للباقی

از فرمول و معادله و انتگرال ملولم و کار دستی ام آرزوست!

در ایام دبستان هم، کاردستی درست نمی کردم که الان در ارشد مجبورم درست کنم!

#علم_نافع
#قطعه_مکانیکی
#کاردستی

للحق


ارسال در تاریخ یکشنبه 12 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 یکی از علایق همیشگی ام عکس دیدن است. بچه که بودم آلبوم عکس های خانوادگی مان را هر چند روز یک بار پهن می کردم و محو دیدنش می شدم. هر بار انگار برای اولین باری باشد که می دیدم، کلی کیف می کردم. یاد آن دوربین های قدیمی هم بخیر. درست است که این گوشی های جدید امکان عکس گرفتن را آسان کرده و هزینه خرید فیلم دوربین و ظاهر کردن عکس را نمی دهی؛ اما روحی ندارد. کلی می توانی سعی و خطا کنی و بی هزینه عکس بگیری. عکس ها هم معمولا چاپ نمی شود و دست بالا در همان عالم مجازی باز دیده شود. لطفش کجاست؟! اما چه صفایی داشت دوربین یاشیکا. پدرم با توجه به مناسبتی مثل عید یا سفر یا عروسی یا ... یک فیلم 32 تایی می گرفت. تا سال ها ما نباید عکس می گرفتیم. عکس مفت نبود که! خیلی می خواستند لطف کنند بهمان بعد کلی اصرار و التماس، بزرگتری دستمان را می گرفت و کادرش را مشخص می کرد و فقط ما می زدیم روی دکمه اصلی و چیییک عکس گرفته می شد و شاسی عکس بعدی را هم می کشیدیم و مثل چی حال می کردیم!! بزرگ تر که شدیم مدیریت دوربین با رعایت یک سری خطوط قرمز!! مثل نگرفتن عکس تکی و دو تکی! به ما سپرده شد. همان موقع ها هم ملت، خودشیفته بودند و تقاضای عکس تکی یا دو تکی! زیاد بود. باید مدیریت می کردیم که فقط 32 تا عکس می توانستیم بگیریم. تازه معمولا چند تا سهمیه اش هم مخصوص نسوان و عکس های خودشان بود. الکی عکس نمی گرفتیم و باعث می شد غالب عکس ها، دسته جمعی پر صفا باشد؛ همان ها که عکاسش کلی نمک می ریخت که همه بگن سیبببببببب!! منتظر می شدیم عکس ها را ظاهر شود و چه بررسی ها که نمی کردیم؛ این دستش لرزیده و آن یکی کادرش بد بوده و محمد همیشه ناغافل عکس می گیره مسخره!! امشب مجالی شد عکس هایی را مرور کنم. عکس، یک برش از زندگی ست که با دیدن آن کلی خاطرات زمان و مکان عکس برایت زنده می شود. خیلی خاطرات برایم زنده شد. دیدن عکس ها، دور تند زندگی را خوب نشان می دهد و نشان می دهد ناملایمتی های زندگی بهایی ندارد برای ارزش دادن.
 للحق


ارسال در تاریخ جمعه 10 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 هر چند باورش آسان نیست اما به گمانم باید قبول کنم. راهی نمانده، هر راهی که به ذهنم رسید را انجام دادم. همه چیز علیه من گواهی می دهد. چشمم را می بندم و آرام می گویم: سرما خورده ام!!! 
وجدانا خب باورش آسان نیست دیگر. سفر کربلا که همه مریض می شوند و سرما می خورند، تو سرما نخوری و بعد بیایی درین هوای بهاری شیراز سرما بخوری زوور دارد. البته متخصصان داخلی (خانواده) دلیل بروز این بیماری را دوش گرفتن های زیاد و بلافاصله خروج از خانه می دانند. منابع آگاه گواهی می دهند موتور علی آقای پیروی نژاد نیز بی تأثیر نیست. هرچه بود سفر به بندر سیراف از کفم رفت. قرار بود دیشب با رفقا برویم. به دلیل حال نامساعد حقیر موکول شد به امروز صبح، که باز هم من نتوانستم. حکما حکمتی داشته. دیروز از صبح تا نماز ظهر جلسه نقد و بررسی برنامه های ترم پیش انجمن داشتیم. با آنکه شب قبلش چیزی در حدود سه ساعت خوابیده بودم اما نیرو و توان لازم را داشتم چرا که جلسات شورا را مفید می دانم و امیدوارم همه بچه ها هم به اهمیت و مفید بودنش ایمان داشته باشند. امروز به گمانم شورای مان به یک بلوغی رسیده است. طرحی بدون واکاوی مسئله ها و جواب هایش تصویب نمی شود. یعنی در بیشتر برنامه ها ابتدا روی مسئله ها فکر و بحث می شود و بعد روی قالب اجرا. و این مسیر برای فرهیخته شدن لازم و ضروری ست چرا که فرهیختگان مسئله محورند. البته در کنار نقاط ضعف ترم گذشته انجمن، می بایست به بی اخلاصی های دبیر محترم مجموعه هم اشاره و خاطر نشان! کرد که 
"کاروانی که بود یاد خدا بدرقه اش/ به تجمل بنشیند به جلالت برود"
 بعد از جلسه نماز خواندیم و با یکی از بچه های دکتری کشاورزی جلسه داشتیم. دفتر کشاورزی و دامپزشکی انجمن که در دانشگاه نیستند، احیای شان اهمیت زیادی دارد. جناب دکتر، خیلی دیگر علمی و پاستوریزه بودند. صد رحمت به حقیر هموژنیزه! البته این نگاه را می پسندم اما می دانم این طور روحیه ها نمی توانند در سختی های کار و فراز و فرود های رایج سیاسی و فرهنگی تا آخر، پای کار بمانند، البته خدا را چه دیدی شاید ...
 پیامک نامه به سرپرست دانشگاه را خبرگزاری دانشجو برای همه مسئولین دانشگاه پیامک کرده بود. خیلی خیلی ضایع بود که پیش از آنکه خود نامه اصلی به دست سرپرست برسد پیامکش رسیده باشد. به عبارتی یعنی بیش از آنکه سرپرست برای ما مهم باشد کار خبریش مهم بوده!! سریع با دوستان نامه را در سربرگ زدیم و مهر و پاکت و رفتم دفتر سرپرست. همین حین حسین زنگ زد که آقا کلید دفتر نخبگان که قرار بود کارگاه جریان شناسی رسانه برگزار شود، دست یکی از آقایان نهاد بوده و این آقا فی الحال مفقود شده!! خلاصه جای دیگری به هر حال جور شد. سرپرست اذن داد و رفتم پیش شان. دکتر از اساتید دو ترم گذشته ام هست و رابطه خوبی با هم داریم. درس مفید دینامیک گاز پیشرفته و درس مزخرف تئوری لایه مرزی را با ایشان گذرانده بودم. آدم منطقی و خوش مشرب و مذهبی هستند اما توقع گزافی ست که از این جور آدم ها مواضع انقلابی بخواهی متاسفانه! بحث در خصوص دانشگاه و باید و نبایدهایش بین مان گل انداخته بود. از طرفی هم بچه ها مرتب به گوشی ام زنگ می زنند. فهمیدم که یک جای کار بچه ها برای برگزاری کارگاه می لنگد اما چاره ای نبود و باید به حرف های جناب سرپرست گوش می دادم و انتظارتم را می گفتم که احتمال پیش آمدن چنین فرصتی کم بود. بعد جلسه سریع رفتم کارگاه. بحث های خوبی شد. مانده ام این جماعت چرا هیچی یادداشت نمی کنند؟!! هر جلسه قلم و کاغذ می گذارم جلویم که به این جماعت غیر مستقیم بفهمانم آقا بنویسید لطفا!! از این بدتر با گوشی کار کردن در جلسه ست که این برای من از صدتا فحش چارواداری بدترست!
 بعد کارگاه بچه ها باز پیشنهاد بابابستنی دادند. خاصه برای دیدن یکی از دبیران اسبق انجمن که توفیق دیدارش را نداشته ام، رفتیم و فالوده ای مملوء از آبلیمو زدیم.
 از سر نماز بود که فهمیدم خبری هست. هرچند نمی خواستم باور کنم اما واقعا خبرهایی بود. ترک موتور علی که سوار شدم فهمیدم که قضیه کاملا جدی ست. وقتی رسیدم خانه دیگر مطمئن شده بودم. آرام رو به خانواده کردم و گفتم: سرما خورده ام!! 
للحق


ارسال در تاریخ پنجشنبه 9 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی

بسم الله الرحمن الرحیم

 جناب آقای دکتر گشتاسبی راد
 سرپرست محترم دانشگاه شیراز

 سلام علیکم. در ابتدا بر خود لازم می دانم که توفیق خدمت درین مسئولیت جدید را حضورتان تبریک گفته و از خدای متعال موفقیت شما را آرزو نمایم.
 از آن جا که حقیر توفیق شاگردی شما را در دروس تخصصی داشته ام و همواره حضرتعالی را با خصوصیاتی همچون متانت در اندیشه و بیان، دلسوزی نسبت به دانشجویان و دغدغه مندی نسبت به مسئله علم و تفکر یافته ام، مغتم دانستم تا نکاتی را در خصوص فضای دانشگاه و مطالبات خویش به نمایندگی از تشکل متبوعم خدمتتان عرض نمایم:
 دانشگاه شیراز به عنوان مهم ترین قطب علمی جنوب کشور، چند سالی ست که گرفتار حواشی های بسیاری شده است که این به سهم خود به روند علمی این دانشگاه، لطمه های جدی و جبران ناپذیری زده است.
 یکی از این حواشی مهم، بحث سیاست زدگی و سیاسی کاری هایی ست که از هر چه بگذریم و نادیده بگیریم از این موضوع بسیار مهم نمی توان گذشت. از دیرباز جریانات و گروه های سیاسی چشم طمع خاصی به دانشگاه و دانشگاهیان داشته اند چرا که همواره نیروی توانای جوانی، ایجاد کننده موج های مختلف فرهنگی سیاسی در جامعه بوده است. اگر این شور و احساس و توانایی بخواهد با امیال کاسب کارانه جریانات سیاسی مغرض بیرون از دانشگاه هدایت شود، دانشجو نقش فعال خود را از دست می دهد و در نهایت انفعال، به بلندگوهایی تبدیل می شود که صرفا آرای منفعت طلبان بیرونی را منعکس می کند. در این میان نقش مدیران دانشگاهی در ساماندهی و هدایت این فضا نقش مهم و کلیدی ست. اگر خدای ناکرده خود مدیران دانشگاهی نیز بخواهند در پازل و نقشه کاسب کاران سیاسی بازی نمایند این می شود که باید دانشگاه را شعبه دیگری از خانه احزاب دانست و برای رسالت های خطیر دانشگاه رسما فاتحه خواند. چیزی که متأسفانه درین چند سال در دانشگاه شیراز رخ داده است نفوذ و فشار سیاسی عده ای بیرون از دانشگاه به بهانه تغییر دولت می باشد. از این ماجرا دردناک تر، همراهی برخی از مدیران دانشگاهی با این جریانات است که دیگر جلوه علمی و آکادمیک آنان کاملا تحت تأثیر چهره سیاسی شان قرار گرفته است و در میان مردم، بیشتر، آنان را به عنوان یک کنشگر سیاسی می شناسند! توصیه اکید ما این است که نسبت به این موضوع بسیار مهم، حساس باشید و اطراف خود را از هر گونه مدیر سیاسی منفعت طلب، پاکسازی نمایید که این به جلوه حقیقی دانشگاه و به راه صواب نزدیک تر است.
 انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شیراز همواره منادی آزاداندیشی در دانشگاه بوده و تک صدایی و نبود تضارب آراء را مانع رشد فکری و تحلیلی دانشگاهیان می دانسته است. اما آزاداندیشی خود آدابی دارد که اگر به این آداب پایبند نباشیم زیان های متعددی حاصل می شود. حضور بی قید و شرط افراد نامطمئن در دانشگاه که در بزنگاه های حساس انقلاب، کارنامه سیاهی از خود به جا گذاشته اند آن هم در تریبون های یک طرفه، به هیچ وجه مصداقی از آزاداندیشی نیست.
 این روزها به دلیل نزدیکی به انتخابات ریاست جمهوری، تحرکات این گروه ها برای حضور در دانشگاه و موج سواری بر احساسات پاک دانشجویی، افزایش یافته است. انتظار می رود که ضمن ایجاد فضایی عقلانی با حضور طیف های مختلف فکری، خط قرمزهای حاکمیتی لحاظ شود و دانشگاه شیراز خدای ناکرده جولانگاه چهره های غوغاسالار نامطمئن واقع نگردد.
 لازم به تأکید است شما اگر بتوانید با بدنه دانشجویی و تشکل های دانشجویی روابطی توأم با اعتماد و احترام ایجاد نمایید دیگر هیچ فشار و تهدید خارجی از سوی جریانات و نهادهای بیرون از دانشگاه نمی تواند در مسیرتان خلل ایجاد نماید چرا که شما از پشتوانه عظیم دانشجویی برخوردار خواهید بود. این نکته کلیدی می تواند دانشگاه را از درون مستحکم تر نماید و یکپارچگی لازم را پدید آورد. 
در آخر لازم می دانم از زحمات ریاست پیشین دانشگاه شیراز جناب آقای دکتر ارشاد لنگرودی تشکر و همکاری و همیاری تشکل متبوعم را با مدیریت جدید دانشگاه در مسیر پیاده سازی هر چه بهتر دانشگاه تراز انقلاب اسلامی، اعلام نمایم. 
 ایام عزت مستدام 
محمد طاهری
 

للحق


ارسال در تاریخ پنجشنبه 9 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 ساعت از یک بامداد گذشته است. همین حالا نامه به سرپرست جدید دانشگاه که از اساتید خودم هست، تمام شد. بعد از مراسم نه دی امشب، با بچه ها رفتیم بابابستنی. خیلی وقت بود نرفته بودم. در راه در خصوص برنامه سرزمین شعر بچه ها صحبت می کردیم. دغدغه های حساسی داشتند اما به گمانم زیادی بود. شعر لطایف یک انسان لطیف ست، گیرم جایی هم به جاده خاکی بزند! گاهی فشار می آورد آن مفهوم سنگینی که بر دل شاعر نشسته، می بینی اراجیف می گوید تا راحت شود! 
بعدش سری به محفل قرآنی مان زدم. خیلی وقت بود وقت نکرده بودم آنجا بروم. بعد جلسه استاد دلسوزم، مثل همیشه نکاتی را از سر دلسوزی گفت که فراموش نکنم. گفتم استاد اول دعا کنید که درین مواضع های مختلف، اشتباه نکنم، در ثانی برای خودم هم خیلی دعا کنید. گفت تازه برای سومی هم دعا می کنم! پقی زدم زیر خنده که استاد حرف آخر را زدی!! یعقوب را می رسانم خانه شان. در راه حرفی می زند که خیلی ناراحتم می کند. می بینم چه قدر من، به دلیل مشغله های بعضا بی دلیل، از رفقا و احوال شان غافل شده ام. در راه برگشت نمی دانستم باید به چه فکر کنم؛ به متن نامه، به یعقوب، به این روزهای بعد پاییز. به چه؟ رسیدم خانه. مادرم غذای مورد علاقه ام را درست کرده بود؛ حلوای خرما. البته من مدتی ست یک جوری شده ام. آن آدم دیوانه شیرینی، طبعش یحتمل تغییر کرده! کمیش را در دهان می گذارم و مشغول نوشتن نامه می شوم. چند روزی ست خیلی راحت شده ام. پاییز امسال برای من خیلی برگ ریزان داشت. یک آن به خودم آمدم دیدم که دلم پر برگ های قشنگ پاییزی ست. اشتباه من این بود که با دیدن این رنگ های افسانه ای، خیال خام برم داشت و به سرابی توهمی دل خوش کردم. اما دو سه روزی ست که نازی، جلوه دیگری کرد برایم و مرا باز مستانه هواخواه تر خودش کرد. از او شرمسارم به دلیل یک پاییز پر خطا. اما دیگر دلم را از هرچه برگ غیر اوست خالی کرده ام و آماده طنازی هایش هستم. مگر نازی من کم نازنین ست؟! 
للحق 


ارسال در تاریخ چهارشنبه 8 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 دیروز از جبهه سیاسی دیگری رونمایی شد. جبهه ای خلق الساعه ای و کاملا دم انتخاباتی؛ البته شخصا از هر حرکتی که رنگ اجماع داشته باشد و درین فضای سخیف تفرقه، بوی وحدت بدهد کاملا حمایت می کنم. اما چند نکته در این خصوص لازم به توجه است: تنها زمانی می توانیم بگوییم حزب جدیدی را در قاموس سیاسی فرهنگی اقتصادی کشور ایجاد کرده ایم که وجه تمایز کاملا مشهودی در حوزه مباحث نظری و همچنین پشتوانه های اقتصادی داشته باشیم. اما حرف جدید این جبهه چه خواهد بود؟ در بیانیه و مصاحبه های انجام شده صرفا حرف های قبلی و چیزهایی که همه خوب می دانیم، تکرار شده است. البته باید منتظر ماند و برنامه ها را دید اما چشم حقیر به دلایل زیادی آب نمی خورد. از طرفی یک شوخی دردناک هم درین ماجرا مشهود است. و آن هم استفاده ناشیانه از واژه مظلوم و مهجور "مردم" است. واقعا آیا آل اسحاق می تواند کار کف میدانی و مردمی انجام دهد یا روستا آزاد؟! کاری که از دل مردم شروع نشود و بخواهد با فرمایش و خطابه مردمی شود فقط کلمه غریب مردم را له می کند. یکی از دلایلی که آقا به بچه های جبهه فرهنگی انقلاب این قدر بها داد، همین مردمی بودنش بود. کارشان تا ته روستاهای محروم سیستان و بلوچستان می رفت و برعکس کاری از ته آن روستا می توانست در تهران دیده شود. یعنی یک کار مردمی واقعی و آدم های آن جبهه واقعا کار مردمی را بلد بودند؛ اما این جبهه صرفا تعبیر مردم را یدک می کشد و با پیرمردهایی چون حداد و جوان هایی چون محمدی که حوصله کار در بین مردم را ندارند بعید می دانم این کار رنگ و بوی مردمی پیدا کند و دستاوردی جز برای انتخابات داشته باشد. نکته دیگر این گونه تشکل ها، ظهور انتخاباتی شان ست. خانم دستجردی فرموده: این جمع، سمت و سوی حزبی، سیاسی و جناحی ندارد. عجب!! همین دم انتخاباتی، فکر معیشت مردم و رکود و بیکاری خواب را از چشمان شما ربوده؟! کاش به اندازه یک ایپسیلون سواد رسانه ای داشتند این جماعت که این چنین حرف های پوپولیستی نزنند و خلق الله را بلانسبت چهارگوش فرض نکنند. از سمت دیگر فرموده اند همگی از جریانات سنتی سیاسی خسته شده ایم. سوال این جاست شما از اسم ها خسته شده اید یا از حرف ها و عملکردها؟! اگر از فکر و عمل خسته شده اید پس کو آن حرف جدید؟! نکته حائز اهمیت در حوزه بیکاری و رکود و تبعیض و بیکاری، که این بزرگواران شعارش را می دهند در اقتصاد مردمی ست. که همان طور که بالا عرض شد این بزرگواران چندان با کار مردمی آشنایی ندارند پس این سنگی هم که بر سینه می زنند یحتمل دارند بر سر می زنند! اما با همه این تفاسیر تشکیل این جبهه را مبارک می دانم اما ای کاش در نوع نام گذاری و انتخاب شعارهایش بیشتر دقت می شد. اساسا امکان اجماع بین موتلفه و رهپویان و پایداری و ... با توده های مردمی جز برای انتخابات وجود ندارد. ای کاش واژه مردم را بی محابا استفاده نمی کردند و الکی شعارهای غیر انتخاباتی نمی دادند. در هر صورت کار خوبی ست که نیروهای انقلاب، دور هم جمع شوند و برای هدفی واحد تلاش کنند خاصه برای انتخابات سال آینده که وحدت از هر چیز دیگری لازم ترست و از صمیم قلب دعا می کنم و امیدوارم که این جبهه در کارش موفق باشد و بتواند به مسیر انقلاب کمک نماید. 
للحق 


ارسال در تاریخ دوشنبه 6 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
چند سالی ست که مشخص نیست صاحب دانشگاه شیراز دقیقا چه کسی ست. البته از دکتر ارشاد لنگرودی به عنوان رئیس دانشگاه یاد می کردند و صندلی ریاست دانشگاه در ساختمان مدیریت در اختیار ایشان بود. اما در واقع و در بزنگاه ها به نظر می رسید که صاحب دانشگاه، صرفا رئیس دانشگاه نبود و دکتر صفوی قائم مقام دانشگاه، نقش برجسته تر و تعیین کننده تری را بازی می کرد. البته اگر بخواهیم دقیق تر نگاه کنیم گاهی از این دو بزرگوار کار فراتر می رفت و صاحب دانشگاه، جریانات خاص سیاسی بیرون از دانشگاه می شدند. فلذاست که دانشگاه شیراز به عنوان مهم ترین قطب علمی در جنوب کشور چند سالی ست که در حالت بی صاحبی، دوران می گذراند. سیاست زدگی های افراطی در یک محیط علمی و آکادمیک، باعث هزینه و حواشی بسیاری برای این دانشگاه شده است. حضور افراد نامطمئن و غوغاسالار در چند سال گذشته که با چراغ سبز عناصر بیرون از دانشگاه همراه بود، نشان از این دارد که عده ای برای دانشگاه شیراز خواب های مطلوب حزب و جناح خودشان را دیده اند. از دیگر سو عده ای از مدیران سطوح بالای دانشگاه شیراز نیز درین چند سال، وجه همت شان در سیاست بازی و سیاست کاری خلاصه شده است. به طوری که برای مثال قائم مقام دانشگاه شیراز بیش از آنکه به عنوان یک چهره مدیر دانشگاهی و علمی شناخته شود، به یک چهره فعال سیاسی شناخته می شود!! این در حالی ست که نتیجه این سیاست های مخرب، کاهش رشد علمی دانشگاه شیراز بوده است و نام این دانشگاه در بین دانشگاه های کشور با صفاتی همچون سیاست زدگی و تشنج آورده می شود. حال چند روزی ست که خبر استعفای دکتر ارشاد از ریاست دانشگاه به گوش می رسد. این در حالی ست که با توجه به احکام قضایی صادر شده توسط دادگاه، قائم مقام دانشگاه شیراز به دلیل اتفاقات حضور علی مطهری در شیراز که با اصرار و تأکید همین آقایان صورت گرفت، مجرم شناخته شده است و حکم انفصال از خدمت وی صادر شده است. حال رئیس دانشگاه می بایست این حکم لازم الأجرا را جاری نماید و شنیده ها حاکی از آن ست که ریاست دانشگاه به دلیل اعتراض به این حکم و سرباز زدن از اجرایش، استعفا داده است. از طرفی مسئولان وزارت علوم، رفتن دکتر ارشاد از پست ریاست دانشگاه را در حالی انکار می کنند که خود ایشان در مصاحبه ای خبر از بازنشستگی و تقدیم ریاست دانشگاه به سرپرست جدید داده است. از سوی دیگر تحرکات و رایزنی ها برای بازگشت دکتر ارشاد علی رغم بازنشستگی ادامه دارد و در این میان باز نقش قائم مقام خاص دانشگاه، پر رنگ است!! نتیجه این بی سامانی ها و بی ثباتی ها، رفتن و آمدن های سیاسی و این بازی ها، مطمئنا نتیجه ای جز ضربه دیدن دانشگاه نیست و وزارت علوم می بایست هرچه سریع تر با اعمال تصمیمی قاطع، دانشجویان و اساتید و دانشگاهیان شیراز را از بازی سیاسی آقایان نجات دهد. به امید روزی که دستان سیاست زدگی از دامن دانشگاه ها پاک شود ...
للحق


ارسال در تاریخ یکشنبه 5 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی

 ""سر به زیر بودم
 همه ی شهر می دانند
 اما وسوسه دیدن ناگهانی ات در شهر
 سر به هوایم کرد
 رسوایم کرد 
همه ی شهر می دانند ..."" 

آبان 95 شیراز 

للحق


ارسال در تاریخ جمعه 3 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی

 شهر، یک کلمه پر کاربرد در ادبیات عرفانی ست: 
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن ...
 هزار شکر که یاران شهر بی گنه اند ... 
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد ... 
شهریست پر ظریفان و از هر طرف نگاری ...
 رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی ...
 و هزاران نمونه دیگر. فلذا بزرگواری بدجور به کاه دان زده است!! از همه این ها جالب تر، تهدیدش! بود. کلی خندیدم. 

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم / یا جام باده یا قصه کوتاه ...

 للحق 


ارسال در تاریخ پنجشنبه 2 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی

 برای نگاهت
 برای صدایت
 برای وجودت
 سیاهه ها نوشته ام اما
مانده ام به چه عنوان چاپش کنم 
متن ادبی و شعر؟ 
اخبار سیاسی؟
تحلیل شهری؟
 یا شاید
 حوادث ... 

للحق


ارسال در تاریخ پنجشنبه 2 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 نماز مغربی گفتم الحمدلله امشب، شب قدری چیزی نیست به خدا! یلدا که ربطی مبطی به حال و حس و حضور قلب و از این چیزها ندارد که؛ و گرنه داغون داغون بودم. نمازی به غایت، بی خاصیت خواندم و با بچه ها رفتیم دفتر. امشب برنامه خوابگاه هم داشتیم که وقت نبود من بروم و علی و حسین رفتند. از طرفی محفل یلدایی خانوادگی ما هم افتاده بود فردا شب به علت حضور حداکثری! امشب می خواستم بروم محفل خوب دوستان خوبم. خیلی حال سنگینی داشتم. می دانستم که خیلی وصله ناجوری هستم میان جمع شان، می دانستم صفا و خلوص و پاکی شان، می دانستم دردم، می دانستم دوایم. البته نه! دوایم را ... . هیچی آقا اصلا!! در محفل که نشستم هم دیدم خیلی اوضاع خراب ست. وضعی بود خدا می داند. گفتم این بنده خداها چه گناهی کرده اند که چون منی له و داغون باید در مجلس شان باشم و یک دستی شان را خراب کنم. می ترسیدم دعای این جماعت مخلص به خاطر من تا یک متری هم بالا نرود!! خواستم بیایم بیرون. اما گفتم بابا دیدی طقی به طوقی خورد و ما هم به خاطر همین ها، حالمان عوض شود. سرم کلا پایین بود. استاد اهل دلی شروع به صحبت کرد و چه آتشی زد این دل من را. بعدش هم چند غزل حضرت حافظ؛ سنگینی و بغض این مدت اخیر همه آزاد شد و چه آزادی!! چیزی در مایه های خرمشهر، حلب آن هم با نازی!
 باران می زد و در راه قدم می زدم و با حسام الدین سراج بلند بلند، از فریب چشم هایت می خواندم و گوش شیطان کر، از هر دو جهان آزاد ام. 
خیلی مخلصصصصصصصصصصصصیم ای شما!!!
 للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 1 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 درین چند روز خاص، کتاب دیگری از تو خواندم. هر چه بیشتر از تو می دانم ترجیح می دهم بیشتر درباره ات سکوت کنم. کجا این نوشته جات و مصاحبه جات می تواند حق تو را ادا کند و تو را بشناساند. چند سال پیش در کتاب دیگری از قول یکی از دوستانت خواندم حرف هایی دارد که با خودش عهد کرده تا زنده است نگوید؛ چه کرده ای با دوستانت که حتی دیده هایشان از تو آن قدر بزرگ است که می ترسند از وصف تو، به زحمت و شهرت افتند! حالم وقتی از تو می خوانم خوب ست خوب. کانه در مقابلم هستی و می توانم در آن هوایی که تو در آن عارفانه نفس می کشی من نیز تنفس کنم. مگر می شود کسی تو را ببیند یا بخواند و شیفته ات نشود؟ رحمت و درود به همسر بزرگوارت. این بانوی فرزانه و چنین اهل دل، که حق عاشق پیشگی و اصلا حق تو را! یک جا به جا آورد. چنان دختر نازپروده و اشراف زاده ای که در اوج آسایش و مکنت می زیسته و برایش آینده رویایی خودشان را برنامه ریخته بودند چه می شود که به یک باره شوریده مردی می شود که از همه عنوان و عظمتش هیچی برایش نمانده و عامدا می خواسته یک زندگی سخت را در اوج مبارزه و جهاد داشته باشد. مردی که از همه عناوین دنیا فقط یک عنوان "دکتر" دارد و نه از مالی خبری هست و نه آسایشی و نه مقام در خور نازیدنی! اما سری پر شور و اعتقادی پر آرمان و قلبی پر از عشق او را خاص می کند. رحمت به همسرت که عاشقانه در مقابل عشوه گری دنیا ایستاد و عشوه های حقانی و الهی و شیدایی تو را با همه وجود خرید و خودش را در آغوش حقیقتی قرار داد که تا همیشه تاریخ، سربلند و پیروز باشد. سختی هایی را به جان خرید که جز در قاموس عشق، ابلهانه است اما ما چه می دانیم که تو در گوشش چه زمزمه ای خواندی که این چنین بال و پر گرفت و همراه بی نهایتی تو شد. این سیاق همه آن هایی است که در مکتب میکده های عشق و جنون تلمذ کرده اند. آنان که صرف نگاه شان برای دل بردگی و شیدایی کافی ست. رحمت به تو ای رفیق نادیده عالم دنیا. رحمت به تو ای عارف عالم عاشق.
 للحق


ارسال در تاریخ یکشنبه 28 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 باز هم سفر. باز هم راه. باز هم گذر. مقصد قم ست اما مقصودم چیست؟ نمی دانم. 
شب و رهاییش، باران و نازهایش، جاده و رازهایش. چه مجالی بهتر از این جا برای فکر کردن و حتی نجوا.
 امروز بعد از چند ساعت درس خواندن، رفتم قدم زدن در پارک. وقتی که خوب دقت کردم دیدم چه قدر گیج و ویج زده ام این مدت. چه طور من نفهمیده ام که این ها همه برنامه خودشان بوده است از یکسال پیش تا همین ساعت ها. باورم نمی شد که برای شیطنت هایم هم برنامه ریخته باشند! این قدر ظریف و رندانه!! 
به هر حال سفر پر برکتی امیدوارم باشد. هر چه میشود و نمی شود و بشود و نشود و هست و نیست و بود و نبود و کاش و الا و از و با و که و چه و چرا و چگونه و ...
 اما "مگر نازی من کم نازنین ست؟!"
للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 24 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 "کاش"چشم ها، تنها دو تا نبودند و همه وجودمان چشم بودند.
 امشب در دفترم چند صفحه ای را نوشتم که هیچ وقت جرأت نوشتنش را نداشتم. چند صفحه "کاش" ... 
نمی دانم سرنوشت این صفحه هایی که امشب نوشته ام چه می شود؛ پاره می شود، سوزانده می شود، در آبی رها می شود، یا شاید هم در مسیر زندگی روزی با هم خوانده شوند و تجدید خاطره ای. 
الخیر فی ما وقع
 یک روز خاص 
للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 24 آذر 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 کم شارژم تمام می شود و بهانه برای شارژ شدنم بسیار ست. گاهی سی ثانیه فکر، فوول شارژم می کند و بیشترش موجب ازدیاد هزینه! دو سال پیش با بزرگواری جلسه داشتیم. من از دستش با کلی ادله و مدرک، ناراحت بودم. نکات را یکی یکی گفتم و آن بنده خدا تقریبا هیچ نگفت. چه قدر زورم گرفته بود از دستش؛ اگر می توانستم آن چنان مشتی حواله اش می کردم که سر و گردن و شیشه و پنجره همه اش غاطی شود! هیچی نگفتم و از دفترش آمدم بیرون. چند صد متر نرفته بودم که به ذهنم یک سری جملات کلیدی رهبری و امام آمد که زیاد دوست شان دارم و حسابی قوت می گیرم با آن ها. همان جا بود که گفتم خاک بر سرت! تو باید به خاطر حرف یک آدم، این همه هدف و آرمان را کنار بگذاری و این قدر آشفته شوی! ورق برگشت و به جای آن که در دلم به آن بنده خدا حرفی بزنم گیر دادم به خودم. سریع هم برایش با یک لحن طنزآمیز پیامک کردم؛ بنده خدا کوپ کرده بود که فازم چیست آخر؛ نه به آن تلخی در جلسه نه به این شیرینی پیامک.
 القصه آن که باید گذشت! و امروز می خواهم از چیزی بگذرم که خیلی مهم تر از این خاطره است. خیلی بزرگ تر. چیزی که این مدت، بیشتر فکر مرا درگیر خودش کرده بود. برای چه می گذرم هم خودش داستانی دارد به پهنای لااقل یک دهه حرف و قصه. می دانم سخت ست اما همین که قصدش را در دلم انداخته اند یعنی این دهه لااقل کمترین ثمره را داشته است. در این مدت، متن ها نوشتم و شعرهای بی قافیه و وزن گفتم و نمی توانستم افسارش را بگیرم. رسما تسلیم شده بودم. در خواب هم فکر نمی کردم این چنین شود اما شد. و نشان داد که باید حرکت کرد و حرکت کرد و رفت؛ بی آن که به پشت سر نظر انداخت. باید محو یک حقیقت شد و دیوانگی و حیرانی را تجربه کرد و آواره بیابان تنهایی شد. 
فقط تو می دانی که چه در سر دارم.
 أنَّ الرّاحِلَ إلِیكِ قَرِیبُ المَسافَه
 22 آذر 95 
در حال خواندن High speed wing theory
 للحق


ارسال در تاریخ دوشنبه 22 آذر 1395 توسط محمد طاهری
(تعداد کل صفحات:26)      [...]   [4]   [5]   [6]   [7]   [8]   [9]   [10]   [...]  

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان