یکشنبه 6 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

شبی بارانی ست؛ پس از قدم زدن زیر باران درین سیاهی پر از سکوت و حیرت شب، به شهری فکر می کنم که "عقل" حاکمش شده است؛ حاکم بلامنازع این روزهای شهر من! ؛ عقل ...
"عقل"م حکم زندانی کردن "دل"م را با بی رحمی تمام، صادر کرد. 
و تو چه می دانی چه سخت ست که ناله و فریادهای "دل" را پشت میله های زندان وجودت بشنوی و محکوم به رفتن باشی... .
یکی درین شب پر سکوت و سیاه بارانی، از دور صدایم می زند؛ شاید عقلم باشد شاید دلم! محکم و حماسی می خواند و نزدیکم می شود:

«الا انَّ مالِکَ بنَ الحارِثِ قَد قَضى نَحبَهُ ، واوفى بِعَهدِهِ، ولَقِیَ رَبَّهُ، فَرَحِمَ اللهُ مالِکاً ! لَو کانَ جَبَلاً لَکانَ فِنداً، ولَو کانَ حَجَراً لَکانَ صَلداً. للهِِ مالِکٌ ! وما مالِکٌ ! وهَل قامَتِ النِّساءُ عَن مِثلِ مالِک! وهَل مَوجودٌ کَمالِک!»

باران باز می بارد...
باران
و ما ادرئک ماالباران ...!

#شب بارانی
#عقل حاکم
#دل زندانی
#مالک

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :