تبلیغات
رندان خاموش - حبیب که متولد شد؛ ولی الله ...
 
چهارشنبه 31 مرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری

 

للباقی

 

امروز عید قربان ست؛ جدای عظمت این روز، برای من یادآور یک خاطره خاص و شیرین ست؛ روز نام گذاری حبیب؛ روزی که حبیب، حبیب شد؛ روزی که کسی به اسم حبیب برای ما تعریف و متولد شد!

 

عید قربان بود؛ قبل نماز صبح با حبیب راه افتادیم سمت باغ سرحد؛ نماز صبح را چشمه پاگل خواندیم و بعدش با عموعباس زدیم به کوه. حبیب، تار ش را هم آورده بود. همان روزهایی که حالش دگرگون بود. مسیر کوه را اسم گذاری کرده بودیم؛ قله های در راه صعود را به هفت قسمت تقسیم کرده بودیم؛ معمولاً به هر قله که می رسیدیم کمی استراحت می کردیم و نفسی تازه.

حبیب پیشتر به من گفته بود که ماجرای اخیر خودش را به عموعباس گفته و او می داند که استاد هم در جریان ست؛ اما عموعباس هیچ حرفی نزده بود. نمی دانست چرا عموعباس اصلاً این موضوع را پیگیری نمی کند؛ می ترسید که نکند عمو چیزی می داند که او نمی داند و یا اساساً نکند اشتباه کرده باشد.

رسیدیم قله اول؛ اسمش را گذاشته بودیم قله‌ی طلب! هوا هنوز تاریک بود؛ خنکای صبح اما حسابی فرحبخش بود. وقتی روی تکه سنگی برای استراحت نشستیم، حبیب با شرم و حیایی خاص از عموعباس پرسید:

-         عمو میشه مگه هفت شهر عشق رو بدون ولی الله طی کرد؟

-         خودت چه فکر می کنی؟

-         نمی دونم؛ نمی فهمم

-         اصلاً کار عشق چه دخلی به ولی الله داره پسر خوب؟

-         امتحانم نکنین عموجان!

 

عموعباس لبخندی زد و بدون این که جواب حبیب را بدهد، گفت بلند شوید برویم که راه زیاد است. من هاج و واج شده بودم از این حرف ها! نمی فهمیدم معنای حرف ها را؛ اما وقتی حبیب، اسم ولی الله را آورد دلم ناخودآگاه لرزید.

بین قله اول تا قله دوم، هیچ کسی حرف نمی زد؛ همه ساکت بودیم. رسیدیم به قله دوم؛ اسمش را گذاشته بودیم قله عشق! کم کم آفتاب داشت از مشرق طلوع می کرد. طلوع خورشید و تغییر رنگ در آن سیاهی شب حیرت انگیز بود. عموعباس رو کرد به من و انگار بخواهد جواب حبیب را بدهد با لبخندی که به نظر، پشتش کلی حرف و کنایه بود این شعر را خواند:

بهر نان شخصی سوی نانوا دوید

داد جان چون حُسن نانوا را بدید

رسماً گیج گیج شده بودم؛ این ها چه می گفتند؛ ربط بین عشق و ولی الله و نان و نانوا و حبیب را نمی فهمیدم. حبیب را نگاه کردم؛ نگاهش را به زمین انداخته بود؛ با تکه سنگی روی خاک چیزی می کشید. یک آن سرش را بالا آورد و از عموعباس پرسید:

-         ولی الله آدم را آتش می زند یا مسیر؟

عموعباس باز لبخندی زد و شمرده تر خواند:

-         رفت موسی کآتش آرد او به دست/آتشی دید او که از آتش برست

تنها چیزی که می فهمیدم این بود که آن ها از "معنا" صحبت می کردند و من به حبیب و ماجرایش، نگاه کاملاً سطحی داشتم. این قدر می فهمیدم که عالَم من خیلی کوچک تر از عالَم آن هاست؛ باورش سخت بود که این قدر تفاوت بین همین آدم های دور و بر خودم ببینم.

عموعباس انگار کیفش کوک شده باشد مرتب لبخند می زد:

-         این گل پسر ما داره حبیب میشه!

اولین باری بود که اسم حبیب را می شنیدیم. آخر، اسم حبیب که حبیب نبود! با تعجب از عموعباس پرسیدم یعنی چی؟!

-         داستانش مفصل است باباجان. فقط از این به بعد، شما هم این گل پسر را حبیب صدا کن.

بعدتر فهمیدم که اولین بار عموعباس این اسم را روی پسر ارشدش(برادر بزرگتر استاد) که در کربلای5 سال 65 مفقودالأثر شده است، گذاشته بوده؛ آن زمان که درگیر مادرِ حبیب خودمان شده بوده و مادرِ حبیب را هم عموعباس، محبوبه خطاب می کرده است!!! و این ماجرای نام ها را جز تعدادی خاص، کسی نمی دانست.

هم من و هم انگارحبیب متعجب بودیم از اتفاقی که در این چند دقیقه افتاده بود؛ عموعباس خطاب به حبیب گفت:

-         آقا حبیب تولدت مبارک باباجان! نرگس مست برایمان نمی نوازی؟

منظور عموعباس قطعه نرگس مست ی بود که حسام الدین سراج خوانده است. حبیب، تار ش را در دست گرفت و با زخمه هایی ابتدا کوک ش کرد؛ بعد با نواختن با حسش، حال خوبی داد. هم عموعباس و هم من، با حبیب، شعر را زمزمه می کردیم؛ هم چشم عموعباس و هم چشم حبیب پر از اشک بود؛ من اما در حیرت از عشق و نان و نانوا و آتش و موسی و اسم حبیب و بیشتر از همه ولی الله!...

 

نگارینا دل و جانم تو دانی

همه پیدا و پنهانم تو دانی

نمیدونم که این درد از که دارم

همی دونوم که درمونم تو دانی

 

نمیدونم دلم دیوونه کیست

اسیر نرگس مستونه کیست

نمیدونم دل سرگشته مو

کجا می گردد و در خونه کیست

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :