دوشنبه 30 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

پیشتر هم گفته ام؛ خیلی وقت ست وقت نکرده ام خودم را سیر دوست داشته باشم. مثل این همه آدم هایی که عاشق خودشان هستند و هرچه می کنند برای خودشان ست و خودشان. من حتی وقت نکرده ام بنشینم فکر کنم ببینم عاشق خودم هستم یا نه! خوشیم به همین حال آوارگی؛ کسی چه می داند شاید وسط همین حیرت، یک نفر آمد و دست مان را گرفت که لبیک عبدی ... .

باید گذر کرد؛ این بار هم نه به خاطر خودم بلکه برای دل دیگران گذر می کنم. نه برای فرار از سختی های ایجاد شده برای خودم بل فرار از این که عده ای به خاطر من به سختی بیافتند؛ که  فکرش هم سخت است.

شاید روزی گمان می کردم به من هیچ مربوط نیست که دیگران چه می خواهند و این خودشان هستند که خواسته هایشان را باید انتخاب کنند نه من خواسته های آن ها را! شاید اصلاً دلشان همین سختی را بخواهد؛ تو چرا جای آن ها تصمیم می گیری؟! با همین خیال خام شروع کردم؛ اما به این نتیجه رسیدم ندیدن لطافت دیگران عین ظلم ست. و خدایا تو شاهد باش که من از ظالم بودن می ترسم.

چشمانم را می بندم که حال پرنده ای داشته باشم که بی خیال زمین و مافیهایش بال می گشاید و تا سر حد تاب و توانش در عمق آبی آسمان بی هوا پر می کشد؛ اما نمی توانم! حال سنگینی دارم؛ و چه کسی ست که نداند شرط پرواز، سبکی ست! حال که نمی توانم بال بزنم و اوج بگیرم دلم می خواهد رها باشم. رها در چه؟ نمی دانم؛ فقط دلم می خواهد رها و معلق باشم در همه آن سه ثانیه هایی که  برایم شور را می آفرینند.

می دانم این حال سنگینی مثل همه حال های دیگرم زودگذر ست و باز یحتمل معجزه ای نازل می شود. و شهریورماه، ماه نزول معجزه هاست که:

 "من به شهریور پر معجزه، عادت دارم... "

با آرزوی پرواز برای خودم و همه دیگرانی که صمیمانه پروازشان را آرزو دارم.

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 

پایان پیغام نهم 

دوشنبه30 مرداد 96 

للحق

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 29 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی


خیره شدن به لپ های آویزان و نگاهِ ممتد به مژه هایِ درهم رفته‌ی هنگامِ خوابِ عمیقِ کودکانه‌یِ معصومانه‌ی سنا، با این ماجرا چه ارتباطی دارد؟

یا بررسی دینامیک گازی آرگون در فشار 150بار و جریان در گرید چه طور؟

سخنرانی حماسی و پرمغز مرشد و خنده های خواهر و لطف برادر چی؟

مردی بلند داد کشید؛ پیر زن همسایه مرد؛ زن فامیل زایید؛ مهاجمی گل زد؛ قاضی رأی صادر کرد؛ کابینه رأی آورد؛ گل خندید؛ گل مشغول ست؛ گل خرامید؛ گل که آرام ست انگار عالم آرام ست... .

هیچ چیز در این عالم بی ارتباط نیست؛ زندگی شاید پیدا کردن همین رابطه ها باشد؛ شاید...

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 

پایان پیغام هشتم 

یک شنبه 29 مرداد 96 


للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 28 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

زندگی ترکیب زیبایی از فلسفه و مهندسی ست. (زندگی=فلسفه+مهندسی)

عالم پر است از اسرار؛ که من در زبان خودم به آن ها می گویم معادله! F(x,y,z,w,…) 

حضرت حق تبارک و تعالی دنیا را براساس معادله آفریده است.

اصلاً معادله چیست؟ معادله، ارتباط بین چند متغیر برای توصیف از یک حالت خاص ست.

می نشینی و فکر می کنی و به چند متغیر از یک معادله در زندگیت می رسی. بعد تازه می فهمی که اوووووووووه چه قدر متغیر در این معادله می تواند نقش داشته باشد. آن جا ممکن ست عمیقاً مستأصل شوی که این همه متغیر هست و خدا می داند چه قدر دیگر هم باشد که هیچ از آن ها نمی دانی، حالا فرض کن بخواهی به حل چنین معادله ای به تنهایی هم فکر کنی!!!!

 رسماً در بهترین حالت ممکن، گاوگیجه مزمن می گیری، اگر افسردگی مزمن نگیری!

گاوگیجه ای که تو را به حرکت وادارد، تحیر است که بسیار نیکو ست و شیرین؛ گاوگیجه ای که تو را از حرکت وادارد خمیدگی ست که بسیار ناپسند ست و تلخ.

تا این جا قسمت فلسفی کار بود. اما برویم سراغ قسمت مهندسی؛ مهندس کیست؟

مهندس کسی ست که از یک مسئله پیچیده، یک مدل ساده می سازد و سعی می کند چند متغیر اصلی و موثر را از میان انبوه متغیرها برگزیند و مسئله اش را با تقریب حل نماید؛ و هیچ به روی خودش هم نیاورد که قید خیلی از متغیرهای دیگر را زده است و انگار نه انگار! هیچ مهندسی نمی تواند به جواب دقیق در مسائل مهندسی برسد، همیشه کارش به تقریب می رسد؛ اما کارش جواب می گیرد با ساده سازی.

حالا یک سوال؛ درد عشق را مهندسی حل می کند؟!

سوال بی ربطی ست وسط این بحث مهم؛ بگذریم!!

زندگی هم فلسفه می خواهد و هم مهندسی. بدون فلسفه تو هیچ شناختی پیدا نمی کنی و بدون مهندسی، هیچ مسیری را نمی توانی بروی.

و اما این روزهای من...

معادله در این عالم بسیار ست. اما فقط به معادله هایی نیاز دارم که مجهولم در آن باشد. هر معادله به ارزش یک مجهول؛ n معادله و n مجهول ... .

من در این مسئله، چند معادله دارم و چند مجهول؛ علی القاعده باید بتوانم همه مجهول هایم را پیدا کنم.

اما با سر خورده ام به بن بست یک معادله! هرچه می کنم این معادله جواب نمی دهد. عجیب ست برایم عجیب. این همان معادله ای ست که پیشتر بارهای بار اثباتش کرده ام و بارهای بار جواب گرفته ام و هیچ وقت استثنایی نداشته و خودش یک قاعده ست. اما نمی دانم حالا چرا بازی درآورده... .

آخرین معادله ای که باید حل کنم تا مجهول آخرم پیدا شود همین معادله ست. اگر این معادله هم پیدا شود این مسئله برای من برای همیشه تمام خواهد شد.

پیدا کردن این معادله هم ربطی به من و خدایم دارد و لاغیر. امیدوارم سریع تر جواب بگیرم.

 

این پیغام هفتم ست. هفت عدد مقدسی ست. هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ... . کسی هست دست ما را بگیرد و از این کوچه هایِ تو در تویِ باریکِ خطرناکِ ترسناک نجات دهد و به شهر برسانمان ... هست ...

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 

پایان پیغام هفتم 

شنبه 28 مرداد 96 

للحق

 

 

 

  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 27 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 


همه چیز را باید از سرچشمه اش گرفت؛ 
آب را، نور را، توفیق را، معرفت را و عشق را ... 
باور دارم که "جواب" را هم باید از سرچشمه گرفت؛ شاید خیلی متفاوت باشد!! 
دل خوشم به جوابی که همین زودی ها به دستم می رسد و من جز این جواب راضی نخواهم شد... 

بعدالتحریر: امروز روز "دحوالأرض" ست؛ چند سال پیش چنین روزی در حرم امام الرئوف(ع) قرار شد روز "دحوالقلب"م باشد. عجیب محتاج چنین حالم...
 
وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً
 پایان پیغام ششم 
جمعه 27 مرداد 96 


للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 26 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

فکر می کنم؛ فکر می کنم به همه چیزهایی که این مدت گذشته است؛ از اتفاق ها و نشانه ها و حکمت ها. و آخرش می پرسم چرا؟

حکماً همه چیز فهمیدنی نیست؛ اما به گمانم همه چیز فکر کردنی ست. تو می توانی به همه چیز فکر کنی و با حیرت از خود و خدایت بپرسی چرا؟!

ولی شرط عاشقی این ست که از پیش سپر انداخته باشی؛ نه غَره شوی و نه ناامید. اگر به جوابی از فکر کردنت رسیدی غره نشوی که این پاسخ نهایی ست که قطعاً دقیق تر و کامل تر پاسخی هست. و اگر در همان حیرت ماندی و به جوابی نرسیدی ناامید نشوی؛ این دومی به نظرم یک شیرینی و رندی خاصی دارد.

اگر حکمت کاری بدانی و راضی به رضای حق باشی، در رضایتت ممکن ست غش باشد چرا که یحتمل دلت به حکمتش گرم است. اما رندی و شیرینی آن جاست که تو هرچه کنی به حکمت نرسی و دل بدهی به حضرت دوست و بگویی در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم/لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی. اما پشت بندش زیر لب آرام لبخندی بزنی و با شیطنت بگویی آخر چرا؟!!

این چرا، چرای عاشقی ست؛ شبیه چرای مجنون؛ اگر با من نبودش هیچ میلی/ "چرا" جام مرا بشکست لیلی...؟!!!

در این چرا، درست ست که حیرت است اما دریایی از رضا موج می زند و اولِ اولِ مسیر بندگی ست.

حالا حق می دهی خدایا بپرسم چرا؟!!!!

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 

پایان پیغام پنجم 

پنج شنبه 26 مرداد 96 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 25 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

 قبل التحریر: چون عهد کرده ام؛ پس تا 14 تا پیغام ادامه می دهم اما مخاطب این پیغام ها وحشتناک فقط خودم هستم!! 

درست در جایی که هیچ گمان نمی بری و آن لحظه ای که هیچ تصور نمیکنی و در میان فراز و فرودهای جان کاه، ناگاه چنان دست گیری می شوی که فقط مات و مبهوت می مانی و با اشکی سرازیر می گویی دمت تان گرم! 
دست ت را می گیرند و وارد دنیای تازه ایت می کنند که عجیب فرق دارد با قبل؛ فقط یک شرط دارد؛ و آن هم این ست که مرد باشی که از هزار مرد یکی نرسد! 
خدایا می دانم که وادی سختی ست اما وقتی تو هستی سختی معنی ندارد؛ این جا همان مجالی ست که برایم ساخته ای تا طنازی کنم و عاشقی کنم و بندگی و "به خلوتگه خورشید رسم چرخ زنان!!".
 و از امروز مسیر تازه ای شروع می شود...
 الحمدلله "چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم...".

 بعدالتحریر: آقایی داریم که مهربان تر از پدر و مادرست؛ همانی که وقتی در بازار نمی توانیم چیزی بخریم و اندک ناراحتی بر دل مان می نشیند او نیز ناراحت می شود؛ به خاطر این آقای عزیز و در دسترس هم که شده نباید ناراحت بود! خاک بر سر چون منی که باعث ناراحتی او شوم. 
سر خم می سلامت شکند اگر سبویی 

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 
پایان پیغام چهارم 
چهارشنبه 25 مرداد 96 

للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

تفاوت اصلی آدم ها در تفاوت فکر کردن آنان است. اگر می خواهی ببینی چه قدر آدم متفاوتی هستی ببین که چه قدر متفاوت فکر می کنی.

بیشتر مردم شبیه به هم اند؛ یعنی شبیه به هم فکر می کنند و مثل هم نگاه. تنها عده ای محدود هستند که متفاوت فکر می کنند و پر واضح است که بار تاریخ را همین عده محدود به دوش کشیده اند. در تاریخ، فقط اسم کسانی ست که متفاوت اندیشه اند؛ چه اندیشه خوبش چه اندیشه بدش حتی!

سخیف ترین آدم ها اما کسانی اند که می خواهند متفاوت جلوه کنند؛ یعنی ادای تفاوت را در می آورند. تفاوت چیزی نیست که بشود امری و دستوری با آن برخورد کرد؛ که عالی جناب فرمایش کرده اند که متفاوت باش! و طرف بگوید جان نثارم، چشم، متفاوت گشتم!!!

درست ست که بار تاریخ را متفاوت ها به دوش کشیده اند و هر جا اسمی در تاریخ می شنویم از آنِ متفاوت هاست اما باور دارم که شیرین بودن آدم ها ماجرای دیگری ست. شیرین بودن آدم ها لزوماً ربطی به متفاوت بودنشان ندارد؛ شیرین بودن آدم ها به آن است که خودشان باشند، خودِ خودشان.

آدم هایی که ادا در می آورند هیچ وقت شیرین نیستند. گاهی کلافه ترین و درمانده ترین آدم ها به واسطه خود بودنشان شیرین ترینند در نگاه ما.

القصه آن که شیرین ترین انسان های متعالی که تاریخ سر تعظیم برایشان خم کرده، آنانی هستند که علی رغم متفاوت فکر کردن، اما خودِ خودشان هستند.

روزی در همین وبلاگ نوشتم کاش خاص بخواهد؛ امروز می نویسم کاش خاص فکر کند. و کسی نیست از من بپرسد که از کجا معلوم او خاص تر فکر نکرده باشد؟!

و من در جواب می مانم و فقط خیره می شوم به چشم هایش که شاید حق با او باشد... .

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 

پایان پیغام سوم 

سه شنبه 24 مرداد 96 

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

حال وحشتناکی ست حال باتلاق؛ وقتی برای نجات ت بیشتر دست و پا بزنی بیشتر به هلاکت نزدیک شوی. آیا می توانی به او بگویی برای نجات ت تلاش نکن؟! شاید حق با او باشد که تسلیم نشود اما راهش دست و پای خودش نیست! 
باتلاق آدمی را محکوم به فرورفتن و هلاکت می کند. زندگی باتلاق های بسیاری دارد که وقتی در آن میافتی هرچه بیشتر دست و پا بزنی غرق تر می شوی. 
خیلی از این باتلاق ها را متوجه هم نمی شویم که این زیادی دردناک ست. در گوشی بگویم گاهی حتی عبادت و ایمان های ظاهری و عاریتی هم باتلاق اند! فکر می کنی در وادی ایمان دست و پا میزنی و یک آن به خود میایی که غرق در باتلاق کفر شده ای و همچنان متشرع مقید هستی با رعایت اصول و فروع و توصیه های موکد به عوام الناسی که می خواهی به راه راست هدایتشان کنی!! 
باتلاق، باتلاق ست. چه باتلاق آبی چه باتلاق فکری چه باتلاق کفر و ایمان چه باتلاق عشق. 
تنها راه نجات از باتلاق، فراموش کردن نیروی خود است. باید یقین کنی که کاری از دست خودت بر نمی آید جز فریاد. اگر گرفتار باتلاق شدی باید خوب بتوانی فریاد بزنی و کمک بخواهی. و این جا شروع داستان عاشقی ست. یعنی اگر گرفتار باتلاق شدی بدان که فرصتی ست تا به اندازه همه استیصالت بزرگ شوی. حال اگر باتلاق، باتلاق عشق باشد شروع داستانش عشق در عشق ست. و آن جاست که عاشق، حقیقت عاشقی را تا حدی می فهمد و عشق به غایت شیرین می شود. 
خدایا همه عاشقان را در باتلاق عشق بیاندازد و ایضا خودت نجاتشان بده. 
"هر وقت در زندگیت گیری پیش آمد و راه بندان شد بدان خدا کرده زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی؟! هرکس گرفتار است در واقع گرفته یار است؛؛ مرحوم دولابی"
 
 وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 
پایان پیغام دوم 
دوشنبه 23 مرداد 96 

 للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

قبل التحریر: 14 زیباست. پایان این چهارده دلدادگی به مادر هم زیباست. هرچه می خواهد بشود مهم نیست؛ این هم زیباست. هر روز تا 14 روز یک پیغام خواهم گذاشت. برای کی؟! درست نمی دانم؛ این هم زیباست! 

ترس و تردید و شک و اضطراب و تشویش آن چنان به جان آدم میافتد که همه وجودش گر می گیرد و می سوزاند و تباه می کند؛ از همه چیز بدتر احساس خفگی شدیدی ست که تو در آن حال مچاله و درهم داری. 
ناگاه کسی از دور صدایت می زند؛ تا برمی گردی که ببینی چه کسی ست، طشت آب خنکی روی سرت خالی می شود. در آن برهوت آتش گرفته وجودت، آن چنان حال خوش و خنکایی به تو دست می دهد که گویی همه مشکلات عالم و آدم که بر دلت سنگینی می کرده همه فنا شده اند و تو در یک جهان دیگری تازه متولد شده ای. 
آن کسی که صدا زد مادر بود ... .
هنوز غرق در آن خنکای تولدی دیگری و چشم بسته ای؛ تا چشم باز می کنی مادر را می بینی که لبخند بر لب دارد؛ از دیدن او همه شادیت چند برابر می شود؛ این شاید اجر گمانی ست که به خدا برده ای وقتی که آب روی صورتت بازی می کرد که شکر کردی این حال خوب را و خدا در عوض شکر، بعد از آن حال خوب، حال خوب تر را نصیبت کرد که مادر باشد. مادر که هست انگاری همه چیز هست. حال اگر باز هم شکر کنی که مادر هست چه حال بهتری می گیری؛ و اگر باز بر آن حال بهتر شکر کنی و باز شکر و شکر و شکر و .... چه دنیایی می شود!! 
ترس و تردید و شک و اضطراب و تشویش آخرین حربه ارتش شیطان ست که ما را از دل مان، فطرت مان و خدا مان بگیرد اما کورخوانده چون خدا هست، مادر هست ... . 
کاش فقط آن که باید بفهمد بفهمد. 
وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 
پایان پیغام اول 
یکشنبه 22 مرداد 96 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 21 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

"الحمدلله هنوز امید هست
انگاری بازه در شهادت ..."
 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 6 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

تو صدر مجلس نشسته بودی و با ابهت و عظمت و جلال و جبروت، ساکت به شعرها گوش می دادی.
 برق در چشمانت را دنبال می کردم بی آنکه سرم را بالا بیاورم؛ نمی فهمیدم در دل چه می گذراندی؛ از ارتباط نهانی من با تو فقط خودت خبر داشتی؛ 
این که من خود را غریبه جا می زدم پیش این همه مدعی، همین که تو می شناختیم میان این همه غریب، خودش رندانه ترین مضمون شعری بود. 
بسم الله گفتم و خواندم"مگر نازی من کم نازنین ست؟!!..." 
آن چنان آرام نمکین خندیدی که صدای قلبت را همه ی جمع شنید؛ همه جمع شاهدند؛ نمی دانم در آن لحظه چند نفر شعر تازه گفتند و شاعرتر شدند و طبع شان باز شد! خدا شاهد ست... 

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
 گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند... 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

 از همه نام و نشان هایی که مرا "اسیر خودم" می کند سخت بی زارم. 
خدایا به خودت پناه می برم از همه اسم ها و رسم ها و انتساب ها و انتصاب ها و عنوان ها که در حجاب محض، سرمستانه مرا "تافته جدا بافته" اوهام خامم می کند. 
خدایا به خودت پناه می برم از همه واژگان ارزشی، انقلابی، ولایی، حزب اللهی، بسیجی، ریشی، چادری، متقی، مومن، مخلص و ... که مرا از "درون خالی خود" غافل می کند. 
خدایا به خودت پناه می برم از تعاریف ممتد مداحان که آن چه در به وجود آوردنش "نقشی نداشته ام" به نام من بخوانند و من فریب شان را بخورم و باورم بشود که من هم نقشی داشته ام.
 خدایا به خودت پناه می برم از صف کشی های مجعولی که از سر جهل کشیده ام و هیچ اصالتی ندارند. 
خدایا به خودت پناه می برم از آنکه بدون تو قصد دخل و تصرفی داشته باشم حتی در ... . 

بعدالتحریر: امروز در یادداشت نویسی هایم به چیز تازه ای رسیدم که فهمیدم خیلی خیلی وقت ست در زمینه ای اشتباه می رفته ام.
 مثل ایام دبستان، تنبیه کردم که از روی کلمه "هیچ" دو صفحه بنویسم. دو صفحه نوشتم "هیچ" و مثل همان دوران می خواستم سریع مشقم را بنویسم و فرار کنم و آخرهایش بد خط می نوشتم! اما این بار داستان فرق دارد. آن تندنویسی های مشق، به جایی بر نمی خورد اما این سریع نوشتن "هیچ" خودش حکایت غریبی دارد. بگذریم؛ اما آقامحمد هیچ وقت فراموش نکن تنبیه امروزت را که:
 " تو هیچ جز ...." 
لاموثر فی الوجود الا الله 
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

 للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 4 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

ترامپ را گفتیم دیوانه؛ کنگره هم دیوانه ست؟! 
آن ها می دانند چه می کنند... 
#تصویب_مادر_تحریم_ها 
#برجام 
#خسارت_محض 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 3 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

حاشا که بگویمت تو لیلای منی 
اما من دل باخته مجنون توأم...
 راستش را بخواهی من همیشه تو را از پنجره "وصال" می دیده ام. گمان می کردم تو همیشه با منی و با من خواهی بود و بود و بود. هیچ وقت در رابطه مان فهمی از "فراق" نداشته ام. 
تا این که امروز به این فکر افتادم اگر بین ما جدایی حاکم شود چه؟! اگر "فراق" بیاید و دست روی گلوی من بگذارد و فشار دهد و حتی اجازه ندهد فریادم بلند شود که " من بی تو خواهم مرد" چه؟! اگر نگاه تو نباشد همه نگاه های من از ترس جان می دهند در دم. قلبم از عمق وجودش خشک می شود. 
اما درین ظلمت و جهنم فکر به این جدایی بودم که دیدم چه قدر تو ناز تر شده ای در نگاهم! 
احساس کردم چه قدر تشنه ات شده ام؛ همه تو در وجودم تازه تر شده بودی؛ یک حس خنکا در آن گرما عجیب به دلم نشست. 
بیش تر به نبودنت فکر خواهم کرد عزیز ترینم! 
فَهَبْنی یا اِلهى وَسَیِّدِی وَمَوْلایَ وَرَبّی صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ فَكَیْفَ اَصْبِرُ عَلى فِراقِكَ، وَهَبْنی (یا اِلهی) صَبَرْتُ عَلى حَرِّ نارِكَ فَكَیْفَ اَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ اِلى كَرامَتِكَ اَمْ كَیْفَ اَسْكُنُ فِی النّارِ وَرَجائی عَفْوُكَ فَبِعِزَّتِكَ یا سَیِّدى وَمَوْلایَ اُقْسِمُ صادِقاً لَئِنْ تَرَكْتَنی ناطِقاً لاَِضِجَّنَّ اِلَیْكَ بَیْنَ اَهْلِها ضَجیجَ الاْمِلینَ  وَلاََصْرُخَنَّ اِلَیْكَ صُراخَ الْمَسْتَصْرِخینَ، وَلاََبْكِیَنَّ عَلَیْكَ بُكاءَ الْفاقِدینَ، وَلاَُنادِیَنَّكَ اَیْنَ كُنْتَ یا وَلِیَّ الْمُؤْمِنینَ، یا غایَةَ آمالِ الْعارِفینَ، یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ، یا حَبیبَ قُلُوبِ الصّادِقینَ، وَیا اِلهَ الْعالَمینَ

 للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 3 مرداد 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

در روزگاری که گفتمان های غالب جهانی، گوی سبقت را در مسیر گرفتاری به جهان مادی و دنیازدگی از هم می ربودند انقلاب اسلامی ایران به رهبری حضرت امام خمینی(قدس سره) با تکیه بر بزرگ ترین قدرت جهانی یعنی حضرت حق تبارک و تعالی و با پیروی از مکتب توحیدی و شرع مقدس اسلام و همچنین به پشتوانه حضور حداکثری مردم به پیروزی رسید و پنجره ای جدید به روی همه‌ی انسان های آزاده در سراسر گیتی باز کرد.

جهان امروز بیش از هر زمان دیگری گرفتار خشونت، جنگ، آوارگی، تبعیض نژادی، شکاف طبقاتی، نزاع فقر و غناء، سلطه گری و سلطه پذیری، معنویت های کاذب و خرافه پرستی و هزاران بلای مهلک دیگر شده است و بشر امروز بیش از همه ادوار تاریخ، آرزوی تحقق رویایی دارد که جهان را صلح و عدالت و معنویت و عقلانیت پر نماید.

انقلاب اسلامی که ماهیتی توحیدی دارد، گفتمان و مکتب خود را به هیچ وجه محدود به مرزهای جغرافیایی خویش نمی داند و وظیفه و رسالت خود می داند که با ارائه مکتب ناب خویش، تشنگان جهانی را سیراب نماید و عمیقاً معتقد است مهم ترین تفکری که در جهان، توانایی و قابلیت تمدن سازی و جهانی شدن دارد مکتب تعالی بخش اسلام ست و بر کسی پوشیده نیست که تجربه چهل ساله انقلاب اسلامی ایران به همگان ثابت کرده است که این قرائت از اسلام، کارآمدترین و موثرترین قرائت موجود است.

دانشجویان انقلابی که خود را شاگرد این نحله فکری از اسلام و منظومه فکری امام خمینی(قدس سره) و خلف بر حقش مقام معظم رهبری(دامت برکاته) می دانند بر آنان فرض و واجب است که بخشی از رسالت خویش را در جهت ایفای نقش بین المللی خود با هدف تأثیرگذاری در جوامع بین المللی و همچنین تقویت نگاه های آرمانیِ جهانی نظیر تمدن سازی در بین دانشجویان متمرکز نمایند.

لذا با توجه به تأکیدات مکرر رهبری معظم مبنی بر داشتن نگاه راهبردی به انقلاب و همچنین لزوم اتخاذ مواضع نسبت به رویدادهای جهانی و اثرگذاری بر آن، خاصه با ارائه مأموریت ایشان به جنبش دانشجویی مبنی بر تشکیل جبهه واحد ضدآمریکایی و ضدصهیونیستی در بین جوانان دنیای اسلام در دیدار دانشجویی ماه مبارک رمضان سال 1395، اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان مستقل دانشگاه های سراسر کشور ضمن لبیک به فرمان ولی امر مسلمین، واحدی تخصصی تحت عنوان (واحد بین الملل) را در مجموعه اتحادیه خویش تأسیس نمود.


بعدالتحریر: این "مقدمه" اساس نامه واحد بین الملل اتحادیه است که با همکاری رفقا نوشتیم. نمی دانم سرنوشت آن چه خواهد شد... !

الخیر فی ما وقع

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :