پنجشنبه 24 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

شنیدم مرتضی برگشته. حقیقتش را بخواهی با این که خیلی به او نزدیک نبودم و رفیق گرمابه و گلستان هم نبودیم اما همچین یک جورایی ته دلم برایش تنگ شده بود! از طرفی چون مدتی بود که بی بهانه و با بهانه محمدحافظ را به دیدار بچه ها می بردم، با مرتضی قراری گذاشتم و محمدحافظ را هم بردم. 
وقتی دیدمش احساس کردم دلم بیشتر برایش تنگ شده ست! در آغوشش گرفتم و روبوسی کردیم و احوالش را پرسیدم. از حال محمدحافظ خبر داشت و بیشتر با او درباره حالش پرسید. 
به شوخی ازش پرسیدم:
- مرتضی جان!  بالاخره "ما الحقیقه"؟! ( حقیقت چیست؟!)
این سوال اشاره ای بود به بحث های قدیمی مان. انگار منتظر جرقه ای باشد، سفره دلش را باز کرد؛ معلوم بود در غربت، حسابی سختی کشیده. 
مرتضی جنس خاصی داشت؛ من به شخصه هیچ وقت نمی توانستم با او ارتباط خوبی بگیرم اما حبیب هوایش را داشت حتی یک جورایی ته دلم بعضی وقت ها از حبیب تعجب میکردم که چه طور می تواند با این آدم نچسب! و غالبا شدیدا روی مخ! ارتباط بگیرد. مرتضی اهل مطالعه بود اما در اندیشه ورزی، غرور عجیبی داشت. کارهای اجرایی رفقا را که هیچ قبول نداشت و ابایی نداشت که جلوی همه، کارها را له بکند و کرکره همه رفقا را پایین بکشد! از اردوهای جهادی بگیر تا هیئت هفتگی تا حتی کرسی های آزاد اندیشی! سیرهای مطالعاتی مان را هم قبول نداشت و کارهای اندیشه ای بچه ها را هم می گفت چون ریشه ندارد به ناکجا آباد میرسد! سریع هم از افراد عبور می کرد! مثلا رفته بود جلسه ای که چند نفر از فضلا به نقد آثار شهید مطهری پرداخته بودند؛ بعد از این جلسه می گفت ما الکی اتکا کرده ایم به مطهری، من که از او عبور کرده ام!! اگر هم جایی، نکته ای از شهید مطهری نقل می کردیم با نگاه عاقل اندر سفیهی نگاهمان می کرد. چند سالی هم فقط آلمانی خواند که کانت را خوب بفهمد بعد بتواند روش شناسی فلسفی هگل را از سرچشمه اش بفهمد تا این که بتواند هایدگر را در کانسپت! زیست بوم آلمانی خودش بفهمد.
 یادم نمی رود چه قدر حبیب آرام و متین می نشست برایش یک به یک دلیل می آورد و دقیق بحث می کرد؛ البته که او هیچ وقت قانع نشد.
مرتضی همیشه مغرور بود اما وقتی بحث حقیقت را از نو از او پرسیدم حرف هایی زد که دیدم مرتضی، مرتضی همیشگی نیست؛ مرتضی، مغرورِ سردرگم شده بود. برایم ناراحت کننده بود او را چنین پریشان میدیدم و فاصله اش را با پوچ انگاری این قدر کم! 
بحث من و او پیرامون "ما الحقیقه" که همان ماجرای سوال کمیل بن زیاد از امیرالمؤمنین(ع) بود به فلسفه تطبیقی و تحلیلی و فلسفه مضاف کشیده شده بود که یک آن محمدحافظ پرید وسط بحث و جدی از مرتضی پرسید:
- برای مردن، آماده ای؟
بنده خدا کپ کرده بود و یک لحظه هاج و واج شد! مشخص بود دنبال اندیشه و اندیشمندی در بقچه محفوظاتش می گردد که جواب محمدحافظ را بدهد. چند ثانیه که گذشت با اعتماد به نفس گفت:
- هایدگر نگاه جالبی نسبت به مسئله مرگ آگاهی داره. هایدگر معتقد هست که ...
محمدحافظ محکم گفت:
- گور پدر هایدگر. چه کار من به هایدگر آخه! میگم خودت برای مردن آماده ای؟
مرتضی کمی مِن و مِن کرد و همانطور که سرش پایین بود و با انگشتان دستش بازی می کرد، آرام با خودش تکرار می کرد: مرگ، مردن، مرگ، مردن ...
به حرف آمد:
- دنیا که مزخرف هست؛ شاید پایانش، پایان این اوضاع مزخرف باشه. با این که خیلی به این چیزها فکر نمی کنم اما اگه بخوایم دیالکتیکِ هگلی بهش نگاه کنیم شاید دنیا، تز باشه، مرگ آنتی تز، و قیامت سنتز! 
محمدحافظ نگاهی به من کرد و من هم نگاهی به او کردم و با هم زدیم زیر خنده.
از مرتضی خداحافظی کردیم و محمدحافظ را به خانه شان رساندم. قبل از این که پیاده شود باز ماجرای نامه ها را مطرح کرد. اما می گفت مدتی ست شخص دیگری به غیر محمدرضا هم دارد برایش نامه می نویسد؛ گاهی شعر می فرستد گاهی داستان گاهی حتی فقط سوال می فرستد. شانه بالا انداختم و گفتم سر فرصت بنشینیم با هم نامه ها را بخوانیم.
در راه فکر می کردم به این که مرتضی هم مثل محمدحافظ معتقد ست دنیا مزخرف ست، اما چه قدر بین این دو تفاوت ست؛ یکی در موقعیتی نزدیک به مرگ، دیگری در موقعیتی دور از مرگ که حتی به آن فکر نمی کند. یک آن احساس کردم چه قدر خوب بود اگر حبیب بود و می توانستم بنشینم با او درد دل کنم، کسی که حرف های مرا بهتر از هر کسی می فهمید. دلم برای حبیب م تنگ شده بود. برای کارهای عجیبش مثل همین نامه نگاری هایش با محمدحافظ! برای معنویتش، برای انگیزه اش، برای خلوت هایش که یواشکی در آن سرک می کشیدم، برای خنده هایش، برای اشک های پنهانی ش، برای عاشق شدن هایش، برای همه چیز حبیب، دلم تنگ شده بود. از در خانه محمدحافظ، یک راست رفتم گلزار شهدا، در همان قطعه کربلای پنجی ها، روی همان قبر خالی حبیب ... .

للحق






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو