تبلیغات
رندان خاموش - مطالب اسفند 1394

للباقی

زمان، خیلی پیچیده است مثل بسیاری از چیزهای دیگر عالم. اصلاً چه چیزی در عالم پیچیده نیست؟! من که مطمئنم ضرب دو در دو که قول مشهور می گویند چهار است! هم پیچیده است.

 پیچیدگی خیلی مواقع، کلافگی می آورد؛ من اما بیشتر می پسندم که پیچیدگی ها برایم حیرت آور باشند تا کلافه آور!

حیرت از گام های نخستین حرکت است به گمانم. از طرفی می گویند عقل، چراغ راه است و مایه روشنی مسیر؛ اما عشق مایه حرکت است و اگر عشقی نباشد حرکتی نیست. حال نسبت حیرت با عشق چیست؟ سوال اساسی همین است. معتقدم عشق، سراسر حیرت است و اگر حیرتی نباشد عشقی نیست. این که به اشتباه اسم خیلی چیزها را می گذاریم عشق، اشتباه ماست و حضرت عشق بی تقصیر است حتماً!

زمان، پیچیده است؛ پیچیدگی حیرت آور است؛ عشق، سراسر حیرت است؛ و صاحب عشق یعنی صاحبِ زمان... .

اگر با صاحبِ زمان همراه شوی و دل را با او یک دل کنی، زمان با همه پیچیدگی و حیرتش، بستری می شود برای عاشق شدن. دم به دم تازگی و نو شدن.

اوست که بستر عشق را قلب می کند؛ اوست که زمان را به گردش روز و شب درمی آورد؛ اوست که حال ها را به بهترین حال ها تبدیل می کند؛ اینک ما مشتاق و محتاج عنایت اوییم در این تجلی زیبای جمالش یعنی بهار.

ما به بهار محتاجیم. ما به روییدن و رنگارنگ شدن نیازمندیم. ما به داشتنِ حال خوب، فقیریم.

همسازترین بهار، بهاری است که ساز درون و بیرون هم وزن باشند و مضرابی به خطا نرود که اگر اینچنین شد: العبد یدبّر والله یقدّر...

حضرت حق تبارک و تعالی را با همه وجود سپاسگزارم که مجال دیدن تغییر حالی دیگر

 را نصیبمان کرد و از او عاجزانه می خواهیم که این گردش حال جدید را

 به بهترین وجه ممکن برای یکایک ما رقم بزند و بهترین گردش حال، 

در عمرمان باشد. سالی توأم با حکمت، عشق، معرفت، سلامتی و عافیت

 برای همه طلب و آرزو می کنم. امید که سال جدید، توفیق خدمت بیشتر 

برای اعتلای حق و حقیقت، یاری مستضعفین و مظلومین، ترویج فرهنگ عظیم انقلاب

 و زمینه سازی صاحب الزمان(ارواحنا له الفداء) نصیب گردد.

بمنّه و کرمه

 

 

   مــــژده اى مــرغ چمن، فصل بهار آمد باز      موسم مى‏زدن و بـــوس و كنار آمد باز

وقت پـژمــردگى و غمزدگى آخر شد      روز آویختن از داــــن یــــار آمد بــــاز

مُردگیها و فـــرو ریختگیها بشدند      زندگیها به دو صد نقش و نگار، آمد باز

زردى از روى چمـــــن بار فرابست و برفت      گلبن از پــــرتـو خورشید به بار آمد باز

ساقى و میكده و مُطرب و دست افشانى      به هــــــواى خَم گیسوى نگار آمد باز

گــــر گذشتى به درِ مدرسه، با شیخ بگو:      پى تعلیم تــــــو، آن لاله عذار آمد باز

دكــــه زُهــــد ببندید در این فصـــل طَــرب       كه به گـــــوش دلِ ما نغمه تار آمد باز

شعر از امام خمینی(ره)

 

بعدالتحریر: الله تبارک و تعالی را بابت سه عزیز، خاصه سپاسگزارم. یکی اندیشه؛ یکی خلوت و دیگری قلم. که این سه عزیز همراه، بهترین آرامش ها را به ارمغان می آورند و توفیقات زیادی نصیب می کنند. این لحظات آخری سال 1394 دارم به محصولات این سه عزیز بزرگوار که در جاهای مختلف مرقوم شده است، نظر می اندازم. امید که سال جدید، این سه عزیز برکت یابند و عمیق شوند و موجبات وصل را بیشتر مهیا نمایند.

للحق

 



ارسال در تاریخ شنبه 29 اسفند 1394 توسط محمد طاهری
للباقی

26 اسفند امسال، چهار سالی می شود که نبودنت را با هیچ چیز دیگری نتوانسته ایم پر کنیم. بابابزرگ! برای ما یگانه بودی به خاطر دریای مهربانی و صفایت. تو حادثه تکرارناشدنی زندگی ما بودی. دلم برایت حسابی تنگ شده است. بر سفره حضرت اباعبدلله(ع) مهمان شوی پیرمردِ دوست داشتنیِ خداییِ ما ...

u4rg_copy-of-24092006---copy.jpg

للحق

بعدالتحریر: سفره 28 صفر


ارسال در تاریخ سه شنبه 25 اسفند 1394 توسط محمد طاهری

للباقی

هندزفری در گوش وارد اتوبوس خطِ واحد شدم. صندلی ها همه پر بودند. بخت یارم بود همان ابتدای اتوبوس، میله ای خلوت گیر آوردم و در چنگ گرفتمش و محو صحبت های استاد شدم. استاد داشت از وجود و ماهیت وجود و تجلی وجود سخن می گفت. از نور و شیخ اشراق؛ ادامه همان بحث های عقل و عشق. همان هایی که باید همه وجودت را محو کنی تا درک کنی چه شد. همان هایی که اگر چیزی به عنایت حاصلت شد مست می شوی و امیدوار می شوی که یک روز عاشق شوی. همان ها خلاصه...

محو صحبت های استاد بودم که یک صدای ناخراشیده ای رشته فکرهایم را پاره کرد. فکر کردم در فایل سخنرانی استاد ایرادی بوده. نگاهی به اطراف انداختم دیدم اکثراً به نقطه ای خیره شده اند و تعجبی با حالت نیمه لبخند دارند. برگشتم به همان نقطه. نوجوانی 10-12 ساله عینکی و کمی تپلی که کوله پشتی بر پشت، روی صندلی نشسته بود. صدا، صدای همین پسرک بود. عادی نمی زد. گاهی بلند صحبت می کرد، گاهی ناله می کرد و همه اش حالت بی تابی داشت. ناگهان دیدم پیرمرد مو سفید کرده کناریش را، که با او صحبت می کرد و سعی داشت آرامش کند.

 درست دیده بودم. پیرمرد مو سفید کرده بلند قد و پر هیبت، معلم قرآن ده سال پیشم بود. مردی بسیار پر هیبت و با وقار و متین و آرام. آنچنان پر هیبت بود این مرد که چند دقیقه ای اگر مخاطبش قرار می گرفتی کلی باید شکر می کردی که این لحظات را در زندگیت تجربه کردی. من او را بسیار دوست داشتم و او نیز مرا. اما من همیشه از او خجالت می کشیدم. با آنکه حقیقتاً مهربان بود و از او ناراحتی هیچ وقت ندیدم اما هیبتش مانع از آن می شد که بتوانم پیش‌ش راحت باشم. او اما همیشه مرا مورد تفقد قرار می داد و بسیار به من بها می داد. همان موقع ها دوست داشتم زندگی شخصی ایشان را تصور کنم؛ این که در خانه چه طور هست، با خانم و بچه هایش چگونه برخورد می کند، چه تفریح هایی انجام می دهد، چه جوری لباس می پوشد و ...!

درست دیده بودم معلم قرآنم بود. آقای ...؛ اسم شان را نمی آورم به دلایلی. اما بهترست بگویم آقای هیبت. خودِ آقای هیبت بود کنار آن نوجوان. هندزفری را از گوش درآوردم و به پسرک گوش می دادم و حرکات آقای هیبت را تعقیب می کردم. پسرک آقای هیبت را بابا خطاب می کرد. فهمیدم که پسرش هست. کل اتوبوس، عامیانه به پسرک خیره شده بودند. اما آقای هیبت با همان وقار و متانتِ همیشگی، با صلابت، پسرک را آرام می کرد و نازش را می خرید. خیلی قشنگ بود؛ خیلی. آقای هیبت به همه پرت و پلاهای پسرک قشنگ گوش می داد و با کلی حوصله و مهربانانه جوابش می داد. انگاری درین عالم نبود و این همه چشم های خیره را نمی دید. گاهی صدای آرام کردنش خیلی آرام می شد. گمان می کردم دارد ذکری می گوید. شاید.

 نمی خواستم آقای هیبت مرا ببیند. نمی خواستم مرا هم یکی از اهالی اتوبوس- که عامیانه به جگرگوشه اش با دیده ترحم خیره شده اند- ببیند. نمی خواستم اگر مرا دید به جای آن همه مهربانی که در وجودش هست این فکر در ذهنش بگذرد که آیا به این شاگردم باید بگویم که چه خبرست؟ آقای هیبت مرا نباید می دید در اتوبوس. اما من حال خوشی داشتم. دیدن آقای هیبت برای من دیدن یک عالمِ عامل بود. یک دستورالعمل عارفانه و عاشقانه بود. یک نور بود و یک نفحه. یک عنایت. خیلی به دلم صفا می داد.

 به ایستگاه رسیدم. پیاده شدم. باید یا از سمت راست اتوبوس می رفتم یا از سمت چپ اتوبوس. ترجیح دادم از سمت راست بروم که آقای هیبت مرا در شیشه ببیند. می دانستم او اگر مرا ببیند حتماً بی دعا ردم نمی کند. حتماً دعایی برای شاگردش می کند. پیاده شدم هندزفری را در گوش گذاشتم که اگر مرا دید فکر کند صدای موبایلم زیاد بوده و صدای پسرش را نشنیده ام و به سمتش خیره نشده ام و نه معلمی دیده ام و نه پسرکی غیر عادی. از جلوی پنجره اش گذشتم. حالا من مانده بودم که باید به چه چیزی فکر کنم. به عقل، به عشق، به هیبت. به چی ...

ربّ انّی مغلوبٌ فانتصر

للحق



ارسال در تاریخ شنبه 22 اسفند 1394 توسط محمد طاهری

للباقی

http://uupload.ir/files/d478_20141106_162039.jpg


بسم الله الرحمن الرحیم

من الغریب الی الحبیب

خدمت برادر بزرگوار و شهید عزیزم؛ آقا حبیب الله؛ سلام علیکم.

باز هم آخرین روزهای زمستان و 12 اُمین روزِ 12 اُمین ماه و سالروز آسمانی شدنت و این چند خط نذرِ ناقابل من که نثار وجودِ سراسر حضورت می شود. باشد که از این منزل، نگاه با عنایتی کنی و دردها را تسکین بخشی.

آنان که دنیا را از دریچه معرفت می بینند هیچ اتفاقی را محصول تصادف نمی دانند. و برای هر اتفاقی، حکمت ها متصور می شوند چه آن حکمت ها مکشوف باشد چه پنهان. قرابت فامیلی ما با توی شهید نوجوان 17 ساله حتماً از روی تصادف نیست، پر است از حکمت، پر است از راز؛ خاصه که یک طرف ماجرا شهید است و ما چه می دانیم شهید کیست.

 اما برای خیلی از ماها این حکمت ها کاملاً پنهان است. یا بهتر بگویم اجازه اندک تأملی به خودمان نداده ایم که نسبت ما با تو چیست؟! آیا وقتش نرسیده فارغ از همه روزمرگی های مهلک و جان فرسا، رها از همه دل بستگی های مسخره‌ی معمولِ زندگی، به این فکر کنیم که چرا خدای حکیم در نسبت فامیلی ما شهیدی قرار داده است؟! ای کاش فامیل ما به جای غیبت های متعدد یا دست بالا حرف های تکراریِ بی خاصیت، دقیقه ای روی این سوال ها فکر می کردند.

یادش بخیر؛ بچه تر که بودیم عشق مان شنیدن اسم تو بود؛ خدا می داند. لااقل برای من، تو قداست زیادی داشتی. چون مرتب به دیدارت میامدیم گلزار؛ در قسم های فامیل، "ارواح حبیب" مثل قسم جلاله بود؛ اسمت را در جشن های مختلف و صندوق قرض الحسنه و حتی جام فوتبال می شنیدیم. این شد که من نسبتی با مفهوم شهادت پیدا کردم و بیگانه و غریب با این مفهوم نشدم وگرنه برای چون منی که 5 سال بعد از شهادت تو به دنیا آمده ام چه شناختی می بایست باشد! اسم و یاد تو برای ما قداستی ساخت که همیشه به آن افتخار می کنیم و هر وقت مفهوم شهید و شهادت میشنویم یاد تو می افتیم. این اتفاق بسیار مبارکی است که تنها شهید توان ایجادش را دارد.

اما من از بزرگ ترهای فامیل گلایه دارم. پیشتر هم گفته ام و بار دیگر می گویم و بارهای دیگر هم به مدد الهی خواهم گفت. از کسانی که خود را عقلای قوم می دانند یا می خوانند گلایه دارم. آنان به وظیفه تاریخی خود عمل نکردند و از این منظر باید جوابگوی شهید باشند.

آنان می بایست شهید را برای نسلی که شهید ندیده، تقسیر و ترجمه می کردند نه آنکه جوانی که 5 سال بعد از شهادت شهید به دنیا آمده تازه به آنان یادآوری کند که امروز شهادت حبیب است! من نمی توانم بفهمم ادعای خیلی از اصول و ارزش ها را که هیچ تلاشی برای جاری کردنش توسط مدعیان نمی بینم. اگر مسئولیت برای خدمت است چه خدمتی بالاتر و مفیدتر از برای شهید قدم برداشتن و اقربین خود را بدان دعوت کردن. اگر عاشقان خدمت، نتوانند امروز این وظیفه ساده تاریخی شان را انجام دهند چگونه می خواهند به جماعتی بزرگ تر در جامعه خدمت کنند؟

خدا می داند اگر شهید تفسیر می شد و بزرگان به وظیفه شان عمل می کردند امروز این نسل های جدید، در داشتن الگو، حیران نبودند و بَتمَن و اِسپایدرمَن و عکس فلان هنرپیشه هالیوودی و فلان بازیکن لالیگایی را در اتاق شان نصب نمی کردند. اگر به بهانه شهید لااقل یک مراسم ساده هر سال داشتیم کلی اوضاع تغییر می کرد.

در احوالات سردارانِ شهید کم نخوانده ام. از چمران و همت و باکری و صیادها گرفته تا احمدی روشن و شهریاری و تهرانی مقدم ها. کلی هم مشعوف می شوم و لذت می برم و درس می گیرم. اما اگر بخواهم برای بچه های فامیل از شهید سخنی بگویم حتماً از حوالی خودشان می گویم؛ یعنی از حبیب الله. حبیب، یگانه پرچم بلند فامیل ماست. ای کاش بهتر فهم می کردیم که شهید در هر فامیل و خانواده ای می تواند فرهنگ ساز باشد. و هیچ فرهنگی بالاتر از فرهنگِ شهادت، انسان ساز نیست و به قول مقتدای خراسانی ما، زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.

امروز شرایط عالم، شرایط حساس و مهمی است و داریم پیچ عظیم تاریخی را طی می کنیم. طی این مسیر سخت، بدون داشتن روحیه جهادی و فرهنگ شهادت ممکن نیست. برای این فرهنگ سازی ها نیازی به نماینده مجلس شدن نیست!

پیشتر هم گفته ام؛ که ما با توجه به فطرت مان نیاز به فامیل داریم و شارع مقدس چه حکیمانه دستور به ارتباط های مستحکم فامیلی داده است. تمدن سازی بدون داشتن سبک زندگی میسر نیست و یکی از مصداق های مهم سبک زندگی، ارتباط های فامیلی است. خدا آنانی را که خواب قطع شدن ارتباط های فامیلی را می بینند بیدار و متنبه کند. علاج این همه فاصله های قومی و فامیلی، کنار گذاشتن منیّت ها و غرورها برای خداست و گرد هم جمع شدن ست. و شهید بهترین بهانه برای این هدف مهم و عزیز است.

می دانم آن قدر دل مشغولی و روزمرگی هست که این صحبت های حقیر را خیلی ها جز اباطیل نمی دانند. باشد؛ اما گاهی شنیدن بعضی از باطل ها بهتر از شنیدن باطل تر هاست!!

حبیب عزیز؛ به خاطر همه قصورها ما را ببخش و در اولین دیدارت با حضرت ارباب سلام همه فامیل را به ایشان برسان و شفاعت مان کن.

الاحقر؛ محمد طاهری

1394/12/12

للحق 

 

بعدالتحریر:

نامه به شهید حبیب الله 91
نامه به شهید حبیب الله 92
نامه به شهید حبیب الله 93



ارسال در تاریخ چهارشنبه 12 اسفند 1394 توسط محمد طاهری

للباقی

انّا لله و انّا الیه راجعون

هنوز در بهت و حیرتِ خبرِ پرکشیدنِ "محمد امین رحمانی فر" هستم.  دوست بزرگواری که در صفا و مردم‌داری کم نظیر بود. شاید همه دوستانش شهادت دهند که در مهربانی و لطف، از او شکست خورده باشند و من هم بد شکست خورده ام. امروز داشتم به همه پیامک ها و پیام هایمان نگاه می انداختم. همیشه او پیشتاز دیدارها بود و قرارها را می گذاشت.

او عاشق ولایت و رهبری بود. یاد دیدار دانشجویی حضرت آقا در ماه رمضان سال 92 به خیر. ذکر خیر محمدامین را در سفرنامه "صفا به توان صفا" آورده ام:

در دفتر اتحادیه محمدامین از دوستان با صفای قدیمی ام را می بینم. چندین برابر ظاهر فیزیکی متفاوتش- تیم حفاظت بیت فکر کرده بودند دانشجو نیست و اول کار راهش نداده بودند- از ما می فهمد و عشق  دارد. یادم هست چند سال پیش پاپیچ-از نوع سه پیچ تا التماس- یکی از بچه های اتحادیه که جلوی رهبری صحبت کرده بود، شد که هر جوری شده است، سهمیه ای برایش جور کند. امسال هم بدون داشتن سهمیه از شیراز آمده بود که بچه های اتحادیه کاری برایش بکنند. مرتب می گوید امام و دیدار امام و من آخر کار متوجه می شوم که منظورش رهبری است. شعرهایی هم می خواند و می گوید: عشق لیلی است که انسان را می کشاند دیگر. اولش خنده ام گرفته است و فکر می کنم دارد پیاز داغش می دهد اما کمی که می گذرد می بینم خیلی جدی است  و می فهمم که لااقل بهترین وظیفه من درین شرائط غبطه خوردن است...

....

افطار مهمان آقا هستیم. خرما، نان و پنیر و سبزی، قیمه ...

محمدامین هم سرمست از دیدار رهبری می گوید: آن قدر محو آقا سر سفره بودم که افطاری نخوردم...

 

امشب برای عرض تسلیت به خانه شان رفتیم. برای نماز هم رفتیم مسجدالنبی(ص)؛ مسجدی که آیت الله حدائق نماز می خواند. محمد امین بین دو نماز در این مسجد، مسئله و حدیث می گفت. او بعد از دانشگاه رفته بود حوزه. امسال سال دوم حوزه اش بود. خبر داشتم هم چه گیرهایی به او داده بودند؛ اما هر کسی که او را یک بار هم دیده باشد، اراده و پشت کارش را تحسین می کند. با کلیه علمای بزرگ شیراز در ارتباط بود و علما او را دوست داشتند. چون بیان بسیار نافذ و قوی داشت. به قیافه اش هیچ نمی خورد این چنین نطق های قوی و محکم. قلمش هم که یک قلم علمایی بود. در همین پیوندهای وبلاگ، لینک وبلاگش هست. به این وبلاگ ما هم سر می زد و چه متن هایی را به عنوان نظر می گذاشت که از متن های اصلی سر بودند.

یادش بخیر در مدرسه چه قدر قشنگ سر کلاس های ادبیات درس ها را می خواند. شاهنامه خوانیش کم نظیر بود؛ لحن حماسی و تسلط به اشعار فردوسی باعث می شد که یکه خواننده کلاس ادبیات باشد. معلم ها بالتبع خیلی دوستش داشتند و احترام ویژه اش می گذاشتند.

چندی بود سراغ یکی از رفقای مشترک را زیاد از من می گرفت. پیگیری هایش هم برایم جالب بود. یک روز زنگ زد که مژده بده؟ گفتم چی شده؟ گفت شماره فلانی را پیدا کردم! در دلم گفتم حالا چه خبری می خواهد بدهد و چی گفت!! اما به زبان نیاوردم. قرار شد قرار بگذارد برای دیدن این دوست. او اهل دوست داری بود اما ما ...

 فردا صبح از حرم حضرت سیدعلاءالدین حسین(ع) تشییع محمد امین است. مانده ام مبهوت از این اتفاق؛ اما به رضایت حضرت دوست امیدوارم.

در دنیا بدجوری رو سیاه محمد امین هستم. خدا کمک کند بتوانم بار سنگین رفاقت را بعد از وفاتش به دوش بکشم.

رحلتش مصادف است با شهادت حضرت زهرا(س). حضرت حق با اولیاءلله محشورش کند و بر سفره حضرات معصومین(ع) مهمانش.

شادی روح مطهر طلبه مجاهد؛ مرحوم کربلایی محمدامین رحمانی فر؛ الفاتحه مع الصلوات ...

للحق



ارسال در تاریخ دوشنبه 3 اسفند 1394 توسط محمد طاهری

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان