جمعه 28 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

زیباییش به این دست که این داستان پر تعلیق، فقط بین من و خداست؛  و البته کسی که شاید خودش نداند! داستانی که برای من سراسر حیرت ست و امیدواری به کسی که رندانه این داستان خاص را نوشته ست. این داستان دارد به لحظه های حساسش می رسد؛ گاهی نفس آدم بند میاید؛ گاهی نگران می شود و گاهی عجیب خوشحال؛ ولی دل من قرص ست به آن حکیم عاشقی که خدای داستان نویسی ست. 
شکرت؛ از پیشتر منتظر چنین لحظاتی بودم.

بعدالتحریر: گفت و گو با یکی از ارزشمندترین آدم های زندگی خود، چه آدابی می تواند داشته باشد؟! فکر به آدابش هم عزیز ست...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

ماه مبارک، آمد. ماه مبارک سخت ست از وجهی واقعا! اما برایم بسیار عزیز ست از یک جهت! و آن هم این که عزیزترین وجود عالم، این ماه را عزیز داشته ست... .
پس این ماه برای آنان که سرّ دلبری و راز دلبردگی می دانند غوغا ست.
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

اصلاً می دانی چیست؟ اول و آخر عالم که خداست. بعدش چی؟ بعدش این که خدا عشق را آفرید. و همه همه همه همه همه آسمان و زمین و مافیهایش به خاطر عشق آمده اند. مرور کن برای خودت؛ یعنی امام، پدر و مادر، گل نرگس، گل گاوزبان، ریاضی، مشتق، انتگرال، استیل304، رفیق، شهید، باران، مهتاب، در، دیوار و هرچه هرچه هرچه ... .

تصور می توانی بکنی عالم بدون عشق را؟! نمی توانی؛ چرا که آن وقت مجبوری "عدم"  را فکر کنی. و عشق آن چیزی نیست که در یک حادثه و اتفاق جست و جویش می کنند؛ هرچند که گاهی خدا هدیه می دهد باران را ... . فأفهم

 

طفیل هستی عشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

من تمام قد با افتخار از کارآمدی انقلاب دفاع می کنم. 
اما روشن ست بخشی از مردم "احساس  ناکارآمدی" دارند. یادمان نمی رود که احساس ناکارآمدی از انقلاب، برای مردم عامه یعنی احساس ناکارآمدی از روحانیت، احساس ناکارآمدی از دین؛ از اسلام؛ و اگر احساس مردم به باور تبدیل شود یعنی تمام شدن خیلی از آرمان هایی که مجاهدان صدیق تاریخ آرزویش را داشتند.
البته من گمانم این ست که این ناکارآمدی امروز یک " احساس" ست. این احساس تابع چند متغیره ای از حوادث این مدت اخیر ست: بی عدالتی های سیاسی اجتماعی اقتصادی- گرانی و تورم- دولتی بی عرضه- اخبارهای پی در پی ناامید کننده؛ از دلار تا برجام- و شاید از همه مهم تر " دزدی دزدان دین!" 
درین شرایط، توجیه وضع موجود حماقت ست؛ در عوض باید چند برابر همیشه کار و تلاش و جهاد کرد.
روزهای خاصی در پیش ست ...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

روزهای ساده ای نیست؛ نمی خواهم بگویم سخت ست اما هرچه نگاه می کنم و فکر می کنم ساده نیست!
"انتخاب" از آن مقوله های سخت در وجود آدمی ست و اگر آدمی اساسا قوه انتخاب نداشت و محنت و رنجش را نمی دید به اندازه همه نباتات و جمادات پایین می آمد هرچند: " إنه کان ظلوما جهولا!!"
اتفاقات امروز کار را پیچیده تر کرده است و گاهی گاوگیجه می گیری از حل چنین معادلات غیر خطی!
ساده نیست؛ پیچیده ست؛ خیلی سرنوشت ساز ست؛ اما ندایی در درونم بر همه کرختی وجودم می شورد و فریاد می زند:
"""تَزُولُ الْجِبَالُ وَ لَا تَزُلْ عَضَّ عَلَى نَاجِذِكَ أَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتَكَ تِدْ فِی الْأَرْضِ قَدَمَكَ ارْمِ بِبَصَرِكَ أَقْصَى الْقَوْمِ وَ غُضَّ بَصَرَكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ"""
"""اگر كوهها از جاى بجنبد تو ثابت باش. دندان بر دندان بفشار. جمجمه خودت را به خداوند بسپار. قدمهایت را بر زمین میخكوب كن. دیده به آخر لشگر دشمن بینداز. به وقت حمله چشم فروگیر. و آگاه باش كه پیروزى از جانب خداى سبحان است"""

لبخند می زنم به همه سختی ها و زیر لب با خودم زمزمه می کنم: وَ اعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ...

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 22 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

مواجهه آدم ها با معضلات و مشکلات یا "تسلیم و فرار" ست یا "مقاومت و مبارزه".
همچنین ست مواجهه گروه ها، ملت ها و حکمران ها ... .
بسیاری از خط کشی و صف بندی های سیاسی، جعلی هستند؛ اما یکی از اصیل ترین مرزبندی ها همین دوگانه"مقاومت-تسلیم" ست.
از ابتدای انقلاب نیز نزاع اصلی بر سر همین دوگانه بوده ست.
این روزها که نتیجه تئوری پردازی های تئورسین های فرار،  بیش از پیش عیان شده ست در دل آرزو می کنم که پایم درین دوگانه نلغزد که بسیار هستند مجاهدان دیروزی که امروز کسی در فرار به گرد پای شان نمی رسد ... .

بعدالتحریر: این روزها برای من پر از اتفاق های خاص ست؛ یا رازق الطفل الصغیر...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 21 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

گاهی باید ننوشت؛ گاهی باید نبود به قاعده یک "چله". یک چله مجازی! که" دعای گوشه نشینان بلا بگرداند"
دلم برای اینجا نوشتن، حسابی تنگ شده بود؛ مثل پرنده ای که قفس، آزادی ش را گرفته باشد؛ البته " من از آن روز که در بند توام آزادم"
این چله، مرادی داشت؛ امیدوارم صاحبش، به ناچیزیش برکت بدهد؛ " یارب دعای خسته دلان مستجاب کن"

راحل راجی

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 10 فروردین 1397 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

به قاعده‌ی آدم بودن، گاهی شاید حق داشته باشی درهم، پریشان و دلتنگ باشی؛ اما به همان قاعده‌ی آدم بودن، حق نداری ناامید باشی ... .

ناامیدی با اصلِ خلقت آدمی در تعارض ست؛ با اصلِ خالق و مخلوق در تعارض ست. ناامیدی در نظام آفرینش جایی حقیقت دارد که خدا نباشد؛ حال پیدا کن چنین جایی را ...

به گمانم حقیقی ترین مرز بین ایمان و کفر، ناامیدی ست.

مومن برای رسیدن به ایمان، باید کافر شود؛ یعنی باید ناامید شود؛ یعنی باید از همه سبب ها و اسباب هستی ناامید شود؛ یعنی باید یک وجود را ببیند و امید تنها به او داشته باشد و این یعنی ایمان. و بگذار به تعبیر خودم بگویم: این یعنی عشق و عشق بازی ...

درست در هیاهوهای غریب و عجیب این روزها، ایام البیض رسید. و من، امیدوارترین بنده خدا در عالم هستی ام. با آن که خوب خوب می دانم وضعیت ماضی‌ام چه قدر خراب ست!

حس خاصی ست امیدوارترین بنده خدا بودن...

از آن چه از خانه کریم و صاحبش می رسد کم خواستن، بی هنری و بی توفیقی ست.

 

بمنّه و کرمه

امیدوارترین بنده خدا

راحلِ راجی

یاعلی

 

بعدالتحریر: دلسوزی و مهربانی در لایه های پرهیبت پدرم، مردی را ساخته که تا ابد به او مفتخر باشم. به حق امیرالمومنین سایه ها پدرها بر سر فرزندانشان، پر عزت و  مستدام...


للحق  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 فروردین 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

خاک مرده، سرد ست
خاک محبوب، چه طور؟!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 فروردین 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی


"دل" مظلوم را سوی قتلگاه می آوری؛ جرعه آبی می دهیش و سعی می کنی لبخند غرورآفرین و شیرین پایانیش را نبینی که دستت نلرزد؛ اما باز تیغ تیز "عقل" در دستت می لرزد؛ چشمت را می بندی و بسم الله می گویی تا « و فدیناه بذبح عظیم»...
درست همان موقع بریدن، لحظه ای شک می کنی؛ شک می کنی که به چه حکمی می خواهی قربانی کنی؟ ابراهیم نبی را وحی شد که دلش استوار ماند، اما تو چه حکمی داری؟
لحظه ای می مانی؛ به یک گره کور می رسی؛ خوب که فکر می کنی می بینی حکم ذبح "دل"ت را "عقل"ت صادر کرده است؛ "عقل"ی که خودش یک پای ماجراست؛ قاضی خودش یک طرف دعوا ست؛ گمان می کنی تبانی مخوفی صورت گرفته باشد. اصلا "دل"ت می خواهد تبانی صورت گرفته باشد! تا همه چیز به هم بریزد.
اما تو می مانی و یک "دل" ویرانی که هیچ جوره رام نمی شود و "عقل"ی که سر ستیز یا شاید تبانی داشته باشد.
می شود "وحی" ای بیاید؟!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 فروردین 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

با خودم فکر می کنم فرق مرد و نامرد چیست؟!

#این راه را فقط یک جوانمرد لوطی طی می کند!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 فروردین 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

امیرخانی دغدغه های خودش را می نویسد نه دغدغه های مخاطبش را؛ اهل سفارشی نوشتن هم نیست. پس وقتی قلمش را می خوانی باید حتم کنی لااقل با دغدغه ای واقعی طرف هستی؛ هر چند با آن امیرخانی ای که ما می شناسیم این شرط لازم ست اما شرط کافی به گمانم چیزی ست که در داستان های قبلی او بیشتر بود و در رهش خیلی کم.
تابستان 94 که یاسوج بودم برای افتتاح پاتوق کتاب سیدمسعود، میزبان امیرخانی بودیم. شبش در ایوان خانه محسن، نشسته بودیم و از آن هوای به غایت پاک و مطبوع و سخنان امیرخانی لذت می بردیم؛ هوای آنجا به هوای واقعی وصل بود البته! امیرخانی همین موضوع کتاب رهش را همان جا مطرح کرد و گفت در تهران، دیگر نمی توانی آسمان را ببینی و تهران وضعش آن چنان خراب شده که شاید شبیه برخی شهرهای بزرگ دنیا باید قید مدیریتش را بزنند و به حال خودش رهایش کنند که خودش، خودش را بخورد!؛ همان جا گفت این حنیف، پسر کوچکم، دچار بیماری تنفسی شده ست و ... .
این را گفتم که بگویم رهش کاملا دغدغه واقعی امیرخانی بوده؛ یک دغدغه واقعی و شخصی او که البته اعتقاد دارد این مشکل عمومی برای همه کودکان آن دیار ست و درست هم می گوید؛ اما این شرط لازم ست که برآورده شده است.
شرط کافی اما به اعتقاد من آرمان خواهی او ست. رهش آن قدر در دنیای واقعی سیر می کند که فقط باید سر تکان بدهی و بگویی صحیح ست؛ حق می گویید؛ همین ست؛ همین! اگر این موضوع(شهر و توسعه شهری) ظرفیت آرمانخواهی ندارد، پس بهتر بود رهش در قالب مقاله انتقادی مثل نشت نشاء و نفحات نفت چاپ می شد. اما اگر ظرفیت آرمانخواهی دارد، رهش از آن بی بهره بود. 
ترسم از این ست که نویسنده خودش چنین تغییری کرده باشد؛ آخر به گمانم تنها یک آدم واقع گرای غیرآرمانی می تواند برای باغ قلهک تنها دو گزینه را خلق کند که یا بیافتد دست فلان ارگان با آدم های بعضا بی فکر یا خاک وطنت بیافتد دست آن اجنبی که لااقل درخت هایش حفظ شوند که بچه هایمان بیش از این نابود نشوند. خب چرا فقط این دو راه؟!! حتما اگر بنا به آرمانخواهی بود گزینه های دیگری پیدا میشد.
رهش، کتاب بدی نیست اما با رسم البیان امیرخانی فرق داشت؛ چرا که شرط کافی امیرخانی بودن، یعنی آرمانخواهی را نداشت هرچند شرط لازم را داشت. 
کاش نویسنده ها هیچ وقت زندگی و دغدغه های مرسوم را نداشتند ...

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 فروردین 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

غروب میشود؛ شب می شود؛ روی رمل های روان کویر راه می روم و فکر می کنم. به آنکه این همه لطافت و زیبایی را برای اسراری خلق کرده ست؛ و من اینک می خندم و لذت می برم از یکی از خلقت های کم نظیر آفرینش یعنی کویر تا ... . 
حال که می نویسم روی رمل ها دراز کشیده ام و چشم به هلال ماه رجب در آسمان پهناور کویر دوخته ام و دل، امیدوار به شبی که رغائب نام دارد؛ فرصتی برای بی ترس بزرگ خواستن ها... .
چیزهایی روی رمل می نویسم؛ اسم هایی که دوست شان دارم؛ بچه شده ام؟! نمی دانم.
بلند می شوم و می دوم و می خوانم:
"میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست"
شاید یکی از رازهای تجلی صداقت عاشق با خودش همین باشد که او برای قصد دوست، میل خود را قربانی کند؛ و چه موهبتی بالاتر از کام دوست!

""اللهم وفقنا لما تحب و ترضی""

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

تا جایی که می توانم نفس می کشم و سینه ام را پر از عطر بهار نارنج می کنم. چه سرمستی خاصی دارد؛ از همان چند ثانیه هایی که زمین و آسمان و مافیهایش همه جور دیگری حس می شوند؛ حسی تر و تازه به طراوتِ ریحان با قطره های شاد باران؛ از همان چند ثانیه هایی که عشق به زبان عقل هم ترجمه می شود؛ لبخند می زنم و چشم هایم را می بندم.

اما نمی دانم چرا آخرِ آن چند ثانیه ها به ناگاه یک حالِ دلتنگیِ متحیرانه و غریبانه‌ای به دلم هجوم می آورد. دیگر این حال را خوب می شناسم. حالی که سال 96 را کامل با آن زندگی کرده ام!

دلتنگیِ متحیرانه و غریبانه ...

این دلتنگیِ متحیرانه و غریبانه مولود مبارکی بود از یک رحلت؛ و خدا خواست که من راحل شوم؛ و خدا سببی ساخت ...

و خدا سببی ساخت که شروعم کند؛ من همانم که شروعش کردی...

و خدا سببی ساخت که در سخت ترین و پیچیده ترین لحظات هم، یاد مسبب را فراموش نکنم؛ تا یاد خودش را فراموش نکنم!

و خدا سببی ساخت که مرا گام به گام چون آهویی حیران، به قتلگاه نزدیک کند تا در آنی شکارم نماید.

و خدا سببی ساخت که در ایام شباب، روزگاری پر از قبض و بسط های پیر کننده را عطایم کند تا برای روزگاری سخت و حساس، آماده تر شوم هر چند گاهی گمان می کردم همه حالات سخت عالم، از این حالات من ساده تر ست!

و خدا سببی ساخت که زبانم را ببندد تا نتوانم کلامی بگویم؛ حرف هایم را در چشم ها و قلمم ریختم؛ خودم تنها می دانم سوز چشم ها و قلمم را...

و خدا سببی ساخت که ادعا هایم در مقابلم، خرد و خمیر شوند؛ بسوزند و خاکستر شوند.

و خدا سببی ساخت که به عمق اشتباه ها و غلط هایی پی ببرم که روزگاری برای داشتنش سجده شکر می رفتم!

و خدا سببی ساخت که باران و پاییز را از نو بشناسم.

و از تو پروردگارم عذرخواهم که گاهی مسبب را دیدم و تو را ندیدم.

و از تو برای لحظه به لحظه سالی که گذشت سپاسگزارم.

اینک اما یک سال دیگر با همه فراز و فرودهایش سپری شد و گردش روزگار باز به بهار رسیده است. ما که دل های پاییزی داریم خوب می دانیم که وقتی بهار می آید دست و پایمان را حسابی گم می کنیم؛ درست مثل آن هنگام که عاشق و معشوق از سر اقبال، بی آنکه خود بخواهند گذارشان به هم میافتد ... .

می خواهم برای خدا با بهار، آشتی کنم؛ خدایا سببی ساز ...

ماه رجب(شروع ماه های ثلاثه بندگی و رهایی) باشد و بهار طبیعت و خلقت؛ پس بسم الله...

 

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت

بازآید و برهاندم از بند ملامت


حاشا که من از جور و جفای تو بنالم

بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

 

 

بعدالتحریر:

1)      دفتر دیگرم هم امروز تمام شد؛ عمر این دفتر فقط 4 ماه بود. از یک شب بارانی تا امروز!

2)      ان شاءالله سال جدید سالی سرشار از معنویت و عافیت و برکت باشد.

 

 

للحق






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 26 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

امروز 26 اسفند ست. سالروز آسمانی شدن بابابزرگم که از آخرین های نسل خودش بود! پیرمرد ساده‌ای که به سبب دیانتش، شیخ خطابش می کردند و به سبب او ما را اولاد شیخ!

یک مرد برای مهربان بودن یحتمل سقف دارد! اما او بی اندازه مهربان بود؛ کاش این ارث عظیمش قدری به ما رسیده باشد؛ کاش.

 دلتنگ بوسیدن های مکررش هستم؛ دلتنگ دست گذاشتن در دستانش و خاطره گفتن هایش با همان لهجه شیرین و صدای خش دارش؛ دلتنگ آب آوردن برای قرص خوردنش؛ دلتنگ با هم رفتن به حرم شاهچراغ و سیدعلاءالدین حسین؛ دلتنگ شوخی کردن هایمان و خنده هایش؛ دلتنگ دعا کردن هایش؛ دلتنگ وجودش که حسابی این روزها خالی ست؛ آخر او برای ما یک تکیه گاه بود؛ تکیه گاهی مهربان و عزیز.

بعید می دانم کسی توانسته باشد از او ناراحتی به دل داشته باشد! از آن جنس آدم هایی بود که نمی شود از او گله ای داشت! به همین خاطر می گویم او از آخرین های نسل خودش بود! شاید این روزها دیگر نتوانی راحت  از آن نسل، کسی را پیدا کنی.

صبح جمعه ای غسل جمعه می کند و لباس روشنی می پوشد و روبه روی آفتاب، راحت جان می دهد؛ برای گوشه‌ی کوچکی از سنگ مزارش این شعر حضرت خواجه را برگزیدیم:

گرچه راهی ست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی ...  

 

بابای عزیزم؛ حسابی دعایمان کن ...

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 47 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :