یار نالان و پریشان می شویم؟!

به این پرسش بی امان فکر می کنم و بخشی از پاسخ هایی که به ذهنم ریخته می شود را همین جا خواهم نوشت.


اللهم ارنی الأشیاء کما هی...

 

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


للباقی

 

با این که سن چندانی ندارد و من به عنوان یک دوست به آن می نگرم اما حقیقتاً برای من شأن استادی دارد مثل پیشه این روزهایش که یک کارش، تدریس در دانشگاه ست. هم متخصص و مهندس و دکتر قوی‌ای است هم حقیقتاً متعهد. و شاید بزرگ ترین ویژگی ش نگاه بلند و پر افقش هست. این ها را این جا می نویسم و می دانم که این متن را نمی خواند و گرنه تعریفش نمی کردم!

در کارش جدی و قاطع است و زاویه نگرش‌‌ش عمیق. البته در برخوردهایش تلخی هایی هم هست. بی آن که خودش بخواهد گاهی برخی از برخوردهایش تلخِ تلخ می شود؛ اول یکی از دوستان را واسط کردم که به او این نکته را تذکر بدهد؛ اما نشد و مجبور شدم یک بار خیلی مستقیم از برخی برخوردهای تلخ‌ش شکایت کنم؛ خندید و گفت روز اولی که رفتم خواستگاری به خانمم گفتم من این شکلی ام! گفتم: بیچاره خانم تان!

اما چون آدم صادقی ست و می دانم در دلش، سیاهی نیست برخوردهای تلخ‌ش قابل تحمل ست و بعد از مدتی به آن عادت می کنیم و به او اعتماد دارم. شاید این جمله شهید بهشتی(ره) در رابطه من با او معنای دقیقی داشته باشد که: من تلخی برخورد صادقانه را به شیرینی برخورد منافقانه ترجیح می دهم.

البته بگویم این برخورد او برای من خیلی درس آموز بود؛ اولاً مرا به فکر جدی فرو برد که نکند همین برخورد تلخ را هم خودم داشته باشم که فهمیدم اندکی دارم! ثانیاً این تلخیِ او که از صراحتش نشأت می گرفت ما را هم صریح می کرد! فلذا از همان تلخی هایش هم می شود برداشت های شیرینی داشت!!

هر کسی کارنامه او را بداند به او افتخار می کند و می داند که آدم بزرگی ست؛ هرچند که مشی آن گمنامی ست. امروز در یک جلسه مهم فنی و علمی و کاری، با دوستان معضلات را گفتیم. در گوشه ای از صحبت هایش خاطره ای گفت از پخش کلیپی از شهید آوینی در همایشی در برلین؛ همان جمله مورد علاقه من! از سیدمرتضا: این جوانان نسل تازه ای هستند که در کره زمین ظهور کرده است، و وظیفه دگرگونی عالم را پروردگار متعال بر گرده اینان گذاشته است.

وقتی مجموعه هایی چه علمی چه فنی و تولیدی و اقتصادی، چه فرهنگی این چنین نگاه واقعی و نه شعاری داشته باشند انقلاب به رشد مدنظر می رسد و کشور را به آن قله های بزرگ می رساند.

بحث بر روی هزینه ها شد؛ برای او در خاص ترین و بهترین فضاها با مبلغ های بالای دست مزدی، جایگاه های فراوانی هست. اما حکمت جالبی ست که برای تأثیرگذاری حداکثری باید سخت ترین ها را انتخاب کنی و هزینه بدهی. و این مختصات کار واقعیِ انقلابی ست. انقلابی، برای آرمان هایش بی توقع! هزینه می دهد و نه این که انقلاب را برای رسیدن به جایگاه ها هزینه کند. کسی که پشت میز می نشیند و از پشت تریبون، شعار می دهد و در بحث ها فقط خوب سخنرانی می کند و عملاً هیچ هزینه ای نمی خواهد برای آرمان هایش بدهد، نسبتی با انقلابی گری ندارد.

او امروز در جلسه حرف هایی را زد که من باز با خودم به این فکر کنم که کانّه سنت خداست عده ای در هر عصری بی صدا سختی بکشند و آرام بسوزند و نور بدهند و دیگرانی از نور و گرمایشان حظ ببرند!

شاید روزی کتاب خاطرات او را بخوانیم و کلی لذت ببریم...


للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 15 دی 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

بچه ها کلاً ناز اند. شکرین خندیدنِ شان، غرقِ در بازی شدن شان، ریز حرف زدن های پس و پیشِ شان، از لپ تا انگشت های ظریف شان؛ آن قدر ناز اند که گاهی انسان بی اختیار هجوم می برد که یک جا بخورتشان!!

در کنار همه این زیبایی ها اما وقتی شروع می کنند به نق زدن و جیغ زدن و هی بی بهانه، بهانه آوردن؛ وقتی با برادر یا خواهر کوچک یا بزرگ شان دعوایشان می شود؛ وقتی هر چه می گویی گوش نمی دهند؛ وقتی در حال خودت هستی و جفت پا می روند توی خلوت‌ت!؛ وقتی مجبوری کلی وقت بگذاری و ادا و اطوار در بیاوری که یک قطره آهن بخورد و ...! سختی های معمولِ بچه، خودش را نشان می دهد.

می خندم و به زن برادرم می گویم خدا را شکر که من زن نشدم! مادرانه پاسخ می دهد: خدا وقتی بچه را می دهد صبر ش را هم می دهد.

جمله دقیقی ست؛ دختر نازپروده دیروز که با اندک ناملایمتی دچار گسل های شدید عاطفی و اخلاقی می شده! از زمانی که بچه دار می شود به یک باره به کوهی از فولاد تبدیل می شود. و این یک سنت خداست؛ سنت خداست که به میزان """نیاز ما""" لطف و عنایت می دهد و ما را با ظرفیت می کند. این نکته عجیبی ست.

گاهی انسان به داشته های امروزش نظر می کند و از سختی های فردایش می ترسد؛ بی آن که بداند خدا برای سختیِ ظاهری فردایش، لطف و رحمت خاص می فرستد، و او امروز موظف به حرکت ست و نه ایستادن؛ شاید این به نوعی معنای دیگری از توکل باشد.

اساس رشد و تکامل نیز در همین است؛ در این که تو هر مرحله را با توکل پشت سر بگذاری و نترسی و حرکت کنی و متوقف و ساکن نمانی. هرچه مشکلات و سختی ها بیشتر، عمق توکل بیشتر، عمق ایمان بیشتر؛ در مراتب بالاتر به جایی می رسی که دیگر با هیچ هیچ هیچ حساب و کتاب مادی نمی توانی محاسبه کنی که این مرحله را پشت سر می گذاری. عملاً به نقطه تسلیم می رسی؛ آن وقت خدا لطف و رحمت خاص ش را می فرستد.

حضرت موسی به دریا می رسد؛ عقل مادی هیچ راه نجاتی را پیش بینی نمی کند اما عقل الهی توکل دارد؛ دریا شکافته می شود!

حضرت ابراهیم مأمور به قربانی فرزند می شود؛ عقل مادی هیچ راه نجاتی را پیش بینی نمی کند اما عقل الهی توکل دارد؛ چاقو نمی برد!

حضرت یوسف در یک امتحان الهی قرار می گیرد؛ درهای پشت سرش بسته است؛ اما نمی ترسد و حرکت می کند؛ عقل مادی هیچ راه نجاتی را پیش بینی نمی کند اما عقل الهی توکل دارد؛ درها یکی پس از دیگری باز می شوند!

و خیلی نمونه های دیگر.

نمونه دیگری که توفیق درکش را همه ما داریم، خودِ انقلاب اسلامی است. به نظر حقیر تحقق و تداوم انقلاب، جز با تکیه به عقل الهی و توکل امکان ناپذیر بود.

اساساً این سنت الهی در جزئی ترین اتفاقات زندگی تا کلان ترین هایش ساری و جاری است.

 

وَلَا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ

 

بعد التحریر: از بچه به کجا رسیدیم!

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 14 دی 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

امشبی حال آن گوشه های دنج عاشقی حرم حضرت رضا(ع) کرده ام؛ در آن حال بارانی، رضا با آن صدای ملکوتیش بخواند و من ...  :

تو که درد دل دیوانه من می دانی

چند دور از تو خورم خون جگر پنهانی

عاشق عشقم و دیوانه دیوانگیم

منما راه که دارم سر سرگردانی

دل به دریا زدن و دم نزدن می خواهد

هر خسی را نرسد زندگی طوفانی

گر تو از بی سر و سامانی من دلشادی

سر فرازم من  از این بی سری و سامانی

ما ندیدیم به استادی تو صیادی

مشکل است این همه دل برد به این آسانی

آخر ای خسرو خوبان دل من خانه تست

خانه شاه که دیده است به این ویرانی

فکر من باش شبی ورنه بیاید روزی

که تو هم نیز به درمان دلم درمانی

عشق هم درد عجیبی است عمادا که از آن

قسمت عقل نکردند به جز حیرانی

جان من باد فدای تو که حافظ گفت

((جان فدای تو که هم جانی و هم جانانی))



للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 دی 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

 

من که ندیدم! اما می گویند حبیب در گوشه ای از قلب تاریخ و در لامکانی دور یا نزدیک غریبانه جان می دهد و شهید می‌شود. شاید کسی نداند؛ او پیشتر در زمانی که علی الظاهر جان داشت و برای خودش برو بیایی، تکه پاره شده بود و شهید شده بود.

آن طرف تر از بچه های سقف رنگی و در قطعه 65 ای ها برایش قبری می کنم و سر به خاکش می گذارم و بر مزار خالی ش زار می زنم. خاک زیر صورتم گِل شده است. روی همان گل با انگشت اشاره می نویسم:

 

للباقی

 شهید حبیب؛ شهیدی که دو بار شهید شد...

للحق

 

دستی روی شانه ام می نشیند. برمی گردم؛ لحظه ای انگار زمان متوقف می شود. رضا ست؛ رضا از پس سال ها یا شاید قرن ها مفقودالأثری آمده است. بلند می شوم و بغلش میکنم. بغض فروخفته این چند سال یا چند قرن و داغ رفتن حبیب را در آغوشش خالی می کنم. هم شانه های او خیس شده است هم شانه های من. او را می بویم؛ عطر حبیب نیست عطر توباکو وانیل ست!

آن طرف ترش خانمی بچه بغل پشت به ما ایستاده ست. می پرسم زهرا ست؟ سری به تأیید تکان می دهد و می گوید آن بچه هم راحله ست؛ دخترم!

اشک تازه ای در چشمم حلقه می زند؛ رو میکنم به قبر خالی حبیب و می گویم روحت شاد رفیق!

 

 

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 10 دی 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

قامت می بندم؛ تا می خواهم نیت کنم صدای شکستنی بلند می شود؛ می خندم؛ بی تفاوت دستم را بالا می آورم اما پر از خون است؛ سینه ام را نگاه می کنم، آن هم خونی ست و هر آن ممکن است خونش جاری شود؛ باز می خندم؛ چشمانم را می بندم و سعی می کنم نیت ام را بلند در ذهنم فریاد بزنم؛ چشمانم را باز می کنم که تکبیر بگویم اما چشمم هم پر خون شده است؛ اشک و خون؛ می خندم؛ در آن بارش بی امان اشک و خون همه توانم را می دهم به زبان و دهانم که تکبیر بگویم؛ تا دهانم را باز می کنم خون به بیرون می جهد... .

الله اکبر...

من با همین خونِ حرام، قامت تو را می بندم و نماز تو را می خوانم؛ من به خنده های تو مومن ام یا کافر؟!!

 

اشْکُو اِلَیْکَ غُرْبَتى وَبُعْدَ دارى وَهَوانى عَلى مَنْ مَلَّکْتَهُ اَمْرى

 

من راحل‌م...

 

للحق 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 9 دی 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

 للباقی

صف کشی علیه جمهوریت

صف کشی علیه جمهوریت برای تحقق یک عقده تاریخی!

 

 

میرحسین موسوی قبل از اتمام رأی گیری! خود را برنده قاطع انتخابات می خواند و همسرِ مرحوم هاشمی در موقع رأی گیری می گوید اگر تقلب کردند بریزید به خیابان! تقلب، کلیدواژه یک آشوب طراحی شده پیچیده ای می شود که اصل نظام را نشانه می گیرد. در آن ایام، سران داخلی و خارجی فتنه، از هیچ کوششی برای شعله ور شدن آتش فتنه جهت براندازی نظام دریغ نمی کنند؛ نتانیاهو و اوباما مستقیماً از اغتشاش گران حمایت می کنند و آن ها را برای اقدامات رادیکال تر و خشن تر دعوت می کنند؛ در داخل هم با بیانیه و مصاحبه و تهییج افکار عمومی، مردم را به خیابان ها می آورند؛ در گرماگرم آشوب ها، در طرحی از پیش تعیین شده، پروژه کشته سازی به جهت مظلوم نمایی فتنه گران و تخریب چهره نظام کلید می خورد. بزرگان انقلاب، با سعه صدر تمام، نصیحت می کنند و تذکر می دهند و از طرق مختلف سعی بر آرام کردن ماجرا دارند اما سران فتنه، بی توجه به این دلسوزی ها به دنبال محقق شدن عقده های چند دهه خود هستند! بعد از گذشت دو سال از فتنه، سید محمد خاتمی رهبر معنوی اصلاحات و از هدایت گران فتنه، بدون ابراز شرمندگی و پشیمانی، و در مقابل افکار عمومیِ مردمی که 8 ماه درگیر سخت ترین بحران ملی بودند، می گوید "من هیچ وقت از واژه تقلب استفاده نکردم و فقط خواستار ابطال انتخابات بودم"!! و این یعنی یک بازی تمام عیار و خطرناک با افکار مردم و جمهوریت نظام.

تنها دوره بعد از انقلاب که همه جریان های مخالف نظام، از اصلاح طلبان رادیکال و نهضت آزادی و منافقین و سلطنت طلب و گروهک های ریگی و پژاک تا آمریکا و اسرائیل و انگلیس و ... پای کار آمدند و متحد شدند فتنه 88 بود. کشور 8 ماه درگیر بی سابقه ترین بحران امنیت ملی شد و خسارات متعدد امنیتی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و مهم تر بین المللی به نظام وارد گشت. تنها در تهران بیش از 63 میلیارد تومان به اموال عمومی پایتخت آسیب زده شد؛ به دلیل ناامنی و نبود فضای آرام برای سرمایه گذاری، خیلی از قراردادهای بین المللی لغو گشت؛ فتنه باعث تشدید تحریم ها جهت فشارهای بیشتر به ایران شد؛ وجهه بین المللی ایران به عنوان یک الگوی کارآمد مستقل با شعارهای مقاومت و ایستادگی، خدشه دار شد؛ شکاف های عمیقی بین مردم و نخبگان و حتی در میان خانواده ها به وجود آمد. این ها تنها گوشه کوچکی از خسارات عظیم فتنه بود.

فتنه علی رغم همه آسیب ها و خسارات های بی شمارش، چهره واقعی مدعیان مردم سالاری و منفعت طلبانِ سکولار داخلی و دشمنی خصمانه معاندان خارجی را عیان کرد و نشان داد که هیچ اقدامی علیه جمهوریت نظام به سرانجام نمی رسد چرا که پیش برنده واقعی انقلاب، مردم هستند؛ همان مردمی که در خروش تاریخی 9 دی نشان دادند که با همه وجود از اسلامیت و جمهوریت انقلاب شان دفاع می کنند و خواهند کرد.

و شاید مهم ترین نکته ای که از فتنه 88 می توان دریافت این است که پایه های نظام و انقلاب بسیار مستحکم تر از آن است که عده ای ساده لوحانه بدون توجه به آن پایه ها گمان باطل می کنند. مهم ترین پایه های این تفکر، توحید و ولایت ست که جایگاهی نه فرمایشی و ابزاری بلکه واقعی و حقیقی برای مردم و مردم سالاری قائل است.

جمهوریت و اسلامیت نظام اسلامی از گزند بدخواهان و بداندیشان محفوظ باد!


 للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


للباقی

 

مدت ها بود روی موضوعی فکر می کردم. از هر زاویه که نگاه می کردم به جواب قبلی می رسیدم که آن جواب هم به نظر غلط می رسید؛ یا لااقل نمی توانست به خوبی مسئله را حل کند. تا آن که بزرگواری آمد و گفت فلان جای کار را  اشتباه رفتی. اولش آن قدر مسیر رفته شده را ایمن و دقیق می دیدم که نمی توانستم روی آن فکر کنم! چرا که اگر از هیچ چیز مطلع نبوده ام از نیت م کامل مطلع بودم. اما نشستم و دقیق به ماجرا از دریچه نقدِ آن بزرگوار فکر کردم. دیدم غلط نرفته ام؛ خیلی خیلی خیلی غلط رفته ام! اساساً داغون کرده ام. آن قدر بد عمل کرده بودم که دیگر دوست نداشتم به آن بیشتر فکر کنم!

این یکی را خدا نشانمان داد؛ این همه خطاهای دیگر چه؟ خطاهایی که اولش فکر می کنی اندک ناخالصی در نیت ت نیست اما بعدتر معلوم می شود حتی اگر نیت ت خوب بوده اما راه را اشتباه رفته ای و خرابی به بار آورده ای و گریان بر سر آوار خودکرده خویش می نشینی و آه می کشی. روزی که همه پرده ها کنار می رود روز حسرت عظمی است: وَأَنذِرهُم یَومَ الحَسرَةِ إِذ قُضِیَ الأَمرُ وَهُم فی غَفلَةٍ وَهُم لا یُؤمِنونَ

خدایا به نیت ها نگاه کن نه نتیجه آنچه کرده ایم؛ البته عجالتاً به نیت ها هم نگاه نکن! اصلاً خدایا هیچ چیز برای نگاه کردن نداریم؛ ما و کرمت ای کریم بی منتها

"الهی عاملنا بفضلک و لاتعاملنا بعدلک یا کریم ..."


للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 2 دی 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

در آن روزی که پرده ها کنار می رود خیلِ جماعتی را می بینم که از من به مراتب جلوتر هستند و السابقون تر از من اند. و من ته آن صف هی سرک می کشم و ابتدای صف را نمی بینم.

تعجب می کنم و در دل به خدا می گویم عزیزنا! ما که عمری در دنیا دعا کردیم:

 اللهم انّا نسئلک منازل الشهداء...!  ظاهراً باید در دنیا علاوه بر شهدا، منزلِ برخی از خواننده ها و بازیگران و فوتبالیست ها و همین هم محله های عادی و هم دانشگاهی های آن چنانی را هم دعا می کردیم! پس حالا که این طورست اللهم انّی أسئلک منزلِ حمید هیراد، منزلِ احسان علیخانی، منزلِ بهنوش بختیاری، منزلِ علی دایی، منزلِ رامبد، منزلِ فلان دختر یک کم بدحجاب محله، منزلِ استادِ دانشگاهی که فکر می کردیم خیلی کلم است، منزلِ راننده اتوبوس سیبیلی خط80 با آن صدای نکره اش، منزلِ جوانِ سوسولِ زیر ابرو برداشته باشگاه، منزلِ آن شخصیت سیاسی که داغون ترین مواضع را داشت و اساساً به نظرم خیلی بی بصیرت بود و خیلی منازل دیگر!

خدا لبخندی می زند و آرام به لسانِ حضرت خواجه در گوشم نجوا می کند:

زاهد غرور داشت به سلامت نبرد راه

رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

در یوم الحسره به خودم فکر می کنم که عمری را فقط به ادعا و غرور گذرانده ام ...

اللهم انی أسئلک منازل الرندان...!

 

للحق  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1 دی 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

 این روزهای جوانی که اشتغالات خانوادگی نظیر زن و بچه ندارم و از هر دو جهان آزادم! یک سوال و موضوع ذهنم را مشغول کرده و نمی توانم پاسخ بدهم؛ مشاهده می کنم، فکر می کنم اما به جواب قاعده مندی نمی رسم. و آن سوال در مورد "فرزند" ست؛ چرا برخی بزرگان و خوبان که عمری خالصانه مجاهدت می کنند و با دقت تمام در تربیت فرزند می کوشند ظاهرا خیلی در این امر موفق نیستند و غالبا اکثر بزرگ زاده ها نظیر پدران شان بزرگ نمی شوند. فارغ از بحث آقازادگی و جهات سیاسی کار حتی در زمینه های دیگر مثل اخلاقی و علمی و فرهنگی و هنری و اقتصادی هم کم پیش می آید که فرزندان به بزرگی پدران برسند؛ اما چه بسیار فرزندان بزرگ و فرهیخته ای که از خانواده های ساده و بی نام و نشان بیرون می آیند. این نشان دهنده، پیچیده بودن امر تربیت ست که به هیچ وجه نمی توان به آن خطی نگاه و قضاوت کرد. پیشاپیش! از خدا طلب فرزندان صالحی می کنم که عاشقانه بنده خدا باشند... .

 للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1 دی 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

این پاییز هم رفت؛ همان فصل رویایی من!
پیش از آن که بیاید نگران آمدنش بودم و این روزها نگران رفتنش هستم.  با همه دلتنگی ش اما شکر که صاحب پاییز هست...
"أین فرجک القریب..."

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 29 آذر 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

برای عاشقی که محکوم به دور ماندن از معشوقش هست اما دمی و کمتر از دمی از یاد معشوقش غافل نمی شود، برترین و منبسط ترین زمان ممکن هنگامی ست که معشوقش را در تجلی تازه و به دور از حجاب های سابق می بیند؛ کدام لذت و معجزه ای یارای رقابت با چنین حالی را دارد؟! 
با آن که غم از دست رفتن حضرت آیت الله حائری شیرازی سخت ست و سنگینی خاصی بر دلم حس می کنم اما باور دارم که آن عارف سالک عاشق، عمری را برای چنین لحظه ای مومنانه زیسته و اکنون به مرادش رسیده ست. 
#معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا 
خدایش بیامرزد و حب به او را مایه ذخیره خیر دنیا و عقبی ما قرار دهد.
 بر سر سفره حضرت ارباب (ع) در شب اول قبرش، شب جمعه، مهمان شود. 

للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 آذر 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

همه وجود من از یک ...

 

گاهی عقل در جدالی نابرابر ....

 

علم را باید از درون و نه از ...

 

جست و جوی بی نشان ترین نشانه ها برای ...

 

من راحل شده ام تا ...

 

زندگی، مثل گزاره های بالا ناتمام است.

جبرِ نگاه های خیره در هم( چشم و هم چشمی، نبود تفکر آزاد، عدم اعتماد به نفس) است که ما را مجبور به تمام کردن سریع و فوری جمله های زندگی مان با واژگان تکراری و عامه پسند و عامه گو! می کند بی آن که بفهمیم چرا؟!! بی آن که لذت خود بودن را بچشیم؛ بی آن که در مسیر انتخابِ چگونه پایانی برای جملات مهم زندگی، بزرگ شویم!

وقتش نرسیده هر کسی خودش جملات زندگیش را پایان دهد؟! خودش؛ و نه دیگران و حرف های دیگران و قضاوت دیگران و فهم دیگران ...

من اما کمی مایل به رندی ام! قول می دهم به همه جملات زندگیم فکر کنم و از اندک کوششی نیز دریغ نکنم. اما دلم می خواهد لااقل نقطه پایان جملات زندگیم را تو بگذاری؛ همین!


 و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

 

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 42 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :