دوشنبه 11 دی 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

 

من که ندیدم! اما می گویند حبیب در گوشه ای از قلب تاریخ و در لامکانی دور یا نزدیک غریبانه جان می دهد و شهید می‌شود. شاید کسی نداند؛ او پیشتر در زمانی که علی الظاهر جان داشت و برای خودش برو بیایی، تکه پاره شده بود و شهید شده بود.

آن طرف تر از بچه های سقف رنگی و در قطعه 65 ای ها برایش قبری می کنم و سر به خاکش می گذارم و بر مزار خالی ش زار می زنم. خاک زیر صورتم گِل شده است. روی همان گل با انگشت اشاره می نویسم:

 

للباقی

 شهید حبیب؛ شهیدی که دو بار شهید شد...

للحق

 

دستی روی شانه ام می نشیند. برمی گردم؛ لحظه ای انگار زمان متوقف می شود. رضا ست؛ رضا از پس سال ها یا شاید قرن ها مفقودالأثری آمده است. بلند می شوم و بغلش میکنم. بغض فروخفته این چند سال یا چند قرن و داغ رفتن حبیب را در آغوشش خالی می کنم. هم شانه های او خیس شده است هم شانه های من. او را می بویم؛ عطر حبیب نیست عطر توباکو وانیل ست!

آن طرف ترش خانمی بچه بغل پشت به ما ایستاده ست. می پرسم زهرا ست؟ سری به تأیید تکان می دهد و می گوید آن بچه هم راحله ست؛ دخترم!

اشک تازه ای در چشمم حلقه می زند؛ رو میکنم به قبر خالی حبیب و می گویم روحت شاد رفیق!

 

 

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :