تبلیغات
رندان خاموش
 
چهارشنبه 13 تیر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

می خوانم:
««یَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ یَسْعى‌ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ بُشْراكُمُ الْیَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ»»
با خودم فکر می کنم اصلا گیرم جزء مومنان باشم، گیرم نور وجودیم از پیشاپیش و سمت راستم شتاب گیرد، گیرم بشارتم بدهند به بهشتی که رودها در زیر آن جاری ست، گیرم در آن جاودان باشم؛ خب؛ بعدش چی؟ چرا این ها برایم ...
چرا بعضی وقت ها همین آیات به شدت محرک می شوند و بعضی وقت ها مثل الان برایت خنثی؟ آن قدر خنثی که با خودت بگویی: باشد همه این ها باشد بعدش چی!
گاهی این چنین ست؛ استدلال و منطق و برهان و دلیل و قیاس و ... هیچ دردی از تو دوا نمی کنند؛ آخر همه دردها که درد عقل نیستند؛ دردِ دل عمیق ترین درد ست.
خدا را چه دیدی گاهی با نسیمی حالت به کلی عوض می شود... .

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 تیر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

در میانِ همه‌ی شلوغی این روزها، با خودم فکر می کنم چه چیزهایی ارزش بالاتری دارند؛ می بینم در میان همه شان چه قدر خوب بودنِ حالِ تو ارزشمند ست؛ با آن که شاید دیگر هیچ وقت ... .

الحمدلله علی کل حال

 

للحق 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 11 تیر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

باید رفت؛
هرچند بخشی از وجودت در گوشه ای شیرین، جامانده باشد...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 8 تیر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

چه قدر ساده باز دلتنگ ات شده ام

#راحل

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 تیر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

باورم نیست، دوست به کسی عطشی سوزان دهد و میلی به سیراب کردنش نداشته باشد...
باورم نیست ...
باورم نیست ...

#دست های خالی و دلی پرتمنا
#کنار رفقای سقف رنگی

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 7 تیر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

یکی از مهم ترین سوال های اساسی هر آدمی این ست که" که معنای حقیقی زندگی‌ش چیست؟!"

خیلی از آدم ها بی آن که جوابی برای این پرسش داشته باشند زندگی می کنند و عمرشان را سپری؛ عده ای هم هستند که به خاطر اهمیتِ سوال یک جورایی از فکر به آن می ترسند و رهایش می کنند؛ اما به گمانم آن ها که بتوانند به این سوال شان جواب دهند زندگی‌ای سرشار از تازگی و رشد خواهند داشت؛ البته پرواضح ست که آدم ها جواب های متعددی می توانند برای این سوال داشته باشند و یا حتی در طول عمر ممکن ست جواب شان بسیار تغییر بکند، این به نظرم اهمیتی ندارد؛ چیزی که مهم ست این ست که آدمی این سوال را رها نکند و پیگیر این باشد که هر روز و هر زمان به درک عمیق تری از این مسئله برسد؛ با تفکر، با تحقیق، با بزرگان، با قرآن، با اهل بیت(ع) و ...

بیشتر ماهایی که در اتمسفری خاص تنفس کرده ایم! معمولاً به این پرسش یک جورایی جواب مشترک می دهیم؛ حتی خیلی موقع ها جواب هایمان عمیقاً کلیشه ای ست! حال سوال اساسی این جاست که چگونه می توانیم خودمان را محک بزنیم و ببینیم واقعاً در جوابی که می دهیم صادق هستیم یا نه؟

به گمانم این راه رسید: اگر جوابی که امروز به چیستیِ معنایِ حقیقی زندگی می دهیم، درست شبیه زمانی باشد که خیلی از حالات ایده آل زندگی ما از بین برود، به گمانم ما در این جواب صادق بوده ایم. یعنی چی؟ یعنی مثلاً اگر خدا برخی از نعمت هایش را از ما گرفت، مثلاً خدا گوش و چشم و مثلاً قدرت حرکت جسمانی را از ما گرفت، اگر به این پرسش همان جوابی بدهیم که امروز می دهیم و کاملاً با همه وجودمان باشد پس در جوابی که داده ایم صادق ایم!

 

بی یا با ربط:

هرگز دو لفظ را مترادف گمان مکن

جایی که عشق نیست؛ جدایی، فراق نیست ...

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 6 تیر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

این روزها در بین کارها مشغول خواندن یک کتاب جدی بودم. کتابی دست مصطفی دیدم و سریع ازش گرفتمش تا کمی حال و هوایم را عوض کنم؛ کتابی در خصوص یکی از شهدای عزیز مدافع حرم به زبان همسرش.
به گمانم همسران شهدای دهه نود خیلی نازک نارنجی تر از همسران شهدای دهه شصت اند! اما وقتی به قسمت شهادت شهید رسیدم دیدم حقاً درین مورد، همسران شهدای دهه نود خیلی غریب تر و مظلوم تر از همسران شهدای دهه شصت اند. درود بر این بزرگواران ...
وقتی خبر شهادت محبوبِ یک دختر بیست و چند ساله را به او می دهند و او با دو چشم خویشتن می بیند که جانش می رود و عالم با همه وسعتش در برابرش می چرخد و کوچک و کوچک می شود، این چه حال غریبی ست؛ فکر به این حال غریب به گمانم ما را به معنای حقیقی زندگی نزدیک تر می کند؛ نزدیک تر می کند به معنای " ما رأیت الا جمیلا"؛ نزدیک تر می کند به معنای عاشقی ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 تیر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

دیروز تست اولیه پروژه بود. البته برخی زیرمجموعه هایش را پیشتر تست کرده بودیم. تست، حال خوبی دارد؛ قرارست نتیجه طراحی و ساخت ت را ببینی، ببینی آیا فکر و عملت با آن چه که باید بشود مطابقت دارد؟ به قول رفقا آیا علم جواب می دهد؟!!!
همان ابتدای تست، کاشف به عمل آمد که دو سه نکته را هیچ ندیده بودیم و مشکل ساز شد؛ تست، متوقف شد تا حلش کنیم و تست انجام شد. این گیرها در کار کاملا طبیعی ست، مهم این ست که تو کار را به مرحله تست برسانی و آن وقت کارت را بهینه سازی کنی.
این اولین تجربه "ساخت"ی من بود. کلی تجربه ساختی برایم داشت. تجربیاتی که در دانشگاه و کتاب و ... هیچ از آن ها نمی شنوی و نمی بینی.
طراحی، لذت بخش ست اما ساخت، لذت بخش تر. وقتی وسیله ای میسازی، این روحیه در تو به وجود میاید که قادر به حل مسئله ای. حال خوشی ست.
کاش همیشه آدمی، سازنده باشد!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 تیر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

آدمی خلقتش به نحوی ست که باید در مواجهه با زندگی، بجنگد. جنگیدن، تقدیرِ محکوم و محتوم آدمی در دنیا برای کمال و موفقیت ست؛ در هیچ زمینه ای بدون جنگیدن و مبارزه و همت نمی شود به نتیجه رسید.
خالقِ همین آدم جنگجو فرمانش داده که به جای ترس از اسم ها و رسم ها و جایگاه ها و آینده ها و القای روحیه من نمی توانم( که اساسا در وجود آدمی اصالت ندارد)، فقط نگاهت به من باشد و بجنگ! که "  و ماالنصر الا من عندالله العزیز الحکیم" هرچند با ملاک دنیایی و آدم های غرق در ماده، ملاک موفقیت چیز دیگری باشد.
جام جهانی 2018 یک عرصه ماندگار در تاریخ ما بود؛ همه با هم تمرین خود باوری کردیم و نتیجه گرفتیم. اگر این روزها همین نتیجه گرفتن ما تئوریزه شود ملت می فهمند که چگونه هسته ای و موشکی و سلول های بنیادین و ... نیز به نتیجه رسید و چگونه برجام و برنامه های ضد رکود و توسعه اقتصادی و اصلا سیاست ذلیلانه همه آدم های سیاست زده نتیجه نمی گیرد؛ باید در گرماگرم این موفقیت تیم ملی، با خودمان یادآوری کنیم که اصل بر جنگیدن ست نه وادادن ... .
#دم بچه های تیم ملی گرم
#دم کارلوس کیروش گرم
#دم فوتبال گرم

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 4 تیر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

اگر خواستید ریشه خیلی از مشکلات مدیریتی سیاست داخلی ما را درین چهل سال پیدا کنید به توچال رفتن روحانی توی این شرایط فکر کنید فقط!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1 تیر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

استاد این چندی پیش برایم از قصه ای گفت که حسابی حیرتم را برانگیخت؛ با آن که خودم در ماجرا بودم اما هیچ متوجه داستان نشده بودم.

قصه برمی گردد به آن عاشورای خاص؛ که خاله (مادر استاد) از پیش ما برای همیشه رفت. طبق سنت هرساله عموعباس، تاسوعا و عاشورا در همان باغ و خانه باغِ سرحد، مراسم عزاداری و نذری برپا بود. این نذر عموعباس از بعد جنگ هر سال ادامه داشته است و معمولاً رفقای اهل دلِ عمو و رفقای زمان جنگ‌ش، تاسوعا و عاشورا می آیند سرحد. عصر تاسوعا بود؛ روضه دوم را خوانده بودند. من و حبیب رفتیم از چشمه پاگّل آب بیاوریم. عمو همیشه می گوید: آبِ خوردنیِ مراسمِ ارباب را فقط از چشمه پاگّل بیاورید. سَر و سرّی داشت این آب که هیچ وقت نفهمیده ام. چند مشک را پر از آب کردیم و آمدیم سمت خانه باغ. با حبیب گرم صحبت بودیم که صدای ضجه های بلندی از دور می آمد؛ درست ست وقتی حاج آقا روضه مکشوف می خواند صدای گریه جمع بلند می شود اما این ضجه ها معمولی نبود. نگاهی به هم انداختیم و با سرعت سمت خانه آمدیم و فهمیدیم که خاله برای همیشه از میان ما رفته است. یک ساعتی از فوت خاله می گذشت و یکی از پزشکان حاضر در جمع هرچه کرده بود نتوانسته بود او را برگرداند. استاد بر سر مادرش  بلند گریه می کرد اما عموعباس با آن هیبت عظیمش اشک‌ش در نمی آمد. حبیب رفت به حاج آقا گفت روضه را شروع کند؛ تا اسم اباعبدلله آمد اشک های عموعباس جاری شد؛ چه حالی داشت.

باور رفتن خاله برای همه ما ممکن نبود؛ آخر، خاله سالم بود و تا همین چند ساعت قبلش کلی قربان صدقه من و حبیب رفت و بخشی از کارها را با همان مهربانی همیشگی ش به ما سپرد؛ حالا ما بودیم و جنازه اش.   

انگار در این عالم نبودم؛ مرور می کردم همه این دوران را؛ از زمان بچگی تا به امروز؛ چه قدر با مهربانی های او خاطره داشتیم. دلم برای عموعباس می سوخت، دلم برای استاد می سوخت، دلم برای دخترهایش می سوخت، و دلم حسابی برای حبیب می سوخت. حبیب انگار بچه خاله و عموعباس بود. یک سال پیش از این وقتی حبیب اولین حقوق پروژه هایش را گرفت، عموعباس و خاله را برد کربلا. خاله همیشه می گفت آن سفر بهترین سفر عمرش بوده.

حبیب اما جور دیگری شده بود؛ سنگینی اش را می فهمیدم؛ اما یک طمأنینه خاصی گرفته بود. آرام اشک می ریخت و خیلی ساکت شده بود. آن شب نماز جماعتی که خواندیم عجیب و غریب بود. عمو گفت حبیب جلو بیاستد. صدای گریه در نماز بلند شده بود. معلوم بود حال عجیب حبیب. بعد نماز باز مراسم روضه بود اما با حال و هوای دیگری. نیمه های شب عموعباس با حبیب رفته بودند کوه؛ نماز صبح که بیدار شدم تازه آن ها آمدند؛ معلوم بود به دور از چشم همه و در آن سیاهی شب چه حال مناجات و اشک خوبی داشته اند. به وضوح می دیدم که حال حبیب و عمو یک حال غریبِ دوست داشتنی ست!

مراسم تشییع روز عاشورا برگزار شد؛ از خانه باغ تا قبرستان محل. جمعیت زیادی آمده بودند. پیشاپیش جمعیت عموعباس و استاد و حبیب می رفتند. روضه خوان هم با بلندگوی دستی روضه می خواند و جماعت همه گریه می کردند. تا رسیدیم به قبر. عموعباس رفت توی قبر؛ بعدش استاد رفت و آخر سر هم حبیب رفت. دست حبیب را گرفتم و از قبر بالا آوردمش؛ حبیب کنارم ایستاده بود و با آن حال معصومانه اش آرام اشک می ریخت. جنازه را در قبر گذاشتند. کنار قبر کنده زده و نشسته بودیم. حاج آقا داشت تلقین می گفت و صدای گریه همه از جمله استاد بلند بود. دیدم که حبیب حالش پریشان شده و دیگر آن حال معصومانه را ندارد. می خواستم بپرسم چیزی شده اما سریع بلند شد و رفت. حسابی تعجب کردم؛ آخر او خودش به من داشت آداب تشییع را با حساسیت می گفت که الان بهتر ست فلان ذکر را بگویی، الان بهتر ست تو هم تلقین بگویی و ... . بعد از تشییع هم حالش، همان طور پریشان بود برخلاف عموعباس که به گمانم هر لحظه معصوم تر می شد. هرچه از حبیب پرسیدم چی شده؟ جوابی نداد.

 

تا گذشت همین مدت پیش که استاد برایم قضیه ای را گفت که حسابی دلم را برای حبیب پرواز داد.

استاد می گفت:

 

حدود چهل روزی از فوت مادرم گذشته بود که خوابش را دیدم. از حال و هوایش پرسیدم؛ چیزهایی گفت و بعدش لبخندی زد و گفت اما آن یک قطره اشکِ حبیب خیلی حالم را خوب کرد. از خواب بیدار شدم و صبح در اولین فرصت به حبیب زنگ زدم که بیا دانشکده کارت دارم. حبیب آمد و ماجرای خواب را برایش تعریف کرد. اولش حبیب هم گیج شده بود و انگار خودش هم چیزی نمی فهمید اما یک آن گفت: یا الله... همان طور که آرام اشک گوشه چشمش را پاک می کرد این مصرع را خواند:

عاشق شو و ورنه روزی کار جهان سرآید ...

هرچه اصرارش کردم که حبیب قصه چیست، چیزی نگفت. به حضرت زهرا(س) قسم ش دادم. گفت می گویم ولی به شرط این که تا زنده ام پیش خودمان باشد: روز تشییع خاله، حال خوبی داشتم و مدام ذکر می گفتم و اشک هایم برای ارباب و به خاطر دلتنگی خاله جاری بود. وقتی جنازه را می خواستند در قبر بگذارند خرده سنگی از زیر پای کسی لیز خورد و به داخل قبر افتاد. سرم را بالا آوردم دیدم محبوبه آن طرف قبر، درست روبه رویم ایستاده و سنگ از زیر پای او در رفته است. وقتی او را دیدم حالم دگرگون شد و نمی دانستم الان باید به چه فکر کنم. انگار غم تازه ای با دیدن محبوبه به دلم ریخته شده بود؛ آخر خیلی وقت نبود که او تمام شده بود. کنار قبر نشستم؛ اشک تازه ای در چشمم جوشید و وقتی به داخل قبر نگاه کردم آن قطره اشک به داخل قبر و روی کفن افتاد؛ یک آن به خودم آمدم و حسابی از خودم بدم آمد؛ که چرا باید این قطره ای که نمی دانستم اخلاصش چه قدر ست همسفر سفر ابدی خاله شود؛ همه کنار جنازه، تربت و دعا و قرآن می گذارند اما حالا من قطره ای فرستاده بودم که نه به خاطر ارباب بود نه حتی به خاطر خود خاله، بلکه به خاطر غم دوری محبوبه بود! حالم بد شده بود و دیگر نتوانستم آن جا بمانم. بعد که حبیب این را تعریف کرد لبخندی زد و گفت: خب الحمدلله ظاهراً یگانه عشق عالم، اشک عاشقان را دوست دارد... .

 

وقتی استاد این ها را تعریف می کرد من سِحر شده بودم؛ پلک نمی زدم. چرا قدر حبیب را ندانستم. چه قدر این روزها محتاج حضور آن عزیز برادر آسمانی ام هستم. چه قدر آدم می تواند عزیز باشد. کسی که همه وجودش خدا بود؛ حتی زمینی ترین عشق ش هم خدایی می شد؛ چه آن زمانی که تازه هوایی شده بود که کار خدا می دانست چه آن زمانی که از او به خاطر خودش گذر کرده بود همه برای خدا بود. حبیب را نمی شد با قواعد عمومی عاشقان قضاوت کرد! او عاشق ترین مرد حوالی زندگی من بود.

خدایا به عزت بندگان باصفای عاشقت، مرا به حبیب برسان.

 

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 31 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

امروز اولین جلسه شورای مرکزی جدید انجمن بوده ست. خدا را بابت الطافش که به مجموعه داشته حقا سپاسگزارم. شورای خوبی ست. از زحمات همه رفقا خاصه عزیز برادرم محمد که امسال با دلسوزی و همت بالا انجمن را به ثبات رساند، تشکر می کنم و برای علی عزیز آرزوی توفیق دارم.
در انجمن آرمان و آرزوهای بزرگی داریم و از بزرگی آرمان هایمان ترسی نداریم؛ امروز کسی در مجموعه، دیگری را به خاطر این وسعتِ آرمان گرایی( از کار در حوزه بین الملل تا اثرگذاری شهری) تمسخر و تحقیر نمی کند و در عوض بچه ها همدیگر را تشویق و حمایت می کنند؛ هرچند سرزنش گران کوته بین بیرون از مجموعه، همیشه کارشان ملامت بوده ست و خواهد بود و خدا هدایت شان کند! به کوری چشم همه آنان امروز همه تصمیم های انجمن درون شورای آن و با همفکری اعضایش گرفته می شود؛ فتأمل!
همان طور که بارها گفته ام: فارغ التحصیلی در تشکل توحیدی بی معناست. ان شاءالله و به عنایت ولی، همه در کنار هم خواهیم بود.

بعدالتحریر: امروز در شرکت در میان کارها، یک جلسه محتوایی در باب مدیریت فنی اقتصادی اسلامی داشتیم که به گمانم بخش هاییش جالب آمد که بنویسمش؛ در اولین فرصت چیزهایی درباره اش خواهم نوشت.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 31 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

چه قدر امشب ما در مقابلِ اسپانیا خوب بودیم!
زمانی که قرعه های جام جهانی مشخص شد و اسم اسپانیا با ایران درآمد همه می خندیدند! بس که اسپانیا تیم ست واقعا؛ زیباترین و حرفه ای ترین فوتبال امروز دنیا در اسپانیا خلاصه می شود. 
امشب اما بازی ما نشان داد که اساسا فوتبال مثل همه زندگی، مصاف و جنگ بین اراده هاست؛ نزاع بر سر اسم های بزرگ بزرگ نیست؛ چه فرقی دارد شموشک نوشهر با رئال مادرید؟!!
باورم هست می شود به همه عناصر زندگی مثل عقل و عشق و حس و تجربه و علم و صنعت و ... مثلِ  "وحید امیری" به "پیکه" لایی زد!!!!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 29 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

پیشتر نوشته بودم که من، چمران را چمرانِ درد فهمیده ام! نه چمران های جذاب و معروفی که غالبا از او یاد می کنند:



خودش زیبا می گوید:
"من اعتقاد دارم كه خدای بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجی كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش می‏دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است كه در این راه تحمل كرده است، و می‏بینیم كه مردان خدا بیش از هركس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده ‏اند، علی بزرگ را بنگرید كه خدای درد است، كه گویی بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسین را نظاره كنید كه در دریایی از درد و شكنجه فرو رفت، كه نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب كبری را ببینید، كه با درد و رنج انس گرفته است. درد، دل آدمی را بیدار می‏كند، روح را صفا می‏دهد، غرور و خودخواهی را نابود می‏كند، نخوت و فراموشی را از بین می‏برد، انسان را متوجه وجود خود می‏كند. "


 ما چه از درد و غم می دانیم و چه از آن فهمیده ایم؟
نه این ست که درد و غم را زجرآورترین حالات جسمی و روحی فهم کرده ایم؟ حقاً که این، نازل ترین برداشت ست. 
«تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم»
غمی که به مبارک باد ورود به میخانه عشق، نصیب مان می کنند چیست که حتی جایی خواجه بر آن آفرین می گوید؟
به گمانم این غم و درد، یک بی قراری و حیرانیِ در وادی عشق ست  چرا که عاشق میل به رهایی دارد؛ میل به پرواز. 
خود چمران زیبا می گوید:
"دل غم‎زده و دردمندم آرزوی آزادی می‏كند، و روح پژمرده ‏ام خواهش پرواز دارد، تا از این غربت‏كده سیاه، ردای خود را به وادی عدم بكشاند و از بار هستی برهد، و در عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد."

برای چنین آدمی، تعریف و تمجید و تکذیب و سرزش جنس دیگری دارد؛ چمران ی که سراسر لطافت و طبع روشن و زیباست و عمیقا زندگی را زندگی می کند همزمان از همه عالم گسسته ست و آرزوی پرواز دارد؛ و این، توصیفِ قدرتمند ترین قدرتِ عالم، یعنی عشق است ... .

للحق







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 28 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

همیشه عاشق سفر بوده ام؛ خاصه سفر به سرزمین های ناشناخته؛ جاهایی که ندانی چه به انتظارت نشسته ست، ندانی چه می شود چه نمی شود، ازطرفی بیم داشته باشی از طرفی شوق، سراپا حیرت بشوی و حرکت، همه وجودت تازگی باشد، گاهی حتی خودت را درست در مرز بین مرگ و زندگی ببینی؛ بر خودت نهیب بزنی و توکل کنی و با حیرت دنبال زیبایی بگردی ... .
مدتی ست به نتیجه جالبی رسیده ام: بعد از مدت ها یک آن به خودم آمدم دیدم عججججججب!!! چه قدر ما آدم ها در درون خودمان، سرزمین های ناشناخته داریم!!!
درست مثل همان سرزمین های ناشناخته زمینی با همه آن وصفی که رفت، شاید گاهی خیلی بیشتر!
خدا در زندگی ما گاهی نفحاتی قرار می دهد، سبب هایی می گذارد و گاهی آن سبب ها را می گیرد، اشخاصی را می گذارد و اشخاصی را می گیرد، اتفاقات خاصی را رقم می زند و خیلی کارهای دیگر که فقط اگر دقت کنیم خواهیم دید خدا می خواهد ما را به لذت "سفر به سرزمین های ناشناخته وجودی مان" برساند تا از این سفر شگفت انگیز، چیزها نصیب مان کند! فأفهم 

""با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را""

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 49 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :