جمعه 11 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

- در آن نور، همان چهره دوست داشتنی را می دیدم؛ اما دائما جای نور عوض می شد و من به دنبالش می دویدم. ناگهان زیر پایم خالی شد؛ چیزی شبیه مرداب مرا با همه قدرت به پایین می کشید؛ فریاد می زدم و کمک می خواستم؛ کسی نبود. هرچه بیشتر دست و پا می زدم بیشتر فرو می رفتم. وحشت همه وجودم را تسخیر کرده بود؛ همه تنم در مرداب رفته بود و صدایم را نمی توانستم بیرون بدهم و خفه شده بودم. ناگهان همان نور با همان چهره دوست داشتنی انگار در مرداب آمد و به یک باره همه چیز عوض شد؛ خودم را وسط یک دشت وسیع سبز دیدم و این طرف و آن طرف دویدم و به دنبال نور می گشتم اما نبود. کمی که گذشت زمین زیر پایم باز مرا بلعید و می دیدم که همه وجودم کــــش می آید؛ از نقطه پایین حرف ""ب"" وارد شدم و پس از عبور از تونلی خاص از نقطه بالای حرف ""ف"" بیرون آمدم؛ همه جا همان نور با همان چهره دوست داشتنی شده بود.

محمدحافظ خوابش را با همه وجود تعریف می کرد. 
- خیلی خواب خوبی بود که!
بی مقدمه پرسید:
- مرگ چه شکلیه؟
- تو چه شکلی می بینیش؟
- قبلا فلسفی تر و اعتقادی تر بهش نگاه می کردم. اما هرچی بهش نزدیک تر میشم برام با صدای عبدالباسط و گریه مامانم و سردخانه و قبر و کفن و لحد و اینا تداعی میشه. 

لحظه ای درنگ کردم. کمی در ذهنم مرور کردم. خندیدم و گفتم:
- خیلی دنیایی به مرگ نگاه می کنی! شبیه بازمانده ها! نه شبیه میت ها!
- یعنی چی؟ 
- یعنی این چیزهایی که گفتی همه اش از زاویه نگاه یک آدمیه که محصور به عالم دنیا و همه عوالم احساسیش نسبت به دنیا هستش. مثلا چون تو دنیا صدای عبدالباسط غالبا برای مراسم های ختم استفاده میشه، برای تو تداعی کننده مرگه! و همین طور هست قبر و لحد و ... . مرگ رو اگه دنیایی نگاه کنی با توجه به پیش زمینه های ذهنی شاید خیلی سخت و غمناک باشه.
- تو چه جوری به مرگ نگاه می کنی؟
- من رو ول کن. ولی حداقلش اینه که شبیه ترین حالت به مرگ، خوابه. شبیه تجربه خوابی که داشتی. ولی محمدحافظ من مطمئنم مرگ، چیزی نیست که برامون ساختن.
- ولی محمد خیلی اتفاق بزرگیه و سخته که آدم بتونه با عقل، خودش رو قانع کنه که ساده هست.

حالش را می فهمیدم. خاصه این که خودش را در آستانه مهم ترین اتفاق زندگیش میدید. 
- می فهمم. فقط یک چیز!
سکوت کردم تا بپرسد چی!
- چی؟
- مردش هستی؟
- بگو اول!
- نه اگه مردش نیستی نمیگمش. کوپن ت رو هم نسوزون.
- اگه کاری باید انجام بدم که هیچ حال و حوصله ش رو ندارم.
- نه فقط میخوام در یک موضوع فکر کنی و به نتیجه برسی.
- این که ضرر نداره، باشه بگو!
- فقط سعی کن، خودت تصور خودت رو از مرگ و عالم برزخ و قیامت بسازی! اجازه نده عوالم حسیت این قدر قدرتمند بشن که اونا برات تصورسازی کنن.
- میدونی که خیلی سخته.
- کاملا! ولی مطمئنم شدنیه.

بعد از جریان نامه، اولین باری بود که می خواستم در موردش اشاره ای کنم.

- محمدحافظ چرا حبیب برات نامه می نویسه؟!
- کی؟!!!
- محمدرضا منظورم هست.
- ها!نمیدونم منم! خانواده هم حساس شدن. 
- ازش درباره مرگ هم پرسیدی؟
محمدحافظ سکوت کرد و چیزی نگفت.

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic