شنبه 19 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

همین ایام بود؛ جام رمضانی والیبال؛ ما هم آن سال تیم داده بودیم. درست همان ایامی بود که حال حبیب، خوش نبود. خودم پیشنهاد مسابقات را دادم که کمی حال و هوایش عوض شود.
حبیب، اسپک زن قهاری بود. هر جای زمین پاسش می دادی پرش محکمی می کرد و چنان کف دستش را روی تور می شکست که کسی نمی توانست توپش را دریافت کند.
رسیده بودیم بازی فینال؛ تا این مسابقه، حبیب خیلی خوب بازی نکرده بود. اما مسابقه آخری را غوغا کرد. مسابقه آخری خیلی حیثیتی شده بود. بیشترش هم فکر میکردم به خاطر آن آقازاده کذایی باشد؛ "نوه حاجی"؛ (شنیده ام این ایام کسالتی دارد؛ با آن که صنمی با او ندارم اما خدا کنم شفا پیدا کند.)
بازی رسیده بود به ست پنجم؛ امتیاز به امتیاز پا به پا پیش می آمدیم. رفقای مسجدی و برخی از دوستان دبیرستانی و دانشگاهی من و حبیب هم آمده بودند و گلویشان را پاره کردند از بس داد زدند و تشویق کردند. تیم مقابل، سرویس چرخشی تمیزی زد و انتهای زمین نشست و امتیاز 14-13 شد. با این که هنوز یک امتیاز جلو بودیم اما این امتیاز کمی روحیه مان را خراب کرد؛ حبیب به همه نهیبی زد و بچه ها با انگیزه به بازی برگشتند. سرویس بعدی را هم خوب زدند، رضا عالی دریافتش کرد و درست روی دست من پاس داد، من هم پاس کشیده ای را برای حبیب انتهای تور فرستادم، حبیب سه گام بلندی برداشت و با همه وجود آبشارش را در یک سوم زمین شان خواباند؛ پایش که به زمین رسید چنان نعره خوشحالی زد که همه جا خوردیم؛ بعد آن کل سالن بی امان حبیب را تشویق کرد. با آن که قهرمان شده بودیم و حبیب، کاپ قهرمانی را هم گرفت و حالش خوب شده بود اما از دستش ناراحت شده بودم. آخر هیچ جوره نمی فهمیدم چرایی نعره حبیب را؛ با این که از "نوه حاجی" دق دلی داشت اما این رسمش نبود و از مردانگی، به دور بود که چون بازی را برده ای چنین کنی. 
مدتی گذشت و یک بار از حبیب به خاطر رفتارش گله کردم. گل از گلش شکفت و زد زیر خنده؛ خودم را جدی گرفتم و گفتم: خاک بر سرت ریشو؛ مرض! جدی باش!
 همان طور که می خندید ماجرا را برایم شرح داد: 
"آن روزها تازه بنایی که اشتباهی در دلم ساخته شده بود را ویران کرده بودم، هنوز ته ویرانه هایی در دلم مانده بود، با خودم عهد کردم اگر بازی فینال را بردیم یعنی توانسته ام همان ته ویرانه ها را هم جمع کنم و اگر باختیم یعنی نمی توانم جمع کنم! همه وجودم را به کار بستم که لااقل برای خودم ثابت کنم که می توانم و توانستم؛ آن نعره خوشحالی هم برای این زدم که توانستم! بعد از آن جریان، حالم خیلی بهتر شد."
فهمیدم باز حبیب را زود قضاوت کرده ام. به سبک خودم از حبیب عذرخواهی کردم:" هیچ وقت دیوانه ها قابل پیش بینی و قضاوت نیستند"
حبیب از ته دل خندید.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو