دوشنبه 20 بهمن 1393 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

خیلی مظلوم بود. خیلی ...

گوشه ای کنار پایانه اتوبوس ها کز کرده بود و سرش را پایین انداخته بود. زیرِ بلوز دست باف کهنه اش، پیراهنی پوشیده بود که یقه آن زیر بلوزش گیر کرده بود. یک کیف هم کنارش بود. گاهی سرش را بالا می آورد و نگران به اطرافش نگاه می کرد و زیر لب چیزی می گفت. آن قدر این کار را با طمأنینه انجام می داد که محو حرکاتش شدم. انگار غم عالمی را روی هیکل نحیف نوجوانیش انداخته باشند. خیلی مضطرب نشان می داد. شاید اضطرابش از یک اتفاق بود. چه می دانم، شاید از یک دعوا  یا شاید هم فقر، مهم ترین اتفاق زندگیش بود. هرچه بود درد داشت. گاهی سرش را بالا می آورد و نگران به اطرافش نگاه می کرد و زیر لب چیزی می گفت.

کسی در آن شلوغی نگاهش به این نوجوان مضطر نبود و همه محو کارهای خودشان بودند.

تاق تاقِ کفش های چند سانتی دختران بزک کرده با هفت قلم آرایش هم آرامشِ اضطراب او را به هم نمی ریخت. او هم محو اضطراب خودش بود. من هم محوش شده بودم و داشتم مجانی حاصل دردش را می چیدم و از اضطراب متینش لذت می بردم. از اینکه این لذت تمام شود ترسیدم. با گوشی موبایلم بی آنکه کسی چیزی بفهمد عکسی از او انداختم که تا همیشه بتوانم لذت ببرم. عکس را که گرفتم بی خیالش شدم و به سمت دیگری رفتم. روی عکس زوم کردم و باز محوش شدم. نتوانستم خودم را قانع کنم که بی خیالش شوم. باید می رفتم و از خودش می پرسیدم. اما هم از نگاه مردم و هم از خودش مطمئن نبودم که چه فکری می کنند. این پا و آن پا کردم. دل به دریا زدم و رفتم پیشش. با خنده ای خشک و مزخرف که فقط نشان دهم نیتم کمک است، گفتم: جناب! مشکلی پیش آمده؟ می توانم کمک تان کنم؟

همان طور که سرش پایین بود و بی آنکه نگاهم کند گفت: نه! مشکلی پیش نیامده...

جوابش خیلی کوتاه تر از چیزی بود که فکر می کردم. به کناری آمدم و باز محوش شدم. گاهی سرش را بالا می آورد و نگران به اطرافش نگاه می کرد و زیر لب چیزی می گفت.

من هم محوش شده بودم و داشتم مجانی حاصل دردش را می چیدم و از اضطراب متینش لذت می بردم. یکی از دوستانم را دیدم که به سمتم می آمد. بعد سلام و علیک گفت چند دقیقه ای محو من شده و داشته از این نگاه من لذت می برده . دوست من هم بی آنکه از درد او چیزی بداند داشت از محصول درد او در نگاه من لذت می برد. صدای ترمز ماشینی قبل از آنکه دوستم بیاید، بلند شد. یحتمل راننده ماشین هم محو نگاه دوست من بوده. کودکی از دست مادرش رها شد. یحتمل مادر هم از صدای ترمز ماشین، دست کودک را رها کرد. پیرمردی از پل هوایی آهی کشید وقتی دست کودک رها شد. یحتمل ...

درد تو چه ها که نمی کند. یحتمل زلزله آن روز هم اثر درد تو بود. دردی که عالم را در می نوردد از بین نمی رود.

همین حالا که داشتم می نوشتم نوک قلمم شکست. از دست این درد ...    

گاهی سرش را بالا می آورد و نگران به اطرافش نگاه می کرد و زیر لب چیزی می گفت.

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 بهمن 1393 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی



للحق






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic