چهارشنبه 21 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

معمولا ما آدم ها هرچه بیشتر از همدیگر می دانیم، مهرمان نسبت به هم بیشتر می شود. 
مثلا استادی که در خلال بحث هایش، گریزی به تجربه های شخصی زندگی خودش می زند برای دانشجویانش محبوب تر است. یا مثلا وقتی درباره شخصیتی کتابی می خوانی که ابعاد شخصی و پنهان او را باز کرده ست معمولا نسبت به او مهر بیشتری پیدا می کنی. 
می توان گفت که شناخت و معرفت، محبت آفرین ست. و هیچ شنیده ای که عاشقی، معشوقش را نشناسد؟!

حالا فرض کن: کسی باشد که هرچه در درون داشته باشی را بداند
"تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی"
حتی از هرچه که نیاز داشته باشی هم آگاه باشد
"وَ تَخْبُرُ حَاجَتِی"
از نهانت خبر داشته باشد، یعنی از بالا و پایین شخصیت وجودیت مطلع باشد
"وَ تَعْرِفُ ضَمِیرِی"
چنین وجودی هر که باشد حتم کن که حق عاشقی را برای تو تمام کرده ست؛ حتی اگر تو او را نشناسی!

«عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد...»

للحق






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 20 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

فرض کن وجودی را که بسیار عزیز ست و با قدرت و پر شکوه و عظمت. و تو هرچه داری و نداری از او ست. 
بر اثر غفلت، روزگاری او را فراموش میکنی و در باتلاق ذلت و حقارت و سیاهی فرو میروی ... . یک آن سر بالا می کنی و می بینی همان وجود دوست داشتنی در مقابلت هست؛ شاید شک کنی که تو را قبول می کند یا نه؛ اما وقتی می بینی لبخندزنان آغوشش را به رویت گشوده ست، دیگر نه این که به سمتش بروی! به سمتش "فرار"  می کنی ...
" فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْك...
َ وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْكَ مُسْتَكِیناً لَكَ مُتَضَرِّعاً إِلَیْكَ رَاجِیاً لِمَا لَدَیْكَ ثَوَابِی"

«گفتم: بسته ست دلم
گفت: منم قفل گشا ...»

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 19 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

گاهی کسی صدایمان می زند و کمک می خواهد؛ سعی میکنیم کارش را حتما راه بیاندازیم.
گاهی کسی ما را به "اسم" صدا می زند: آقا یا خانم فلانی ببخشید می شود ...؛ حتی اگر طرف مقابل را هم نشناسیم چون مشخصاً از ما کمک خواسته است همه جوره با همه توان، کمکش می کنیم.
حال اگر کسی ما را به "اسم" صدا بزند و ما حتم کنیم که هیچ کسی جز ما را ندارد، آن وقت چه می کنیم؟!

این توصیف ما آدم ها بود؛ کسانی که "بنده" اند؛ قصه ما با "مولا"یمان چگونه ست؟!

"" وَ اسْمَعْ دُعَائِی إِذَا دَعَوْتُكَ وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُكَ وَ أَقْبِلْ عَلَیَّ إِذَا نَاجَیْتُكَ ""

«ما از تو به غیر تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده ست...»

للحق






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 18 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

چشم هایم می دود؛ چشم هایم می لرزد که نکند خطا کنی ...

 

" تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین

همه غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی "

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 17 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

"فدایی" شدن پیش نیاز می خواهد؛ 
باید اول به کل، "وقف" شوی ...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 16 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

A Homesteader Holds To a Philosophy.

To be a homesteader you must first think like a homesteader. You must believe in the importance of freedom and self sufficiency, you must believe you have the ability to provide for yourself and not be dependent on others to provide for you. A homesteader believes in themselves and their ability, they believe in the land and it’s provision, they believe in the design of nature to give of its resources, they believe in using what they have as an asset and giver rather that a liability and a taker. In short a homesteader is an optimistic thinker who strives to figure out a way.

 

Homesteaders آدم های جالبی هستند؛ بهترین ترجمه برای این کلمه شاید خودکفایان باشد؛ کسانی که ذهنیت خودکفایی دارند و می خواهند مستقل باشند و روی پای خودشان بیاستند. از خوراک تا پوشاک تا باقی وسایلی که نیاز دارند را سعی می کنند خودشان فراهم کنند و بسازند. تصور کنید در روزگاری که تمدن غالب، ذهنیت ها را شدیداً مصرف‌زده و تنبل بار میاورد و در روزگاری که حتی غذاهای خانه ها هم سعی می شود از بیرون تأمین شود و وسایل و مایحتاج زندگی، همه از مصنوعات پر زرق و برق بیرونی ست کسانی هستند که خودشان نیازهای واقعی شان را تولید و تأمین می کنند.

جای دوری نمی خواهد برویم؛ تاریخ چند دهه پیش خودمان هم همچنین بوده است دیگر!  وقتی درباره زندگی روستایی و عشایری می خوانم یا برایم تعریف می کنند می بینم چه قدر این ها عمیقاً خودکفا بوده اند! زندگی باصفا و شیرین و خودکفا و البته با سختی هایی که به شیرینی و خودکفا بودنش میارزد.

حتی در زندگی شهری هم می شود خودکفا بود؛ فقط ذهنیت خودکفا لازم است. همه ما مادرانی داریم که می بینیم چه قدر ذهنیت تولیدی و خودکفایی دارند؛ کدبانوهایی که انواع ترشی میاندازند، انواع مرباها را درست می کنند، انواع سبزی های کوهی را خودشان تهیه می کنند، خیاطی می کنند و لباس می دوزند و ... . فرض کنیم بشود در حیاط خانه، سبزی کاشت یا مثلاً مرغ هم پرورش داد و از گوشت و تخم مرغش استفاده کرد و  ...!

کسانی که زندگی خودکفایی دارند نوسانات و التهابات جامعه بر روی آن ها اثر خیلی کمتری می گذارد؛ کسی که خودش میوه و سبزی و گوشت و تخم مرغ خودش را تأمین می کند مثلاً دو برابر شدن قیمت ها برای او، دوبرابر هزینه ندارد حتماً!

به گمانم می شود خیلی ساده تر و شیرین تر زندگی کرد؛ زندگی شهری (با لوازمی که برایمان تبلیغ کرده اند!) کلاه گشادی بود که به بهانه مدنیت سرمان گذاشتند ... .

 

بعدالتحریر: دقیقاً همین مثال یک خانواده خودکفا را می شود درباره یک کشور خودکفا زد؛ و این همان تعبیر اقتصاد مقاومتی ست.

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 14 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

For every liability you have, you are somebody else’s asset!

 

گوینده این قول، برای اقتصاد دارد این حرف را می زند که تو هر مسئولیتی که داری، در واقع برای دیگران دارایی محسوب می شوی!

اما مرا به فکر فرو داشت؛ از همان روزی که مسئولیت بندگی را به ما دادند در همان روز الست، دارایی خدا شدیم!

الخلق عیال الله ... .

 

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود ...

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 9 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

اولین باری بود که حبیب می خواست برای محبوبه هدیه ای بگیرد. با هم رفتیم یک کتاب خریدیم و یک پاکت نامه. گفت به نظرت چه بنویسم؟ با تعجب گفتم: تو می خواهی نامه عاشقانه بنویسی از من می پرسی؟!

گفت: نه دوست دارم از حرف های گنده بنویسم. پقی زدم زیر خنده و گفتم: دیوانه ...!

من و حبیب یک مجموعه جملات! داشتیم که دوز آرمانی شان بالا بود؛ اصطلاحاً به آن ها می گفتیم حرف های گنده!

در چشم هایش زل زدم و خیلی جدی گفتم:

-         حالا حالا ها وقت زن گرفتنت نیست؛ خیلی تو دیگه شیرین می زنی!

لب و لوچه اش را تکان داد و ادای من را در آورد؛ سرم را به سمت دیگری کج کردم که خنده ام را نبیند!

چند دقیقه ای مشغول نوشتن شد و آخرش گفت ببین چه طور است؟ وقتی متنش را خواند دروغ چرا، خیلی لذت بردم؛ هم کوتاه بود هم پرمغز بود هم آرمانی بود هم عاشقانه! درست یادم نیست متنش را ولی یادم هست که با این جمله شهید بیضائی شروع می شد: شیعه به دنیا آمده ایم که موثر در تحقق ظهور مولا باشیم... .

به بهانه این که از لحاظ ویرایشی ایراداتش را بگیرم گفتم یک بار دیگر بخواند. کیفم کوک شده بود؛ درست انگاری وسط یک رمان عاشقانه به قسمت اوجِ داستان رسیده باشی!

این ها گذشت و بعد از مدت ها که اولین جرقه های ماجرای نوه حاجی پیش آمده بود در سالن والیبال، قبل از این که گرم کنیم گفتم حبیب یادت هست اولین هدیه ات به محبوبه را؟ سرش را تکان داد. گفتم یادت هست نامه و حرف های گنده را؟ باز سرش را تکان داد و صورتش را به طرفم چرخاند. گفتم به نظرم نباید اصلا ناراحت باشی؟ چروکی در پیشانی‌ش انداخت و خیلی جدی پرسید چه طور؟ بلند شدم و از حبیب فاصله گرفتم و طوری که آماده فرار باشم گفتم: هرچه فکر می کنم می بینم نوه حاجی به این بنده خدا در تحقق ظهور مولا خیلی بیشتر از تو کمک می کند!! آخرش را با خنده گفتم و فرار کردم. حبیب پشت سرم می دوید و فحش های همیشگی اش را نثارم می کرد: کثافت آشغال عوضی ...!

**

از روزگار حبیب، چندی ست که می گذرد. درست ست که او برای من بیش از یک رفیق بود و بگویی نگویی یک جورایی به اندازه قواره خودش برایم الگو بود؛ اما هیچ وقت ادعا نمی کنم آدم بی نقص و اشتباهی بود.

 شاید در وصف حبیب بتوانم بگویم او از آن جنس آدم هایی بود که تیپیکالی! به واقعیاتِ واقعیِ زندگیش هم آرمانی نگاه می کرد! فارغ از درست یا غلط بودن، در دنیایی که عمیقاً آدم هایش واقعیت‌زده اند امثال حبیب، غریب اند.

المومن غریب

طوبی للغرباء

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 8 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

فضای مدیریتی کشور امروز به همین اندازه سخیف ست؛ دقیقا به همین اندازه. سیل آمده ست و همه را درگیر کرده ست و این همه خسارت و ناراحتی به بار آورده ست. همه مردم ناراحت اند و هر کسی به هر اندازه که می تواند دارد کمک می دهد؛ اما از آن سمت عده ای درگیر جر و بحث های سیاسی شده اند. 
در شیراز دل همه جریحه دار شد؛ هر کسی می توانست به کمک شتافت؛ اما عده ای نشسته اند در سخیف ترین شکل ممکن، برای تسویه حساب های شخصی و جناحی دست و پا می شکنند؛ علنا ! 
نمی خواهد در بررسی برخی ناکارآمدی های امروز کشور، نظریه های جدید فلسفه سیاسی ابداع کرد؛ فقط به همین آدم های سخیف، عمیق تر نگاه کنیم. 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 8 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

معیار ساپورت و نخ های مو و آرایش غلیظ یا چادر و ریش و مناسک ها، معیار خوبی برای محک زدن اسلامی بودن فضای جامعه نیست.
اگر می خواهید ببینید چه قدر فضای جامعه، اسلامی ست بیایید از مردم بپرسید:" آیا حاضری در این دنیا جاودانه تا ابد زندگی کنی یا حاضری بمیری و در آن جهان های وعده داده شده، جاودان باشی؟!"

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 7 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

به گمانم دلتنگی، به یک مرض می ماند؛ مرضی که واگیردار و مسری نیست. البته به جز آنانی که خدا بین دل هاشان خط و ربطی قرار داده ست؛ آن جا عجیب مسری ست ... .

القلب یهدی الی القلب ...

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 6 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

دأبم نیست که موضوعات عمیق را عریان بیان کنم. اما این یکی را می خواهم خیلی واضح بگویم:

خیلی فکر کردم که جان و زندگی که مهم ترین سرمایه وجودی آدمی ست را باید فدای چه چیزی کنم؟ به عبارت دیگر چه چیزی آن قدر ارزشش را دارد که جان و زندگیم را نثارش کنم؟
هرچه گشتم دیدم تنها چیزی که ارزش فدا شدن دارد، "حجت و ولی خدا" ست. 

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 5 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

مسئول نهاد رهبری دانشگاهی تعریف می کرد که رئیس دانشگاه تازه عوض شده بود؛ ما دیدیم این بنده خدا خودش از ماشین پیاده نمی شود و راننده اش مجبور است پیاده شود و بیاید و در را باز بکند و این آقای رئیس پیاده شود! ما گفتیم وا اسلاما وا انقلابا! این بود آرمان های امام؟ سریع نامه زدیم به وزارت علوم و ریاست جمهوری و بیت رهبری که چه ایستاده اید رئیس این دانشگاه خوی اشرافی دارد و اگر چنین ادامه پیدا کند دیگر اثری از اسلام در دانشگاه نخواهید دید و ...! بعد از چند روز کاشف به عمل آمد که درِ ماشینِ این بنده خدا از داخل خراب شده بوده و این آقای رئیس، مجبور بوده کسی در را برایش باز کند!

 

این داستان را من همیشه تعریف می کردم؛ بین خانواده و رفقا و خاصه در کار تشکیلاتی. شخصاً دیده بودم خیلی از قضاوت های سطحی و فوری ما اشتباه از آب در می آید؛ غالباً در کار تشکیلاتی با رفقا می گفتیم که باید نسبت به هم حسن ظن و اعتماد داشته باشیم و اگر خدای ناکرده موضوعی خلاف نظرمان دیدیم سعی کنیم به بهترین وجه نگاهش کنیم و حتی اگر برادر مومن مان، عذری برای اشتباهش نداشت، برایش عذری بتراشیم.

این گذشت تا چند سال پیش؛ در اثنای ماجرایی، دوستی به من گفت که قضاوت هایت آزار دهنده است؛ این جمله خیلی برایم سخت بود؛ چرا که هیچ وقت گمان نمی کردم در خصلتی که خودم از آن بی زارم و باقی را توصیه می کنم که به هیچ وجه نداشته باشید، حالا شاید همان خصلت را داشته باشم حتی از نوع آزاردهنده اش. آخرالأمر نمی دانم آن دوست عزیز فهمید یا نفهمید که اگر حرفی زدم یا قضاوتی کردم فقط و فقط به خاطر علاقه و محبتی بود که به او داشتم و گرنه اگر هر کسی جز او بود امکان نداشت چیزی بگویم.

البته بعدتر وقتی بیشتر فکر کردم و بیشتر خواندم دیدم تا حد زیادی حق با او بوده است؛ من ناخواسته اشتباه کرده بودم؛ هنوز هم سوز این اشتباه را در دل دارم چرا که به گمانم دلی آزرده شد.

این ماجرا و این حرف خیلی مرا به فکر فرو برد؛ چندین پست در همین وبلاگ هم درباره اش مستقیم و غیر مستقیم نوشته ام؛ خیلی جاها که می خواستم حرف بزنم یا مثلاً یک پیش قضاوتی کنم سریع این جمله آن دوست، جلوی چشمم می آمد. اتفاقات جالبی هم این وسط رخ داد که همه و همه باعث می شد روی این موضوع بیشتر فکر کنم.

درست است که خیلی جاها اصلاً ما نباید خودمان را در موضع قضاوت قرار دهیم و با حسن ظن و اعتماد کارها را پیش ببریم، اما اگر واقعی نگاه کنیم خیلی از فکرها و برخوردها و انتخاب های ما ناشی از پیش قضاوت هایمان هست. به نظرم اصلِ پیش قضاوت هم به خودی خود بد نیست؛ چیزی که خطرناک ست و صدمه می زند سرزنش است؛ این که دیگری را به خاطر پیش قضاوت هایمان ملامت کنیم و چه قدر امام معصوم ما زیبا فرمود کسی که دیگری را سرزنش می کند، نمی میرد مگر آن که خودش به همان درد مبتلا شود... .

به گمانم مهم ترین راهبرد برای حل چنین مشکلاتی گفت و گو ست؛ ما باید یاد بگیریم که به گفت و گو بنشینیم و پیش از قضاوت و سرزنش، ماجرا را شفاف کنیم. اگر مسئول نهاد رهبری آن دانشگاه با رئیس دانشگاه همان موقع حرف می زد، در همان لحظه اول مشکل حل شده بود؛ این همه قضاوت های پر اعوجاجِ امروز در فضای اندیشه ای و فرهنگی و سیاسی هم ناشی از همین عدم گفت و گو هاست.

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 4 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

بزنگاه ها عیارسنج اند! 
نشریه دوم جبهه واحد و همایش مادران مقاومت با آن وسعت! ( که اگر سفر بشار اسد پیش نمی آمد و حاج قاسم درگیر آن نمی شد، پنج یا هفت اسفند برگزار می شد) یک کار تمیز فرهنگی بود که حقیقتا با یک همت جهادی، بچه ها از صفر تا صدش را با یک عقبه فکری دقیق، در طی دو ماه برنامه ریزی و عملیاتی کرده بودند؛ این که چه ها شد بماند به وقتش؛ اما برای من این کار چون بزنگاه بود، محک زننده بود! همه رفقا از جمله خودم حقاً سرمان شلوغ بود؛ مثلا من خودم هر روز تا شب سر کار بودم و از بابت های دیگر مثل مباحث علمی و تخصصی و .. هم ذهن مشغولی داشتم، دیگری پایان نامه داشت، دیگری امتحان ارشد داشت، دیگری کار و زن و بچه داشت، دیگری پایان ترم و اردو داشت و ...؛ همه شدیدا کمبود وقت داشتیم؛ اما چون وسعت کار زیاد بود مجبور بودیم جداً تلاش کنیم؛ بعضا تا نیمه شب جلسه بودیم، شهادت و تعطیلی دفتر بودیم و ... .
چون کار وسعت داشت همه سعی می کردیم هر کسی را که می توانیم به مجموعه اضافه کنیم و تقسیم کار کنیم؛ حتی از خانواده ها و فامیل هم کمک می گرفتیم؛ به همه رفقا و آشنایان و اساتیدی که می توانستند کمک کنند پیام دادیم.
فارغ از نتیجه، این کار برای من خیلی درس آموز بود تا طیف وسیعی از دوستان و آشنایانم را محک بزنم؛ محکی برای عیارسنجیِ معرفت، محبت، دلسوزی، مسئولیت پذیری، وفا، نظم، رفاقت، همت، خودخواهی یا ایثار، شعار یا عمل، مدیریت و ... .
مگر می شود آدمی فراموش بکند این همه لطف برخی از عزیزان را؛ مثلا برخی از دوستان انجمن یاسوج که حقا و انصافا با آن که سرشان شلوغ بود اما جانانه همت کردند؛ بچه ها هر وقت در جلسات کار زیاد می شد به شوخی می گفتند بسپارید دست بچه های یاسوج! یا خیلی از رفقای عزیز در شیراز و تهران که حقیقتا کمک مان کردند؛ بعضی از عزیزان بودند به دلیل این که خیلی سرشان شلوغ بود فقط جویای پیشرفت کار می شدند، با آن که شاید عملاً کاری انجام نمی دادند اما حقاً مایه دلگرمی بودند. تعداد عزیزانی که بزرگوارانه حمایت و لطف کردند بسیار بود.
از آن طرف هم عده ای بودند که درباره شان هیچ نگویم بهتر ست؛ کسانی که باید فقط از دور دیدشان و شناختشان! 
این همایش و نشریه اولین و آخرین کار ما نبود؛ اما خیلی خوب عیارسنج بود؛ من فهمیدم با این عزیزان مخلص و مومن و دلسوز و بی ادعا، می توان فرداها در مسیر آرمان خواهی های بزرگ، طی طریق کرد اما با عده ای دیگر حتی تا همین فلکه کوزه گری!! هم نمی توان رفت.
در برخی جلسات اشک در چشمانم جمع میشد وقتی این رفقای مخلصم را می دیدم که چه قدر خالصانه و عالمانه و بی ادعا برای آرمان هایشان تلاش می کنند و دیگرانی با همین شکل و شمایل! پر ادعا و طلبکارانه و جاه طلبانه به اسم انقلابی بودن، از این جلسه به آن محفل، دنبال اعتبار و شخصیت و آبرو با پز دادن روی یک سری موضوعات همه نفهم! و بعضا بسیار چییپ!! هستند و حتی در موقع حرف، این بچه ها را متهم می کنند.
عاشق آن رفقا هستم و بی زار از این ها ... .

بعدالتحریر: این دوگانه، دوگانه جالبی و فراگیری ست. بیشتر درباره اش خواهم نوشت.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 2 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

هیچ بارانی، دائمی نیست؛ می آید و می رود؛ درست مثل آنانی که به اندازه لطافت باران خوب اند.
نمیفهمی از کجا میایند، به کجا میروند، در چه حالی اند؛ حکما همه چیز فهمیدنی نیست!
دل هایی که باران را می فهمند حق می دهند دلتنگی آسمان را ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 60 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :