جمعه 19 مهر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

شب اول خانه جعفر گزاز بودیم؛ خرمشهر یا همان محمره. برادرش مهدی و احمد آمدند دنبالمان. خانه با صفا با پشتی های دور تا دوری. سحر خوبی بود. بعدش رفتم کنار شط؛ کنار کارون قدم زدم. چند نفری با قلاب ماهی می گرفتند. شناورها و کشتی های زیادی لنگر گرفته بودم؛ پرسیدم چرا؟گفتند کار نیست، بار نیست!
صبحانه آش برنجی خوردیم؛ تقریبا همان آش شیرازی بود. خانواده گزاز سنگ تمام گذاشتند برایمان؛ گزاز از غزاز میاید به معنای ابریشم باف! از طایفه بزرگ بنی تمیم.
هنوز در این شهرها با شیخوخیت طایفه ها مدیریت میشوند. 
خبرهای خوبی از مرز نمی آید؛ اما همه با شوق در حرکت اند. 
حسین(ع) تنها ماند به سبب قلت یار؛ این همه عاشق، نشانه است ... . 
#بیعت_آخرالزمانی
صدای سیدمرتضا از گوشم خالی نمی شود. 

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic