دوشنبه 26 تیر 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

از بچگی وقتی دفترم به برگه های آخرش می رسید، کلماتم را درشت تر می نوشتم و بدم نمی آمد سهوا ! یکی دو خطی را جا بندازم تا سریع تر دفتر جدیدم که کلی ذوق و شوقش را داشتم شروع کنم. آدم عذاب وجدان دارد که چند صفحه آخر را خالی بگذارد، نه؟
این دفتر دست نوشته هایم نیز به برگه های آخرش رسیده و من مثل همان دوران، دوست دارم سریع تر دفتر جدید را شروع کنم. چه قدر این دفتر زود تمام شد. چه قدر حرف برای نوشتن داشته ام و چه قدر نوشته ام! حتی روزی دو سه یادداشت چند صفحه ای. چند روز پیش که رفتم روان نویس بخرم به مغازه دار گفتم چرا این قدر این روان نویس ها زود به زود تمام می شوند؟! خندید و گفت آقا شما زیاد می نویسی. من هیچی نگفتم. حق با او بود. زیاد نوشته ام. چرایش را می دانم. 
خدایا حال نوشتن را از من نگیر به قلم سوگند والقلم و ما یسطرون ... . 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :