جمعه 9 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

اولین باری بود که حبیب می خواست برای محبوبه هدیه ای بگیرد. با هم رفتیم یک کتاب خریدیم و یک پاکت نامه. گفت به نظرت چه بنویسم؟ با تعجب گفتم: تو می خواهی نامه عاشقانه بنویسی از من می پرسی؟!

گفت: نه دوست دارم از حرف های گنده بنویسم. پقی زدم زیر خنده و گفتم: دیوانه ...!

من و حبیب یک مجموعه جملات! داشتیم که دوز آرمانی شان بالا بود؛ اصطلاحاً به آن ها می گفتیم حرف های گنده!

در چشم هایش زل زدم و خیلی جدی گفتم:

-         حالا حالا ها وقت زن گرفتنت نیست؛ خیلی تو دیگه شیرین می زنی!

لب و لوچه اش را تکان داد و ادای من را در آورد؛ سرم را به سمت دیگری کج کردم که خنده ام را نبیند!

چند دقیقه ای مشغول نوشتن شد و آخرش گفت ببین چه طور است؟ وقتی متنش را خواند دروغ چرا، خیلی لذت بردم؛ هم کوتاه بود هم پرمغز بود هم آرمانی بود هم عاشقانه! درست یادم نیست متنش را ولی یادم هست که با این جمله شهید بیضائی شروع می شد: شیعه به دنیا آمده ایم که موثر در تحقق ظهور مولا باشیم... .

به بهانه این که از لحاظ ویرایشی ایراداتش را بگیرم گفتم یک بار دیگر بخواند. کیفم کوک شده بود؛ درست انگاری وسط یک رمان عاشقانه به قسمت اوجِ داستان رسیده باشی!

این ها گذشت و بعد از مدت ها که اولین جرقه های ماجرای نوه حاجی پیش آمده بود در سالن والیبال، قبل از این که گرم کنیم گفتم حبیب یادت هست اولین هدیه ات به محبوبه را؟ سرش را تکان داد. گفتم یادت هست نامه و حرف های گنده را؟ باز سرش را تکان داد و صورتش را به طرفم چرخاند. گفتم به نظرم نباید اصلا ناراحت باشی؟ چروکی در پیشانی‌ش انداخت و خیلی جدی پرسید چه طور؟ بلند شدم و از حبیب فاصله گرفتم و طوری که آماده فرار باشم گفتم: هرچه فکر می کنم می بینم نوه حاجی به این بنده خدا در تحقق ظهور مولا خیلی بیشتر از تو کمک می کند!! آخرش را با خنده گفتم و فرار کردم. حبیب پشت سرم می دوید و فحش های همیشگی اش را نثارم می کرد: کثافت آشغال عوضی ...!

**

از روزگار حبیب، چندی ست که می گذرد. درست ست که او برای من بیش از یک رفیق بود و بگویی نگویی یک جورایی به اندازه قواره خودش برایم الگو بود؛ اما هیچ وقت ادعا نمی کنم آدم بی نقص و اشتباهی بود.

 شاید در وصف حبیب بتوانم بگویم او از آن جنس آدم هایی بود که تیپیکالی! به واقعیاتِ واقعیِ زندگیش هم آرمانی نگاه می کرد! فارغ از درست یا غلط بودن، در دنیایی که عمیقاً آدم هایش واقعیت‌زده اند امثال حبیب، غریب اند.

المومن غریب

طوبی للغرباء

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 25 فروردین 1398 12:52 ق.ظ
مگر ماجراى حبیب و محبوبه تمام نشده بود ؟
محمد طاهری: "تمام شدن" را نمی فهمم
پنجشنبه 22 فروردین 1398 12:33 ق.ظ
چقدر زیباست که یک مرد فکر نکنه ازدواج میکنه تا یه ینفرو داشته باشه که جوراباشو بشوره و کارش تولید مثل و اوردن یه نیروی انسانی برای نوکریه خودش و مامانشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو