تبلیغات
رندان خاموش - مطالب اردیبهشت 1395

للباقی

پشه ای موزیانه سعی می کند روی صورتم فرود بیاید. تا پاهایش کمی با سطح صورتم تماس می گیرد احساس می کنم با چنگال در گوشت صورتم می کشند. با واکنش سریع دستم، فرودش را ناموفق می کنم و همان طور که چشم هایم را بسته ام به "استخوان خوک و دست های جذامی" فکر می کنم. دومین کتابی ست که از مصطفی مستور می خوانم. بعد از روی ماه خداوند را ببوس ش. کتاب، چند برش از زندگی اهالی یک برج مسکونی ست که هر کدام دغدغه و گرفتاری خاص خودشان را دارند و تلاش می کند با توصیف های زیبا و دقیق نشان دهد که همه شان زندگی را زیادی جدی گرفته اند به گمانم. این کتاب مثل کتاب دیگر مستور سعی می کند مخاطب را به فکر و تأمل وادارد. اما در کل حال خوبی با کتاب نداشتم.

پشه ی موزه می خواهد بختش را برای فرود و خوردن خونم روی پایم امتحان کند. پایم را باز سریع تکان می دهم و او مثل جنگنده ای مسیرش را تغییر می دهد. پدرم بلند می گوید محمد بلند شو همه هندوانه را خوردیم ها! چه شیرین ست.

تا پشه موزی باز به سراغم نیامده بلند می شوم و "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" را دست می گیرم.

للحق



ارسال در تاریخ پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

این روزها مصاف عجیبی ست در سوریه. یک نقطه ی تلاقیِ زمانی و مکانی دو جبهه حق و باطل. چیزی شبیه خورشید گرفتگی؛ تلاقیِ زمانی و مکانی دو جبهه حقیقت و واقعیت. حتی روسیه با این همه کبکبه و دبدبه هم دارد درین جبهه، بازی می خورد با اینکه جاهایی فکر می کند دارد جبهه حقیقت را بازی می دهد. اما خودش در حال بازی خوردن در جبهه حقیقت ست.

حکایت غریبی دارد این روزهای سوریه. مصاف عزت و غیرت است. مصاف آرمان ها ست. مصافی ست برای ساختن یک حاکمیت الهی جدید بر ویرانه هایی که سوریه می نامندش. جنگ جهانی امروز از مصاف های آخر با جبهه خصم ست ...

للحق

بعدالتحریر: شهادت فرمانده عالی مقام حزب الله شهید سیدمصطفی بدرالدین تبریک و تسلیت باد.

 شهید بدرالدین



ارسال در تاریخ جمعه 24 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

راحت نیست. سخت است.

در دلم غوغایی ست. برای رفقای هم قطاری که دارند غوغا به پا می کنند. این روزها داغ شان بیشتر بر دل حس می شود.

باید درس خواند. سر و کله زد با یک سری فرمول زبان نفهم. وقتی آمدی به فرمول و عدد، روح دادی زبان بفهم می شود. روحش را دارند بچه ها در خان طومان و ریف و حلب می دهند.

باید کار تشکیلاتی کرد. باید نیرو تربیت کرد. باید آن زمانی که خودی ها هم برای دنیا ناخودی می شوند مبارزه کرد. باید کتاب خواند. باید رمان خواند. باید شعر سرود. باید اشک ریخت. باید زندگی کرد. باید جان داد. بچه ها در خان طومان و ریف و حلب دارند جان می دهند.

... و باید شهید شد. بچه ها دارند در خان طومان و ریف و حلب شهید می شوند.

خدایا سنگینم.

للحق



ارسال در تاریخ یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

با خودم مرور می کنم ویژگی های گل را:

گل لطیف ست.

 خوش رایحه ست و آنکه استشمامش می کند به ناکجاد آباد دلش می رود.

 طناز ست و با همه هیبتش باوقار در باد می رقصد.

ساکت ست و سخیف جلوه فروشی نمی کند و خودنمایی در کارش نیست.

صادق است و اگر در اقلیمِ غیر رود ترجیح می دهد عاجلاً جان دهد.

 مهربان ست و وجودش برای بخشش بی منت ست.

گل همین هاست. تو اما لطیف تری و خوش رایحه تر. طناز تری و ساکت تر. صادق تری و مهربان تر.

 تو از گل، خیلی گل تری ...

للحق

 



ارسال در تاریخ جمعه 17 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

یک دریا حرف در سینه ام موج می زند و محکوم به سکوتم. فی الحال باید از سوختن کسان، سوخت و دودی برنیاورد.

 تا دوست چه اندیشد و حکمش به چه باشد...

للحق



ارسال در تاریخ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

این روزهای جوانیم گمشده ای دارم که همه وجودم را به تسخیر خودش درآورده. حسابی بی قرارم کرده و طاقتم را طاق. تفسیر سراب ست این روزهایم.

اللَّهُمَ‏ یَا رَادَّ الضَّالَّةِ رُدَّ عَلَیَّ ضَالَّتِی

للحق



ارسال در تاریخ یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

بهار است. همه جا سرسبز و پرندگان کیف شان کافور. زن همسایه مان برای مادرم پشتی پونه آورده و مادربزرگم پیدن ها را پاک می کند. فاصله ریشه و اصالت است پونه و پیدن.

زندگی کلاریج در سیا هرچه هم جالب باشد اما به شیرینی شیرین نیست که برای بار دوم می خوانمش. غرق در فکر آن لحظه پر شکوه شق القمر دلم هستم که به فاصله مژه برهم زدنی طریقت بین کفر و ایمان را طی می کند. هوا پس ست. باید هوا را در شرایط غیر دائم بررسی کنم. توده هوایی که پرنده را متلاطم می کند و باید کلی تبدیل بزنی از فوریه تا لاپلاس برای یک معادله پیچیده ای که فقط ما آدم ها بغرنجش کرده ایم. برای پرنده اگر شعر نو بخوانی gust را باز unsteady طی می کند؟ طی بکند یا نکند من همچنان در تلاطم آن رفیقی هستم که قصه اش عالم را مجنون می کند و شیرینش دنیا را دیوانه. اما من می ترسم؛ می ترسم که شق القمر را فراموش کنم. می ترسم که این مسیر را بی تو بروم و خوشحال باشم که خوشبختم.

سر می گذارم روی یَقُولُ الْإِنسَانُ یَوْمَئِذٍ أَیْنَ الْمَفَرُّ  و قسمش می دهم به این همه لطافت که قابلم بداند.

تو بخواهی می شود ... 

للحق

 



ارسال در تاریخ پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

شهدا را گزینش نکنیم

 

ما نسلی هستیم که با شهید حقیقی زندگی نکرده ایم. دست بالا از شهید یک روایت مجازی شنیده ایم. آن هم راوی با پشت زمینه آهنگ "آهو ساگلام" روایت می کند از شهدایی که همه و همه خیلی خیلی خوب و بی عیب بوده اند و انگاری سیبی که از وسط دو نیم کرده باشی خَلقاً خُلقاً و منطقاً مثل همدیگر بچه مثبت!

با این روایت های گزینشی هیچ وقت نمی توانیم نسبت دقیقی با شهدا پیدا کنیم؛ آن ها هم که می خواهند با این روایت های گزینشی شهید را الگو کنند سخت شکست می خورند.

روایت های گزینشی از شهدا هم جفاست به شهدا و هم جفاست به راه شهدا و هم جفاست به راهیان شهدا. این روایت ها دست بالا برای بار اول شاید جذابیت داشته باشد اما برای بارهای بعد تکراری می شود و از تکرار، ملال آید.

باید همه شهید را بگوییم؛ همه دوران شهید را. چه دورانی که احیاناً به مذاق ما خوش نیاید چه دورانی که خوش مان بیاید. این طور سیر تطور و دگرگونی آنان مشخص می شود و جوان مشتاق می تواند خودش را در آیینه فلان شهید محبوبش ببیند.

از طرف دیگر واقعاً شهدا مثل هم نبوده اند و هرکدام برای خودشان یک انسان منحصر به فرد بودند. دقیقاً مثل هر کدام از ما که یک انسان منحصر به فرد هستیم و حتی با برادرمان هم کلی فرق داریم. زیبایی انقلاب اسلامی این جا بود که همه جور آدم را به دستگاه انسان ساز خود وارد کرد و شهدا خارج کرد. همه شهدا یک محصول خاص نیستند بلکه هر کدامشان یک محصول  خاص هستند که با دیگری متفاوت اند. این فرهنگ شهادت است.

سید مرتضی آوینی، شاهرخ خان، مجید سوزوکی، اصغر وصالی، مصطفی چمران، محسن وزوایی، ابراهیم همت و حاج احمد متوسلیان هر کدام میوه های متفاوت باغ انقلاب هستند که طعم های مختلف دارند اما همه دل نشین اند.

البته در این بین اثرات هنری که این دید گزینشی را مورد نقد قرار میداده است، تولید شده است. یک نمونه از این آثار فیلم مستند" ایستاده در غبار" است. این فیلم مستند یک روایت صادقانه از حاج احمد متوسلیان است. روایتی که هم خُلق تند حاج احمد را نشان می دهد و هم رقت قلبش را. هم شجاعتش و هم اقتدارش. به همین خاطر این فیلم قابل ستایش است. 

للحق   



ارسال در تاریخ سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

للباقی

هر بار که بر من خندیده ای، تجلی جدیدی کرده ای در همه وجودم و مرا شورانده ای بر همه قالب های پیشن از این. من به همه تجلی های پیشین تو کافرم. تنها به این تجلی جدیدت مومنم و به همه تجلی های بیش از این ت زیباترینم.

همه این هیبتی که نمی گذارد تو را زیباتر ببینم را بشکن. من به این شکستن های تو سخت محتاجم و عاشق. عاشق اینم که مرا یله کنی و تعلیق در یک ناکجا آبادِ خراب آبادِ بی مرزِ بی نام و نشان. یک جایی که هیچ کس مرا نشناسد و من دیوانه وار بلند بخندم و مجنون وار گریه کنم. بگویم این همه سنگینیِ دلم را که چون کوهی در بغض گلویم جا خوش کرده است. بگویم اسیرم. بگویم محتاجم. بگویم خسته شده ام.

 شده ام همان سجاده نشین با وقاری که بی امان محتاج بازیچه شدن کودکان کویش هست نازنینم. تو بخند عزیز دل و آرام جانم. تو عشوه کن و من را به رقص آر و بشورانم. مرا بشکن که شکسته شدنم آرزوست؛ خدا شاهد است. این روزهای دوری هم به سر می رسد به خندهایت قسم. دیگر بیش از این عذابم نکن. می آیم لااقل سیر نگاهم کن و باز بر من بخند ... .

للحق


بعدالتحریر: و تو شکستی ...



ارسال در تاریخ چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 توسط محمد طاهری

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان