للباقی بچه های انجمن، نه بچه های "بالا"هستند. نه بچه های "چپ" و نه بچه های "راست". اجالتا ما بچه های "پایین" ایم! للحق

ارسال در تاریخ یکشنبه 15 فروردین 1395 توسط محمد طاهری
للباقی دنیا گاهی قشنگ، پستی ش را فریاد می زند. باور رفتن حجت، سخت ست اما باور حقیقت پستی دنیا راحت. امشب که عده ای آن را وحشت می نامند بر سفره حضرت ارباب مهمان شوی که با کریمان کارها دشوار نیست... بعدالتحریر: دکتر حجت راعی از آن بچه های مومن و عزیز و نخبه بود که رفتنش داغ سختی بود و همه را مات کرد. نصف روز امروز اشک هایم دست خودم نبود. للحق

ارسال در تاریخ چهارشنبه 11 فروردین 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
جور دیگری کاش نشان می دادی دنیا که اینقدر پست و حقیری. کاش دروغ باشد، کاش الان زنگ بزنند و بگویند همه سر کار بودید نمی دانم دوربین مخفی بود یا نمی دانم معجزه ای بشود. کاش جوری دیگری نشان می دادی ... .
خبر فوت دکتر حجت راعی سخت ست باورش. نمی خواهم زیر بار پذیرفتن خبرش بروم و تصورش برایم دردآور ست. حجت از آن بچه بسیجی های گل و با صفا و عزیزی بود که هم در زمینه علمی عالی بود هم در زمینه اخلاق. حجت جوان بود برای رفتن، تازه چند سالی ست که دوره عمومی پزشکیش تمام شده بود اما اجل باز نشان داد که نزدیک ترین نزدیک هاست. هرچند غم بزرگی ست از دست دادن چنین جوان مومن و نخبه، اما راضی به رضایت حق ایم و پسندیم آنچه را جانان پسندد.
انا لله و انا الیه راجعون
للحق


ارسال در تاریخ سه شنبه 10 فروردین 1395 توسط محمد طاهری
لاتنن

ارسال در تاریخ سه شنبه 10 فروردین 1395 توسط محمد طاهری
للباقی در صف نظام وظیفه هستم برای گرفتن معافیت تحصیلی و برگه ای برای پاسپورت و زیارت اربعین ان شاءالله. گره هایی در کار هست اما اگر بخواهند و قابل باشم گره ها باز می شود. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد... . للحق

ارسال در تاریخ دوشنبه 9 فروردین 1395 توسط محمد طاهری
للباقی -آقا ببخشید طبع شما لطیف ست؟ -نمی دانم. شاید هم زمخت باشد. این چه سوال مزخرفی ست. - به ظاهرتان نمی آید. - چی؟ زمختی یا لطیفی؟ - حقیقتش آرام می زنید. کسی نداند فکر می کند به اندازه یک دریا شاعرید. - از کجا می دانی نیستم؟ برای شاعر بودن باید دیوانی گذاشت زیر بغل و رفت سر هر کوچه جار و جنجال راه انداخت که ایهاالناس و الا یا ایها؟ - نیستید آقا. شاعر نیستید. اصلا دوست دارید به دریا بمانید. جسارت نباشد یک نهر کوچک هم نیستید چه برسد به دریا. - دعوایت با من چیست؟ - دعوا ندارم. سوالی داشتم پرسیدم. خداحافظ شما باشد. - ادای شمس درمیاوری؟ الان باید اوراق بسوزم که خنده بودم و گریه شدم، مرده بودم و زنده شدم؟ - برای مولوی دلسوخته، شمس حواله می شود. اگر من حواله شما باشم نسبت چندان بی ربطی نیست. باز با باز کبوتر با ... . راستی آقا تو چرا با خودت صادق نیستی؟ - مگر با تو صادق نبوده ام؟ - بوده اید. خوب هم بوده اید. به همین عطر مشترک من و شما هیچ وقت خیال این هم از ذهنم نگذشته که لحظه ای با من صادق نباشید. اما اگر بدتان نیاید یک جورایی چه طور بگویم کمی شما خودتان .... - راحت حرف بزن جانم. چرا می لنگی در حرف زدن. صریح بودن را تو به من یاد دادی، هر چند هنوز خوب بلد نشده ام. با من هم غریبگی می کنی؟ - از شما آشناتر فقط خداست. اما خوب کمی سختم هست میان هیبت شما و صراحت و دلسوزیم کدام را برگزینم. بگذارید برای تان بنویسم. - بنویس عزیز. للحق

ارسال در تاریخ شنبه 7 فروردین 1395 توسط محمد طاهری
للباقی بعد از هجده ساعت، تازه رسیده ام خانه. خستگی جسمی ندارم که بخواهد آزارم بدهد. اگر بگویند الان در جایی موثر خواهم بود فی الحال دریغ نمی کنم و برایش شتاب می کنم. اما در فکرم. در فکر راهی که می روم. در فکر مسیری که به او ممکن ست برسد یا نرسد. عجب سرنوشت هایی دارد این انسان خلق الله. مسئله هایی که دیروز برایم پیش آمد را تا حدی طی کرده ام. اما هر روز ابتلایی دیگر، و امروز ابتلایی جدید. زندگی پر فراز و نشیب؛ جوانی پر از حالات خاص؛ و مسیری دل انگیز ... . نصرت می خواهم به اذن الله. بعد التحریر: این یادداشت سه شب پیشم بود. للحق

ارسال در تاریخ پنجشنبه 5 فروردین 1395 توسط محمد طاهری
للباقی بعد از هجده ساعت، تازه رسیده ام خانه. خستگی جسمی ندارم که بخواهد آزارم بدهد. اگر بگویند الان در جایی موثر خواهم بود فی الحال دریغ نمی کنم و برایش شتاب می کنم. اما در فکرم. در فکر راهی که می روم. در فکر مسیری که به او ممکن ست برسد یا نرسد. عجب سرنوشت هایی دارد این انسان خلق الله. مسئله هایی که دیروز برایم پیش آمد را تا حدی طی کرده ام. اما هر روز ابتلایی دیگر، و امروز ابتلایی جدید. زندگی پر فراز و نشیب؛ جوانی پر از حالات خاص؛ و مسیری دل انگیز ... . نصرت می خواهم به اذن الله. بعد التحریر: این یادداشت سه شب پیشم بود. للحق

ارسال در تاریخ پنجشنبه 5 فروردین 1395 توسط محمد طاهری
للباقی
 هوا سرد ست؛ بیش از آنکه فکرش می کردم و برایش آمادگی داشتم. سردی را کسی می فهمد که تجربه گرم بودن را داشته باشد. و من در همین سرما حال گرمی دارم. آنقدر گرم که فهمیده ام سردی چه کرختی را با خودش میاورد. فی الحال در خود پیچیده ام از سرما تا شاید گرم شوم. دیروز (اربعین) در بین الحرمین غرق در معنی "بأبی أنت و أمی و مالی و اهلی " شده بودم. همه ی همه ی دارایی هایم برای تو. برای وجودی بالاتر از زن و بچه، اموال، مدرک و جایگاه و مقام، بالاتر از برادر و خواهر و حتی بالاتر از پدر و مادر. و آنان که دل داده اند و راه بلد عاشقی هستند خوب می دانند که این شعار صرفا سیاسی جهت اجتماع تاکتیکی امام و مأموم نیست بلکه رازی ست به پهنه وسیع دلباختگی. به دیدار کسی آمده ام که در عالم به خوبی و نزدیکی او سراغ ندارم. کجا بهتر از این جا؟ من دست خالی ام اما حضرت کریم ... .
 تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ...
 کربلاء، عازم زیارت حضرت ساقی
 2آذر 95
 للحق


ارسال در تاریخ چهارشنبه 4 فروردین 1395 توسط محمد طاهری

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان