للباقی

 

آدم ها غالباً دوست دارند دیده بشوند؛ جنگ برای شهرت از همین است یحتمل!

اما داستان عاشقی، توفیر می کند؛ نه عاشق و نه معشوق، دوست ندارند دیگران از داستان آن ها باخبر شوند؛ جز برای هم، ضد شهرت اند! حکماً لطف عاشقی، به پنهانی بودن آن است ... .

 

إِلَهِی إِنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِكَ غَیْرُ مَجْهُولٍ

اى خدا آنكه به تو معروف شد هرگز مجهول و بى‏ نام نشود

"مرا معشوق پنهانی چو خود پنهان همی‌خواهد..."

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


للباقی

 

شوق و ذوق آدمی تمام می شود هنگامی که قلبش بمیرد؛ قلبی را که تو احیا بکنی سراسرش شوق و ذوق می شود و برای نزدیک تر شدن به تو بال در می آورد. آن وقت دیگر زبان، زبان صدق می شود و نظر، نظر متعالی.

نصیبمان کن یا الهی ... .

إِلَهِی هَبْ لِی قَلْباً یُدْنِیهِ مِنْكَ شَوْقُهُ وَ لِسَاناً یُرْفَعُ إِلَیْكَ صِدْقُهُ وَ نَظَراً یُقَرِّبُهُ مِنْكَ حَقُّهُ‏

اى خدا به من دلى عطا كن كه مشتاق مقام قرب تو باشد و زبانى كه سخن صدقش بسوى تو بالا رود و نظر حقیقتى كه تقرب تو جوید

"به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است"

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


للباقی

 

در سخت ترین لحظه های بی رحم و سوزان ترین وحشت های سیاه زندگی همین که می دانم تو به من نزدیکی و تنهایم نمی گذاری، آرام می شوم ... .

 

یَا قَرِیباً لاَ یَبْعُدُ عَنِ الْمُغْتَرِّ بِهِ وَ یَا جَوَاداً لاَ یَبْخَلُ عَمَّنْ رَجَا ثَوَابَهُ‏

اى نزدیكى كه هرگز دور از آنكه فریفته توست نمى‏ شوى و اى با جود و كرمى كه هرگز بخل بر آنكه امید احسانت دارد نمى‏ كنى

"دوست نزدیکتر از من به منست

وین عجبتر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که دوست

در کنار من و من مهجورم"

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


للباقی

 

تو تنها ترین یاور منی؛ با من چنان باش گویی من همانم که تو می خواستی!

إِلَهِی انْظُرْ إِلَیَّ نَظَرَ مَنْ نَادَیْتَهُ فَأَجَابَكَ وَ اسْتَعْمَلْتَهُ بِمَعُونَتِكَ فَأَطَاعَكَ‏

اى خدا از لطف به حال من چنان بنگر كه‏ به كسى كه او را خواندى و اجابت كرد و به كار طاعت واداشتى و اطاعتت نمود مى ‏نگرى


"نسبت عشق به من نسبت جان است به تن

تو بگو من به تو مشتاق ترم یا تو به من؟!"

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 10 فروردین 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

غایت معشوق این ست که عاشق ش همانی شود که او می خواهد! پس مرا آن گونه کن که خودت می خواهی.

اگر نعمت شکر را به من دادی یعنی به من نعمت فهمیدن نعمتت را عطا کرده ای؛ و این نعمت را عقل و دلی می فهمد که از غفلت و سیاهی پاک شده باشد ... .

وَ كَمَا أَرَدْتَ أَنْ أَكُونَ كُنْتُ فَشَكَرْتُكَ بِإِدْخَالِی فِی كَرَمِكَ وَ لِتَطْهِیرِ قَلْبِی مِنْ أَوْسَاخِ الْغَفْلَةِ عَنْكَ‏

یا آنكه چنانكه تو مى‏ خواهى باشم و شكر تو گویم چون مرا به كرمت داخل كردى و قلبم را از پلیدیهاى غفلت پاك و پاكیزه گردانیدى

"اللهم وفقنا لما تحب و ترضی"

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 9 فروردین 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

ایمان م؟ برهوت.

علم م؟ که هیچ.

عقل م؟ تعطیل ست.

اراده ام؟ بگذریم.

منِ ضعیف و حقیر و پست، با چه قدرتی می توانم در مقابل سیل عظیم خواهش های نفس و گناه دوام بیاورم؟

جز آن که تو با محبتت، عاشقم کنی و بیدارم ... .

إِلَهِی لَمْ یَكُنْ لِی حَوْلٌ فَأَنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِیَتِكَ إِلاَّ فِی وَقْتٍ أَیْقَظْتَنِی لِمَحَبَّتِك‏

اى خدا من قدرتى كه از معصیت باز گردم ندارم مگر آنكه تو به عشق و محبت مرا بیدار گردانى

 

"اگر هیچ چیز نتواند ما را از مرگ برهاند

لااقل عشق

از زندگی نجاتمان می دهد..."

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 8 فروردین 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

از شرم سرم پایین ست و هق هق کنان گریه می کنم و اشک مثل رودی خروشان، همه پهنای صورتم را می گیرد. هرچه تو محبت می کنی من آرام نمی شوم؛ گویی محبت هایت بیشتر دلم را آتش می زند و دردم را بیشتر می کند؛ انگار نه انگار من طلب عفو داشتم و انگار نه انگار که تو مرا می بخشی.

عفو ت مرا هوایی کرده ست؛ عفو ی که از کرم ست یا کریم!

وَ أَطْلُبُ الْعَفْوَ مِنْكَ إِذِ الْعَفْوُ نَعْتٌ لِكَرَمِك

و از تو عفو و بخشش مى ‏طلبم كه عفو وصف كرم توست

 

"آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند"

 

 

  للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


للباقی

 

معشوقِ همه چیز تمامت که به قاعده در دلبری و دلبردگی نظیرش نیست، در مقابلت ایستاده ست؛ تو اگر در برابر دیدگانش، بی شرمی کنی و درست آنچه را که او دوست ندارد انجام دهی، توقع داری او با تو چه کند؟! نکند آن خوب روی، روی برگرداند ... .

إِلَهِی أَنَا عَبْدٌ أَتَنَصَّلُ إِلَیْكَ مِمَّا كُنْتُ أُوَاجِهُكَ بِهِ مِنْ قِلَّةِ اسْتِحْیَائِی مِنْ نَظَرِكَ‏

اى خدا منم بنده‏اى كه به عذر خواهى به درگاهت آمده ‏ام از اعمال زشتى كه بواسطه قلت حیا به حضورت و در نظرت بجا آورده ‏ام.

 

"بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم"

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 4 فروردین 1399 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

رسماً می دویدم تا سر ساعت برسم. ربع ساعتی از ده گذشته بود که به آمفی تئاتر رسیدم.

-        می توان آن را از شعبه های علم ریاضی دانست.

انتهای سالن کنار صندلی های ورودی جای خالی ای را پیدا کردم و نشستم. به خاطر دویدن، عرق روی پیشانیم نشسته بود. کیف و شال گردنم را روی صندلی سمت راستیم که دست بر قضا خالی بود! گذاشتم.

-        بی گمان یکی از زبان های کتاب طبیعت، ریاضی ست.

محمد من را دید و به طرفم آمد. کیف و شال گردنم را برداشتم تا کنارم بنشیند؛ به یک بوسه روی شانه اش اکتفا کردم. اتیکت دور گردنش نشان می داد که از بچه های دست اندرکار ست.

-        پس می توان ادعا نمود که موسیقی، با هارمونی طبیعت ارتباط تنگاتنگی دارد.

رو کردم به محمد و آرام و با تعجب پرسیدم ارائه کننده اصلی ایشان ست؟! محمد لبخندی زد و سری تکان داد و در گوشم گفت اگر بلا اشکال باشد!

هوای سالن رو به سردی می زد؛ سکوت محض جمعیت، بیشتر احساس سرما را به درونم سرازیر می کرد. شال را دور گردنم انداختم.

-        علم به گرسنگی یا تشنگی، نیازمند برهان و دلیل نیست؛ به عبارتی از جنس علم حضوری اند. ادراک موسیقی نیز از همین جنس علم حضوری ست.

چند سوال و نکته همین ابتدای بحثش در ذهنم به وجود آمده بود؛ دفترم را درآوردم و شروع کردم به نکته برداری و نوشتن سوال هایم. هم بحث هایش برایم جذاب بود هم ظاهر و تیپ متفاوتش که توقع نداشتم!

-        موسیقی ابتدا با حس سامعه ادراک و پس از این به وسیله قوه وهم، صورت سازی می شود. باید وهم را برزخی میان حس و عقل دانست که صورت های عاطفی را از موسیقی می سازد و به این ترتیب احساسات و عواطف انسانی را برمی انگیزد.

از محمد پرسیدم رشته این خانم چیست؟! سال پایینی خودت است! جوابش دادم چه طور اصلاً او را ندیده ام؟ لبی به نشانه نمی دانم برچید! فامیلیش چیست؟! چند برگه آچهار درون دستش را ورق زد و گفت: فوزیه صداقت.

تا اسم فوزیه را شنیدم انگار برق سه فاز مرا گرفته باشد، خشک شدم؛ مگر می شناسیش؟! ابرویی بالا انداختم و سرم را پایین. در دلم شور افتاد؛ این همان فوزیه ای ست که در موسسه، آن طور شورانگیز سه تار می زد؟ این فوزیه با این تیپ و ظاهر همان فوزیه ست؟! از موسیقی به دنبال چیست؟ او هم مثل من فکر می کند؟ او هم مثل من دیوانه ست؟ مثل این که دستی، دلم را زیر و رو کند و باز به هم بزند و باز به هم بزند حالم تغییر می کرد؛ جاذبه ای سرم را بالا می کشید تا یک بار دیگر نگاهش کنم اما دیگر احساس گناه می کردم نگاهش کنم؛ موافق جاذبه زمین، سرم بر روی نوشته های دفترم خیره کرده بودم.

+ گاهی به اجبار می روی؛ گاهی به اختیار. گاهی هم چیزی میانه این دو؛ شاید به جاذبه می روی ...

نمی دانستم چه می نویسم؛ اصلاً نمی دانستم چرا حالم عوض شده است؛ به خودم تشر می زدم دل آدمی ممکن ست گاهی بلرزد چرا احساس گناه میکنی؛ اما باز به خودم تشر می زدم که دلم اسیر نفس ست و گرنه چرا باید بی دلیل بلرزد! دلیل می آوردم که به خاطر موضوعات مشترک ست شاید! باز چیزی از درون سرزنشم می کرد... . به عرق نشسته بودم؛ شالم را در آوردم و دفترم را بستم.

-        اما سوال این جاست آیا موسیقی می تواند کثرات عالم ماده را برای راحل مسیر حق، به وحدت برساند؟

راحل... راحل... راحل...

 همان طور که سرم پایین بود کلمه راحل را با خودم تکرار کردم.

 و انّ الراحل الیک قریب المسافه.

گرمایی از درونم می جوشید؛ نمی توانستم دیگر بنشینم؛ بی آن که به محمد چیزی بگویم از جایم کنده شدم و از سالن خارج شدم.

هوای بیرون را تا توانستم درون ریه هایم جا دادم؛ یاد آن صدای غیرمادی سه تاری افتادم که فوزیه می نواخت.

پرنده ای آن طرف تر بالش را در نسیم خنکی که می وزید، رها کرده بود و بی خیال ماهیت موسیقی و جاذبه، در بی کرانگی آسمان می چرخید؛ یک آن احساس کردم چه قدر حالش را خوب می فهمم و به او چه قدر نزدیکم؛ لبخندی زدم و رفتم وضویی بگیرم که گرمای وجودم را بخواباند.

 

للحق    





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 2 فروردین 1399 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

"دست خودم نیست" تعبیری ست که کم و بیش در زندگی ما تکرار می شود. خیلی وقت ها با این که عقلی و منطقی می دانیم کاری نادرست ست اما انجامش می دهیم و وقتی علتش را پیش خودمان جویا می شویم می گوییم انگاری "دست خودم نیست."
دست خودم نیست از کوره در می روم.
دست خودم نیست از او خوشم نمی آید.
دست خودم نیست غیبت می کنم.
دست خودم نیست می ترسم.
دست خودم نیست زیاد می خورم.
دست خودم نیست طاقتش را ندارم.
دست خودم نیست ... .
اما آیا واقعا دست خودمان نیست؟! به گمانم هم بله و هم نه!
"روح" مهم ترین و عالی ترین و در عین حال پیچیده ترین وجه آدمی ست. 
روح به مانند یک طفل، نیازمند مراقبت و پرورش دارد؛ آن چنان که روح به حدی قدرتمند شود که تنها در اراده "عقل" باشد، آن هم عقلی که برخواسته از "ایمان مطمئن" باشد. 
چنین روحی دیگر در اراده و خواهش های نفسانی اسیر نمی گردد؛ و این از اهداف بزرگ بندگی ست و مسیری بسیار سخت و ناهموار دارد که از هزار مرد یکی نرسد!
اما راه همین ست و جز این نیست. و هرکسی باید به فراخور خودش دست و پایی بزند و خود را برای حرکت ابدی خویش آماده سازد.
حال به سوال نخستین باز می گردم؛ آیا واقعا دست خودمان نیست؟! 
برای آنان که برنامه ای جهت تربیت روح شان ندارند طبیعی ست که روح شان در اراده نفس شان ست و واقعا دست خودشان نیست!
اما آنان که چموشی روح شان را با سخت گیری و مشارطه و مراقبه و محاسبه های دقیق، رام می کنند، روح شان در اراده عقل و ایمان شان قرار می گیرد و آن چه می کنند کامل در سیطره اراده شان ست و دست خودشان است!
با این که غالبا در همان دسته اول هستیم که روح مان در سیطره عقل مان نیست، اما باید مجاهدت کنیم و بندگی کنیم و عشق بورزیم و بالا برویم؛ هرچند مدام شکست بخوریم و زمین بخوریم! هرچند روزانه نمودار بندگی مان را بکشیم و ببینیم پر از اکسترمم های نسبی است! هرچند گاهی از آدم شدنمان از بیخ ناامید شویم! اما چه کنیم راهی جز دوست نداریم... .

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic