پنجشنبه 7 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

دفتر دیگری نیز تمام شد به عمر نه ماه؛ این دفتر هم پر شد از فراز و نشیب ها؛ عهدها و عزم ها؛ نجواها و دل نوشته ها ... . 
در میان یکی از همین دفترها، دفتر زندگی من هم بسته می شود؛ آن وقت در چه حالی هستم؟ چگونه می روم؟ 

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 6 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

به گمانم این شعر حضرت مولوی، می تواند تراز کننده ای برای 'وجود' باشد: " هرچیز که در جستن آنی، آنی ..."
آدمی باید دائما مراقبه کند که در روز و شب به دنبال چیست که وجودش همان ست؛ چیزهایی که به آن فکر می کند؛ کارهایی که انجام می دهد؛ نیت هایی که دارد ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

"وظیفه ام چیست؟!"
این یکی از سوال های بزرگی ست که سال های سال ذهن مرا به خود مشغول کرده است و حتی گاهی برایم تشویش درست کرده است. این که چه بخوانم، مهندسی بخوانم یا علوم انسانی، دانشگاه یا حوزه، صنعت یا دانشگاه، دانش بنیان یا دولتی، چه کاره شوم، الان اولویت با چه کاری ست، کار اقتصادی تا چه اندازه، کار تشکیلاتی به چه وسعت، بین الملل و آزاداندیشی یا مطالبه گری، امر جهادی چیست، نوشتن یا ننوشتن، خواستن یا نخواستن و خیلی چیزهای دیگر. 
گاهی با کلی امید رفته ام پیش متخصصانی که جواب نهایی را به من بدهند و نجاتم بدهند! اما نه به جواب نهایی رسیدم و نه نجات پیدا کردم!
بعد از گذشت همه این سال ها به این نتیجه رسیده ام که این سوال را باید همیشه از خودم بپرسم؛ نباید در جوابی که در برهه ای به آن رسیده ام متوقف شوم؛ اصل حرکت و رشد در داشتن همین سوال و فکر کردن و حیرت در آن ست؛ اما نباید هیچ وقت این سوال برایم تشویش درست کند اما حیرت چرا. که حیرت، امر الهی ست و تشویش امر شیطانی.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اکفِنِی مَا یشْغَلُنِی الِاهْتِمَامُ بِهِ، وَ اسْتَعْمِلْنِی بِمَا تَسْأَلُنِی غَداً عَنْهُ، وَ اسْتَفْرِغْ أَیامِی فِیمَا خَلَقْتَنِی لَه
بارخدایا بر محمد و آلش درود فرست، و گره هر کاری که فکرش مرا به خود مشغول داشته بگشای، و مرا در کاری قرار ده که فردا مرا از آن بازپرسی می‌کنی و روزگارم را در آنچه از پی آنم آفریده‌ای مصروف دار.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 4 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

گِله از یار زیبا نیست
اما زیباتر از بی کلامی ست ... .


""سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمیکنی
جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمیکنی
زخم دگر بزن به دل مرحم اگر نمی نهی
درد دگر بده اگـــــــر خسته دوا نمیکنی""


للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 3 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

محمدحافظ آن طرف ریسه های چراغ را گرفته بود و من این طرفش را. با دقت لامپ ها را از گره هایش باز می کردم. بچه مچه ها هم این طرف و آن طرف می دویدند و شلوغ می کردند؛ چند باری طرف ما دویدند و ما جیغ کشیدیم نشکند! رفقای دیگر، هر کدامشان کاری می کردند؛ خانم هایشان هم طبقه بالای خانه، نقل و شکلات بسته بندی می کردند.

به محمدحافظ می گویم کدام رنگ از این چراغ ها را انتخاب می کنی؟ ابرو بالا می اندازد و می گوید ما از اول قرمز بودیم. قرمز مالِ او می شود و من هم می گویم آبی؛ با آن که صنمی با تیمش ندارم.

معمولاً ریسه ها را که نصب می کنی چند لامپی می ترکد! به محمدحافظ می گویم اگر لامپ قرمز ‌ی ترکید یک خبر خوب به تو می رسد و اگر لامپ آبی‌ای ترکید یک خبر خوب به من!! می زند زیر خنده!

-         مثل این پیرزن ها حرف می زنی؛ اهل خرافات نبودی!

-         خرافه جایی هست که فال بد بزنی؛ من دارم فال خوب می زنم!

محمدحافظ خطی به ابرویش می اندازد، چهره اش در هم می شود؛ اولش گمان می کنم به خاطر حرف های من بوده اما انگار به جایی پشت سر من خیره شده بود. می پرسم خوبی؟ جوابی نمی دهد. به پشت سرم که نگاه می کنم، فقط گوشه چادر سیاهی را می بینم که رد می شود و می رود طبقه بالا.

 همان طور که باز مشغول باز کردن لامپ های رنگی می شوم به او می گویم:

-         نور لامپ، یک رنگِ ثابت هست. ولی تو میتونی هر رنگی که دلت میخواد به اون نور بدی. نشون میده نور اصالت داره نه رنگ.

منتظر می مانم تا چیزی بگوید؛ اما سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت. ادامه می دهم:

-         زندگی هم شاید همین طور باشه و بشه با رنگ ...

وسط حرفم می آید و آرام و شمرده می پرسد:

-         نور، شاید زندگی باشه و بشه به رنگ های مختلفی درآوردش. ولی مرگ چی؟

به سوالش فکر می کنم. به جوابی که بتوانم حالش را بهتر کنم نمی رسم. پیش خودم عصبانی می شوم که او همه چیز را از زاویه مرگ می بیند. حقیقتش شاید خسته شده بودم. با تندی ریسه ها را کنار هم می گذارم و به چشمانش خیره می شوم:

-         آدمی که عینک قرمز بزنه به چشماش، همه عالم رو قرمز میبینه؛ در حالی که واقعیت، قرمز نیست. مشکل تو اینه که عینک مرگ زدی به چشمات.

بلند می شوم و همون طور که از او دور می شوم و ریسه ها را می برم گفتم:

-         و همه عالم رو از پنجره مرگ می بینی. بس کن دیگه.

ریسه ها را به کمک بچه ها نصب می کنیم و بعدش می روم سراغ بچه هایی که میوه می شستند. کمک شان میوه ها را می شستیم و در سبد می گذاشتیم. مشغول صحبت بودیم که صدای همهمه ای بلند می شوم. دست از شستن کشیدیم؛ صدای همهمه بیشتر شد و بچه ها مرتب من را صدا می زدند. نمی دانم چه طور دویدم و خودم را رساندم. یک آن زیر دلم خالی شد و همه بدنم سرد شد. محمدحافظ بود که او را درازکش خوابانده بودند روی زمین. داد زدم چی شده؟ یکی از بچه ها گفت گوسفندی را برای قربانی آوردند، حافظ نزدیک آمد و داشت نگاهش می کرد که یک باره غش کرد!

صدای گریه زنی را می شنیدم اما چون دور و برمان شلوغ شده بود آن زن را نمی دیدم. یکی از رفقا که پزشک بود نبضش را گرفت و پلکش را بالا زد و گفت چیزی نیست و یحتمل کمی ترسیده؛ کمی آب قند بدهید حالش جا می آید. سر محمدحافظ را روی زانو گذاشتم و صدایش کردم؛ به هوش آمده بود و چیزی می گفت که نمی فهمیدم؛ گوشم را نزدیک دهانش بردم: فــــــ......ا....زِ

دختر خانمی چادری جمعیت را شکافت و آب قند را به من داد. چشمانش پر اشک بود. ظاهرش خیلی برایم آشنا بود. سر محمدحافظ را بالا آوردم و لیوان را روی لبانش گذاشتم و کمی خورد. حالش بهتر شده بود. بچه ها صلواتی فرستادند و خواستند که همه بروند مشغول کارشان بشوند، به خیر گذشته بود.  

او را بغل کردم و بردم روی تختی که کنار دیوار روبه روی حوض بود گذاشتم. الحمدلله حالش بهتر شده بود اما به سرفه افتاده بود. همان دختر چادری از دور همچنان نگاه به محمدحافظ می کرد. بیشتر دقت کردم؛ یادم آمد. او همان کسی بود که با محبوبه به جلسات مغان می آمد. سرم را پایین انداختم؛ یاد جلسه ای افتادم که بعدش حسابی بد و بیراه نثار حبیب کردم! حس خوبی از یادآوری محبوبه نداشتم اما از یاد حبیب چرا. سرفه محمدحافظ قطع شده بود؛ حالش را پرسیدم گفت خوب ست. گفتم حسابی ما را ترساندی ها! به یاد حبیب، پیشانی ‌ش را بوسیدم. لامپ قرمز‌ ی کمی آن طرف‌تر ترکید ... .

 

للحق    





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

کم حجم اما شیرین؛ درباره میرزا یوسف خان مستوفی؛ "این آدم با خیلی های دیگر فرق دارد. آدم محجوب، باسواد و عاشق پیشه ای که حاضر است جان خودش را برای آزادی مردم و رفاه آن ها فدا کند. بعد یک مرتبه آن قدر تغییر می کند که در کرکانرود در حال مستی، دستور می دهد زبان هفت نفر را فقط به جرم آنکه از مشروطیت اسم برده اند از حلق شان بیرون بکشند."

میرزا یوسف خان، نویسنده‌ی رساله عشقیه در ایام شباب، که روزگاری گمان می کرده میرزا تقی خان ثانی می شود و ایران به دست او روی سعادت و ترقی را می بیند تحت تأثیر دوست گرمابه و گلستانش محمدعلی فروغی ذکاءالملک و استادِ ممحض در غرب‌ش میرزا ملکم خان ناظم الدوله، به لژ فراماسونری می پیوندد و مسیر زندگیش تغییر پیدا می کند. به دار کشیده شدن شیخ فضل الله را از نزدیک می بیند و دیگر آواره می شود و نشانی از او پیدا نمی شود... .

استاد فلسفه اش در جوانی از او می پرسد فقر مقدم است یا جهل؟! و در جایی دیگر همان استاد می گوید: "مردم گرسنه را که با هر شیوع وبا و آبله چون حشرات الارض دسته دسته جان می دهند، فلسفه به هیچ کار نمی آید. کاش نانوا بودم و در سیر کردن شکم این خلق سهمی داشتم."

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 1 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

یکی از آفات برخی دوستان اهل فکر و مطالعه ما (با هر نوع نگاه فکری) توهم خودحق پنداری ست؛ این توهم را هم می شود یک جورایی ندید گرفت! اما عده ای شان هستند که حقاً معتقد اند فرهیخته ترین و فهیم ترین و در عین حال دقیق ترین آدم های موجود اند و اگر موفقیتی بناست اتفاق بیافتد باید از ناحیه مقولات مورد مطالعه آنان باشد !!! و اگر نشد بنا می کنند به نظریه پردازی های محیرالعقول! رسما خیلی جاها رگه های حسادت، عجیب واضح ست که معصوم ما فرمود: "آفت العلماء الحسد ..." 
عصر جدید، حقاً برنامه موفقی بود؛ یک کار تمیز فرهنگی با جریان سازی قوی؛ بسیار المان های فرهنگی مغفول مانده مان را احیا کرد، مفهوم استعداد را بازتعریف کرد، به وجهه و اعتبار و اعتماد به صدا و سیما افزود، پویش های عظیم مردمی برای حل مشکلات را به راه انداخت و خیلی کارهای دیگر ... .
در حالی دوستان اهل نظر که گمان می کنند جامعه سازی و تمدن سازی با غرق شدن در اوراق کتاب های قطور ممکن ست، عصر جدید را محصول پست مدرنیسم و نئولیبرالیسم و صنعت سلبریتیسم و ... می دانند، که یک جوان خوش فکر و با انگیزه یک تنه به جای هزارها نهاد فرهنگی و فکری کشور با جمع بودجه ای میلیاردها تومانی،     دارد جریان سازی فکری و فرهنگی می کند. 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو