چهارشنبه 21 آبان 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

حبیب هنوز ترخیص نشده بود که با محمد قرار گذاشت برای فردا صبحش. محمد ابرو بالا انداخت که چه کار مهمی ست با این وضع می خواهی فی الفور انجام بدهی؟ حبیب همان طور که روی تخت دراز کشیده بود و به خاطر خون های زیادی که از بدنش رفته بود زرد شده بود، چشم هایش را بست و آرام گفت می فهمی.

قرار این بار کمی پایین تر از قرار همیشگی بود؛ پایین تر از قطعه بچه های کربلای پنجی؛ غسالخانه!

محمد جرئت نمی کرد و خوشش نمی آمد وارد غسالخانه بشود؛ بیرون منتظر حبیب مانده بود؛ خوب می دانست حبیب با پیرمرد خوش سیمای غسال ارتباط خوبی دارد و گاهی وقت ها سرش می زند و با او صحبت می کند.

بعد از مدتی حبیب با آن پیرمرد خوش سیمای غسال بیرون آمد. در دستش جعبه چوبی کوچکی بود. پیرمرد خوش سیمای غسال حبیب را بغل کرد و بوسید و خداحافظی کرد. محمد که از سوز سرما به خود می پیچید سریع سمت حبیب رفت و با گلایه گفت: معلوم است کجایی.

حبیب همان طور که سرش خیره به جعبه چوبی بود گفت: آماده تشییع هستی؟

محمد هرّی دلش ریخت و با استیصال پرسید: تشییع کی؟!

حبیب سرش را بالا آورد؛ تلالو نور آفتاب در چشم های پر اشک حبیب نشان می داد که حال حبیب خاص است؛ گفت: تشییع من ... .

در جعبه چوبی را باز کرد؛ محمد بهت زده فقط نگاه می کرد و صدایی از او بلند نمی شد؛ محمد تا درون جعبه را دید فهمید که قرار است انگشت اشاره دست راست حبیب را تشییع کند؛ فهمید که حکماً حبیب با پیرمرد خوش سیمای غسال، انگشت را غسل داده است و حنوط کرده است و کفن.

محمد حرفی نزد و پشت سر حبیب راه افتاد؛ به مزار شهید حبیب(حبیب اول) رسیدند؛ حبیب جعبه را روی مزار گذاشت، کفشش را درآورد و پشت جعبه رو به قبله ایستاد؛

 الله کبر: اشهد ان لا اله الاّ الله وحده لا‏ ‏شریک له الهاً واحداً احداً صمداً فرداً حیّاً قیوماً دائماً ابداً ...

حبیب به پهنای صورت اشک می ریخت و با ناله اذکار نماز را می خواند:

 اللهم انّ هذا المسجّی قدّامنا عبدک و ابن عبدک و ابن امتک نزل بک‏ ‏و انت خیر منزول به، اللهم انّک قبضت روحه الیک و قد احتاج الی رحمتک و انت‏ ‏غنیّ عن عذاب

حبیب اشک می ریخت و محمد نیز هم؛ حبیب بر جنازه خودش اشک می ریخت؛ نماز بر جنازه خودش می خواند.

حبیب مرده بود قبل از آن که بمیرد؛ درست همان هنگام که در دام الهی چنان اسیر شده بود که هرچه غیر خدا بود را از دست داده بود.

بعد از نماز حبیب، جعبه را روی دوش راستش گذاشت و در قطعه کربلای پنجی ها تشییع کرد و بلند بلند لااله الاالله می گفت؛ محمد هم اشک می ریخت و پشت جنازه تهلیل می گفت. حبیب بعد از طواف و تشییع باز به سر مزار شهید حبیب آمد؛ جعبه را روی مزار گذاشت و به محمد گفت زیارت عاشورا بخواند؛ خودش هم مشغول کندن خاک از باغچه کوچک بالای مزار شهید حبیب شد؛ حبیب خاک می کند و اشک هایش خاک را گِل آلود می کردند؛ وقتی محمد به فراز پایانی زیارت رسید که اللهم ارزقنا شفاعه الحسین یوم الورود... حبیب همان طور که بلند بلند گریه می کرد و سرش را به راست و چپ می چرخاند، انگشت کفن شده اش را در خاک گذاشت. حبیب شروع کرد سر خاک با خودش و آن انگشت نجوا کردن و تلقین خواندن: انگار داشت با عزیزترینش درد و دل می کرد: إسمع، إفهم ...

حبیب خودش را داشت خاک می کرد؛ همان خودی که در آن دام عاشقانه الهی، چنان تغییر کرده بود که شهید شده بود؛ چنان عزیز شده بود که شهید شده بود؛ چنان زیبا شده بود که شهید شده بود؛ حبیب عاشقانه شهید شده بود و قسمت بود قطعه ای از وجودش در گلزار شهدا کنار محبوبش حبیب اول که سرنوشت مشابهی با او داشت خاک شود.

حبیب بعد از تدفین بی حال کنار مزار شهید حبیب و خودش نشست؛ محمد هم رفت و کنارش نشست و سرش را در بغل گرفت؛ با هم شروع کردند به گریه کردن؛ انگار زخم هزاران حرف های نازده شان، باز شده باشد؛ هر دو ساکت بودند... .

محمد اما حال خوشی پیدا کرده بود؛ سوز سرما یادش رفته بود و رهایی حبیب، او را هم رها کرده بود؛ گمان می کرد شبیه پرنده ای شده است که رها و آزاد بر ساحل دریا بال و پر می گشاید یا شاید شبیه پرنده های حرم ... .

جز محمد هیچ کسی نمی دانست که در آن باغچه کوچک بالای مزار شهید حبیب، قطعه ای از وجود حبیب دفن شده است؛ محمد هم نفهمید چه کسی در آن باغچه، آن گل یاس بنفش خوشه ای زیبا را کاشت؛ آن گل آن قدر زیبا شده بود که به مزار شهید حبیب حال و هوای دیگری بخشیده بود؛ خیلی ها می آمدند آن جا مراسم دعا می گرفتند؛ خیلی از عروس و دامادها می آمدند آن جا عکس می گرفتند؛ خیلی ها قرار و وعده شان را آن جا می گذاشتند؛ حتی محمد روزی دیده بود که محبوبه و نوه حاجی آن جا با خنده یک دو سه گفته بودند و عکس گرفته بودند... .

 

للحق     





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic