سه شنبه 20 فروردین 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

فرض کن وجودی را که بسیار عزیز ست و با قدرت و پر شکوه و عظمت. و تو هرچه داری و نداری از او ست. 
بر اثر غفلت، روزگاری او را فراموش میکنی و در باتلاق ذلت و حقارت و سیاهی فرو میروی ... . یک آن سر بالا می کنی و می بینی همان وجود دوست داشتنی در مقابلت هست؛ شاید شک کنی که تو را قبول می کند یا نه؛ اما وقتی می بینی لبخندزنان آغوشش را به رویت گشوده ست، دیگر نه این که به سمتش بروی! به سمتش "فرار"  می کنی ...
" فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْك...
َ وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْكَ مُسْتَكِیناً لَكَ مُتَضَرِّعاً إِلَیْكَ رَاجِیاً لِمَا لَدَیْكَ ثَوَابِی"

«گفتم: بسته ست دلم
گفت: منم قفل گشا ...»

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 21 فروردین 1398 12:02 ق.ظ
من باشم به شخصه فرار كه هیچ همین قدم آخر رو هم از شرم روم نمیشه بردارم خیلى آروم و ساكت سرمو میندازم زیر میرم ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic