جمعه 9 تیر 1391 :: نویسنده : محمد طاهری

هو المتین

چند سال پیش ، که تعدادی از آشنایان برای دیدن از آبشار  زیبای مُنج به یکی از مناطق بخش پاتاوه استان کهگیلویه و بویراحمد سفری داشتند ، به دلیل آشنا نبودن با منطقه و نبود راهنمای درست و حسابی مسیر را در دل شب گم می کنند. اما این ، سبب خیری شد تا با یکی از روستاهای این بخش  و خانواده ای با صفا از آن آشنا شوند .

 photo-0095.jpg

ظهر 14 خرداد تصمیم گرفته شد تا باز سفری  به این روستا داشته باشند  و شبی را مهمان این خانواده باشند . ما نیز از خداخواسته دعوت دوستان را  لبیک گفتیم ...

در جاده یاسوج_اصفهان با دیدن تابلوی سبز" بیژگن" مسیر را به سمت چپ قراردادیم و وارد جاده ای  پیچ در پیچ آن هم از نوع پیچ آیتی _ که برای گذر از هر کدامش مجبور به خواندن آیت الکرسی هستی _شدیم . پیچ هایی با چرخش بعضا 90 الی 180 درجه !

مناظر زیبای اطرافِ این پیچ آیتی ها ، گاهی نگاه و توجه مان را به خود جلب  و قرائت! را دچار مشکل می کرد .

برای رسیدن به روستا به سان یک توپ قلقلی ابتدا باید یک مجموعه از این پیچ آیتی ها را می رفتیم بالا،بعد پایین و نهایتا باز می آمدیم بالا !

تا بالاخره پس از کلی طی کردن مسیرهای صعب الوصف به سر جاده روستای سادات محمودی  رسیدیم و از آن جا تا خود روستا را باید مسیری خاکی طی می کردیم تا اذن دخولی باشد برای ورود به روستا !!

وارد دهستان سادات محمودی شدیم و به خانه این آشنایمان رفتیم.

 خیلی صمیمی ، با صفا و روستاوارانه از ما استقبال کردند.عطر محبت و صداقت وجودشان هزاران متر فرش قرمز بود برای خودش! حتی اگر روی صخره های سخت کشیده شده باشد ...

در حیاط و زیر درخت گردوی بزرگی چند قالی پهن کرده بودند و روی آن صمیمی دور هم  نشستیم .

حال و هوای خاصی داشت.تصاویری که می دیدم همان هایی بودند که آرزویشان را داشتم.به غایت روستایی و با صفا ...

خنکای نسیم عصر ، طبیعت جذاب و بکر ، آبشار  زیبای مُنج در کوهی استوار  و مشرف به ما  ، بره ها ، کهره ها ، مرغ و خروس هایی که آزادانه وارد حریم خانه می شوند ، خانه های روستایی که با 2 ریشتر کارشان تمام است  ،  خوش آمد گفتن های صادقانه اهالی همین خانه ها ، بچه های پا برهنه مشغول بازی ، زن های همسایه با نگاه های عجیبشان  ،  خنده های بی بهانه واگیردار ، همه و همه سمفونی آرامش بخش و بی نظیری را به راه انداخته بودند و من از آن به نهایت لذت می بردم ، حتی اگر بخشی از آهنگ آرامش بخش آن ، صدای ممتد گاو باشد ...

همان لحظات اول چنان احساس صمیمیتی با آن ها پیدا کرده بودم که انگار هزاران روز هست که این بنده خداها را می شناسم و با آن ها زندگی کرده ام .منزل مربوط به سید پیرمرد با صفای شصت و چند ساله ای بود که شش تا پسر داشت و یک دختر.اغلب پسرهایش  زن گرفته بودند و دخترش هم شوهر کرده بود. اما با این همه معمولا روز ها خانه پدر بودند و به قول خودشان فقط موقع خواب به خانه هاشان می رفتند...برای صدا کردنشان راحت بودم و همه را آقا سید خطاب می کردم و البته گاهی همزمان چند سر به طرفم می چرخید ...یک رنگی و یک دلی بین خودشان خیلی به دلم نشسته بود.من که نتوانستم درست بچه هاشان را تشخیص بدهم . چنان با برادرزاده و خواهر زاده ها برخورد می کردند که انگار بچه خودشان بود .

پای صحبت های گرمشان نشستم و دوست داشتم هزاران درس نیاموخته مغفول مانده از ذهن ماشینی ام را یک جا یاد بگیرم.

از کارهای شبانه روزیشان می گفتند.از دامداری و کشاورزی گرفته تا مغازه داری . تحصیل کرده شان سید علی ،  هم از معلمی.

حسابی عذر خواهی می کنیم که در این ایام پر کار ، مزاحم  و مانع از کار کردنشان شدیم.

جواب یکی از آقایان سید ، مرا به خود آورد...

_14 خرداد روز رحلت امام ، ما کار را تعطیل می کنیم ...

باز در ذهنم یک مروری می کنم  مسافتی را که آمده بودیم ، این همه جاده های فرعی ، پیچ آیتی ها ، محرومیت و ... منتظر هر جوابی بودم جز این.حالا ما بیاییم در دانشگاه  مرتب کرسی آزاداندیشی بگذاریم که آیا مثلا توانسته ایم انقلاب را صادر کنیم ... صغری و کبری هایی را می چینیم که ندای امام مثلا قلب های مستضعفین را درنوردیده است و خودمان هم شاید ایمان به حرفمان نداشته باشیم...

 اما من معنی صدور انقلاب را فهمیدم ،معنی عشق و رابطه قلبی بین امام و امت را ، معنی ذخایر گم نام نظام را ،  و در یک کلمه صاحبان اصلی انقلاب را ... با همین یک جمله.

این جمله چنان مرا به وجد آورده بود که احساس می کردم در یک کنفرانس بین المللی بزرگ انقلاب اسلامی در آمریکا نشسته ام.

علاقه پیدا کردم به هر بهانه ای که شده است آن ها را به حرف بیاورم . و شروع کردم از کار و مشکلاتشان سوال کردن.با مناعت طبع سخن می گویند.جالب  برایم کم توقعی آن هاست . در بخش امکانات ، خودشان را با زیلائی مقایسه می کنند و خدا را شکر می کنند .جاده خاکی که از آن پایین آمده بودیم را مثل اینکه مدتی است با مساعدت استاندار زیر سازی کرده اند و چه قدر راضی بودند و دعای خیر می کردند .

 مشکل اساسی شان در بخش کشاورزی ، نبود پمپ قوی آب برای رساندن آب رودخانه به مزارع بود . گله شان از این بود که مسئولین رده بالا یاری می دهند ، اما صدایشان متاسفانه به آن ها نمی رسد .

 مشکل از مسئولین رده بالا یا پایین است ؟ مشکل از سیاست گذاری ها و بروکراسی های معمول کار عقب بنداز است ؟ مشکل از رانت بازی های سیاسی است ؟ مشکل از مدیریت نکردن تسهیلاتی همچون وام های زود بازده و ... هست ؟ مشکل از هر کجا  که باشد ، نباید اینان قربانی شوند .

با خودم فکر می کنم که مسئولین انقلابی استان چه قدر به فکر دردها و مشکلات شبانه روزی صاحبان اصلی انقلاب هستند ؟؟!!

سید علی آقا از مدرسه می گوید و شغل معلمی اش.مدرسه را که می بینم واقعا لذت می برم . مدرسه ای نوساز و شیک . البته با یک کلاس درس و شش مقطع تحصیلی و یک معلم و آن هم همین سید علی آقا ! اسم مدرسه به نام شهید سید قاسم ترسه ده پایینی است که پس از چند سال مفقودی ، در همین روستا تشییع می شود.باورش برایم سخت است که از این مناطق چنین دورافتاده هم ما شهید داده باشیم . باز ذهن ماشینی ام را مرور می کنم ، مسافتی را که آمده بودیم ، این همه جاده های فرعی ، پیچ آیتی ها ، محرومیت و ... مبهوت می مانم و بعد ها  تازه متوجه می شوم در روستای آن طرف رودخانه سه شهیدشان را به علت طغیان رودخانه با هلی کوپتر آوردند و تشییع کردند ...!!

برای دم مسیحایی هیچ دیواری حائل نیست ...

photo-0084.jpg

از وضع تحصیل که سوال می پرسم متوجه می شوم که بچه های این جا خیلی رغبت به  ادامه تحصیل ندارند و ناراحت می شوم . جای سوال جدی از متولیان آموزش و پرورش استان است که کدامین کار فرهنگی مناسب ، کدامین بسته های حمایتیِ فرهنگی آموزشیِ بومی شده لازم از قبیل نشریه ، کتاب ، کامپیوتر و اینترنت ، استاد مشاور ،  معرفی نفرات موفق استان  به عنوان الگو  ، و ... را  برای هدایت تحصیلی  این منبع های هوش و استعداد  ، طراحی و به این مناطق ارسال کرده اند ؟

ما می گذریم اما مسئولین به همین راحتی نگذرند و فکر اساسی بکنند برای این صاحبان بی ادعا و خاموش خویش ...

نمی دانم تا امروز چه تعداد مدیر استانی به این دهستان آمده اند اما

یکی از آقایان سید تعریف می کرد که چند سال پیش شخصی آمد برای پیگیری توزیع مواد خوراکی و پوشاک در مدرسه  . که آخرسر متوجه شدیم نماینده  رهبری است ...

به کنار رودخانه  خرسان _مرز قبلی استان کهگیلویه و بویر احمد و استان چهار محال و بختیاری_می رویم.عظمتش آدم را می گیرد .

روی تخته سنگی می نشینم . باز ذهن ماشینیم را مرور می کنم ، مسافتی را که آمده بودیم ، این همه جاده های فرعی ، پیچ آیتی ها ، محرومیت و ...

به هر چه که دیده بودم فکر می کنم و به آب...تا دریا شدنش ...

به آرامش بدون آسایش آب خیره می شوم ...تا دریا شدنش ...

«و نرید ان نمن على‏الذین استضعفوا فى‏الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم‏الوارثین»

ان شاءالله

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو