شنبه 30 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

چند سالی است که برخی از برنامه‌هایم به ثمر نمی‌نشیند! و در برخی کارهایم عجیب گره افتاده است. هرچه برایش برنامه می‌ریزم و می‌دوم و تلاش می‌کنم به در بسته می خورم. چه در حوزه مباحث شخصی چه در حوزه مباحث علمی و اقتصادی و فرهنگی.

گاهی دل به زمینم می‌زند؛ گاهی منطق‌های عقلی به اشتباه می‌بردم؛ گاهی چیزی را به اشتباه نشانه می‌بینم؛ و گاهی آرمان‌ها کله‌پایم می‌کند! و منی که در زندگی همیشه پرانگیزه بوده‌ام گاهی کم می‌آورم! پیشتر چنین نبود واقعاً! توکل می‌کردم و به دل ماجرا می‌زدم و درها یکی پس از دیگری باز می‌شد. اما این چندی ماجرا فرق می‌کند! اگر ذکر و حال و توسل و چله و عهد و عنایت‌شان نبود که نمرده باید بر من نماز می خواندند!

پیشتر، زندگی و اتفاق‌هایش را همچون سفر می‌دانستم؛ مثلاً اگر کسی از من می‌پرسید هدف‌ت از فلان برنامه یا بهمان انتخاب چیست می‌گفتم زندگی سفر است و باید برای این سفر برنامه ریخت و به تکامل رسید و این برنامه یا انتخاب، سفر مرا سریع‌تر می کند.

اما چند سال پیش در کشاکش ماجرایی، با مفهوم عمیق‌تری آشنا شدم؛ رحلت و راحل!

مسافر کسی است که برای سفرش برنامه دارد؛ بخشی از وسایلش را در چمدانی می‌ریزد و از مبدأ به خصوصی به مقصدی مشخص می‌رود و باز به مبدأ خود بازمی‌گردد؛ اما راحل کسی است که ""همه"" زندگیش را با خود برمی‌دارد و از مبدأیی حرکت می‌کند و هیچ‌گاه به آن بازنمی‌گردد! خانه به دوش است و نمی‌داند دقیقاً مقصدش کجاست! چنین است که راحل متوکل است و سبک‌بال و سبک‌بار؛ نه غم نان دارد و نه غم نام و از رسوایی بیمی ندارد که هیچ کویی، اقلیم ماندگارش نیست!

در آن ماجرا خدا مرا راحل کرد؛ و شروع یک مسیر جدید در زندگیم شد که همه ابعاد زندگیم از سیاسی و فرهنگی تا علمی و اقتصادی را تحت تأثیر خود قرار داد. اما این جواب گره هایی نبود که مدام در کارهایم اتفاق میافتاد؛ مسیر حیرت ادامه داشت؛ و سر بسته بگویم سخت بود! گاهی کم می‌آوردم و شاید گاهی در دل نسبت به معشوق متعالی خود گله می‌کردم؛ خدا از سر تقصیراتم بگذرد که او هیچ چیز برایم کم نگذاشته است اما چه کنم گاهی آدم کم می‌آورد دیگر!

تا گذشت همین چند روز پیش؛ این جمله حضرت امیر(ع) یک بخشی از حیرتم را جواب داد: ""عَرَفْتُ آللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ، وَحَلِّ آلْعُقُودِ، وَنَقْضِ آلْهِمَمِ. خداوند را به‌وسیله بَرهم خوردن تصمیم‌ها، فسخ پیمان‌ها و نقض اراده‌ها شناختم. ""

و این یعنی عاشقی ... .

و این یعنی خدا خواست من سال‌ها دست و پا بزنم اما گره‌هایم باز نشود تا بفهمم که در این عالم، وجودی هست که گاهی رندانه، هر چه تصمیم بگیری ردش می‌کند؛ هرچه عزم کنی فسخش می‌کند؛ و اراده‌ات را می‌شکند تا تو را پرواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز دهد.

تا حال همان خس بی سر و پا و ناچیزی را داشته باشی که روی آب افتاده است و آب او را با خود می‌برد.

حال پرنده ای داشته باشی که در بلندای آسمان بدون دغدغه نام و نان بال می زند و عالم را تماشا می‌کند و پروردگارش را تسبیح می‌گوید.

حتماً باید فکر کنی و برنامه بریزی و تلاش کنی و عرق بریزی؛ اما نباید هیییییییییییییییچ دغدغه‌ای برای فردا داشته باشی؛ نه دغدغه نام نه نان نه علم نه حکمت نه عشق و نه هیچ چیز متعالی دیگری حتی!

باید سبک‌بار پرواز کنی؛ و از همه‌ی چارچوب‌ها و قالب‌هایی که جامعه و دیگران برایت ساخته‌اند رها شوی. خدا عاشق بنده‌ای ست که خود خود خود خود خودش است و ذره ای غبار از قالب های فکری و عرفی و تقلیدی جامعه و پیرامونش بر او ننشسته باشد.

اگر چنین شد به گمانم دیگر گره برایت معنی ندارد؛ حتی گاهی که نمیشود که نمیشود که نمیشود!! 

 

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

 

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 30 شهریور 1398 09:17 ب.ظ
خواب عجیبی بود
کل خواب بماند
جمعیتی زن مرد نوجوان را میکشتند و خاک میکردند
زمین دهان باز میکرد انها را میبلعید و روی انها خاک میریختند
ناگاه از زیر خاک نیم جسدی نیم زنده ای بیرون امد پوست و گوشت بر استخوان لهیده بود ولی زنده بود
دستانش را لرزان دراز به بالا
و چندبار یا زهرااا گفت
اما گرز محکمی بر سرش کوبیدند و بخاک انداختندش باز
عجیب بود ولی
دانستم
با اسم و نام ائمه بردن تنها و
بی عمل پاک کسی به بهشت نمی رود
زیرا اذن شفاعت نمی دهد براحتی

بشود یا نشودها
دسه یکی دیگست!
شما بهم
بزن و بزن و بزن

من خاک رو دیدم


محمد طاهری: عجب!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو