للباقی

لطف تو مرا پشت در خانه ات آورد
تا اینکه علیکم به سلامت بنویسم

تا نیمه ماه رمضان هست گدا هست

پس می شود از لطف مدامت بنویسم

باز هم ماه مبارک، باز هم ماه تمام، باز هم میلاد یک آقای جان، باز هم مهمانی و لطف و کرام.

خدایا شکرت که در خانه کریم اهل بیت هستیم. لطفت مستدام.

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 28 خرداد 1395 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

این روزها و شب ها برای عده ای چه قدر قشنگ است. چه قدر پیشرفت می کنند و قد می کشند. چه صفایی می کنند و چه دلبردگی و دلداگی ای دارند.

مناجات می خوانند و عشق بازی می کنند و دلشان را سبک. من اما همچنان سنگینم. آن قدر سنگین که قلمم به لکنت افتاده و با مکث های فراوان چند کلمه می نویسم. سخت ست پر حرف باشی اما نتوانی بگویی. این همان نشانه سنگینی ست.

چند خطی روضه نوشتم و پاکش کردم. روضه خودم هم دلسوز است. در عنفوان جوانی باشی و ماه مبارک باشد و لطف و مرحمت خدا بر سرت مستدام باشد و سنگین باشی؟ این چه بساط واژگونی ست.

خدایا به تو پناه می برم از همه ضعف ها و ناتوانی م. از همه جهالت ها و خودبینی م. از حجم عظیم گناه و ظاهرالصلاحیم. از طاقت کم و بار سنگینم. از ایمان نداشته و ادعا داشتنم. از ذکرهای زبانی و طاعات بی توجهم.

خدایا به تو پناه می برم از سربار بودنم آن هنگام که آرزوی سرباز بودن دارم. به تو پناه می برم آن هنگام که دلم جای دیگری ست و زبانم به عادت، ثنای تو می گوید. به تو پناه می برم از عمر رفته و بی حاصلی دورانم آن هنگام که بانگ الرحیل م بلند شود.

خدایا به تو پناه می برم از کارهای بیهوده و سبقت های دنیایی آن هنگام که رفقایم غریبانه در معرکه های عشق و جنون پر پر می شوند. خدایا به تو پناه می برم از تکلیف های خودساخته آن هنگام که تو چیز دیگری برایم رضایت داشته ای. خدایا به تو پناه می برم از دل مغشوشم آن هنگام که افسارش از دستم رها می شود. خدایا به تو پناه می برم آن هنگام که هیچ پناهی جز تو ندارم.

چه بکنم؟ چه راهی دارم؟ اصلاً که را دارم؟

همه اش تویی عزیز دل و جانم.

من خوب حرف نمی زنم. شما بگویید ...

إِلَهِی لا تُؤَدِّبْنِی بِعُقُوبَتِكَ وَ لا تَمْكُرْ بِی فِی حِیلَتِكَ مِنْ أَیْنَ لِیَ الْخَیْرُ یَا رَبِّ وَ لا یُوجَدُ إِلّا مِنْ عِنْدِكَ وَ مِنْ أَیْنَ لِیَ النَّجَاةُ وَ لا تُسْتَطَاعُ إِلّا بِكَ لا الَّذِی أَحْسَنَ اسْتَغْنَى عَنْ عَوْنِكَ وَ رَحْمَتِكَ وَ لا الَّذِی أَسَاءَ وَ اجْتَرَأَ عَلَیْكَ وَ لَمْ یُرْضِكَ خَرَجَ عَنْ قُدْرَتِكَ یَا رَبِّ یَا رَبِّ یَا رَبِّ ...

مقایسه کن؛ ببین چه قدر من بد حرف می زنم. می بینی حرف های من جز اباطیل نیست. اما چه کنم؛ آدمم؛ دلم می گیرد. بگذار پرت و پلا بگویم. اصلاً دلم می خواهد در قنوتم برای خدا قصه تعریف کنم:" الله اکبر؛ یکی بود یکی نبود و تو همانی که بودی و من همانم که نبودم. تو جود کردی و تجلی نمودی و من همانم که متجلی شدم. دل از من برد و روی از من نهان کرد، خدایا با که این بازی توان کرد. بازی کردی و رندانه عشق بازی شروع شد. چشمک می زنی و دل می بری و آواره می کنی؛ حالا پیدا کن پرتقال فروش را. این قصه من است خدا. همانی که داری آواره اش می کنی. همانی که دل به دلش داده ای و می خواهی با صد هزار دیده تو را تماشا کند. مثل سایه به دنبالت می آیم. اما تو لطفی کن؛ این دل من جوان ست و ناپخته. هوای دلم را داشته باشد همین.فدایت شوم و بصل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم؛ الله اکبر"

ای ترمیم کننده استخوان های شکسته؛ ای جبران کننده روزگار بی حاصل گذشته؛ قبولم کن و مرا برهان و بالا ببر.

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

ما را ز جام باده گلگون خراب کن

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَدْعُوهُ فَیُجِیبُنِی وَ إِنْ كُنْتُ بَطِیئاً حِینَ یَدْعُونِی وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَسْأَلُهُ فَیُعْطِینِی وَ إِنْ كُنْتُ بَخِیلاً حِینَ یَسْتَقْرِضُنِی وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أُنَادِیهِ كُلَّمَا شِئْتُ لِحَاجَتِی وَ أَخْلُو بِهِ حَیْثُ شِئْتُ لِسِرِّی بِغَیْرِ شَفِیعٍ فَیَقْضِی لِی حَاجَتِی وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لا أَدْعُو غَیْرَهُ وَ لَوْ دَعَوْتُ غَیْرَهُ لَمْ یَسْتَجِبْ لِی دُعَائِی

کاش رفقا ما را از دعا فراموش نکنند. ما که دعاگوییم.

للحق

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 13 خرداد 1395 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

اگر امام نبود ...

من متولد 70 ام. نه دوران پیش از انقلاب را درک کرده ام. نه خود انقلاب و نه دوران ابتدایی و پرتلاطم انقلاب مثل جنگ را. و مهم تر از همه این ها بانی این انقلاب را نیز درک نکرده ام. هر چه از او می دانم محصول خوانده ها و شنیده هایم است. اما این روزها در عنفوان جوانی سوالی که برایم بیش تر از هر زمانی مطرح است و می تواند ذهن کنجکاو جوانیم را تحریک به فکر کردن کند این است که اگر امام نبود روزگار امروز من چگونه بود.

نمی دانم اگر امام نبود من چگونه می اندیشیدم. آیا دین و مکتب برایم جز تنظیم کننده رابطه خود و خدا کارآیی دیگری داشت؟ آیا معنویت و معرفت دینی جز از مأذنه های مساجد شنیده و تبلیغ می شد؟

در همین شیعه خودمان هزاران نحله فکری و اندیشه ای موجود است. هزاران مشرب عرفانی و فلسفی حضور دارند. اما اگر امام نبود من به کدامین نحله های حداقلی دینی روی می آوردم؟ یا آیا چگونه می توانستم اعتماد به نفس پیدا کنم و برای حاکمیت مطلق اسلام در عالم تلاش و همت کنم. آیا بی حضور امام توان این مناعت طبع را داشتم.

اگر امام نبود شاید در آن بازارِ آزادِ روشنفکری که قوت غالب بیشتر آنان مفاهیم وارداتی غرب بود هضم می شدم. یا در دانشگاه که وارد می شدم و فنی می خواندم با ژست روشنفکری معمول آن دوران، علم و دین را در تضاد می دانستم.

اگر امام نبود یا باید می رفتیم در دستگاه غربی یا در دستگاه شرقی. از آن جا که قدرت علمی و عزت ملی نداشتیم که سلطه گر باشیم! پس حتماً ذلیل و سلطه پذیر می شدیم. دیگر استقلال و عزت را باید چگونه می فهمیدم و معنا می کردم؟

اصلاً اگر امام نبود غده سرطانی اسرائیل امروز آن چنان ریشه دوانده بود که باید زیر پرچم صهیونیستی تعظیم می کردیم و با مقامات آن ها قدم می زدیم و می خندیدیم.  

اگر امام نبود ما نه هسته ای می شدیم و نه موشکی. نه خبری از سلول های بنیادی بود و نه خبری از لیزر و اپتیک. نه خبری از رشد علمی بود و نه سلطانی به خاطر علم.

اگر امام نبود ما هیچ وقت یک نمی شدیم در مقابل پنج. هیچ وقت یک تافته جدا بافته نمی شدیم و برای خودمان پرچمی بلند نمی کردیم که منادی عزت و کمال بشریت باشیم و جماعتی که آزادی خواهی کنند زیر آن جمع شوند.

اگر امام نبود من نمی دانم امروز ظاهرم چگونه بود. موهایم چه شکلی بود. ریش هایم چه مدلی بود. اصلاً پشت صفحه گوشیم چه تصویری بود. یا معیارهایم برای ازدواج چه قدر کمتر می شد!

امام برای ما تنها یک شخص تأثیرگذار نیست. برای ما تنها احیاگر یک تئوری حکومت داری نیست. تنها یک روحانی دارای نفس و تنها یک مرجع عالی قدر نیست.

امام برای ما یک فرهنگ همه جانبه است که در کلان ترین امور فکری ما تأثیر داشته است تا جزئی ترین امور زندگی.

زندگی ما مملوء از حضور امام است ...

للحق  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 11 خرداد 1395 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

دفتر قبلی حدود سه چهار سال همراهم بود. اما این دفترکه الان تمام شد فقط چهارده ماه عمرش بود. چه قدر حرف های دلم درین مدت زیاد شده که این قدر سیاهه، سیاه شده است! دفتر دل نوشته دیگری را شروع می کنم به نوشتن. دفترهایی که مهم ترین دارایی های زندگیم هستند و در ایام بسط و قبض، همدم و همراه و رفیقم.

تفاوت بسیاری است در دفتر خواندن و دفتر نوشتن. شاکرم که توفیق دفتر نوشتن دارم.

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که در درس عشق در دفتر نباشد ...

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 4 خرداد 1395 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

امشب آمدم خانه شما. چه حال خوشی داشتم هنگامی که لباس می پوشیدم، هنگامی که عطر می زدم، هنگامی که آرام قدم برمی داشتم، هنگامی که برای تو ذکر می گفتم، هنگامی که وارد می شدم ... .

تا آن صدای خاص را شنیدم دلم روشن شد. چه قدر این صدا شبیه صدای تو است. در صدایش، ادایی ست شبیه اداهای تو. آرامشی ست شبیه آرامش تو. لطفی ست شبیه لطف تو.             بی اختیار همه سنگینی این مدتم را در لابه لای صدایش گم کردم و اشک هایم جاری شد. مانده ام چه طور این مردم عاشق و در به در این صدا نمی شوند؛ صدایی که این قدر شبیه تو است ... .

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 خرداد 1395 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

چه کسی می تواند از تنهایی و غربت حرف بزند در حالی که مولایش 1182 سال است که در تنهایی و غربت محض ست. باورش سخت ست و فهمش سخت تر.

آقای خوب و مهربان و تنها و غریبم؛ شوق تو را دارم. همین ...

للحق 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :