جمعه 16 اسفند 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

موسسه خلوت بود؛ تا مربی ام بیاید، توی سالن انتظار روی صندلی چرمی بزرگی لم دادم؛ آن قدر خسته بودم که وقتی چشم روی هم بگذارم سریع خوابم ببرد. اما ترجیح دادم با چشمان بسته اولش کمی ذکر بگویم؛ چند "سبحان یا نازی" نگفته بودم که صدای سه تاری از یکی از اتاق ها بیرون آمد؛ ذکرم را قطع کردم و همه وجودم گوش شد. نمی دانستم این چه صدایی است و چه کسی دارد این زخمه ها را می زند؟ انگاری کسی بر روی ابرها نشسته باشد و بخواهد برای اهل زمین از معنا سخن بگوید؛ انگار از شرق تا غرب عالم را تار کشیده باشند و او با غمزه، چنان لطیف بر این تارها برقصد که بخواهد هستی را هوای تازه ای ببخشد. انگار این موسیقی را در خواب یا خیالی دور شنیده باشم چنان قلبم را زیر و رو می کرد که همه گذشته و آینده ام را به هم وصل می کرد. زیر لب با ردیفی که می زد ذکر گرفتم و بی اختیار از دو گوشه چشمم اشک جاری شده بود؛ گمان می کردم همه عالم همین حال من را دارند و دارند با من اشک می ریزند.

صدا که قطع شد ناخودآگاه چشمانم را باز کردم و به سمت اتاق خیز برداشتم؛ کسی نوازنده را تشویق می کرد؛ تا خواستم در اتاق را باز کنم صدای دختری را شنیدم؛ دستم روی دستگیره در خشک شد. آن دختر با هیجان تمام می گفت عالی بود فوزیه! آن جا اولین باری بود که اسم فوزیه را می شنیدم.

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic