للباقی 
تازه سوار قطار برگشت شده ایم. با آنکه اولش به عکس و بگو بخند گذشت اما سریع دلتنگ امام رضا شدم. کنار پنجره می نشینم و به بیرون برفی نگاه می کنم و اشک می ریزم. می دانی که چه قدر سخت ست لحظه های وداع. آقا جان خداحافظ. آقای مهربانم آقای عزیزم خدانگه دار. خدا تو را برای من حفظ و نگه دارد. باز از بهشت بیرون آمدم باز روزگاری ... "آقاجان غیر تو یاری ندارم با کسی کاری ندارم؛ گر تو هم از در برانی یار و دلداری ندارم ..."
 الان که از حرم بیرونم خوب می فهمم تنهایی چه قدر سخت ست آقا... 
به همین زودی ها بطلب به حق همین حال غریبی و دلتنگیم.
 للحق 


ارسال در تاریخ پنجشنبه 14 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
صبح، جلسه چند نفری خودمان بود برای آینده آزاداندیشی. ظهرش هم جلسه کمیته آزاداندیشی داشتیم. مواردی باید در جلسه مطرح می شد و مثلا تصویب می شد. از این جلسات فرمایشی اما لازم. می خواستیم سریع برویم روی اصل بحث و سوالات بچه ها که وقت نشد.
 در جهاد صحبت های دو و چند نفره در خصوص اتحادیه و روندهایش خیلی جدی ست و بخش مهمی از زمان ما را می گیرد. مثلا همین بحث شورای راهبردی اتحادیه.
 این روزها وقتی حرم می روم با سنگینی می روم. تو می دانی چرا. بگذریم.
 بعد نماز با بچه ها رفتیم خرید. بعدش هم اشترودل زدیم. خیلی کارها هست که باید انجام می دادم اما وقت، اجازه نمی داد. شام که خوردیم رفتیم جلسه آزاداندیشی با بچه های یاسوج و شیراز. کارهای روزانه خسته ام کرده بود اما حسابی انگیزه داشتم برای این جلسه. چون دنبال جا انداختن آزاداندیشی هستیم و ایمان داریم که عملا برای داشتن جامعه ای فرهیخته، نیاز حیاتی به این مقوله داریم. به فکر آینده کمیته هستم و باید رفقایی از بچه های خودمان برای این کمیته تربیت شوند. جلسه خوبی بود و بحث های خوبی شکل گرفت. بعضی از این دوستان ما ظرفیت و دغدغه های بزرگی دارند؛ در جنس آرمان خواهی شان شبیه به هم هستیم؛ ای کاش بیشتر عملیاتی می شدند، آن وقت واقعا حرکت های بزرگی می تواند اتفاق بیافتد.
 شب با ناراحتی خوابیدم... .
 روز ششم/آزاداندیشی/شورای راهبردی/دغدغه های شیرین 
للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 13 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 این پسره عملا هیچ نمی فهمد! کلافه ام کرده. دیوانه شاخ و دم که ندارد. بی آنکه خودم بخواهم درین مشغله های این چند روز، ذهنم را درگیر کرده. هرچه می کنم نمی فهمد؛ ظهر که رفتم حرم اعصابم خرد بود. یک حس خاص زیارت، در وقت عصبانیت! وسط این اوضاع، یکی از بچه ها آمده و یک خط از نشریه را گرفته و می گوید چرا این جمله ویرایشی مشکل دارد؟ یعنی کسی نبوده یک بار روی این بخواند؟ بعد از این صغری، نتیجه گیری کبری ش جالب بود که این یعنی همه کارهای انجمن در هواست!! کلی برایش از ریزترین تا کلی ترین چیزها توضیح دادم که تجربه اش بیشتر شود؛ جالب ست این آقا که خودش می گوید تنها یک بار با بچه های محل شان یک نشریه چند صفحه ای آن هم به صورت جمع آوری، تهیه کرده اند و هیچ تجربه اجرایی دیگری ندارد با اعتماد به نفس، کل استدلال های ما و رفقا و چند نفر کناری را قبول نمی کرد! بچه ها هم اعصابشان خرد شده بود. می شود راحت از کنار این موضوعات گذشت؛ اما به گمانم این مشت، نمونه خروار است. نسلی که با واقعیت ها در ارتباط نیستند و قضاوت های آرمانی دارند. چه قدر این روزها شاهد این هستیم... . 
داوود دشتبانی را برای کرسی امشب دعوت کرده ایم. چند روزی ست که پیگیر دعوت از مهمان های برنامه کرسی هستم. بالاخره دشتبانی دبیر اسبق سیاسی انجمن تهران قبول کرد. حواشی حضورش از پروازهای لغو شده و بلیط های کذایی تا اعتراض عده ای از دوستان و ... . برای بار اول ست که چنین جلسه ای در اتحادیه برگزار می شود. عصری مشغول آماده کردن اسلایدهایی برای صحبت خودم در خصوص آزاداندیشی بودم. مهم ترین قسمت همایش آزاداندیشی به گمان من، جا انداختن فرهنگ آزاداندیشی ست؛ چه قدر خسته از انگ و برچسب زدن ها و سطحی نگری ها هستیم همگی. کرسی آزاداندیشی با موضوع" جنبش دانشجویی؛ پیاده نظام یا جریان سوز". یک موضوع خیلی خوب به پیشنهاد تیم خوب و رفقای آزاداندیشی خودمان. فقط آن ها که دستی در کار دارند می دانند در یک فضای سیاست زده، چه قدر سخت ست دم از آزاداندیشی زدن! بماند. 
کرسی بین سینا و دشتبانی خیلی خوب برگزار شد؛ گمان نمی کردم این قدر خوب محل نزاع بحث، مشخص شود و این قدر حرف های خوب و تازه مطرح شود. اگر بچه های تصمیم ساز، عینک تعصب را از چشم شان بردارند می فهمند که حرف های مطرح شده چه قدر جدی ست. بعد جلسه بازخوردها خیلی جالب بود و همان دردهای همیشگی؛ جوان دانشجوی انقلابی ما که مثلا قرارست در دانشگاه جریان ساز باشد صرفا سایت خامنه ای دات آی آر و رجانیوز دیده است و شبکه افق و دست بالا خبر بیست و سی! تکه جالب کرسی امشب، زمین خوردن راننده تاکسی دشتبانی بود که چند دقیقه ای دیر رساند این بنده خدا را. جلسات آزاداندیشی، نشاط آور ست؛ نمونه نشاط ایجاد شده اش در حسینیه پایین و جشن پتو و جنگ بالشت ها بود!! شب هم جلسه اعضای شورای مرکزی با دفاتر بود. دغدغه و سوال های بچه ها مهم و جدی ست. از بس خسته بودم فقط خمیازه می کشیدم و از کنار چشم هایم اشک می آمد! بعد جلسه بچه ها گفتند برویم حرم. با این که واقعا خسته بودم اما رفتیم. حال خوبی بود. خدایا چه سر و رازی درین تعلیق ست؟ داستان من و حضرت و تعلیق چه می شود آخر؟ خیرست حتما. بعد زیارت گرسنه بودیم شدید. ساعت سه شب رفتیم جیگرکی! 
آن قدر هوا سرد بود که باید می دویدیم تا گرم شویم. همه پتوها را برداشته بودند و پتویی نبود دیگر. رفتیم طبقه دوم و با ابتکار! با بچه ها لای قالی خوابیدیم! امروز لحظه ای بیکار نبودم. اما جالب ست که لحظه ای هم از فکر او غافل نبودم. موقع بحث کردن با بچه ها، موقع هماهنگی برنامه ها، موقع عصبانیت، موقع خنده، موقع آموزش، موقع مناظره، موقع زیارت، حتی در جیگرکی.
روز پنجم/آزاداندیشی/زیارت/تعلیق
للحق 


ارسال در تاریخ چهارشنبه 13 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 برف می آمد؛ باد، دانه های ریز برف را در هم می کوبید؛ درست مثل حال این روزهای من. برف، حال تازگی دارد. حرم برفی یک حال دیگری دارد؛ درست مثل حال این روزهای من. با بچه ها عکس گرفتیم و بعدش رفتیم زیارت. خیلی آداب را نمی توانستم رعایت کنم. اصلا چه نیازی ست وقتی حالت خاص ست؟ دل نیمه شکسته؛ ادبی از این بالاتر؟ 
بعد از سال 78 که بچه بودم و به زور دستم را به ضریح رسانده بودند تا امروز، ضریح را نگرفته بودم. چه اصراری ست کلی آدم را له و لورده کنی تا دستت به ضریح برسد؟ اما امشب، حرم خلوت بود و دستم رسید. آقا می داند؛ این روزها، روزهای آخر ست ... . 
امشب دو عهد تمام شد. چه اثری داشت؟ 
روز چهارم/برف و حرم/روزهای آخر
 للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 13 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 برایم قابل پیش بینی بود. اصلا قلقش خوب دستم آمده. می دانستم درین شرایط، بازی درمی آورد. نماز ظهری، اوجش بود. یک آن به خودم تشر زدم و یاد حرف های دیروز افتادم که در حال قدم زدن در حرم با خودم فکر می کردم: " این جا، جای 'نیست' و 'نشد' و 'نمی شود' نیست. تو با چه جسارتی در حرم می آیی و شهادت می دهی که حضرت با آن عظمت، تو را می بیند و کلامت را می شنود و سلامت را پاسخ می دهد و بعد در فکرت این افکار سلبی و منفی رژه می رود؟! مگر می شود؟! چرا گمان می کنی گره تو کورترین گره عالم است؛ اصلا تو خودت کورترین آدم عالمی که این همه وسعت کرم را نمی بینی. این جا، جای 'هست' و 'شد' و 'می شود' است. من به خودم ایمان ندارم اما به حضرت، چرا؛ بسیار..." درین هوای غریب و حرم و یار و نگاه و توجه و توسل، و در هجوم حضور همه ضمیر اشاره ها دلم لالایی ثبات می خواهد. می شود، می توانند ... .
 روز سوم هم غالبش به هماهنگی برنامه ها گذشت. تا نیمه های شب پیگیر برنامه ها بودیم. پتو نبود، رفتم زیر گوشه ای از پتوی بنده خدایی که زیرش انداخته بود و جنین وار! خوابیدم دو سه ساعتی. 
روز سوم/هجوم/ می شود/ ایمان/تلاش های مخلصانه دوستان 
للحق 


ارسال در تاریخ یکشنبه 10 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
وقتی بچه ها را رساندم دلم هوایی شد بروم حرم. اولین باری بود که می خواستم بدون مقدمه و مستقیم حرم بروم. همیشه اول استراحت می کردم و بعد از یکسری آداب میرفتم. اما دلم این بار کاملا هوایی شده بود؛ حال، حال خوشی بود. یک دلتنگی به وسعت فراقی چند ده ساله؛ فراقی به وسعت فهمم از تاریخ؛ فراقی به وسعتی بیش از معرفت دیروزم. اذن دخول خواندم؛ باز همان نجواهای دوست داشتنی برای اجازه خواستن؛ طنازی می کنی تا جواب مثبت بگیری! رفتم داخل در صحن غدیر همان جای خاص نشستم؛ جایی که در دحوالأرضی قرار بود دحوالقلبم باشد!! در حال خودم بودم که پیرمردی گوژپشت از اتاق بغلی بیرون آمد و سیگاری آتش زد و آن طرفترم نشست. کمی که گذشت، آمد و پیشم نشست. حرف هایش را نه نمی توانم تأیید کنم نه تکذیب؛ اصلا به من چه. کمی همان جا دور زدم و آمدم بیرون.
بعد از برنامه حاج آقای محمدیان نهاد رهبری، کتاب آزاداندیشی را تحویل شان دادیم و درباره کار و آینده کشوری آزاداندیشی صحبت کردیم و مرتبطی مشخص شد برای ارتباط و رایزنی. نامه های رونوشت جبهه واحد را هم با توضیح خدمتشان دادم. آخر سر خواستیم که کتاب را خدمت آقا ببرند و ایشان هم قول دادند که تحویل آقا بدهند و آخرش هم گفتیم سلام ما را به آقا برسانید و این شیرین بود حسابی.
اصلا باورم نمیشد سعید هم آمده باشد. کلی خوشحال شدم وقتی او را دیدم؛ عجب جهادی شده است و همه رفقا جمع اند. اولین جلسه آزاداندیشی را هم با سعید و حاج خانمش و امیر و خودم برگزار کردیم و برای برنامه های آزاداندیشی جهاد تصمیم گیری شد. 
روز دوم/ خواستن های بزرگ/ و ان یکاد
للحق


ارسال در تاریخ شنبه 9 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 ما هم راه افتادیم. راهی که زیبایی هایش را پیشتر چشیده ام و حال عجیبی دارم که نکند این بار زیبایی اش کمتر باشد. در خانه که غسل زیارت کردم، ذکر لب هایم همین بود: 
تو مگو ما را بدان شه بار نیست/ با کریمان کارها دشوار نیست
 با امید آمده ایم و قرارست امام مان را زیارت کنیم. وه که چه اتفاق عظیم و شگرفی ست! دیدار امام و مأمون. دیدار مولا؛ دیدار آن که تو را رها می کند و دست می گیرد و پله پله بالا می بردت؛ دیدار آن که در عالم، در زمین و آسمان ها کسی به مهربانی او برایت نیست؛ دیدار مهربان تر و عزیزتر از پدر و مادر؛ اصلا می دانی چیست این حرف ها، حرف های کتابی ست و یک تقلایی برای بیان شور و ذوق من است و گرنه من می دانم محبت چیزی نیست که به بیان و نوشته آید؛ هر بار که مشرف می شوم با خودم فکر می کنم که چگونه من پیشتر زندگی کرده ام؟! چه حال سختی داشته ام وقتی که نبوده ام در هوای تو. هوای تو دارم آقا. خسته خسته آمده ایم. تو که می دانی هم خسته هم فقیر و هم ذلیل؛
 فقر و خسته به درگاهت آمدم رحمی/ که جز ولای توأم نیست هیچ دستاویز 
از طرفی می دانی آقا که این بار خاص ترین زیارت من است. می دانی ...
 دیروز اکثرش به بازی و صحبت با رفقا در قطار گذشت. از پانتومیم و مشاعره تا یک دقیقه آواز و بحث های مختلف. البته شاکی خصوصی هم پیدا کردیم!
 من و پدرام کوپه هامان جدا افتاده بود. دو هم کوپه ای باحال هم قسمت شده بود. هر چند کم پیش شان بودم اما همان مقدار هم قسمت خوبی بود. میثم معروف به میثم سیبیل! جوان عزیزی بود که قیافه اش غلط انداز می زد. لر بود و هرجا که لر هست صفا هست مردانگی هست. ظاهرش به خلافکاران حرفه ای می ماند خاصه سیبیل خرچنگی اش که تقارن جالبی داشت. دیگری جلال بود و بچه بوجنورد؛ خوش بحث و خوش مشرب. حسابی با این ها رفیق شده بودیم و از صفای بی ادعایی شان حظ بردیم. میثم سیبیل دو تا کبوتر آورده بود تا در حرم آزاد کند و من هوایی شدم؛ دل من زندونیه تویی که تنها میتونی قفس وا کنی و پرنده رو رها کنی... 
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد
 روز اول/در مسیر/قفس و کبوتر/ رفقا 
للحق 


ارسال در تاریخ جمعه 8 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 عصری از سر کوچه سوار تاکسی شدم. یک کورس بعد باید پیاده می شدم اما پول خرد نداشتم. راننده که آدم جا افتاده ای بود گفت آخرین مسیرت کجاست؟ گفتم ستاد. گفت پس بنشین. آمد و چهارراه را دور زد و وقتی ترافیک آن طرف خیابان را دید کلا مسیرش را عوض کرد و انداخت مسیر دیگری. رفتیم جلوتر باز ترافیک بود؛ این بار هم انداخت در مسیر دیگری. برایم جالب بود که حاضر ست مسافتش چند برابر بشود و هزینه بنزین بیشتری بدهد اما حرکت کند و در ترافیک نماند و یحتمل در وقتش صرفه جویی کند. من هم سریع در ذهنم شروع کردم به فلسفه بافتن! که:" دقیقا من هم این چنین فکر می کنم. برای حرکت باید هزینه بیشتری بدهی و این هزینه به سکون و مرداب شدن میارزد و الخ!" همین حین علی زنگ زد و قرار گذاشتیم با سیدسعید بیایند مسجد فاطمه الزهرا (س) برای نماز مغرب که بعدش برویم دنبال بلیط و باقی هماهنگی های سفر. باز به ترافیک خوردیم و باز راننده انداخت به مسیر دیگر! نتوانستم جلوی کنجکاوی ام را بگیرم و با خنده پرسیدم: ظاهرا شما میانه خوبی با ترافیک ندارید؟ گفت حقیقتش می خواهم به نماز برسم. خیلی حال کردم. سریع پرسید: شما طلبه اید؟ خندیدم و گفتم: قیافه ام غلط انداز ست و خیلی ها این چنین فکر می کنند. چند داستانی هم برایش تعریف کردم از اشتباه گرفتنم با طلبه ها. از رشته و کارم پرسید و با هم گرم گرفتیم. گفت مسجد فاطمه الزهرا (س) جای پارک ندارد. گفتم حاجی برو جایی که جا پارک دارد. رفتیم مسجد امام حسین (ع) و به بچه ها زنگ زدم که بیایند آن جا. کرایه ام هزار تومانی بیش از آن چیزی می شد که اول کار داده بودم و باز پول خرد نبود. گفت برو پسرم قابلت ندارد. من هم به پیرمرد راننده با صفا گفتم: فردا عازم مشهدم؛ ان شاءالله همین هزار تومان را به نیت شما می دهم به امام رضا (ع). پیرمرد کلی خوشحال شد و التماس دعا گفت. در یادداشت گوشیم برای آنکه یادم نرود نوشتم:"هزار تومان برای راننده تاکسی عزیز"
 امشب قرار بود با بچه ها برویم سینما اما قضیه بلیط و برنامه ها وقت را گرفت. تقسیم کار کردیم با بچه ها برای خریدهای فردا. سوار ترک موتور علی شدیم و مثل دیشب در همان هوای سرد که البته حال خاصی دارد شروع کردیم به همخوانی. چه صفایی داشت" منم باید برم آره برم..." امروز حال خاصی داشتم. دلتنگ ام و هوایی. هوایی بچه هایی که این روزها شمع محفل مردانگی و عشق اند. می روند و می سوزند و نور می شوند و می روند بالا بالا بالا بالا .... . و من درگیر چه چیزهایی هستم اینجا؟ دلم ساز ناکوکی راه انداخته و دارد نفس گیر می شود. عقل محاسبه می کند و ابرو بالا میاندازد. حواسشان هم به من نیست که ... . بگذریم. 
شام فردا شب سفر را قرارست مادرم درست کنند. مواد اولیه را رفتم گرفتم تا زحمت درست کردن الویه گردن مادر عزیزم بیافتد.
 تا همین چند دقیقه پیش داشتم با یکی از اعضای شورای عمومی اتحادیه صحبت می کردم. حرف هایی زد که یک بخشیش فصل مشترک داشت با نگاه من، یک بخشیش هم کمی نگران کننده بود. خدایا خودت به تلاش های بچه ها برکت بده که برکت تنها دست تو ست. 
هنوز وسایلم را آماده نکرده ام. فردا راهی هستم ان شاءالله. سفری که ... . بعدا بیشترش درباره اش می نویسم؛ هنوز هم سخت ست باورش اما با کریمان کارها دشوار نیست... .
 للحق


ارسال در تاریخ پنجشنبه 7 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 امروز از صبح تا عصری پشت سر هم گوشی در دستم بود و اکثرش مشغول صحبت و هماهنگی برنامه ها بودم. یک جاهایی سرگیجه می گیرد آدم! چند برنامه ای هماهنگ شد الحمدلله و بعضی هایش هم گره هایی دارد. عصری با یکی از بچه های شورای مرکزی کلی صحبت کردیم؛ نقدهای مهمی هست که باید مکانیزمی برای حلش چید. بچه ها چارتی از برنامه های آزاداندیشی جهاد آماده کرده اند؛ بچه هایی که باید برای بودنشان کلی شکر کرد. امشب نماز رفتم حرم حضرت شاهچراغ؛ وقتی می خواهی خدمت برادر برسی، باید تحفه ای از این برادر داشته باشی. درین چند روز باقی مانده باید سر و سامانی بدهم به بعضی چیزها. بعد نماز با رفقا در حرم سیدمیرمحمد جلسه خیلی خوب و پرباری داشتیم در خصوص جبهه واحد. آرمان ها و اهداف بسیار خوبی مطرح شد؛ امیدوارم خدا توفیق دهد قدم محکمی برداریم. شاید مهم ترین ویژگی اعضای این تیم این باشد که از آرمان های بزرگ هراسان نیستند؛ چرا که عده ای از این که کار بزرگ کنند می ترسند یا جا! می زنند. علی آقا هم آخر جلسه آمد. بعد جلسه باز خدمت حضرت احمدبن موسی رسیدیم و حرف های آخری که باید می زدیم را زدیم. امیدوارم عنایت کنند که حتما می کنند. امشب به خاطر سرما، حرم خیلی خلوت بود. این خلوتی صفای خاصی دارد. درین سرمای استخوان سوز، شال گردن را دور صورت پیچاندیم و ترک موتور علی سوار شدیم و آمدیم؛ هوای سرد پشت موتور و دل نیمه هوایی می طلبد که زمزمه بکنی بعضی چیزهایی که دلت هوا کرده... 
قول داده بودم به بچه ها که امشب به محفل قرآنی بروم؛ دیر شده بود. اما رفتم. جلسه تمام شده بود و بچه ها بیرون ایستاده بودند. با بچه ها یکی یکی روبوسی کردیم و کلی مسخره بازی درآوردیم. حسین بغلم کرده بود و من هم در آن بالا دست و پا می زدم. چون بین دو ترم ست بچه ها از دانشگاه هایشان آمده بودند و جمع مان جمع بود. سوار ماشین حسین شدیم؛ من کنار حسین دو نفری پشت فرمان نشستیم! اوضاعی بود. حسین گاز و ترمز و کلاچ را داشت و من هم فرمان! رفتیم یک دوری زدیم و به سبک عروسی بوق می زدیم. ملت فکر می کردند عروس می بریم! در کوچه ای رفتیم؛ یک لحظه پیرمردی در ماشینش را باز کرد؛ یک آن همگی جیغ زدیم؛ ماشین با اندک فاصله ای از کنار پیرمرد رد شد؛ پیرمرد بنده خدا از جیغ بچه ها دو متر پرید بالا! از این حال پیرمرد کلی خنده مان گرفت. البته قصد مردم آزاری که نداشتیم اما شد! رفتیم جلوی خانه استاد. کمی با استاد و بچه ها صحبت کردیم. بچه ها التماس دعا داشتند برای سفر آخر هفته. اگر من خودم این سفر را نمی رفتم چه قدر التماس دعا داشتم؟!
 دل نیمه هوایی-تا بهار دل نشین...- ابراز بعضی چیزها- شیطنت های مقدر- سایه سنگین- عریان نگویی! 
للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 6 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
دیشب بعد از یک روز پر کار که نیمش به درس گذشت و نیم دیگرش به انجمن، رسیدم خانه. خواستم دستم را بشویم و بیایم سر سفره که خبر 21 گزارشی پخش کرد که مرا میخکوب کرد جلوی تلویزیون. گزارش از خانم معلمی بود که در مدرسه استثنائی ها کار می کرد. معلم بچه های اتیسم بود. همین چند دقیقه ای که از این بچه ها فیلم گرفته بودند نشان می داد چه قدر کارش سخت ست؛ چه قدر صبورست؛ چه قدر حوصله و اعصاب و توان دارد؛ اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که این صبر و توان را چه قدر از بچه های امروزی دارند؟ البته شاید داشتن یا نداشتن صبر و اعصاب و تحمل ربطی به این نسل و آن نسل نداشته باشد اما واقعا این بچه هایی که در زندگی شان اندک ناملایمتی ندیده اند و به واقع سوسول هستند و نازپرورده تنعم، چه قدر می توانند سختی های نه حتی مشکل، بلکه عادی زندگی را تحمل کنند. شاید برای من هم سوال پیش بیاید این همه سختی و زحمت را تحمل کردن؛ که چی؟!!
 للحق 


ارسال در تاریخ سه شنبه 5 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی 
تا ساعت نه شب دفتر بودم. پیگیر نامه و سفر آخر هفته مشهد؛ نهار هم نخورده و حسابی گرسنه بودم. آمدم بیرون و باران نم نم می بارید. چه هوای باحالی بود. وقتی باران می بارد دو کار مستحب ست به گمانم؛ یکی دعا و دیگری هندزفری گذاشتن در گوش و "ببار ای بارون" شجریان را گوش دادن و هم خوانی کردن با آن؛ آن هم با صدای بلند؛ چیزی در مایه های فریاد!! 

ببار ای بارون ببار با دلم گریه کن، خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار... ای بارون 
دلا خون شو خون ببار بر کوه و دشت و هامون ببار به سرخی لبای سرخ یار به یاد عاشقای این دیار به داغ عاشقای بی مزار... ای بارون
 ببار ای ابر بهار با دلم به هوای زلف یار داد و بیداد از این روزگار ماه دادن به شبهای تار... ای بارون

 البته عده ای بعد از فتنه 88، گوش دادن به محمدرضای شجریان را شدیدا مکروه می دانند. البته در احکام، اقتضاییات زمانی و مکانی هم دخیل ست؛ باران خیلی وقت بود نباریده بود و دل من هم بارانی؛ پس داد می زدم و می خواندم ببار ای بارون ... . 
در راه می خواستم سخنرانی فلسفه ای گوش بدهم اما دیگر واقعا حوصله نداشتم؛ کم ذهنم درگیر بود که حوصله ام بشود باز هم فکر کنم؟! آهنگی از محمد علیزاده گوش دادم و یادم به محسن افتاد و ادای علیزاده در آوردنش و کلی در دلم خندیدم!! محسن با ته دلش می خواند مثل علیزاده و من و حیدر می پوکیدیم از خنده و بعدش خود محسن میزد زیر خنده؛ یادش بخیر... 
ظهر جلوی دفتر استادم ایستاده بودم و منتظر. پسری مودب آمد جلو و پرسید آقای طاهری؟ گفتم جانم در خدمتم. قراری گذاشت برای صحبت. عصری بعد جلسه شورای مرکزی آمد دفتر و از دغدغه هایش در خصوص موضوعی گفت. دغدغه اش مهم بود اما نه به اندازه ای که اینچنین آشفته اش کند. اما دلم می خواست فقط خوب گوش بدهم؛ آخرش به او قول دادم هرچه از دستم بربیاید کوتاهی نکنم.
 شبی که آمدم خانه خیلی ذهنم مشغول بود. باید سریع سامان می دادم به این ذهن شلوغم. آمدم توی حیاط خانه و نرفتم داخل. به آسمان نگاه کردم و ابرهای قرمز امشب و چیزهای دیگر.
 کاملا با ربط: 
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
 وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
 من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران 
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

 این شعر مرحوم رهی معیری، ربطی به عشق معنوی ندارد به گمانم! یعنی من که نمی توانم به آن ربطش دهم. به خاطر همین کاملا با ربط شد!!! 
للحق 


ارسال در تاریخ دوشنبه 4 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 امروز مراسم جشن بازنشستگی عموی کوچکم بود. البته عمویم سن چندانی ندارد اما به قول فامیل، بازنشستگی هم بچه بازی شده است! مدیریت و هماهنگی این برنامه با من بود و این چند روز مشغولش بودم با همه حواشی هایش! این جشن بازنشستگی، یک سنت بسیار خوب و پسندیده ای ست که در فامیل ما جا افتاده است. با جشن بازنشستگی پدرم شروع شد و امروز به عمویم رسید. مراسمی که فامیل دور هم جمع می شویم و در یک جمع صمیمی، فرد بازنشسته را با تعریف و تمجید و البته تقدیر! تکریم می کنیم. بعد از نهار، مراسم را شروع کردم؛ این که چرا من مجری شدم و مراسم را شروع کردم هم قصه دارد. از نیاز فطری که طبیعتا در مسیر رشد و کمال مان به فامیل داریم گفتم و داستانی از آ میرزاجواد آقای ملکی تبریزی در خصوص مراقبت از حساسیت های فامیلی و قومی. بعدش هم نقدی کردم از این کلمه نامأنوس بازنشستگی! این کلمه مشکل دارد اساسا؛ باز نشستن؛ در صورتی که ما هیچ وقت نشستن نداریم و همیشه مأمور به حرکتیم، فاذا فرغت فأنصب؛ وقتی از کاری فارغ شدی کار دیگری را شروع کن. بعد دیگر بزرگان فامیل شروع به صحبت کردند. صحبت ها از جنس های مختلف بود؛ بعضی گله بود بعضی تکریم بود بعضی ... . وقتی فامیل از هم دور شوند خیلی از گله ها و ناراحتی ها زیاد می شود. چه قدر خندیدیم؛ وقتی چند نفری شروع کردند به خاطرات گذشته را گفتن و واقعا کلی نشاط به جمع آورد. چه قدر پیشتر به هم نزدیک بودیم و چه قدر امروز دور؛ و فردا بر نسل های دیگر ما چه می گذرد؟! بعد از آنکه همه صحبت ها مطرح شد مراسم تقدیر را داشتیم که فامیل زحمت کشیده بودند و هدایایی آورده بودند؛ بعد از این هم یک عکس دسته جمعی گرفتیم که خیلی جالب بود؛ شصت نفری در یک قاب! بعد این مراسم هم یک مراسم سنتی داشتیم!!!! امروز خیلی در فکر رفتم هنگامی که دیدم احترام واقعی به بزرگ تر ها دارد کمرنگ می شود. بچه های هم نسل من اصلا گوش شان بدهکار این حرف ها نیست؛ دغدغه شان چیز دیگری ست. این مراسم برای من بسیار حرف داشت. به هر حال الحمدلله یک مراسم خیلی خوب و عزیز و پر نشاط بود؛ جلسه ای که به نظر و لطف الهی نزدیک ست هرچند عده ای در دل شاید گله داشتند. 
کاملا بی  یا با ربط: 
گر فراق بنده از بد بندگی ست 
چون تو با بد، بد کنی پس فرق چیست 
للحق


ارسال در تاریخ جمعه 1 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 بعد مهمانی خانوادگی پشت فرمان نشستم؛ باران نم نم روی شیشه ماشین می نشست و برف پاک کن با ریتم کند، قطرات را به کناری پرت می کرد. رادیو شروع کرد به سرود ملی پخش کردن؛ سر زد از افق مهر خاوران ... . نشان می داد که آخرین روز دی ماه هم دارد تمام می شود. بعد دینگ دینگ دینگ اخبار رادیو؛ اخبار ساعت 12 شب؛ ما همه پیرو خط رهبریم و انجز انجز انجز وعده! اخباری که مردم متفاوت تر از همیشه به آن گوش می دادند؛ حتی "درود بر آخرین فرستاده حضرت محمد"ش هم جور دیگری بود؛ همراه با غم و دلهره. پیام آقا را گوینده خواند؛ آقا هم مثل همه ملت، عمیقا ناراحت هستند. وقتی که تکه" وظیفه فوری را بر هر حرف و حدیثی مقدم بدارند" را گفت آهی کشیدم به سوزناکی همه بی اخلاقی هایی که درین چند ساعت اخیر از آقایان سیاسی برای تسویه حساب های جناحی دیده بودم. 
اتفاق پلاسکو، یک حادثه صرفا تلخ و غمناک نبود بلکه کنارش پر از صحنه های ایثار و شجاعت و مردانگی و تعهد بود. شهادت امدادگرانش مبارک. 
دعا می کنیم برای همه کسانی که امشب در دل شان غوغاست. ما از آتش خاطره خوبی نداریم ... .
 کاملا با ربط:
 طلوع ناگهان ها زیر آوار
 غروب قهرمان ها زیر آوار
 کماکان می تپد با عشق مردم 
دل آتشنشان ها زیر آوار 
( میلاد عرفان پور)
 للحق


ارسال در تاریخ جمعه 1 بهمن 1395 توسط محمد طاهری
للباقی

 حرف، حرف تو
 چانه نمی زنم 
نسیه نه، نقد نقد 
همه نازت را می خرم 
فقط تو بگو چند؟ 

کاملا باربط: مگر نازی من کم نازنین ست؟! 

للحق 


ارسال در تاریخ پنجشنبه 30 دی 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 عصری خطری از بیخ گوشم رد شد که نگو و نپرس! خدا به خیر کرد. خانواده شبی خانه نبودند و من هم به دلایلی که بی ربط با خطر عظیم! نبود تصمیم گرفتم آشپزی کنم! از آخرین آشپزی اجباریم، حدود دو سالی می گذشت. وصف آخرین آشپزی را در وبلاگ نوشته بودم؛ همان که تحت راهنمایی خواهر و مشاوره مادر درست کردم و از افتضاح، کمی بهتر بود! امشب می خواستم خودم کتلت درست کنم بی هیچ مشورت و مشاوره ای؛ بادا باد. حقیقتش خوب هم یادم نبود که بار آخر دقیقا چه کارها کرده ام اما با حدس و گمان شروع کردم. دو تا سیب زمینی پوست گرفتم قشنگ؛ بعد شستمشان؛ با رنده بزرگ رنده کردم دیدم ضایع ست با رنده کوچک، ادامه دادم؛ بعد شک کردم حالا چند تا تخم مرغ لازم ست؛ از روی محاسبه ذهنی به گمانم دو تا مناسب آمد؛ گام بعدی آرد بود که واقعا دیگر هیچ یادم نبود که چه قدر بریزم؛ یک قاشق ریختم و با دست ور رفتم دیدم کم ست؛ دومی را ریختم باز هم کم بود؛ تا پنج تا قاشق را ریختم؛ حالا مانده بود ادویه؛ فلفل و نمک و زردچوبه ریختم آن هم کلا بی هیچ کیل ی!! نگاه کردم ببینم ادویه دیگری به دستم می آید یا نه؛ پونه بود که آن هم اضافه کردم همینجوری؛ یک گیاه دیگری هم بود که وقتی ریختم رویش را خواندم که نوشته بود شملیز!؛ماهی تابه را گذاشتم و روغن را ریختم و کتلت ها را پهن کردم!؛ فکر نمی کردم این قدر خوب، خودش را بگیرد؛ کتلت های اولیه را بزرگ بزرگ می گذاشتم و داخلش خیلی نمی پخت اما قلقش آمد دستم؛ اولش ناشی بودم و برای این که ببینم پشت کتلت که در روغن بود پخته یا نه، بلندش می کردم و تا بالای سرم بالا می بردم که یک مرتبه شتلق! میافتاد توی روغن و می ریخت روی دستم و دو سه باری سوختم اما یاد گرفتم باید چه کنم!؛ کل کار یک طرف، بشقابی که می آوری و کتلت های پخته را می گذاری داخلش یک طرف!! انگاری یک حس قهرمانی به کل وجود آدم تزریق می شود!؛ کنار اجاق گاز، پیامک های مراسم جمعه را هم فرستادم و گوشی داشت بجوامع السلام می خواند با حضور قلب!؛ کتلت حاصله از نظر ظاهر عالی بود فقط کمی بی مزه! ولی حقیقتا از حد انتظار خیلی فراتر بود. ظاهرا اصل اساسی بین آشپزها هست که می فرماید: هیچ آشپزی، دست پخش خودش را خیلی خوشمزه نمی داند. که حقیر هم از این قاعده مستثنی نیستم! این شام یک کم فوق العاده! انگیزه خوبی داد که بروم سراغ پروژه بعدی. مقداری هویج در یخچال بود و شروع کردم به آب گرفتنشان. وقتی خانواده آمدند کلی کیف کردند از این پسر زرنگ و البته کلی هم تعجب! ولی جدی این کارها تفریح باحالی ست. لااقل به آدم اثبات می شود در چیزهایی که فکر می کند استعداد ندارد، می تواند کولاک کند مثل من!! گهگاهی کیف می دهد این کارها؛ البته برای مردها خیلی گهگاه! 
شاید بی یا شاید با ربط: غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست// جز این خیال ندارم خدا گواه من است 
بعدالتحریر: برای خطر امروز، خیلی خدا کمک کرد. الحمدلله و له الشکر 
للحق 


ارسال در تاریخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط محمد طاهری
(تعداد کل صفحات:29)      [...]   [4]   [5]   [6]   [7]   [8]   [9]   [10]   [...]  

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان