جمعه 6 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

تو صدر مجلس نشسته بودی و با ابهت و عظمت و جلال و جبروت، ساکت به شعرها گوش می دادی.
 برق در چشمانت را دنبال می کردم بی آنکه سرم را بالا بیاورم؛ نمی فهمیدم در دل چه می گذراندی؛ از ارتباط نهانی من با تو فقط خودت خبر داشتی؛ 
این که من خود را غریبه جا می زدم پیش این همه مدعی، همین که تو می شناختیم میان این همه غریب، خودش رندانه ترین مضمون شعری بود. 
بسم الله گفتم و خواندم"مگر نازی من کم نازنین ست؟!!..." 
آن چنان آرام نمکین خندیدی که صدای قلبت را همه ی جمع شنید؛ همه جمع شاهدند؛ نمی دانم در آن لحظه چند نفر شعر تازه گفتند و شاعرتر شدند و طبع شان باز شد! خدا شاهد ست... 

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
 گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند... 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 مرداد 1396 10:55 ق.ظ
پس اسم نازی تو هم نازنین خانمه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :