جمعه 10 فروردین 1397 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

به قاعده‌ی آدم بودن، گاهی شاید حق داشته باشی درهم، پریشان و دلتنگ باشی؛ اما به همان قاعده‌ی آدم بودن، حق نداری ناامید باشی ... .

ناامیدی با اصلِ خلقت آدمی در تعارض ست؛ با اصلِ خالق و مخلوق در تعارض ست. ناامیدی در نظام آفرینش جایی حقیقت دارد که خدا نباشد؛ حال پیدا کن چنین جایی را ...

به گمانم حقیقی ترین مرز بین ایمان و کفر، ناامیدی ست.

مومن برای رسیدن به ایمان، باید کافر شود؛ یعنی باید ناامید شود؛ یعنی باید از همه سبب ها و اسباب هستی ناامید شود؛ یعنی باید یک وجود را ببیند و امید تنها به او داشته باشد و این یعنی ایمان. و بگذار به تعبیر خودم بگویم: این یعنی عشق و عشق بازی ...

درست در هیاهوهای غریب و عجیب این روزها، ایام البیض رسید. و من، امیدوارترین بنده خدا در عالم هستی ام. با آن که خوب خوب می دانم وضعیت ماضی‌ام چه قدر خراب ست!

حس خاصی ست امیدوارترین بنده خدا بودن...

از آن چه از خانه کریم و صاحبش می رسد کم خواستن، بی هنری و بی توفیقی ست.

 

بمنّه و کرمه

امیدوارترین بنده خدا

راحلِ راجی

یاعلی

 

بعدالتحریر: دلسوزی و مهربانی در لایه های پرهیبت پدرم، مردی را ساخته که تا ابد به او مفتخر باشم. به حق امیرالمومنین سایه ها پدرها بر سر فرزندانشان، پر عزت و  مستدام...


للحق  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 فروردین 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

خاک مرده، سرد ست
خاک محبوب، چه طور؟!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 فروردین 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی


"دل" مظلوم را سوی قتلگاه می آوری؛ جرعه آبی می دهیش و سعی می کنی لبخند غرورآفرین و شیرین پایانیش را نبینی که دستت نلرزد؛ اما باز تیغ تیز "عقل" در دستت می لرزد؛ چشمت را می بندی و بسم الله می گویی تا « و فدیناه بذبح عظیم»...
درست همان موقع بریدن، لحظه ای شک می کنی؛ شک می کنی که به چه حکمی می خواهی قربانی کنی؟ ابراهیم نبی را وحی شد که دلش استوار ماند، اما تو چه حکمی داری؟
لحظه ای می مانی؛ به یک گره کور می رسی؛ خوب که فکر می کنی می بینی حکم ذبح "دل"ت را "عقل"ت صادر کرده است؛ "عقل"ی که خودش یک پای ماجراست؛ قاضی خودش یک طرف دعوا ست؛ گمان می کنی تبانی مخوفی صورت گرفته باشد. اصلا "دل"ت می خواهد تبانی صورت گرفته باشد! تا همه چیز به هم بریزد.
اما تو می مانی و یک "دل" ویرانی که هیچ جوره رام نمی شود و "عقل"ی که سر ستیز یا شاید تبانی داشته باشد.
می شود "وحی" ای بیاید؟!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 فروردین 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

با خودم فکر می کنم فرق مرد و نامرد چیست؟!

#این راه را فقط یک جوانمرد لوطی طی می کند!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 فروردین 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

امیرخانی دغدغه های خودش را می نویسد نه دغدغه های مخاطبش را؛ اهل سفارشی نوشتن هم نیست. پس وقتی قلمش را می خوانی باید حتم کنی لااقل با دغدغه ای واقعی طرف هستی؛ هر چند با آن امیرخانی ای که ما می شناسیم این شرط لازم ست اما شرط کافی به گمانم چیزی ست که در داستان های قبلی او بیشتر بود و در رهش خیلی کم.
تابستان 94 که یاسوج بودم برای افتتاح پاتوق کتاب سیدمسعود، میزبان امیرخانی بودیم. شبش در ایوان خانه محسن، نشسته بودیم و از آن هوای به غایت پاک و مطبوع و سخنان امیرخانی لذت می بردیم؛ هوای آنجا به هوای واقعی وصل بود البته! امیرخانی همین موضوع کتاب رهش را همان جا مطرح کرد و گفت در تهران، دیگر نمی توانی آسمان را ببینی و تهران وضعش آن چنان خراب شده که شاید شبیه برخی شهرهای بزرگ دنیا باید قید مدیریتش را بزنند و به حال خودش رهایش کنند که خودش، خودش را بخورد!؛ همان جا گفت این حنیف، پسر کوچکم، دچار بیماری تنفسی شده ست و ... .
این را گفتم که بگویم رهش کاملا دغدغه واقعی امیرخانی بوده؛ یک دغدغه واقعی و شخصی او که البته اعتقاد دارد این مشکل عمومی برای همه کودکان آن دیار ست و درست هم می گوید؛ اما این شرط لازم ست که برآورده شده است.
شرط کافی اما به اعتقاد من آرمان خواهی او ست. رهش آن قدر در دنیای واقعی سیر می کند که فقط باید سر تکان بدهی و بگویی صحیح ست؛ حق می گویید؛ همین ست؛ همین! اگر این موضوع(شهر و توسعه شهری) ظرفیت آرمانخواهی ندارد، پس بهتر بود رهش در قالب مقاله انتقادی مثل نشت نشاء و نفحات نفت چاپ می شد. اما اگر ظرفیت آرمانخواهی دارد، رهش از آن بی بهره بود. 
ترسم از این ست که نویسنده خودش چنین تغییری کرده باشد؛ آخر به گمانم تنها یک آدم واقع گرای غیرآرمانی می تواند برای باغ قلهک تنها دو گزینه را خلق کند که یا بیافتد دست فلان ارگان با آدم های بعضا بی فکر یا خاک وطنت بیافتد دست آن اجنبی که لااقل درخت هایش حفظ شوند که بچه هایمان بیش از این نابود نشوند. خب چرا فقط این دو راه؟!! حتما اگر بنا به آرمانخواهی بود گزینه های دیگری پیدا میشد.
رهش، کتاب بدی نیست اما با رسم البیان امیرخانی فرق داشت؛ چرا که شرط کافی امیرخانی بودن، یعنی آرمانخواهی را نداشت هرچند شرط لازم را داشت. 
کاش نویسنده ها هیچ وقت زندگی و دغدغه های مرسوم را نداشتند ...

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 فروردین 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

غروب میشود؛ شب می شود؛ روی رمل های روان کویر راه می روم و فکر می کنم. به آنکه این همه لطافت و زیبایی را برای اسراری خلق کرده ست؛ و من اینک می خندم و لذت می برم از یکی از خلقت های کم نظیر آفرینش یعنی کویر تا ... . 
حال که می نویسم روی رمل ها دراز کشیده ام و چشم به هلال ماه رجب در آسمان پهناور کویر دوخته ام و دل، امیدوار به شبی که رغائب نام دارد؛ فرصتی برای بی ترس بزرگ خواستن ها... .
چیزهایی روی رمل می نویسم؛ اسم هایی که دوست شان دارم؛ بچه شده ام؟! نمی دانم.
بلند می شوم و می دوم و می خوانم:
"میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست"
شاید یکی از رازهای تجلی صداقت عاشق با خودش همین باشد که او برای قصد دوست، میل خود را قربانی کند؛ و چه موهبتی بالاتر از کام دوست!

""اللهم وفقنا لما تحب و ترضی""

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :