یکشنبه 3 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

محمدحافظ آن طرف ریسه های چراغ را گرفته بود و من این طرفش را. با دقت لامپ ها را از گره هایش باز می کردم. بچه مچه ها هم این طرف و آن طرف می دویدند و شلوغ می کردند؛ چند باری طرف ما دویدند و ما جیغ کشیدیم نشکند! رفقای دیگر، هر کدامشان کاری می کردند؛ خانم هایشان هم طبقه بالای خانه، نقل و شکلات بسته بندی می کردند.

به محمدحافظ می گویم کدام رنگ از این چراغ ها را انتخاب می کنی؟ ابرو بالا می اندازد و می گوید ما از اول قرمز بودیم. قرمز مالِ او می شود و من هم می گویم آبی؛ با آن که صنمی با تیمش ندارم.

معمولاً ریسه ها را که نصب می کنی چند لامپی می ترکد! به محمدحافظ می گویم اگر لامپ قرمز ‌ی ترکید یک خبر خوب به تو می رسد و اگر لامپ آبی‌ای ترکید یک خبر خوب به من!! می زند زیر خنده!

-         مثل این پیرزن ها حرف می زنی؛ اهل خرافات نبودی!

-         خرافه جایی هست که فال بد بزنی؛ من دارم فال خوب می زنم!

محمدحافظ خطی به ابرویش می اندازد، چهره اش در هم می شود؛ اولش گمان می کنم به خاطر حرف های من بوده اما انگار به جایی پشت سر من خیره شده بود. می پرسم خوبی؟ جوابی نمی دهد. به پشت سرم که نگاه می کنم، فقط گوشه چادر سیاهی را می بینم که رد می شود و می رود طبقه بالا.

 همان طور که باز مشغول باز کردن لامپ های رنگی می شوم به او می گویم:

-         نور لامپ، یک رنگِ ثابت هست. ولی تو میتونی هر رنگی که دلت میخواد به اون نور بدی. نشون میده نور اصالت داره نه رنگ.

منتظر می مانم تا چیزی بگوید؛ اما سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت. ادامه می دهم:

-         زندگی هم شاید همین طور باشه و بشه با رنگ ...

وسط حرفم می آید و آرام و شمرده می پرسد:

-         نور، شاید زندگی باشه و بشه به رنگ های مختلفی درآوردش. ولی مرگ چی؟

به سوالش فکر می کنم. به جوابی که بتوانم حالش را بهتر کنم نمی رسم. پیش خودم عصبانی می شوم که او همه چیز را از زاویه مرگ می بیند. حقیقتش شاید خسته شده بودم. با تندی ریسه ها را کنار هم می گذارم و به چشمانش خیره می شوم:

-         آدمی که عینک قرمز بزنه به چشماش، همه عالم رو قرمز میبینه؛ در حالی که واقعیت، قرمز نیست. مشکل تو اینه که عینک مرگ زدی به چشمات.

بلند می شوم و همون طور که از او دور می شوم و ریسه ها را می برم گفتم:

-         و همه عالم رو از پنجره مرگ می بینی. بس کن دیگه.

ریسه ها را به کمک بچه ها نصب می کنیم و بعدش می روم سراغ بچه هایی که میوه می شستند. کمک شان میوه ها را می شستیم و در سبد می گذاشتیم. مشغول صحبت بودیم که صدای همهمه ای بلند می شوم. دست از شستن کشیدیم؛ صدای همهمه بیشتر شد و بچه ها مرتب من را صدا می زدند. نمی دانم چه طور دویدم و خودم را رساندم. یک آن زیر دلم خالی شد و همه بدنم سرد شد. محمدحافظ بود که او را درازکش خوابانده بودند روی زمین. داد زدم چی شده؟ یکی از بچه ها گفت گوسفندی را برای قربانی آوردند، حافظ نزدیک آمد و داشت نگاهش می کرد که یک باره غش کرد!

صدای گریه زنی را می شنیدم اما چون دور و برمان شلوغ شده بود آن زن را نمی دیدم. یکی از رفقا که پزشک بود نبضش را گرفت و پلکش را بالا زد و گفت چیزی نیست و یحتمل کمی ترسیده؛ کمی آب قند بدهید حالش جا می آید. سر محمدحافظ را روی زانو گذاشتم و صدایش کردم؛ به هوش آمده بود و چیزی می گفت که نمی فهمیدم؛ گوشم را نزدیک دهانش بردم: فــــــ......ا....زِ

دختر خانمی چادری جمعیت را شکافت و آب قند را به من داد. چشمانش پر اشک بود. ظاهرش خیلی برایم آشنا بود. سر محمدحافظ را بالا آوردم و لیوان را روی لبانش گذاشتم و کمی خورد. حالش بهتر شده بود. بچه ها صلواتی فرستادند و خواستند که همه بروند مشغول کارشان بشوند، به خیر گذشته بود.  

او را بغل کردم و بردم روی تختی که کنار دیوار روبه روی حوض بود گذاشتم. الحمدلله حالش بهتر شده بود اما به سرفه افتاده بود. همان دختر چادری از دور همچنان نگاه به محمدحافظ می کرد. بیشتر دقت کردم؛ یادم آمد. او همان کسی بود که با محبوبه به جلسات مغان می آمد. سرم را پایین انداختم؛ یاد جلسه ای افتادم که بعدش حسابی بد و بیراه نثار حبیب کردم! حس خوبی از یادآوری محبوبه نداشتم اما از یاد حبیب چرا. سرفه محمدحافظ قطع شده بود؛ حالش را پرسیدم گفت خوب ست. گفتم حسابی ما را ترساندی ها! به یاد حبیب، پیشانی ‌ش را بوسیدم. لامپ قرمز‌ ی کمی آن طرف‌تر ترکید ... .

 

للحق    





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic