یکشنبه 6 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

صبح پدرم عمل مختصری داشت. پشت در اتاق عمل منتظر بودم؛ انتظار پشت در اتاق عمل، چه عمل مختصر باشد چه بزرگ، سخت ست؛ البته دیده ام پشت در اتاق عملی که قرارست بچه ای به دنیا بیاید خیلی شیرین ست! 
صبح را می گفتم. دکتر خودش شخصا آمد دم در اتاق عمل و همراه بیماری را صدا زد؛ همراه بیمار، خانم چهل ساله ای بود حدودا؛ با استرس آمد پیش دکتر؛ دکتر گفت مادرتان به خاطر مشکل قلبی که دارد و دکتر بیهوشی هم تأیید کرده، ممکن ست در عمل برایش مشکلی پیش بیاید، به عبارت دیگر ممکن هست هر اتفاقی برایش بیافتد. دیدم که خانم همراه بیمار، از خودش کاملا وا رفت؛ با حالی کاملا مستأصل و از روی بی چارگی گفت: نمی شود دووز بیهوشی را کم کنید؟ پاسخ دکتر منفی بود. با حال نزارش گفت: چه کنیم چاره ای نیست ... .
انگاری دنیایی را از او گرفته باشند رفت کناری و با همه غصه اش قدم زد. دیدم که رفت گوشه ای و حسابی اشک ریخت. پیش خودم گفتم شاید هیچ فکر نمی کرده که برای بار آخر باشد که مادرش را می بیند. آدمی این وقت ها می خواهد هرآنچه که می تواند و حتی نمی تواند کمک کند! ولی خب جز دعا وسیله ای برای کمک نداری. ذهنم درگیر این ماجرا شده بود. برادر و زن برادرم هم که آمدند سریع برایشان ماجرای این خانم را توضیح دادم.
پرستاری آمد پشت در اتاق عمل و خانم را صدا زد. با همه تشویش و نگرانی که داشت شتابان رفت پیش پرستار. ممکن بود فکر کند که می خواهد بگوید کار مادرت، تمام ست. با همه وجود به پرستار گوش می داد؛ پرستار گفت مادرت به هوش آمده، همین جا منتظر باش که از ریکاوری بیرون بیاید. دنیا را انگار مجدد به او داده بودند. 
چه فاصله کوتاهی ست بین این دنیا دادن و دنیا گرفتن... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :