یکشنبه 29 تیر 1393 :: نویسنده : محمد طاهری

پیش تر گفتم که نمی دانم (جبر مکانی زمانه) را چه بکنم؟!

"""درست است که جبر زمانه، حکمتاً مشیت برآن داشته که همه برادران یکدیگر را نشناسند...

شاید بتوانم جبر زمانی زمانه را به نحوی برای خودم توجیه کنم اما جبر مکانی زمانه، را نمی دانم چه کنم ...

جبر زمانی زمانه همین که عاشورا سال 61 هجری قمری رخ داد و امروز من محب حسین 1435 هجری قمری، در غم نبودنم در آن عصر می خوانم و آرام میگیرم: " کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ...."

اما جبر مکانی زمانه اینکه همین چند روز پیش باز سه تن از برادران حزب الله یمان(شهید علی الهادی نون،شهید حسین کامل مدلج،شهید علی سامی رعد) به شهدای مدافع حرم حضرت زینب(س) پیوستند... و این جبر مکانی زمانه است که حتی با اینکه هم عصرید، اما توفیق آشنایی برادرت را نداری...

به دنبال عبارتی برای جبر مکانی میگردم که بخوانم و آرام شوم مثل جبر زمانی""" ...

 

 

امروز می دانم.


یک گوشه چشم و اذن ولی امر می تواند همه جبر مکانی زمانه را در هم شکند. اگر لبی تر شود عالم می بیند که برای همیشه چه هیمنه هایی خرد می شود و چه عظمت هایی ذلیل و اضمحلال.

ندایی از دهان رهبری بیرون نیامده است که اذان نماز جماعت از نهر تا بحر طنین انداز می شود.

 

و صبح نزدیک است ...

 

بعدالتحریر:

امشب شب امضای مقدرات است به دست صاحب قدر. صاحب زمان و مکان !! و ...

همه دوستانم را دعا می کنم. دوستان هم ما را فراموش نکنند.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 26 تیر 1393 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

4 سال پیش قسمت هایی از کتاب دا را خواندم. همان موقع حسابی مجذوبش شدم. اما به دلیل مشکلاتی همان ابتدای کار رهایش کردم. با اینکه از همان قسمت هایی که خوانده بودم، خوشم آمده بود ولی در این چهار سال هر وقت دا را می دیدم نمی دانم چرا اما انگار قصه حسین کرد شبستری را دیده ام؛ بس که این طرف و آن طرف اسمش بود.

چند روز پیش شروع کردم به خواندن دا از اول.


 اوقات بسیار خوشی را با این کتاب زندگی کردم. تصور می کردم، اشک می ریختم، تحسین می کردم و بزرگ می شدم. گاهی که دیگر مغزم کشش نداشت که هم تصویر را تصور کند و هم حالم را هم خوانی، کتاب را کنار می گذاشتم و دراز می کشیدم و می رفتم در فکر.

بعد از کلی روضه شنیدن، شاید هیچ صحنه ای به قدر لحظات بعد از شهادت سیدعلی حسینی و تصویر سازی بچه ها و صبر راوی، مرا به عصر عاشورا نزدیک نکرده باشد.

به بزرگی و عظمت خانم سیده زهرا حسینی درود می فرستم.

خبرگزاری فارس: برخی زنان شمال شهر بدون روسری رانندگی می‌كنند؛ نگذارید خون شهدا هدر رود

یادم هست اوایل کار تشکیلاتی، قرار شد طرح عفاف و حجابی را در دانشگاه کار کنیم. یکی از پیشنهادهایی که همان موقع مطرح شد این بود که از زن های مبارز دعوت کنیم. پس از مدتی حرفی از سمت عده ای از دوستان شنیدم که برایم جالب و نو بود. آن ها بر این باور بودند که باید زنانگی زن تبلیغ شود و نه مردانگی آن!. جدای آنکه این تقسیم بندی اساساً صحیح به نظر نمی رسد، باید گفت:

(( امیرالمومنین، در نماز به سائلی انگشترش را هدیه می دهد. طعنه زنان و نکته سنجان مقدس مئاب خرده می گیرند که چه می شود علی ای که تیر از پایش در حال نماز در می آورند و متوجه نمی شود، به درخواست سائلی انگشترش را صدقه می دهد؟!؟!))

حال آنکه عبادتِ علی، غرق در ظاهر عبادت شدن نیست و صدقه حین نمازش عین غرق در ساحت ربوبی است.

قصه مردانگی! زنان نیز همین است. دلاوری آنان نشان از غرق در زنانگی شان شدن است و همان صدقه حین نماز ... .

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 21 تیر 1393 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی


گره گشایی از خلق، ارث علی است ...


بعدالتحریر: میلاد امام حسن(ع) همیشه برایم متفاوت بوده است. چه عاشقانه است عیدی گرفتن از مادر مولود...


للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 17 تیر 1393 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

قبل التحریر: یاد پارسال بخیر. دیدار آقا ...

صفا به توان صفا


 بعد از امتحانات پایان ترم و موقع خداحافظی از دوستان تشکیلاتی، یکی از دعاهایی که می کردیم و انشالله اش را در آغوش دوستان می گفتیم، توفیق دیدار همراه با همِ رهبری در ماه مبارک بود.

طبق عادتِ به قول رفقا پطروس بازی ما، دو سالی این دیدار را خودم نرفتم و دوستان به جای ما مشرف شدند و خاطراتی که تعریف می کردند و بعضا چیزهایی که در تلویزیون می دیدیم، ما را خیلی مشتاق کرده بود. امسال هم بر همان عهد پطروس بازی بودیم اما نمی دانم این وسط چه ها شد که برای بقیه دوستان مشکلاتی پیش آمد و قرعه الحمدلله به نام ما زده شد.

با گیرهای سه پیچی که تا ندهی کارت راه نمیافتد، توانستیم دو سهمیه هم برای واحد خواهران بگیریم که دیگر هیچ گونه عذاب وجدانی درین بین نداشته باشیم و با قلبی مطمئن راهی سفر شویم.
از آنجا که سفر هوایی برای دانشجو جماعت ظاهراً یک ناپرهیزی اشراف گونه غیر قابل بخشش در محضر خداست!! امسال هم مسئولین به بیشتر از اتوبوس راضی نشدند و انگار بنا بود مقدرات حقیر در شب نوزده ماه مبارک، در جاده و حرکت نوشته شود. هندزفری در گوش، مناجات حضرت امیر در مسجد کوفه گوش می دهم و همزمان با نگاه به سیاهی های بیرون با خودم در خصوص امشب و دیدار فردا شب فکر می کنم.


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 6 تیر 1393 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

یادداشت مربوط به آقا یعقوب اکبری زاده است. در آخر نکته ای کوتاه عرض می شود.

 

 

بنام خدا

چ

آقای حاتمی کیا از چند سال پیش گفته بود که میخواهد فیلمی درباره شهید چمران بسازد. همان موقع هم گفته بود که میخواهد آخرین فیلمش درباره شهید چمران باشد. تیزر تبلیغاتی فیلم در تلویزیون: چ آخرین حرف حاتمی کیا در سینمای ایران، هم یک جورهایی این شایعه را پررنگتر میکند. دو سه سال پیش بالاخره، حاتمی کیا ساختن فیلم شهید چمران را شروع کرد.  

یکی دو سال پیش بود که با ممد(مدیر وبلاگ) جایی میرفتیم. ممد گفت فیلم چ را هم دارند میسازند. گفتم: چه گوارا؟ جواب داد: نه چمران ، شهید چمران. این فضولی ها به من نیامده ولی همان موقع در دلم گفتم نکند بیشتر شبیه چه شود تا شهید چمران.




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


للباقی

سخت در حکمتش مانده بودم. اما یقین داشتم خیر بودنش را. همان که بدنامیش اگر بیش از افاداه خوش نامیش نبود، کمتر هم نبود.

بنا بر عهد خاموشی بود. اما قافیه به تنگ آمد و عده ای به بهانه ساختن فردای بهتر رفتند. ما ماندیم و عهد و میدان خالی.
گرچه خاموشی خردمندی است اما عاشقی/گاه گاهی بر سرگفتار می‌دارد مرا

به رسم عاشقی پا به میدان نهادیم و عهد خویش هم فراموش نکردیم. وقت، ضیق بود و راه طولانی و جاده ناهموار. تا می توانستیم باید کار می کردیم.

کار با چند ناآشنای به مرام عاشقی شروع شد. شروع که شد، دوست و دشمن بی امان سنگ می زدند. طعنه و کنایه زجر آور و دردناک تر از ضربه سنگ هم مهمان همیشگی خانه ما بود. بالادستی های مدعی هم که فقط آب قند به خوردمان می دادند.کم کم بعضی از ناآشناها شانه خالی کردند و میدان خالی شد. من ماندم تنهای تنها. از خدا خواستم هارون ی برایم قرار دهد و خدا قرار داد.

وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَىٰ مُوسَىٰ وَهَارُونَ

وَنَجَّیْنَاهُمَا وَقَوْمَهُمَا مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِیمِ

وَنَصَرْنَاهُمْ فَكَانُوا هُمُ الْغَالِبِینَ  

نهال نوپای ما بزرگ و تنومند تر می شد. توقع ها هم دیگر به یک کاج 34 ساله بود.

گاهی مجبور بودم خیلی از حرف ها را به عمد نشنوم و یا اشتباهی بشنوم! و فکر می کردند که نمی فهمم. گاهی مجبور بودم احساسات و عواطف سرکشم را سرکوب کنم و فکر می کردند سنگ ام. گاهی مجبور بودم اشتباهی تمجید کنم و فکر می کردند که حق شان است. گاهی مجبور بودم که قاطع باشم و فکر می کردند که مغرورم و ... .

دیگر هوای ما مثل روزهای اول مملوء از ابر سیاه نبود و اگر هوا بارانی می شد، ابرهاش روشن بود.

برای آنکه راه، سریع تر طی شود، می خواستم عده ای را با خود همراه کنم. چه سرمایه ها که به پای این خیال وهم آلود نسوخت ... . دلیلش را خوب می دانم.

 اما مثال نقضی هم دارم؛ کسانی که سرمایه به پایشان گذاشتم تا هم خودشان را رشد دهند و هم طی مسیر سریع تر شود. برای آنکه دیده بشوند و بزرگیشان چشم نواز، مجبور بودم که به سفر بروم تا چند صباحی دیگر دیده نشوم. در همه سفر به فکرشان بودم و پیش خودم مسیر برایشان مشخص می کردم. دوستان زبان به طعنه گشودند که عجب انسان بی دغدغه و ذوالوجهینی بود این آقا، رفته است به سفر بی خیال بی خیال. و من همچنان در آتش مسیر آن ها می سوختم و قصد، سکوت بود و شنیدن این عنایت ها!

 دوستانی که در ابتدای مسیر بودند آنقدر به جنجال های اطراف خوش بین و شوق زده شده بودند که به کل ما را فراموش کردند. این بهترین حالت بود که برادری خودم را ثابت کنم. باید به دوستان در طی مسیر به وسیله هارون کمک می کردم و دیده نمی شدم. همین هم شد.

اما کم کم هارون، قارون شد. إِنَّ قَارُونَ كَانَ مِنْ قَوْمِ مُوسَىٰ فَبَغَىٰ عَلَیْهِمْ ... .

من هم در قارون شدنش شریک بودم. دیگر وقت لمس احساس خوش تنهای تنهای تنها رسیده بود. همان موقع بود که با شاهد خود عقد اخوت بستم و قرار بود عالم از خاموشیم شعله بگیرد.

وقتی که دیدم کفتار صفتان سیاست زده، برنامه های شومی ریخته اند، برای محافظت از دوستانم بی آنکه بفهمند، گوشه گوشه میدان را شیر کاشتم و کفتارها به سرعت فرار کردند.

دوستان کم آورده بودند و نای طی مسیر نداشتند. هر یک گوشه ای مشغول بازی با لوازم سفر بودند. یکی کفش هایش را تمیز می کرد و دیگری غبار راه را از تنش می زدود و هیچ یک به فکر ادامه مسیر نبود. بالای سر هر کدامشان کلی روضه زمزمه کردم. ولی دریغ از یک اشک و آه. آنقدر لالایی خواندم که خودم خوابم برد و دوستان فرار کردند. حتی به قاعده این همه نان و نمک هم حرمت نگه نداشتند که چراغ را خاموش کنم و در تاریکی فرار کنند.

اوایل برایم بی شمار سخت می گذشت این همه ناجوانمردی. اما امروز اگر کسی ناجوانمردی نکرد و نمکدان را نشکست بر جبینش بوسه می زنم که او رنگش جدای رنگ جماعت ملون است. می گویند رسم زمانه همین است و کاریش نمی شود کرد اما

رسم شکنم آرزوست ...

1 تیر 93

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو