پنجشنبه 25 دی 1393 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی


بیش از پنج میلیون نسخه نشریه، در دنیا پخش شد که فریاد بزند: (یاایهاالعالم! زوال تمدن مترقی رسید...)

و هر غروبی را طلوعی ست...


للحق






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 دی 1393 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

گاهی اندک ناملایمتی کافی است تا تو را در اغمای "قبض"بیاندازد و تو مقبوض شوی. آن موقع همه دنیایت هم قبض می شود، لذت هایت بی رنگ می شود، آرزوهایت پوچ می شود و وجودت یک بار اضافی. و مجبوری این تن لش را با کلی فکرسنگین روی زمین این طرف و آن طرف بکشانی.

 درهم میشوی و مچاله. پر از چروک های پیچیده. و هزاران معمای زخم کننده روحت، روی مدارهای موازی ذهنت مرتب رژه می روند و تو حال نداری به هیچ یک از آن ها فکر کنی. با بهاترین ارزش ها برایت یک شوخی تلخ تکراری ملال آور می شود و تو حتی عاجزی از یک دانه لبخند خشک یا حتی مثقال قطره اشک ماتم.

حقاً که می میری. چرا که به دست خودت عالمی را در قفس انداخته ای.

 اما چه می شود گاهی یک نگاه، یک لبخند، مرگ جان فرسای قبض را به بسط روح انگیز حیات، تبدیل می کند؟!! اکسیر عشق است که از مس قبض، طلای بسط می سازد و عیاری از این خوش تر نباشد. وقتی که تنها اشعه ای از آن اکسیر به وجودت رسید، عالم دیگر مجال رقصیدن تو نیست، غنای دنیا ساز دمساز تو نیست، انگور تاکستان های جهان، پیمانه مست کننده تو نیست.

  اگر اهل مداقه باشی خواهی فهمید که از برای آن قبض نیز شادی فراوان است. لطف قبض به این است که لاف هایت را چون حباب بر سر دریای وجودت می آورد و نمایان می کند همه کبرهای مدعی گونه ات را. بسط که می شوی، بادِ خنده ی نازی، خاکستر لاف هایت را حبط می کند. و مگر نازی من کم نازنین است؟!!

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 4 دی 1393 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

سوم راهنمایی معلم فارسی داشتیم قد بلند، جوان، بچه ده، باذوق و شاعر و کمی هم سیاه سوخته. آقای مهیار ربیع نسب. سال اولی بود که در مدرسه ما درس می داد شاید هم اصلاً سال اول تدریسش بود. از آن معلم های تیپیک ادبیات. در عصبانی شدنش هم رد پای عروض و قافیه بود؛ به خاطر همین بچه ها عصبانی شدنش را جدی نمی گرفتند و این بنده خدا حسابی به هم می ریخت. سال اولی کلی برنامه داشت. اما درست و درمان بچه ها در فضای او نبودند. اما تا بخواهید من در فضایش بودم و او در فضایم. گاهی با شعرهای حافظ و گاهی در بحث های چالشی و جذاب ادبیات سر ذوقش می آوردم و به سان لنگه کفش در بیابان از ناامیدی درش می آوردم. یک روز بحثی بالا گرفته بود و به معاون و همین جناب ربیع نسب هم رسید. وقتی از من نظرم را پرسیدند سینه صاف کردم که: به پیر میکده گفتند چیست این راه نجات/بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن!!!

کلی بنده خداها کیف کردند و جناب معاون مهربان بر فرق سر مبارک ما هم بوسه زد.

از علاقه ام به شعر و شاعری خبر داشت. به همین خاطر حسابی برایم حرف می زد و یک بار نشریه نفیسی از کنگره مرحوم نصرلله مردانی را به من هدیه داد. من هم یک شعر درب و داغان با کلی مشکل قافیه و ردیف تقدیم جناب معلم کردم که ایشان هم با کلی اصلاح و تبدیل غزل به شعر نو!! در نشریه مدرسه به نام خودم چاپش کرد و شعر وزینی هم شده بود انصافاً!!.

ایام ماه مبارک بود که جناب معلم پشنهاد رفتن به محفل شعری را به ما داد. من هم از خداخواسته قبول کردم و رفتیم. محفل شعری خانه مرحوم شفیعی، از شاعران قدیمی و باصفای شیراز بود که چند باری خدمت رهبری هم شعر خوانی کرده بودند. محفل بیش از حد ادبی و هنری بود. بس که محو صحبت ها و حرکات این جماعت شدم نفهمیدم که چه طور افطار کردم. چند نفری در جمع برایم آشنا بودند. خاصه آن هایی که در جلسات شعر بیت حضور داشتند  و از تلویزیون دیده بودمشان. بعد افطار رفتیم در حیاط که حلقه، صندلی گذاشته بودند. گل و گلدان های شمعدانی و باغچه های مملوء از گل و نسیم پاییزی شیراز حسابی فضا را ادبی تر کرده بود. مرحوم شفیعی صحبت کردند و خوش آمد گفتند. از یک طرف حلقه شروع کردند به شعر خواندن. مرتب جماعت فریاد می زدند احســـــــــــنت!! آفــــــــــرین. سر تکان می دادند، نگاه هم می کردند و مجنون وار کیف می کردند. من مانده بودم این بنده خدا دقیقاً از چه مسئله ای اینقدر مشعوف می شوند و نعره می زنند و جامه می درانند!!!

البته گاهی هم جدی نقد می کردند. به یک بنده خدایی که سنی هم ازش گذشته بود پریدند و هرچه دلشان خواست ادبی فحشش دادند که ضایع است قافیه سازی کردی!!.

 وحشتم داشت بیشتر شد چون دقیقاً نفر به نفر جلو می آمد و من، یک بچه 15 ساله که جوان ترین فرد بعد من معلمم بود، آن وسط حلقه نمی دانستم چه باید بکنم.

آخر سر نوبت به من رسید. یک نگاه کردم به مرحوم شفیعی و به جمع که بیش از حد، مشتاق شعر خوانی من بودند و هیچ نگفتم و به زور آب دهانم را قورت دادم. جناب ربیع نسب به دادم رسید که این آقای طاهری دانش آموز من هستند که شعرهایی هم دارند اما باید بیشتر کار کنند و در جلسات بعدی از وجودشان استفاده می کنیم. اما همه گیر سه پیچ داده بودند که قرآن خدا اشتباه می شود اگر شعر نخوانند. هر چه من می گفتم به خدا من شاعر نیستم به کت شان نمی رفت و خود مرحوم شفیعی هم اصرار داشت که باید شعری بخوانی. صورتم سرخ شده بود و نفسم بالا نمی آمد. دل را به دریا زدم و سینه ام را صاف کردم و دفتر شعرم که خدا را شکر همراه آورده بودم را باز کردم و خطاب به جمع گفتم شعری از مریم تقدیم می کنم!!

مرادم از مریم، مریم حیدرزاده بود. بین این همه شاعر سراغ چه کسی رفته بودم و چه شعری!! بعد از آنکه شعرم را خواندم بی امان تشویقم کردند. آفرین و مرحبا سر دادند. به خیر گذشت. جلسه که تمام شد هر کدام از این شاعرها کنارم می آمدند و نصیحت و پیشنهادی به من می کردند. یکی از بزرگواران می گفت نگاه کن این درخت را، این یعنی بی نظیرترین شعر ممکن. شعر سخت نیست، شعر می آید، می جوشد و جاری می شد. دیگری می گفت تو شروع کن و خودش می آید. من هم آن وسط سر تکان می دادم و بله می گفتم و از محبت شان به وجد آمده بودم و کمی هم چون کانون توجه بودم شرم داشتم.

این روزها یاد جناب ربیع نسب افتادم. معلمی که از نسل معلم های اصیل بود. خبری از ایشان ندارم. گفتم لااقل چند خطی برایش نوشته باشم.

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic