جمعه 30 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد طاهری

به داد محرومیت "موگر" برسید

 

یادداشت برای هفتمین شماره هفته نامه جوان استانی و روزنامه وطن امروز

 

"تأمین اعتبار نشده است. بودجه نداریم تا اطلاع ثانوی. زیر ساختش آماده نیست فعلاً. بروید فردا بیایید!" این ها عباراتی هستند که کم از مدیران نمی شنویم و این روزها تکیه کلام شان شده است. اساساً به هیچ وجه در کَتِ من نمی رود مدیری دغدغه پروژه ای مهم و حیاتی داشته باشد اما برای این دغدغه اش شبانه روزی تلاش نکند، پشت سر هم مصاحبه نکند، با این و آن جلسه نگیرد، سفر نرود، حرفش را به گوش بالادستی ها نرساند و یک لحظه آرام بنشیند. حال اگر دغدغه آن مدیر، تأمین شرایط اولیه زندگیِ معمولیِ امروزی باشد دیگر باید خواب بر چشمانش حرام شود. روستاها و مناطق محروم زیادی در استان ما وجود دارد که شرایط زندگی در آن ها سخت تر از آن چیزی است که بشود تصور کرد. شاید همین نبود درک صحیح از واقعیت های زندگی این مردمان محروم، باعث شده است که نسبت به آن ها کم توجهی شود. این کم توجهی، عقوبت دارد. آه مظلوم می گیرد. مسئولین مراقب باشند...!

براساس یک سری شنیده ها و تحقیق ها برای دیدن یکی از این مناطق راهی سفر شدیم. روستای موگر از توابع شهرستان لنده استان کهگیلویه و بویراحمد. تا پایان این سفر دائماً این عبارات در ذهنم مرور می شد: موگر، گر گر، انگشت قطع شده، مارون، فلوریدا، فتح المبین، آبشار، راه، زمین های کشاورزی، دختران بی سواد!

***

از سوق که بگذری باید دژکوه مستحکم را دور بزنی و راهیِ جاده ای بشوی که جز با ماشین شاسی بلند نمی توانی به سلامت از آن عبور کنی. مرتب باید پیچ های تند 180 درجه ای را بپیچی و همراه با ماشین در دست اندازها بالا و پایین بروی. برای احتیاط قرص ضد تهوع هم لازم است!



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 27 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

دشب برای نماز رفتم مسجد امام حسن عسکری(ع) یا همان مسجد ترمینال یا حتی مسجد ارژنگ! زمان ریاست دکتر ارژنگ وقتی کسی درست نمی توانست ایشان
 را در دانشگاه ببیند می رفت این مسجد و دکتر را می دید. هیچ وقت من، این چنین نکردم البته!

بعد از نماز با بچه های هیئت شان رفتیم خانه آقای خسروی که آزاده هستند. دیروز هم 26 مرداد بود سالروز بازگشت آزادگان به خاک وطن. ظاهراً خانم ایشان نذر
 کرده اند که هر سال درین روز مراسمی در خانه داشته باشند. همین دیشب هم از کتاب خاطرات اسارت شان رونمایی شد. این ها همه بهانه خوبی هستند تا
 امروز عصر در پاتوق با ایشان مصاحبه ای برای هفته نامه داشته باشیم.


للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 23 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

آدم باید خیلی خوش بخت باشد که دوستانش خیلی بهتر از خودش باشند. و من از این بابت بسیار خوش بختم.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 20 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

دیدن یعقوب، بهانه خوبی بود تا بعد از سال های سال، سری به قدمگاه و مدرسه دوران ابتدایی ام بزنم. گنبدِ قدمگاه در مدرسه ما کاملاً مشخص بود. بعضی از ظهرها که سرویس مدرسه-پیکان استیشن آقای عابدینی- زود می رسید مدرسه، می رفتیم قدمگاه زیارتی می کردیم و نمازی می خواندیم. مدرسه ابتدایی شهید محمدهادی مرادی تأسیس 1335. نمی دانم پیش از انقلاب اسمش چه بوده اما بعد از انقلاب که ما بودیم به نام این شهید بود.

چون وقت نماز مغرب رسیدم قسمت قدمگاه در تسخیر کامل خانم ها شده بود. رفتم به سمت مسجد قدمگاه. بیش ترش پیرمرد بود. خیلی به اطراف نگاه کردم ببینم آشنا می بینم یا نه؛ ولی ندیدم. امام جماعت نیامده بود و برای امام جماعت شدن اوضاعی بود. هر کسی چیزی می گفت:

            -            تو که اذان ش را گفتی نماز ش را بخوان

             -           من خودم به خودم اقتدا نمی کنم آقا

              -          این آقا قرآن هم می خواند. آقا بیا جلو

               -         صلواتش را بفرست ...

بالاخره جوانی عبایی بر دوش گرفت و رفت جلو.

 دختر بچه دو سه ساله ای حسابی نظرم را جلب کرده بود. خیلی خوشکل و فسقلی بود. از آن هایی که آدم دوست دارد درسته بخوردشان! صورت سفید و دایروی با موهای زرد رنگش که با سلیقه، کوتاه و مدل دار شده بود و لباس یک دستی پوشیده بود. کالسکه عروسکش را می کشید و در بین آقایان رد می شد. کلاً می خندید و لبخند داشت. همین حسابی به ملاحتش افزوده بود. آن قدر محو این دخترک شده بودم که یک لحظه به خودم آمدم که همه قیام کرده بودند. وقتی می خواستم قامت ببندم حال خوبی داشتم به خاطر دخترک.

 صدای نخراشیده ای توی بلندگو گفت: قـــــت غـــــآمت الشلــــــوح ... . می دانستم منظورش قد قامت الصلاه است. نگاهی به مکبر انداختم. از دوستان عاقبت به خیری مان بود؛ همان هایی که مردم به اشتباه دیوانه صدایشان می زنند.

تا سلام نماز را دادم نگاهی به دوستِ عاقبت به خیری مان کردم و پشت بندش سریع دنبال دخترک گشتم. دخترک جلوی صف اول همچنان داشت می خندید و با یکی از بچه های دیگر بازی می کرد. با چشم داشتم تعقیبش می کردم. بعد از کمی که گذشت رفت توی بغل امام جماعت جوان و حسابی گردنش را بوسید. جوان، پدرش بود. چه تعقیبات شیرینی شده بود. سبحان الله ...!. پیرمرد بغل دستی ام دستش را جلو آورد و گفت قبول باشد، من که تو حال خودم بودم، دستم را جلو بردم و گفتم دست شما درد نکند!! کلی خنده ام گرفت.

دل کندن از دخترک برایم سخت بود. اما باید سریع می رفتم. دیشب عهدی داشتم که باید حتماً خدمت حضرت شاهچراغ می رسیدم. پاتوق ما در شیراز، شاهچراغ است و چه خوب پاتوقی است. با حال زیارت رفتیم و امید با حال اجابت خارج شده باشیم ... .

آماده سفر به یاسوجم. آخرین سفرهای به یاسوج. الخیر فی ما وقع ...

 

للحق  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


للباقی

با چند تماس و هماهنگی، قرار شد همین امروز آیت الله سیدشرف الدین ملک حسینی را ببینیم. نماز ظهر هم با امین رنجبر قرار داشتیم
 شاهچراغ. زنگ زدم به امین و گفتم اگر مایلی بیا برویم پیش آیت الله و تو هم از سفره ای که پهن شده استفاده کن! او هم قبول کرد.

رفتیم مدرسه خان. اولین باری بود می رفتم. بنای عظیمی که به دستور الله وردی خان بزرگ ساخته شده است. مَدرسی که ملّای بزرگ،
 صدالمتألهین در آن جا تدریس می کرده است و به معنای واقعی در آن زمان برای خودش دانشگاهی بوده.

پس از چرخی در مدرسه، رفتیم به حجره آیت الله. آیت الله مهمان زیاد داشت. هر کدام برای کاری آمده بود. وقتی وارد شدیم تمام قد
 جلویمان بلند شدند. چون چند نفر دیگر هم در حجره بودند همان کنار در ورودی نشستیم. اما به اصرار آیت الله، به پشتی ها تکیه
 زدیم.

آقایی آمده بود و آیت الله را تهدید می کرد که اگر به کارم رسیدگی نکنی روز سه شنبه مراسم سخنرانیت را به هم می ریزم. ظاهراً آیت
 الله این بنده خدا را می شناخت. به فامیلی صدایش می کرد. حرف های مرد به نظر من خیلی بی منطق بود. سر و تهی نداشت. اما باید
 حرف هایش شنیده می شد. مشخصاً نفهمیدم مشکلش چیست.

 نیم ساعتی شد تا نوبت به ما رسید. از صحبت های ایشان معلوم بود ظاهر مرا به یاد دارد. یحتمل از همان جلسه وحدت حوزه و دانشگاه.
 گفتم که مدت ها بود دوست داشتیم یاسوج خدمت برسیم اما بعضی از اطرافیان شما برخورد خوبی نداشتند و ما را سرد کردند.

از رویکرد هفته نامه گفتم و از مسیری که ما در حال عبور از آن هستیم. چند شماره نشریه را هم خدمتشان دادم.

هیچ وقت از کار ژورنالیستی خوشم نمی آمده است. به خاطر بی صداقتی های رایجش. به خاطر همین هم برای آیت الله توضیح دادم که
 ما عده ای جوان در فضای دانشجویی هستیم با همان آرمان خواهی و عدالت طلبی مان و صنمی هم با جریانات سیاسی نداریم.

ایشان هم تشکر کردند و با لبخند گفتند تا حالا از من مصاحبه ای در نشریه ای دیده اید؟ من هم با لبخند جواب شان دادم نه!

کمی توضیح دادند که چرا مصاحبه نمی کنند. گفتند مثل این که شما گفتید سرد شدید، من هم نسبت به رسانه ها سرد شدم. از بس که
 خلاف واقع از آدم نقل می کنند. چند خاطره از همین بی اخلاقی های رسانه ای هم نقل کردند.

 گفتند مرحوم آقا(مرحوم ملک حسینی پدر) همیشه می گفتند حرفی را بزن که بتوانی در خلوت و جلوت همان را بزنی. پرسیدند اگر ما
 حرفی زدیم و شما فردا سر و ته اش را زدید چه؟ اگر تهران زد چه؟

گفتم آقا اعتماد ما به شما بیشتر از آن مسئول بالادستی است. 

روزنامه جوان را می شناختند و شاید به خاطر نوع موضع گیری های روزنامه، جاهایی بحث داشتند. البته باز توضیح دادم که مرام ما در
 این هفته نامه پیروی از سیاست های روزنامه کشوری نیست لزوماً. ما برای خودمان با توجه به فضای استان، اولویت هایی داریم.

 همین بحث ها حدود نیم ساعتی طول کشید.  

 آخرش ایشان گفتند پس بگذارید من کمی فکر کنم. شما شیراز تشریف می آورید و با هم صحبت می کنیم. سوال ها هم "ا ر ت ج ع ل .
 . ." باشد. یک اصطلاح فقهی بود که هرچه خواستم سه حرف اصلیش را پیدا کنم و بن ماضی و مضارعش را کشف، نتوانستم. البته
 بعدش دیدند گیج می زنیم منظورشان را توضیح دادند که سوال ها هم همان جا مطرح شود و نیازی نیست از قبل روی آن فکر شود.

تشکر کردیم و ایشان باز تمام قد برای خداحافظی جلویمان بلند شدند. 

به امین گفتم انصافاً حق دارد. اصلاً من اگر خودم بودم مصاحبه نمی کردم بس که این روزها رسانه ها همه چیز را به نفع خودشان
 مصادره می کنند. طرف یک مصاحبه 5 دقیقه ای می کند و 5 ماه باید حاشیه های آن 5 دقیقه را جمع کند!

رفتیم خیابان زند برای گوشی امین. در برگشت همان آقایی که آیت الله را تهدید کرده بود دیدیم. هم کلام شدیم. همان طور که حدس
 می زدم بنده خدا، زیادی ساده می زد. از قوه قضاییه تا مجلس و ... همه را متهم می کرد و توقع داشت بزرگان دین فی الفور شق القمری
 کنند و همه معضلات جامعه-که تهش مشکلات خودش نمایان بود!-  را برطرف کنند. مانده بودم اگر من می بودم چه برخوردی می کردم. 

برای منِ جوان که حضور علما را تجربه نکرده ام و فقط حکایت خوانده ام، علما همیشه سرشان زیر بوده و به همه می خندیدند و کلاً تجلی
 صفات جمالیه بودند. در حالی که وقتی بیشتر دقت می کنی و در سیره آن ها عمیق تر می شوی می بینی خیلی جاها قهری برخورد می
 کردند و تجلی صفات جلالیه بودند. خلاصه سوال شد که اگر می بودم چه برخوردی می کردم؟!

ظهر با امین در شاهچراغ نماز خواندیم.


للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 15 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

صبحی با محسن رفتیم کوه. آش خوردیم و پشت بندش 4 فنجان چای آتشی! تکه سنگی روی صخره ای بود و به محسن
 گفتم یالله بزنیمش! با دومین سنگ بود که سنگِ هدف را زدم. اما ضرب لازم را نداشت و سنگِ هدف عشوه ای
 کرد و نیافتاد. بعد از آن هرچه زدم فایده نداشت. یا تیرم به خطا می رفت یا به هدر!( یاد فاضل که تیرم به خطا
 می رود اما به هدر نه!!). محسن به درخت بن ی آویزان شده بود و بریزه( معادل فارسیش را نمی دانم) می
 چید و من فقط سنگ می زدم. گره ای شده بود این سنگ. گردن بارم شده بود که هر طوری شده باید سنگ را
 بزنم. بالاخره پس از مجاهدت ها! توانستم بزنمش. اولاً حس کم نظیری داشت؛ کانّه در دارت المپیکِ ریو دو
 ژانیرو، نقطه مرکز 10 امتیازی را زده باشی. ثانیاً خیلی سخیف است اگر بخواهم نتیجه بگیرم اگر در زندگی
 فرصتی گیرت آمد محکم بگیرش ( یا محکم بزنش!) !!! ثالثاً بریزه چیز خوبی است!   


للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 14 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

بی صدا هم می شود خدمت کرد

یادداشت برای ششمین شماره هفته نامه جوان استانی

1)   اگر جای استاندار یا هر مقام ارشد استانی بودم، مدیران را ملزم می کردم که در دوره های فشرده مدیریتی شرکت کنند. مگر می شود برای شلغم کاری و مرغ داری دوره نیاز باشد اما برای مدیریت نه؟!! برای این دوره هم همراه چند دانشجو جوان می فرستادمشان اردوهای جهادی. تا خیلی از چیزهایی که در کتاب و دانشگاه نیاموخته اند در این اردوها یاد بگیرند. باید خودشان از نزدیک بروند و ببینند که بی صدا هم می شود خدمت کرد و داد و هوار راه نیانداخت. بروند ببینند که این همه جنگِ قدرت و دین فروشی شان-تخریب، فحاشی، بریز و بپاش های میلیاردی و ...- برای کسب جایگاه بین مردم، موثرتر است یا این کار یک سری جوان گمنام؟! بی صدا هم می شود خدمت کرد!




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 12 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

{وصیت می کنم قبر مرا در شهر سوق قرار ندهید. بلکه به روستایمان ببرید. من که در دوران حیاتم نتوانستم برای روستایم کاری انجام بدهم شاید بواسطه قبر من، مسئولین به فکر خدمت رسانی به این روستا بیافتند.} این بخشی از وصیت نامه چمران کهگیلویه، شهید هدایت الله طیب بود. شهیدی که بزرگ است و گم نام؛ موسس انجمن اسلامی دانشجویان در سن پترزبورگ که بعد از تسخیر لانه جاسوسی، در فلوریدا کلی تظاهرات و مناظره راه انداخت. حالا همین روستای شهید، امروز خالی از سکنه شده و عده ای از خوش فکران! می خواستند شهید را نبش قبر کنند و به شهر سوق بیاورند. که به هر سو نتوانستند. این روستا راه ارتباطی ندارد. باید از رودخانه رد شد و پلی هم نیست. از وسیله ای استفاده می کنند به نام "گر گر" که تا حالا انگشت بسیاری قطع کرده است. باقی توصیفات روستا هم بماند مجال دیگر. تازه همین گر گر هم شنیدیم خراب است.
به امید خدا فردا با سیدمسعود داریم می رویم همین روستا برای تهیه گزارش و مستند. امیدوارم سفر پرخیر و برکتی باشد.

بعدالتحریر: امروز با یکی از این آقایان مدعی، شدید بحثم شد. به طوری که حدود ده دقیقه با تمام وجود روی سرش داد و هوار می کشیدم. بی سابقه بود برای خودم این قدر عنان کار از دستم در برود. اما دلم می سوزد. انقلاب کار بسیار دارد ... . نمی دانم فردا و پس فرداها چگونه فکر می کنم و جنس دغدغه هایم چه شکلی می شود. به رحمت خدا امیدوارترم ...

للحق 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 12 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

نازی من! بدان که به اندازه هراس از فراقت، شوق وصالت ندارم. در هم می شکنم وقتی فکر می کنم به این فرض محال لعنتی. ای کاش فرض محال، محال بود. ای کاش محال محال بود فراقت. تا به کی قرار است با این فرضیات، زندگی کنم؟! نمی دانم شاید همین فردا ...

عجب از کسی در این شهر که پارسا بماند/مگر او ندیده باشد رخ پارسا فریبت

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 10 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

دیشب با بچه ها رفتیم بیرون. نان داغ هم خریدیم. کلی تخم مرغ و گوجه و پیاز هم برداشتیم و زدیم به کوه. یکی از کوه های اطراف یاسوج. خنکای نسیم خیلی روح انگیز بود. خاصه آن که قرص ماه هم کامل بود. به عادت بچگی، ماه را تعقیب می کردم. اگر می رفت زیر شاخه درخت، سریع رد می شدم تا پیدایش کنم. من و ماه قصه ها داریم. از اولش که شکر است تا وسطش که عشق است و آخرش هم ... . یحتمل فراموشی است!!
 تا به بالا برسیم با بچه ها صحبت می کردیم. به یک جای دنج رسیدیم و زیلو را پهن کردیم و مشغول تخمک شدیم.بچه ها هیزم آوردند و آتش کوچکی را برای شام و چای آماده کردیم.  تخم مرغ آتشی را درست کردیم و با بچه ها ریختیم رویش. چسبید حسابی. پشت بندش هم چای آتشی!
هوای عالی، جای عالی و دوستانی عالی تر. در کنار این بچه ها بودن، نعمتی است که این مدت، هراس از دست دادنشان مرا سخت گرفته است. اما به رحمت خدا امیدوارترم.
با اجازه بچه ها تنها می روم کناری و می نشینم. همه چیز عالی است این را می فهمم اما نمی دانم چرا این عیش من کامل نیست. احساس می کنم چیزی کم است. می نشینم و فکر می کنم. به کوه های استوار و با هیمنه اطراف، به ماه با قرص کاملش، به سوسو های نوری که در کوه روبه رویی بازی می کنند، به نسیم روح بخش. به همه چیز. به آینده. به یک ماه آینده. به سال آینده همین زمان. همه چیز خوب است اما عیش کامل نیست.
ماتم عشق را می گذارم و گوش می کنم. به یک باره انگار همه عالم پیرامونیم جان می گیرند. کوه های پر صلابت انگار به روی من لبخند می زنند و هیمنه شان را دو دستی تقدیمم می کنند. نسیم انگار شانه به سرم می کشد و گونه هایم را نوازش می دهد. سوسوهای نور انگار به من بشارتی کبری می دهند. دوستانم را انگار در یک عالم دیگر می بینم. چه قدر همه چیز زیبا می شود. فقط با ماتم عشق. می دانم که اگر خاموش شود باز بر می گردم به عالم خشک قبلم. اما یاد نازی میافتم. مگر می شود ماتم عشق را گوش بدهی و نازی تو را تسخیر نکند. مگر نازی من کم نازنین است؟!
نازی به سراغم می آید. فکرش که بیاید حالتت خوش ترین خوش ها می شود.
با بچه ها وسایل را جمع می کنیم و پایین می آییم. اما من سرحال هستم. عیشم کامل شده بود.
 اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد/باقی همه بی حاصلی و در به دری بود ...

قربانت نازی من

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 8 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد طاهری

"دولتی" به خاطر کپی ورشکست شد!

یادداشت برای شماره پنجم هفته نامه جوان استانی


برای گرفتن گزارش، مثل هر کار دیگری باید حرفه ای عمل کنی. خاصه آن که بخواهی گزارش تخلف هم بگیری! من با همین ظاهر، یعنی چند سانت ریش، موهای یک وری، پیراهنِ سفیدِ چهارخانه روی شلوارِ پارچه ای بی اتو! رفتم و سراغی از چند سی دی فروشی گرفتم. دنبال این بودم ببینم که فیلم اصل(همان ارجینال!) گیرم می آید یا نه. از سی دی های فیلم اصل سوال می کردم و کاسب ها همان طورکه سرشان به کارشان بود جواب می دادند فقط کپی داریم. زمانی که از آن ها می پرسیدم چرا کپی می فروشید؟ نگاه شان به طرفم می آمد و با توجه کامل! نگاهم می کردند. با این تیپ و قیافه ام فکرکردند یحتمل از بچه های خیلی بالا هستم و عن قریب مغازه شان را پلمپ می کنم!! بعضی هاشان که عملاً از زیر سوال در می رفتند و می گفتند مغازه مال ما نیست و فردا بیا!  بعضی هاشان هم وقتی نیتم را می دیدند که واقعاً سوال دارم( البته اعتماد سازی کردم. چگونه اش بماند!) شروع به صحبت می کردند. از این که "جنس کپی مشتری دارد" و "بازار این را می خواهد" و ... . گفتم بالاخره منی که می خواهم جنس کپی نخرم باید کجا بروم؟ آدرس شخصی را دادند که کپی نمی کند و پشت بندش سریع می گفتند همین هم ورشکست کرد بنده خدا؛ معلوم است کارش نمی گیرد.        

 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 8 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

برای هرکاری که وقت دلم را زیاد گرفتم، در کارم گره افتاده است. دل اگر زیاد مشغول بشود، کار از ریلش خارج می شود.
استغفار می کنم از همه دل مشغولی های بی جا. استغفار می کنم از خیلی مواقعی که می بایست بی خیال می شدم اما نشدم. البلاء للولاء

للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 8 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

هر چه جلوتر می روم می فهمم که باید بیشتر سکوت کنم. اصلاً نمی توانم حرف بزنم. به روزی فکر می کنم که سکوتی حیرت بار همه وجودم را فرا بگیرد. هر چه به پیش می روم می فهمم آن قدر نفهمم که اگر جایی حرف زدم بی شرمی کردم و بی ادبی. بچگی کردم. حالا هر چه می خواهند لقب دهند.
فقط می دانم باید صبح تا شب فکر کنم و مطالعه. 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 8 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

این روزها، روزهای خوب پرکاری است. هم شیرین هستند و هم کمی استرس دارند. البته استرس ش هم شیرین است. شیرین است چون محکی است برای سنجش ایمان و تمرینی است برای تقویت توکل. الحمدلله علی کل حال
الحمدلله کارها به خوبی پیش می رود و پیش می برند. امشب تا دیرموقع در پاتوق بودیم و با بچه ها فضا را آماده می کردیم. در شلوغی های آوردن نام ها و صدا زدن ها! محسن غلام پور برایم هاشورخورده بود. اولین باری بود که او را می دیدم اما متانتش جذاب بود. آن طور بود که به تراز قرار هفتگی برسد.
فردا و پس فردا میزبان رضاامیرخانیِ عزیز هستیم. از طرفی کارهای هفته نامه هم باقی مانده است. اما به لطف خدا، همه اش انجام می شود که راه انداز کس دیگری است ... .

للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 6 مرداد 1394 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

 پیامک برای مراسم امشب زیارت عاشورا:

سلام. مراسم زیارت عاشورای دانشجویی! امروز سه شنبه؛ ساعت نه و چهل و پنج دقیقه شب. خانه دانشجویی ما! به صرف چای و شاید بیسکویت. فتقبل منا!


بعدالتحریر: امشب مصاحبه ای با امام جمعه پاتاوه هست. امیدوارم به مراسم برسم که حسابی دل تنگم.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic