سه شنبه 29 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

تا جایی که می توانم نفس می کشم و سینه ام را پر از عطر بهار نارنج می کنم. چه سرمستی خاصی دارد؛ از همان چند ثانیه هایی که زمین و آسمان و مافیهایش همه جور دیگری حس می شوند؛ حسی تر و تازه به طراوتِ ریحان با قطره های شاد باران؛ از همان چند ثانیه هایی که عشق به زبان عقل هم ترجمه می شود؛ لبخند می زنم و چشم هایم را می بندم.

اما نمی دانم چرا آخرِ آن چند ثانیه ها به ناگاه یک حالِ دلتنگیِ متحیرانه و غریبانه‌ای به دلم هجوم می آورد. دیگر این حال را خوب می شناسم. حالی که سال 96 را کامل با آن زندگی کرده ام!

دلتنگیِ متحیرانه و غریبانه ...

این دلتنگیِ متحیرانه و غریبانه مولود مبارکی بود از یک رحلت؛ و خدا خواست که من راحل شوم؛ و خدا سببی ساخت ...

و خدا سببی ساخت که شروعم کند؛ من همانم که شروعش کردی...

و خدا سببی ساخت که در سخت ترین و پیچیده ترین لحظات هم، یاد مسبب را فراموش نکنم؛ تا یاد خودش را فراموش نکنم!

و خدا سببی ساخت که مرا گام به گام چون آهویی حیران، به قتلگاه نزدیک کند تا در آنی شکارم نماید.

و خدا سببی ساخت که در ایام شباب، روزگاری پر از قبض و بسط های پیر کننده را عطایم کند تا برای روزگاری سخت و حساس، آماده تر شوم هر چند گاهی گمان می کردم همه حالات سخت عالم، از این حالات من ساده تر ست!

و خدا سببی ساخت که زبانم را ببندد تا نتوانم کلامی بگویم؛ حرف هایم را در چشم ها و قلمم ریختم؛ خودم تنها می دانم سوز چشم ها و قلمم را...

و خدا سببی ساخت که ادعا هایم در مقابلم، خرد و خمیر شوند؛ بسوزند و خاکستر شوند.

و خدا سببی ساخت که به عمق اشتباه ها و غلط هایی پی ببرم که روزگاری برای داشتنش سجده شکر می رفتم!

و خدا سببی ساخت که باران و پاییز را از نو بشناسم.

و از تو پروردگارم عذرخواهم که گاهی مسبب را دیدم و تو را ندیدم.

و از تو برای لحظه به لحظه سالی که گذشت سپاسگزارم.

اینک اما یک سال دیگر با همه فراز و فرودهایش سپری شد و گردش روزگار باز به بهار رسیده است. ما که دل های پاییزی داریم خوب می دانیم که وقتی بهار می آید دست و پایمان را حسابی گم می کنیم؛ درست مثل آن هنگام که عاشق و معشوق از سر اقبال، بی آنکه خود بخواهند گذارشان به هم میافتد ... .

می خواهم برای خدا با بهار، آشتی کنم؛ خدایا سببی ساز ...

ماه رجب(شروع ماه های ثلاثه بندگی و رهایی) باشد و بهار طبیعت و خلقت؛ پس بسم الله...

 

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت

بازآید و برهاندم از بند ملامت


حاشا که من از جور و جفای تو بنالم

بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

 

 

بعدالتحریر:

1)      دفتر دیگرم هم امروز تمام شد؛ عمر این دفتر فقط 4 ماه بود. از یک شب بارانی تا امروز!

2)      ان شاءالله سال جدید سالی سرشار از معنویت و عافیت و برکت باشد.

 

 

للحق






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 26 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

امروز 26 اسفند ست. سالروز آسمانی شدن بابابزرگم که از آخرین های نسل خودش بود! پیرمرد ساده‌ای که به سبب دیانتش، شیخ خطابش می کردند و به سبب او ما را اولاد شیخ!

یک مرد برای مهربان بودن یحتمل سقف دارد! اما او بی اندازه مهربان بود؛ کاش این ارث عظیمش قدری به ما رسیده باشد؛ کاش.

 دلتنگ بوسیدن های مکررش هستم؛ دلتنگ دست گذاشتن در دستانش و خاطره گفتن هایش با همان لهجه شیرین و صدای خش دارش؛ دلتنگ آب آوردن برای قرص خوردنش؛ دلتنگ با هم رفتن به حرم شاهچراغ و سیدعلاءالدین حسین؛ دلتنگ شوخی کردن هایمان و خنده هایش؛ دلتنگ دعا کردن هایش؛ دلتنگ وجودش که حسابی این روزها خالی ست؛ آخر او برای ما یک تکیه گاه بود؛ تکیه گاهی مهربان و عزیز.

بعید می دانم کسی توانسته باشد از او ناراحتی به دل داشته باشد! از آن جنس آدم هایی بود که نمی شود از او گله ای داشت! به همین خاطر می گویم او از آخرین های نسل خودش بود! شاید این روزها دیگر نتوانی راحت  از آن نسل، کسی را پیدا کنی.

صبح جمعه ای غسل جمعه می کند و لباس روشنی می پوشد و روبه روی آفتاب، راحت جان می دهد؛ برای گوشه‌ی کوچکی از سنگ مزارش این شعر حضرت خواجه را برگزیدیم:

گرچه راهی ست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی ...  

 

بابای عزیزم؛ حسابی دعایمان کن ...

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 23 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

با همان چشم های اشک آلودش، نمکین خندید و گفت: ما چیزی را که برای خدا داده ایم پس نمی گیریم...

پیشانی‌ش را بوسیدم و محکم در آغوش گرفتمش. آخر چه حسی قشنگ تر از این که دریا را در آغوش بگیری؛ آن هم دریای لطیف ایمان را؛ یعنی حبیب.

حبیب، دل‌ش را می گفت. دل‌ش را روزی برای خدا داده بود و دیگر به دنبالش نمی گشت.

پرسیدم: یعنی فراموشش می کنی؟

سرش را پایین انداخت؛ با انگشتانش بازی کرد. اولش کمی سکوت کرد و کمی مِن و مِن کرد و آرام و شمرده گفت:

-        محمد مگر من شروعش کردم که بخواهم تمامش کنم؟

قطره کوچکی از گوشه چشمش، غلتید و پایین آمد. دیگر فهمیده بودم که منظورش محبوبه نیست؛ یعنی هم محبوبه نبود هم بود! فهمش سخت بود؛ آخر او درد دیگری داشت که کسی نمی فهمید؛ همین بیشتر دلم را آتش می زد.

همان موقع ها بود که با دوره تعلیمات نظامیش موافقت شده بود. مدتی قبلش هم اپلای‌ش جور شده بود. تقریباً جز من کسی از کارهایش خبر نداشت. می دانستم عذاب وجدان دارد که نتواند پروژه های ماپ را درست و حسابی با این حالش تکمیل کند. به خاطر همین هم خیلی کم پیش استاد می رفت.

حالا این روزها من به جایش مرتب پیش استادم؛ پروژه ها را هم که حسابی مشغولم. اما ... اما...

کاش حبیب بود. دردهای این روزهای من، بی شباهت با حال حبیب نیست. درست ست که من، حبیب را خوب نفهمیدم اما لااقل کنارش بودم اما این روزها من، تنها ...

نمی دانم حبیب فراموشش کرد یا نه؛ اصلاً  نمی دانم چه چیزی را باید فراموش می کرد؟ اما می دانم  باید رفت سراغ کارهای نشدنی تا بشود! مثلاً رفت سراغ فراموشی‌ش، تا بشود!

آخر ما چیزی را که برای خدا داده ایم  پس نمی گیریم حتی دل!

 

للحق   





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 22 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

عید با همه شگفتی هایش نمی دانم چرا برای دل های پاییزی یک جور غربت و دلتنگی می آورد؟!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 19 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

بروید سراغ کارهای نشدنی، تا بشود.

 

این جمله آقا را خیلی دوست دارم. مثل آن که یک چریک تمام عیار برای سربازان جوانش بخواهد از یک سرّ و راز مهم رمزگشایی کند. یک تعبیر مومنانه و مجاهدانه و شجاعانه و عاشقانه ... .

با این نگاه تو می توانی بزنی به سخت ترین و پیچیده ترین مسائل ممکن و بغرنج؛ با یک دنیا حیرت و کنجکاوی و جست و جو گری و لذت!  بدون آن که بترسی و از نشدن و نتوانستن هراس داشته باشی چرا که پشت تو گرم است به یک منبع عظیم گرمایی!

این رویکرد، آدم را همیشه سرزنده و تازه نگه می دارد و از پوسیدن و روزمرگی می رهاند. حسابش کن اگر مردمی چنین نگاه کنند چه سرزمین های نارفته ای در علم و تکنولوژی و فرهنگ و اندیشه و هنر و ... کشف می شود و چنین ملتی بدون شک، مقتدرترین ملت ها خواهند بود.

این رفتن به سراغ کارهای به ظاهر نشدنی، از ساده ترین روابط خانوادگی شروع می شود تا کلان ترین امور عالم؛ فقط مهم ست بزرگ بخواهیم. برای بزرگ خواستن و رفتن به سمت کارهای نشدنی، می بایست آرزوهای بزرگ (آرمان ها بزرگ) داشت.

کارهای جمعی و گروهی و تشکیلاتی به خوبی می توانند آدم را درین مسیر هدایت کنند. کارهای تشکیلاتیِ خانوادگی و فرهنگی و سیاسی و علمی و اقتصادی و ... آدمی را پر جرئت می کند برای رفتن به سمت کارهای نشدنی. شاید یک رمزِ دستورِ به اجتماع قلوب در کارها همین باشد.

 

 بروید سراغ کارهای نشدنی، تا بشود. تصمیم بگیرید بر برداشتن کارهای سنگین، تا بردارید. «و لا یخشون احدا الّا اللَّه». خب، زحمتهایش چه؟ رنجهایش چه؟ محرومیتهایش چه؟ جوابش این است که: «و کفی باللَّه حسیبا»؛ خدا را فراموش نکن، خدا حسابت را دارد. در میزان الهی، رنج تو، محرومیت تو، کفّ نفس تو، حرصی که خوردی، زحمتی که کشیدی، کاری که کردی، خون دلی که خوردی، دندانی که روی جگر گذاشتی، اینها هیچ وقت فراموش نمیشود؛ «و کفی باللَّه حسیبا»

 

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 18 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

از هر شئ ای مقدار اندکیش به عالم دنیا داده شده است. و خزائنش نزد باری تعالی ست.
از صلبیت آهن، تنها گوشه ایش به عالم دنیا داده شده؛ از شیرینی عسل، گوشه ای؛ از تندی فلفل، گوشه ای؛ از عقل و عشق، گوشه ای ... .
وقتی "مادر" تنها گوشه ای از عظمت رحمانیت خداست پس خدا چه عظمتی ست؟!!

سبحان الله عما یصفون

# میلاد حضرت مادر(س) ست. چه روز زیبا و شیرینی ست. کام مان را شیرین کنند ان شاءالله به حق آن نور از ذات الهی.
# خدایا لحظه ای را نیاور که مادرم را ناراحت ببینم. هر بار که به چروک دست هایش متمرکز میشوم، سن امید به زندگیم چند سالی کم می شود! دنیا عزیز ست اما مادرم حتما خیلی عزیز تر ست؛ یک تار موی مادرم را به همه دنیا نمی دهم. خدا سایه همه مادران را بر سر فرزندانشان حفظ کند؛ خاصه مادران سرزمینم که عصاره مهربانی و صفا و صمیمیت و سادگی اند.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 16 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

قبل التحریر: ساده اندیشانه است اگر شهادت را تنها، گونه ای از رفتن و مردن بدانیم!

 

با خودم درباره‌ی آخرِ آخرِ آخرِ زندگی فکر می کنم. اسم "آخرِ آخرِ آخر" را می گذارم "غایت"...

به گمانم

غایتِ تفکر و اندیشه ورزی، پرسش و جست و جوگری، شهادت ست؛

غایتِ منطق، علم، حکمت، معرفت، ایمان، تقوا، شهادت ست؛

غایتِ فرمول، پایان نامه، پروژه، صنعت، دانشگاه، شهادت ست؛

غایتِ انجمن، اجتماع، همدلی، امت واحد، شهادت ست؛

غایتِ جنگ، جهاد، خون، شهید، شهادت ست؛

غایتِ خنده‌ی باصفا و از ته دلِ آن پیرمردِ بی دندان، شهادت ست؛

غایتِ دلتنگی و اضطرابِ دلِ مادرِ شهیدِ گمنام، شهادت ست؛

غایتِ شیرین کاری های کودکِ ده ماهه‌ای که فقط نمک می ریزد، شهادت ست؛

اصلاً حتم می کنم غایتِ "حرکت" شهادت ست ...

 

آخر سر می خندم و با خودم زمزمه می کنم؛ غایتِ عاشقی   ش ه ا د ت   است!

 

للحق 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 14 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

26 تمام! 
فکر می کنم به همه این 26 سال فرصت استثنایی که خدا نصیبم کرد. چه قدر می توانستم بهتر باشم؛ چه قدر میشد بد نباشم؛ چه قدر میشد بیشتر رشد و حرکت کنم؛ چه قدر میشد عاشق تر بود ...
تقدیر جالبی ست که بهار من(روز درختکاری) 14 روز زودتر از بهار طبیعت می آید! اینک می نشینم و سال گذشته خودم را در مقابلم می گیرم.
سالی که ظاهرش شاید سخت و پر فراز و نشیب بود اما می توانم بگویم نقطه عطف همه عمرم بود. سالی که خدا سببی ساخت که مرا "راحل" کند؛ خدا را با همه وجود سپاسگزارم از این نعمت حیرت انگیز "رحلت" و "راحلی"؛ امیدوارم همیشه مرا قابل بداند.
خدایا از همه آنچه که موجب رضایت تو در این 26 سال نبوده از عمق جان توبه می کنم.
من، محمد، حقیرترین بنده ات، هیچ کس و هیچ چیزی تو ندارد؛ خودت دستش را بگیر.
امیدوارم به مدد تو عزیزترین وجودم، سال آینده عمرم، خالصانه ترین، مومنانه ترین، متقی ترین، پر برکت ترین، موثرترین، عاشقانه ترین، معصومانه ترین سال عمرم باشد.
بمنه و کرمه

للحق






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


للباقی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

من الغریب الی الحبیب

خدمت برادر بزرگوارم؛ شهید حبیب الله

سلام علیکم بما صبرتم و نعم عقبی الدار

 

به سنت هر ساله که برای سالگرد شهادتت، چند خطی را نذر کرده ام امسال هم این نامه را می نویسم با این تفاوت که برای اولین بار برای هیچ کس از فامیل نخواهم فرستاد!

 درین نامه های این چند سال، پر بسامدترین آرزویم تشکیل یادواره هر ساله شهادتت بود؛ اجتماعی که فامیل به محور تو دور هم جمع شوند و ذکر تو را بگویند؛ بچه ها و کودکان فامیل مان تو را بشناسند و تو بشوی یک الگوی دم دستشان به جای بتمن و اسپایدار من و ...!

امسال خدا توفیق داد و اولین یادواره فامیلی شهادتت برگزار شد. بسیار خوشحال ام.

به همین مناسبت دیگر امسال، نامه را پخش نمی کنم! روزگاری این نامه و نذری بنا داشت یادآوری کند تو را؛ یادآوری کند روز شهادتت را؛ یادآوری کند اهمیت فامیل و اجتماع قلوب فامیلی را؛ یادآوری کند برخی نقایص و مشکلات دامن گیر را؛ یادآوری کند برخی دردها را ...

امسال اما کلی ذکر تو بود؛ سخنرانی و مستند و خاطره و وصیت و عکس و شعر و ...؛ آن قدر بود که بیم این دارم این نامه که دوره ای تنها یادآور فامیلی از تو بود، تبدیل به یک کلیشه شود و از رسالتش خارج. پس به همین دلیل نامه را امسال پخش نمی کنم.

چه قدر شیرین ست که می بینم در فضای مجازی، فامیل، عکس تو را مرتب می گذارند؛ یاد تو می کنند. آخر تو یگانه پرچم افراشته و بلند فامیلی.

درد دل هایم زیاد ست؛ نمی دانم باید بنویسم یا نه. به برکت نام توست اگر کسی که هیچ وقت منادی وحدت در فامیل نبوده امروز مطالبه اجتماع فامیلی را لااقل به زبان می آورد! برکت توست که ایثار و فداکاری درین روزگار قحطی مردانگی، دوباره یادآوری می شود؛ برکت توست که فاصله گرفتگان از خط شما، باز تلنگری پیدا می کنند؛ اصلاً جمع فامیلی ما اساساً به برکت خودت بود ....

پسردایی عزیز؛ خیلی از حرف ها را نمی شود این جا زد؛ سر خاکت بهترین مجال برای گفت و گو ست؛ تو که خوب می دانی من از بیان یک طرفه بی زارم؛ من حرف می زنم و تو هم پاسخم را بده.

بی سیم چیِ کربلای پنجی؛ به خودت و همه رفقایت قسم که این جا نفس مان بند آمده است. روزگاری از روزمرگی ها می نالیدم اما امروز از خرابی دل می نالم؛ از زمین گیر شدن های متناوب در باتلاق خودخواهی هایی که هرچه بیشتر دست و پا می زنی بیشتر در آن فرو می روی؛ از شهرت پرستی های عده ای که شما را نردبان کرده اند و بالا می روند؛ از نامردی، رانت بازی، بی عدالتی، زیرآب زنی های تکلیف مدارانه به ظاهر اهل تقوی! از همه این ها می نالم. اما مرد مبارزه ام و می جنگم؛ فقط درِ گوشی عرض می کنم برای کم نیاوردن هایم دعا کنید...

حبیب الله؛ پارسال چنین روزی در روز شهادت مادرمان حضرت زهرا(س)، شلمچه رو به روی کانال پرورش ماهی، محل شهادتت، با تو و رفقایت عهد بستم و قرار بود کمکم کنید. خاصه در آن موضوع که می دانستم تو و همه رفقایت، دستی بر آتش دارید. بعد از گذشت یک سال می گویم که خدا مرا "راحل" کرد؛ حتماً دعاهای شما اثرگذار بود. اما این ابتدای مسیر است عزیز؛ تنهایم و ناآشنا به راه؛ سخت دعایم کنید.

خوش به حالت! با همین 17 سالگی، دولت جاوید خریدی؛ تو و هم قطارانت روا مدارید بچه های این نسل که آرزوی دگرگون کردن عالم را دارند، بمیرند!

در اولین دیدار با حضرت ارباب، سلام من و همه فامیل عزیزمان را ابلاغ بفرمایید.


تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

الأحقر: محمد بهزادی(طاهری)

1396/12/12


 بعد التحریر:

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 9 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

داستان ما را یک نویسنده معروف نوشته است. نویسنده ای که همه آثارش بدون شک، بهترین ست. نویسنده ای که حرفه ای ست و کارش را خوب بلد ست. قصه هایش پر تعلیق ست و آدم را تا آخر بین آسمان و زمین معلق می کند. خالق قصه یوسف؛ خالق قصه ابراهیم و موسی و عیسی و مریم؛خالق قصه محمد و علی و فاطمه (علیهم السلام)؛خالق قصه حسین؛ خالق همه قصه های عاشقانه پر کشش؛ خالق سخت ترین، پیچیده ترین و شیرین ترین زندگی های عالم ... .

اگر ما از داستان زندگی‌مان گله داریم، لابد گله از نویسنده اش داریم! نویسنده بهتری سراغ داریم؟! نویسنده دیگری بهتر می توانست قصه ما را بگوید؟!! پس حتم کنیم که این داستان، بهترین داستانی ست که می توانستیم داشته باشیم. باور کنیم قصه زندگی ما می تواند به اندازه قصه یوسف، شیرین باشد؛ می تواند تعلیقی چون قصه ابراهیم داشته باشد؛ یا مجال عاشقانه‌ای مثل قصه علی و فاطمه.

داستان زندگی ما منحصر به فرد است؛ اگر شیرین نیست و تعلیق ندارد و مجال عاشقانه‌ش کم است، ایراد از بازیگری ماست! ما نقش مان را خوب بازی نکرده ایم.

بی خود دنبال داستان دیگری نباشیم ... .

 

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 7 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

خنده ی ملیح امروز "نازی"، عالم را برایم خنداند.
امروز آسمان خندید؛ زمین خندید؛ واژه، معنا، درد، دوست، دشمن، راه، بیراه، چشم، نگاه، آیه، سوره، آرمان، عزت، گذشته، حال، آینده همه خندیدند.
بعد از کشمکش طولانی و نزاع بی مهار عقل و دل م، امروز به برکت خنده نازی، عقل و دل م هم خندیدند! وآشتی کنان شد بعد از مدت ها...
قامت نماز می بندم و در قنوت می خوانم:" مگر نازی من کم نازنین ست! و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم"

به سجد شکر می روم و از خدا می خواهم که شیرینی خنده امروز نازی را هیچ گاه از کامم نبرد.

کاملا با ربط:
من همانم که شروعش کردی
نکند دل بکنی دل ندهی
بی سر و سامان بشوم ...

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 6 اسفند 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

شبی بارانی ست؛ پس از قدم زدن زیر باران درین سیاهی پر از سکوت و حیرت شب، به شهری فکر می کنم که "عقل" حاکمش شده است؛ حاکم بلامنازع این روزهای شهر من! ؛ عقل ...
"عقل"م حکم زندانی کردن "دل"م را با بی رحمی تمام، صادر کرد. 
و تو چه می دانی چه سخت ست که ناله و فریادهای "دل" را پشت میله های زندان وجودت بشنوی و محکوم به رفتن باشی... .
یکی درین شب پر سکوت و سیاه بارانی، از دور صدایم می زند؛ شاید عقلم باشد شاید دلم! محکم و حماسی می خواند و نزدیکم می شود:

«الا انَّ مالِکَ بنَ الحارِثِ قَد قَضى نَحبَهُ ، واوفى بِعَهدِهِ، ولَقِیَ رَبَّهُ، فَرَحِمَ اللهُ مالِکاً ! لَو کانَ جَبَلاً لَکانَ فِنداً، ولَو کانَ حَجَراً لَکانَ صَلداً. للهِِ مالِکٌ ! وما مالِکٌ ! وهَل قامَتِ النِّساءُ عَن مِثلِ مالِک! وهَل مَوجودٌ کَمالِک!»

باران باز می بارد...
باران
و ما ادرئک ماالباران ...!

#شب بارانی
#عقل حاکم
#دل زندانی
#مالک

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :