جمعه 17 دی 1395 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 
هوا سرد بود سرد. همه وجودم منجمد شده بود. احساس می کردم همه خون های بدنم دست به اعتصاب زده اند. زندگی با همه وسعت و زیباییش برایم یک حقیقت ملال آور تکراری شده بود. آنچه مدتی ذهن و دلم را به تسخیر خودش در آورده بود بزرگ ترین شک برایم شده بود. شکی که طیف عظیمی از "درست بودن" تا "ممکن بودن" را شامل می شد. و من اساسا دیگر کم آورده بودم. چند روز بود که هیچ غذایی را با میل نمی خوردم و اصلا ذهنم توان جمع شدن را نداشت. در کنار همه سختی ها، فهمیده بودم استعدادش را دارم البته! در این برهوت، کم هستند آنانی که با صداقت! استعداد داشته باشند!! تا این که ظهر، باز دستگیری شدم. چه نخی هست که مرا رها نمی کند؟ تا کجا پیش می رود این معما آخر ...
 امشب بعد از سفر کربلا، بهترین شب این مدت های اخیر بود. کنار رفقای خاموش و زهرایی ام. ردیف اول؛ پنجمین یا ششمین یا شاید هم هفتمین خاموش، نظر کرده حضرت مادر ست. مادر در خواب، نشان این رفیق را به اهل دلی داده است ظاهرا. شب بود و تنهایی و حال خراب و رفقای زهرایی و یاد مادر ... . آن جا که همه چیز تمام شده می نمایاند باز مادر، دل خوش ترین دستگیر عالم است. کنار آخرین ستون، سر به ستون گذاشتم و حال خراب این همه مدت را نجوا کردم. نمی دانم چه رمز عجیبی بین خاموشی و مادر وجود دارد. یک آن به خودم آمدم دیدم کنار رفقای خاموش، باز نگاه مادر ... 
یکی انگار داره دل رو به یه جای غریبی می کشونه … 
اون که با چادر خاکیش گناهای همه رو می پوشونه …
 انگاری دست خودم نیست … 
انگار داره دلم باز بهونه …
 چشم گریون ٬ مثل بارون ٬ می چکن اشک های من دونه دونه … 
تا می خوام پا بذارم رو عهدی که بسته دلم توی حرم …
یکی دستاشو می ذاره دوباره مثل قدیما رو سرم …
 دل من را چه کسی داشت به یک جای خیلی غریب می برد و این رهسپاری دل چه قدر برای من آشناست. مگر من همان آدم نیمه های شهریور امسال نیستم. مگر خدای من همان خدای نیمه های شهریور امسال نیست. و مگر مادر ...
 برای من اگر شکافتن نیل و ید بیضاء و زنده شدن مرده، معجزه است؛ تغییر حالی این چنین در عرض یکی دو ساعت اسمش را معجزه نگذارم چه باید بگویم؟ و مگر این معجزه ها به مدد مادر کم برایم اتفاق افتاده است و چه قدر ابله ام که باز با نگاه مهندسی، حساب و کتاب می کنم هزارن فاکتور پیچیده عالم را و فکر می کنم تنهای تنهایم ...!
 این طرف تر بین ردیف حاج صادق و دایی حبیب، در گوشه ای یک جای خوب و دنج برای خودم پیدا کردم. یعنی می شود؟! (وصی و وراث یادشان باشد)
 للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :