سه شنبه 7 فروردین 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی


"دل" مظلوم را سوی قتلگاه می آوری؛ جرعه آبی می دهیش و سعی می کنی لبخند غرورآفرین و شیرین پایانیش را نبینی که دستت نلرزد؛ اما باز تیغ تیز "عقل" در دستت می لرزد؛ چشمت را می بندی و بسم الله می گویی تا « و فدیناه بذبح عظیم»...
درست همان موقع بریدن، لحظه ای شک می کنی؛ شک می کنی که به چه حکمی می خواهی قربانی کنی؟ ابراهیم نبی را وحی شد که دلش استوار ماند، اما تو چه حکمی داری؟
لحظه ای می مانی؛ به یک گره کور می رسی؛ خوب که فکر می کنی می بینی حکم ذبح "دل"ت را "عقل"ت صادر کرده است؛ "عقل"ی که خودش یک پای ماجراست؛ قاضی خودش یک طرف دعوا ست؛ گمان می کنی تبانی مخوفی صورت گرفته باشد. اصلا "دل"ت می خواهد تبانی صورت گرفته باشد! تا همه چیز به هم بریزد.
اما تو می مانی و یک "دل" ویرانی که هیچ جوره رام نمی شود و "عقل"ی که سر ستیز یا شاید تبانی داشته باشد.
می شود "وحی" ای بیاید؟!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 فروردین 1397 01:46 ق.ظ
گویا از این همه حس كه تو عالمه سهم من و دلم احوال تلخمه ...
محمد طاهری: اینکه میفهمی این همه تلخی اتفاقی نیست! یک شیرینی خاصی به دل آدم سرازیر میشه ...
دل دل دل دل تنگم من و این حال قشنگم...
سه شنبه 7 فروردین 1397 10:54 ب.ظ
واى از این حال كه دلت رو پاى اعدام مى كشى ...
بال پرواز دلت با پتك عقلت میشكنه
دل بى دل، بى صدا تو مقتلش جون مى كنه
روزى چند بار قتل حسم كار هر روز منه
این یه حس تازه نیس! این حال هر روز منه
محمد طاهری: دل تنها و غریبم من و این حال عجیبم /حال بارون زده از چشمای ابری
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :