جمعه 4 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

محمدحافظ سرفه می کرد و من فکر می کردم. نمی دانستم باید از کجا شروع کنم به جواب دادن؛ گفتم از جهان بینی و معرفت شناسی بگویم، از تاریخ جنگ بگویم، از آرمان خواهی بگویم؛ اما آخر سر، دیدم هیچی نگویم بهتر است. در همان حال به خودم تشر زدم اصلاً کی گفته وظیفه تو جواب دادن هست؟! مگر جلسه آزاداندیشی دانشگاه ست یکی تو بگویی یکی او بگوید! از استدلالی که پیش خودم آورده بودم خنده ام گرفت! حالا که نمی خواستم جوابی بدهم انگار بار بزرگی را از دوشم برداشته باشند، احساس راحتی کردم.

در همان حال در اتاق زده شد و حاج خانم با اجازه وارد شد. جلویشان بلند شدم و راضی به زحمت نبودم‌ی گفتم و ظرف میوه را از دستشان گرفتم. حالِ خراب مادر محمدحافظ را می توانستم درک کنم اما چیزی در چهره حاج خانم مشخص نبود. با مهربانی و یک لبخند ریز، موهای بالای پیشانی محمدحافظ را حالت داد و گفت: آقا محمد! مدتیه حافظ مشکوک میزنه؟ شما خبری ندارین؟ محمدحافظ لبخند محوی زد، شانه بالا انداختم که نه والّا!  حاج خانم ادامه داد: نامه های خاص برای آقا میاد و هیچ کی هم حق نداره فرستنده اش رو نگاه کنه!!  این بار همه با هم خندیدیم و حاج خانم از اتاق رفتند.

با خودم فکر کردم که هیچ کسی بهتر از حاج خانم و حاج آقا نمی توانند جواب سوال های مهم محمدحافظ را بدهند؛ یعنی او از پدر و مادرش سوال نپرسیده، یعنی از باعث و بانی حال و وضع امروزش شکایت نکرده. البته چیزی از او نپرسیدم.

-         خب پس مشکوک میزنی و نامه و فدایت شوم و از این چیزا ؛ قضیه چیه؟!

محمدحافظ خندید و گفت هیچی حالا! برایم مهم نبود که ماجرا چی هست اما هرچه بود همین که دیدم حال او را خوب می کند، خوشحال شدم، خیلی خوشحال شدم.

-         آقا من شخصاً حاضرم پیک موتوری نامه هاتون بشم. سریع مطمئن ارزون! در حد باد صبا ی شیخ حافظ!

-         تکیه بر عهد تو و بادصبا نتوان کرد!

کلی خندیدیم.

محمدحافظ رفت توی کتابخانه اش و کتابی را برداشت و از لایش، پاکتی به من داد.

نام فرستنده و مکانش را که دیدم، مات شدم! پاکت را روی چشمم گذاشتم ... .

 

للحق 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو