جمعه 29 تیر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

امروز هم مثل همه روزهای قبل حدود ده ساعتی بی وقفه روی ساخت پروژه بودیم؛ قرار بود امروز تست نهایی بگیریم اما خب ستاپ تا نهایی بشود کار می برد و هی کار جدید تعریف می شود؛ حوصله سر بر ست گاهی واقعا! 
بعد کار آمدند دنبالم و آمدیم کیلومترها آن طرف تر شهر! آمدیم سرحد... . و الان درین سکوت پرآرامش شبِ خنکِ سرحد، مشغول فکر کردنم. فکر به دوران کودکی و بازیگوشی ها و شیطنت هایم؛ فکر به همبازی هایم؛ فکر به بازی هایی که ما را چنان غرق می کرد که دنیا و مافیهایش را با آن عوض نمی کردیم، البته گاهی با پفکی هم عوض می کردیم! فکر به آن دورانی که بی نهایت نشاط و انگیزه داشتیم؛ اگر همان نشاط و انگیزه را امروز داشتیم حال مان خیلی بهتر بود.
به خیلی چیزهای دیگر درین خنکای دور از شهر فکر می کنم. خیلی فکرها ادامه فکرهای قبلی اند غالبا! اما امشب فکر جدیدی هم داشتم که نقطه شروعش، تمرکز روی بازی کودکانه طه و زهرا بود.
ان شاءالله فردا می خواهیم برویم قله آبشار و خود آبشار.

ر.خ ؛ پنجشنبه 28 تیر

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :