جمعه 31 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

***شطح چهارم***


هنوز نمی دانم حبیب آن یک ماه و نیم کجا بود. استاد هم توصیه کرده بود خبری از او نگیریم و سراغ خانواده اش نرویم. حبیب اگر نبود خدایش که بود، خیلی بر من سخت گذشت؛ انگاری حبیب را در عمقِ بیست و چند سال رفاقت‌مان گم کرده بودم. آخر هر گوشه ای از زندگی من که سرک بکشی، حبیب را می بینی؛ البته نه حبیب این روزها را ها! حبیب آن روزها؛ حبیب محکم و پر صلابت.

شبِ جمعه ای بود که حبیب بالاخره پیام زد و قرار گذاشت؛ باز هم قرارِ بی مکان.

رفتم قطعه 65 ای ها. حبیب همان طور که دستش را از پشت به هم زنجیر کرده بود، بین ردیف ها قدم می زد. می خواستم بدوم و بغلش کنم و یک دل سیر ببوسمش و عطرِ همیشگی و مخصوصش را بو کنم؛ اما به خاطر این که مرا بی خبر گذاشته بود باید خودم را حسابی ناراحت می گرفتم! آرام جلو رفتم و با فاصله با صدای بلند صدایش زدم:

-        آهای آقاهِه! عــاشــــــق!

حبیب به طرفم برگشت؛ تا صورتش را دیدم یک آن انگاری زیر دلم را خالی کرده باشند، دلم ریخت؛ فراموش کردم که باید خودم را ناراحت بگیرم؛ به طرفش دویدم. حبیب زودتر از من خیز برداشت و مرا محکم در بغل گرفت. بی آن که حرفی بزنیم مدتی در آغوش هم بودیم؛ این بار من دوست نداشتم حبیب نگاه به چشمانم بکند؛ چرا که پر اشک شده بود.

با آن که چشم های حبیب هنوز همان حالِ غریبی را داشت اما ریش هایش بلند شده بود، خنده هایش ملیح تر و صورتش هم نورانی تر؛ من این حالت حبیب را می شناختم؛ سریع در ذهنم مرور کردم تعداد روزهایی که خبری از حبیب نبود. چهل و سه چهار روز شاید. فهمیدم. باز چلّه های حبیب...

-        همه چیز درین عالم قابل پیوند ست الّا شعور حبیب جان!

حبیب لبخندی زد و گفت:

-        می دونم آخرش چی می خوای بگی، خودم میگم: خـــــاک بر ســــــرم!

پقی با هم زدیم زیر خنده.     

همان طور که می خندید کم کم جدی شد و مثل پسر بچه هایی که بخواهند پیش بزرگ‌ترهاشان یک چیز بزرگ بخواهند، سرش را پایین انداخت:

-        محمد جان از محبوبه هم خبری....

-        خاک بر سرت!

این را با همه وجود گفتم؛ هم به زبان آوردم و هم در دل گفتم. آخر چرا حبیب نباید بتواند فراموش کند؛ پس این چلّه را چه می کرده؛ پس این مدت آوارگی برای چه بوده؛ پس اصلاً چرا حالش خوب تر شده بود، چرا صورتش نورانی تر و خنده اش ملیح تر و ... .

حیران مانده بودم؛ این بار نه در کار حبیب، بلکه در کار خدا! ما خوانده بودیم و شنیده بودیم که اولِ مسیر بندگی، ترکِ تعلقات ست و تا از دلبستگی ها نگذری به جایی نمی رسی؛ پس چه طور حبیب ... اما چشم هایش همان حالِ غریبی را داشت البته، ولی به نظر می رس...

-        به قول عموعباس حکماً همه چیز فهمیدنی نیست محمدجان.

حبیب ریشه افکارم را پاره کرد. لبخند می زد و می گفت. به خودم آمدم. به نظر من هیچ چیز نافهمیدنی وجود نداشت.

حبیب انگار به چیزی شک کرده باشد کمی فکر کرد و گفت:

-        نمیدونم این جمله‌ی عموعباس بود یا ...

-        چرا می خوای نتونستن های خودت رو پشت کلمه و فلسفه و حکمت و هزار تا چیز غریبه دیگه پنهان کنی حبیب؟ راحت بگو نمیتونم فراموش کنم، این که فلسفه بافی نداره.

-        کی گفته باید فراموش کنم؟

-        احسنت به غیرت‌ت!

گفتم و با عصبانیت از جا بلند شدم. اشاره کردم به بچه های قطعه 65 ای ها:

-        تو که می خوای از این حرف ها بزنی چرا این جا قرار می زاری؟ شهربازی‌، پارکی، سینما یی، رستورانی جایی قرار بزار عزیز من. من جای تو خجالت می کشم پیش این بچه ها این حرف ها رو بزنم که قرار نیست فراموش کنم!‌

شروع کردم قدم زدن. صدای نجوایی از دور می آمد. هر که می خواند حال خوشی داشت. نزدیک تر شدم:

فَلَئِنْ صَیَّرْتَنِی لِلْعُقُوبَاتِ مَعَ أَعْدَائِكَ وَ جَمَعْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَ أَهْلِ بَلاَئِكَ وَ فَرَّقْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَ أَحِبَّائِكَ وَ أَوْلِیَائِكَ فَهَبْنِی یَا إِلَهِی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ وَ رَبِّی صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِكَ فَكَیْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِكَ...

 داشتم با خودم زمزمه می کردم که دستی روی شانه ام نشست. برگشتم. حبیب بود. همان طور که لبخند می زد پیشانی‌ام را بوسید:

-        این بچه ها خیلی وضعشون بدتر از منه توی این مورد؛ خیالت راحت

نفهمیدم منظورش چه بود. لابد باز حکمتی برای خودش تصنعی دست و پا کرده بود. حوصله فکر کردن به حرف هایش را دیگر نداشتم. حال خنکای شب جمعه ای کنار بچه های 65 ای و این زمزمه دلنشین، حال خوبی بود؛ فقط ای کاش، حبیب، حبیبِ دیروزها بود.

-        میخام برم سفر؛ این بار با تو

نمی خواستم خیلی به حرفش توجه کنم. بی تفاوت خودم را نشان دادم اما خیلی وقت بود با حبیب سفر نرفته بودم. دوست داشتم ادامه بدهد و آخرش بی آن که بفهمد عصبانیت‌م کمتر شده قبول کنم بروم!

-        محمد برویم باغِ سرحد؛ پیش عموعباس؟!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

***شطح سوم***


چند روزی بود از حبیب خبر نداشتم. گوشیش خاموش بود و هیچ جا نشانی از او نبود. نمی توانستم دست روی دست بگذارم و شاهد سوختن حبیب باشم و هیچ کاری نکنم.  

در دل هم نمی توانم بفهمم حبیب، رفیق چند ساله من که همیشه در نظر من مثل کوه، پرصلابت بوده چرا این روزها این قدر ... . 

یعنی یک دختر ارزش دارد آقا حبیب‌ی که در معرفت و معنویت و تحصیلات و قدرت و اصلاً هرچه که دلت بخواهد بین خیلی ها مشهور است این چنین به پایش بسوزد.  همین سوال را مدتی پیش از خودش پرسیدم؛ البته نه به این لحن، کمی فلسفی تر و یک جورایی به حالت گلایه:

-         حبیب واقعاً میارزه که آدم ریتم زندگی ای که دیگران غبطه‌ش می خورند رو به خاطر یک دختر مختل کنه؟!

حبیب ابروهایش را درهم کشید و سنگین گفت:

-        این ماجرا برای من، بر سر یک دختر نیست؛ یک محبت و دوست داشتن نیست؛ یک عشق نیست؛ یک حرکــــــــت‌ه.

چند لحظه ای فکر کردم ولی چیزی نفهمیدم راستی‌ش. این طور موقع ها هیبت حبیب مانع می شود سوالت را ادامه بدهی. اما حبیب آدم حسابی ست؛ حرف بی حساب نمی زند. او چیزی در محبوبه دیده لابد؛ هر چند من ... .

ولی دلم می خواهد این روزها از او بپرسم سرانجام حرکت هایی که محکوم به توقف اند چیست؟!

نه! نه! خاک بر سرت محمد؛ این رسم رفاقت ست؟ در عالم رفاقت یا باید با هم سوخت یا باید با هم سبز ماند؛ اگر حال سوختن نداری قید رفاقت را برای مدتی بزن؛ یا اگر سرمت سبزی خودت هستی لااقل نمک به آتش زخم رفیقت نزن. حقیقتش ناراحتم که بعد از آن جلسه مغان، آن همه بد و بیراه نثار حبیب کردم. چه کنم؛ خدا می داند اثر سرمستی و سبزی نبود چرا که اگر بیشتر از حبیب نسوخته باشم کمتر نسوخته ام؛ اما نمی دانم چرا گاهی تا بد و بیراه نگویی دلت خالی نمی شود. حبیب بد و بیراهش را به که می گوید؟

نمی توانستم دست روی دست بگذارم و راحت بنشینم. با این که حسابی از دست استاد دلگیر بودم اما تنها کسی که می توانست یحتمل به حبیب کمک کند، استاد بود. رفتم دانشکده؛ در زدم و دکتر اجازه داد. در را که باز کردم جا خوردم! می خواستم برگردم و آن چنان محکم در را ببندم که در بشکند و صدایش در همه دانشکده بپیچد و همراه با صدای شکسته شدنش فریاد بزنم که استاد خیلی نامردی!

محبوبه روی صندلی نشسته بود و همان ابتدای ورودی اتاق، نوه حاجی سر پا بود؛ انگاری او تازه آمده باشد. با حالت اخم آلودی گفتم:

-        استاد مزاحم شما و دوستان نمی شوم.

-        صبر کنین آقا محمد؛ من با شما کار دارم.

استاد رو کرد به نوه حاجی و گفت:

-        من پیامک شما رو دیدم. این طور عجله ای نمی شود. باید با هم بیشتر صحبت کنیم.

این که استاد می خواست نوه حاجی را به خاطر من دست به سر کند، کمی ناراحتیم را کاست. محبوبه هم سرش پایین بود. نوه حاجی که رفت، استاد با اشاره دستش خواست بنشینم.

چون محبوبه آن جا بود سختم بود؛ گفتم اگر ممکن ست یک زمان دیگری مزاحم شوم. 

-        فقط آقا محمد، شما از حبیب خبر داری؟

استاد پرسید. سوال خیلی خوبی بود. این که احساس کردم استاد به فکر حبیب است خوشحالم کرد. آوردن اسم حبیب جلوی محبوبه خودش حال خنکا داشت. شاید اصلاً خود محبوبه سراغ حبیب را از استاد گرفته بود.

حضور نوه حاجی و محبوبه در اتاق، فکرهای آزاددهنده ای می توانست داشته باشد اما این سوال استاد، همه را برای چند لحظه هم که شده، خنثی کرد. ولی مانده بودم چه جوابی بدهم. از طرفی دوست داشتم بساط دلم را برای استاد باز و کلی از خودش گله کنم؛ چه قدر سوال داشتم از خود استاد و دلم می خواست جواب همه را یکی یکی بدهد و بعد سریع قبول کنم که جایی اشتباه می کرده ام و ختم به خیر بشود همه‌ی فکرهای آزاد دهنده ام! از طرفی هم نمی خواستم جلوی محبوبه حرفی از سوختن حبیب بزنم؛ اگر محبوبه، همان محبوبه سابق بود شاید می توانستم حرفی بزنم. به گمانم رسید بهتر است فقط یک اشاره کنم به موضوع رفتن حبیب. این طور اگر واقعاً حبیب برایشان مهم باشد قضیه را جدی می گیرند:

-           استاد به نظرم حبیب قصد رفتن داره.

-          شما خبر داری کجا قراره بره؟

با خودم فکر کردم. چند جایی را قبلاً اسم آورده بود؛ اما نمی دانستم آخر کجا را انتخاب می کند و یا کارش کجا درست می شود. چه اهمیتی داشت؛ وقتی حبیب بخواهد برود برای من و استاد و محبوبه چه فرقی می کند رقم صدگان و هزارگان و ده هزارگانِ کیلومتری آن؛ نتیجه اش می شود نبودِ حبیب؛ همین.

-        درست نمی دونم.

خواستم تیکه ای به محبوبه بیاندازم و دلم خنک شود اما جلوی استاد شرم کردم. سرش دائم پایین بود. استاد نگاهش را از من گرفت و به تسبیحش انداخت و شمرده گفت:

-        حبیب جای دیگه ای قصد داره بره.

سر محبوبه هم مثل من به طرف استاد چرخید. عادت استاد همین است آن جایی که باید حرف بزند و آدم را از سوال و حیرت درآورد سکوت می کند. داشتم با خودم فکر می کردم منظورش چه بود که محبوبه با صدایی آرام و بی حال پرسید:

-        یعنی کجا؟

استاد جوری که نخواهد درست پاسخ بدهد ابرو بالا انداخت و با لبخندی مرموز خواند:

-        هفت شهر عشق را عطار گشت ...

محبوبه لبخند بی جانی زد.

من اما سخت در فکر فرو رفتم که حبیب با این حال نزارش کجا می تواند برود؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

***شطح دوم***


بعد از ماه مبارک، جلسات مغان باز در خانه پدری استاد برگزار می شود. هر وقت به این خانه می روم حالم خوب می شود؛ خاصه در حیاطش، که حسابی حیات جریان دارد. از درِ خانه که وارد می شوی دو طرف، باغچه های پر از درخت و گل است؛ بعد می رسی به حوضِ وسط که دور تا دورش پر از گلدان های شمعدانی و حسن یوسف است. داخل خانه هم عطر خانه های قدیمیِ باصفا همه جا را پر کرده.  

آجر و دیوار و پنجره و طاقچه و آینه و گل و درخت هرچه عمرشان بیشتر می شود جا افتاده تر می شوند. اصلاً جلسات مغان در آپارتمان خوب نبود؛ حس نداشت. انگاری شلوار لی آبیِ چسبان با نعلین زرد!

موقع جلسات، در را نیمه باز می گذارند. در را باز کردم و وارد شدم. از خنکای درخت های دو طرف کوچه ورودی گذشتم و به حوض رسیدم. با استاد سلام و علیکی کردم و روی صندلی های سمت چپ حوض نشستم. هنوز مانده بود تا جلسه شروع شود. استاد احوال حبیب را پرسید. نخواستم جلوی جمع چیزی بگویم، لبخندی زدم و گفتم خوب ست الحمدلله! استاد هم لبخندی خشک جوابم داد؛ انگاری فهمیده باشد که چاخان کرده ام.

داشتم از کیفم، دفتر را در می آوردم که محبوبه و دختری دیگر آمدند و رفتند آن طرف حوض، نزدیک استاد نشستند. استاد سلام و علیکی کرد و احوالی پرسید. نفهمیدم چه جوابی شنید که همان لبخند خشک را نثار محبوبه کرد. راستیش فکر نمی کردم محبوبه این جلسه را بیاید. اصلاً فکر نمی کردم او آرام باشد.

لحظه ای نگذشت که دیدم چند نفری عقب تر از من بلند شدند. سرم را برگرداندم دیدم نوه حاجی ست. از این بدتر نمی شد. چرا باید نوه حاجی جلسه مغان را بیاید آخر. چند نفری که بلند شدند باقی مجلس را هم یک جوری مجبور کردند که بلند شوند؛ با اکراه، کمی نیم خیز شدم. با کلی تعارف و احترام جایی را پیش استاد برایش باز کردند و آن جا نشست.

استاد جلسه را شروع کرد؛ مطلع غزل را خواند:

به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد/ تو را درین سخن انکار کار ما نرسد

حال خوبم با آمدن محبوبه و دیدن نوه حاجی به هم خورده بود و حال نوشتن نداشتم. فقط مبهم و نامفهوم می شنیدم که استاد از حسن می گفت. چیزی نگذشته بود که نوه حاجی شروع به صحبت کرد درباره همین حسن! کلی هم جماعت برایش به به و چه چه می کردند. اصلاً نوه حاجی را چه به جلسه مغان، چه به حافظ، چه به استاد، چه به حسن!

حاجی بزرگ ما بود؛ بزرگ شهر بود؛ صاحب نفس بود؛ مردم از دعوای زن و شوهری تا دعوای سر ارث و زمین تا تعبیر خواب و برای استخاره پیش او می رفتند؛ عزیز بود و متواضع؛ دستِ بِده داشت و بی توقع بود؛ اما نوه حاجی هیچ کدام نیست و فقط پفیوز است!    

اظهار فضل نوه حاجی که تمام شد، پشت بندش محبوبه شروع کرد به صحبت کردن با تعریف از تحلیل نوه حاجی! باورم نمی شد؛ این همان محبوبه است؛ چرا چشم هایش مثل حبیب پر اشک نیست؛ چرا آرام است؛ چه طور می شود حبیب آتش گرفته باشد و او بی خیال بنشیند و حرف بزند و استدلال بکند؛ لبخند بزند و از همه این ها فاجعه آمیز تر آن که حرف های نوه حاجی را هم تأیید کند! باورم نمی شد.

نمی توانستم به حرف های استاد گوش کنم. فقط می دیدم که لب های استاد به هم می خورد و باز آقازاده پفیوز چیزی وِر وِر می کند و محبوبه هم چیزی جواب می دهد.

همه چیز انگار دور سرم شروع به چرخیدن کردند؛ از حلقه مغان و استاد و محبوبه و نوه حاجی و به به و چه چه و حوض و درخت و شمعدانی و حسن یوسف و حُسن و خُلق و وفا و حافظ و حبیب و ... .

آتش گرفته بودم؛ کاش حوض، آن قدر عمق داشت که می پریدم داخلش و در آب دست و پا می زدم و در همان حال ناله می کردم که خـــــــــــاک بر سرت حبیب! کجایی ببینی که قانون "عشق در خلقت" ت که کلی برایش استدلال محکم و متقن! داشتی دارد به بی رحمانه ترین شکل ممکن جلوی استاد نقض می شود و کسی کک‌ش نمی گزد. کجایی ببینی که استاد بدون هیچ عکس العملی نشسته و بلند نمی شود محکم بکوبد در دهان نوه حاجی که تو را چه به عشق و حسن؛ و به محبوبه تشر بزند که خوش غیرتِ بی وفا چه طور تو آرامی در حالی که حبیب دارد می سوزد!

دیگر نتوانستم آن جا را تحمل کنم. آمدم بیرون و زنگ زدم به حبیب؛ کلی سرزنش‌ش کردم و لیچار بارش کردم و گفتم چه ها دیده ام. حبیب می خواست آرامم کند، اما بیچاره صدایش می لرزید و زبانش می گرفت.

بیچاره حبیب؛ شاید حق داشته باشد؛ شاید بهتر باشد برود ... 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 17 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

***شطح اول***



پیامش، زمان داشت اما مکان نه.

آن قدر می شناسمش که بدانم این طور موقع ها کجا قرار می گذارد؛ او هم آن قدر مرا می شناسد که بداند این طور موقع ها من می فهمم کجا قرار می گذارد!

سر ساعت رفتم قطعه 65 ای ها. کمی آن طرف تر از بچه های سقف رنگی. از دور دیدمش. دست هایش را زیر چانه عمود کرده بود و به جایی خیره نگاه می کرد. از ردیف پشتی طوری که نفهد پاورچین پاورچین رفتم. هنوز متوجه حضور من نشده بود؛ آرام گوشی را درآوردم و نزدیک گوشش یک آهنگ آلارم تند پخش کردم! توقع داشتم حداقل یک متری بالا بپرد و کمی وحشت و ترس و چیزی، اما آرام صورتش را برگرداند و سرد سلام کرد.

-       علیک سلام آقا، علیک سلام گل پسر، علیک سلام مهندس، علیک...

همین طور که داشتم علیک علیک می کردم دور زدم و رفتم رو به رویش، به حالت نیمه نشسته زانو زدم.

 چشم هایش پر اشک بود. این اشک ها جز برای روضه، هیبت حبیب را برایم می شکست. نمی توانستم چشم هایش را ببینم.

دو دستم را دور صورتش حلقه کردم؛ بالای گونه سمت راست بالاتر از خط ریشش را با همه وجود و آبدار! ماچ کردم؛ عکس العملی نشان نداد. گونه سمت چپی را هم ماچ کردم، باز خبری نشد. پیشانیش را هم بوسیدم باز هم نه! خواستم چهار طرف کامل بشود و کمی قلقلی ش بکنم، رفتم سراغ گلویش که با دست به زور مرا کنار کشید؛ تلو تلو خوران کنارش نشستم.

-       کاش خل بازی تو مسری بود محمد.

-       چارتا بوس در چارتا نقطه شریف یک صورت فوق نورانی، خل بازیه! تازه گلوت هم که موند. اصلاً الهی از همین جا ...

-       ان شاءالله

-       نه آقاجان! گلویی که بوس نده بریده نمیشه! از ما گفتن بود مای حبیبی!

-       از استاد خبر داری؟ چیزی درباره من نگفت؟

-       از کسی که باید می پرسید پرسید! به نظرم میخواست ببینه تو با اون الان در ارتباطی یا نه. و گرنه استاد از من این چیزها رو نمی پرسید.

می دانستم این روزها حبیب دارد آتش می گیرد. آرام می سوزد و مثل همیشه صدایی از او بلند نمی شود. اما مانده بودم که آتش، می تواند کوه را متلاشی کند؟

حبیب همان طور که سرش پایین بود، به ردیف 65 ای ها اشاره کرد و گفت:

-       نمیدونم وسط این بازی، این بچه ها چرا بازیشون گرفته؟

-       حالا بازی تو بهتره یا اینا؟

-        بازی من که دیگه تموم شده.

-       میگن یه روز یه آقا مورچه داشته از جایی رد میشده، میبینه که یه خانم مورچه خیلی قشنگ به افق خیره شده. این آقا مورچه نه یک دل، بلکه صد دل عاشق خانم مورچه میشه. هر روز براش نامه می نوشته و کلی براش تب می کرده. اما بعد یه مدتی می بینه این خانم مورچه هیچ عکس العملی نشون نمیده. تصمیم میگیره خودش شخصاً پا پیش بزاره. میره جلو و با یه صحنه خیلی عجیب روبه رو میشه. می بینه خانم مورچه اساساً چای خشک بوده نه مورچه!!!

پُقی زدم زیر خنده. حبیب هم نتوانست خودش را کنترل کند و او هم خندید. خوشحال شدم توانستم حبیب را بخندانم.

-       چرا محمد بعضی چیزا یادشون از خودشون بزرگ تره؟

-       مثل یاد مورچه خانم و چای خشک؟!!

-       نه جدی میگم. هجوم یاد بعضیا ویران کننده تر از حضورشون هست.

تا خواستم جوابی بدهم، خانمی آمد رد شود که حبیب تمام قد بلند شد و دست به سینه سلام کرد. خانم هم کلی حبیب را تحویل گرفت و چند دعای خیرش کرد. خانواده 65 ای ها هم حبیب را دوست دارند.

با هم شروع کردیم به قدم زدن. حبیب طبق معمول با طمأنینه خاص خودش راه می رفت؛ حسابی درهم بود اما حبیب هیچ وقت تلخ نمی شود. دوست داشتم با همه وجودم به او کمک کنم؛ اما آن قدر تو در تو هست که گیج بمانم وظیفه ام چیست.

تیری در تاریکی انداختم:

-       حبیب می خواهی من خودم با محبوبه ...

این را که گفتم محکم ایستاد و چنان نگاهم کرد که از خودم وا رفتم. بعد با صدایی آرام ادامه داد:

-       مشکل او نیست؛ مشکل خودم هستم. تا تکلیفم با خودم معلوم نشود هیچ گلی را پر پر نمی کنم.

 ناغافل گفت:

-       در فکر رفتنم.

برق از سرم پرید.

نکند حبیب بخواهد برود ... 







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 17 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

ظاهرا حضرت حق، با حقیر کار مهم و فوری دارند!...
#آی ام بیزی

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

 میانمار با مرکز دنیا چه قدر فاصله دارد؟ 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
⊙ 

للباقی 

در روزگار چشم و هم چشمی ها، چشم و هم چشمی به ساحت اندیشه و فکر هم می رسد. آدم ها سعی می کنند مثل هم گره ذهنی و فلسفی داشته باشند!! از این مزخرف تر هم می شود؟!! 

هفت صبح؛ شروع کار؛ خنکای خوش صبح
 #چشم و هم چشمی
 #گره فلسفی
 #مزخرف
# بیخیال، صبح رو عشقه!

 للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 15 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

امروز 15 شهریور است. سالروز 15 شهریور 95 . سالروزش گرامی! 
روزی که در عرض چند ساعت یک فلسفه جدید به زندگیم اضافه شد؛ روز و چند ساعتی که خدا برایم برای همه زندگی نشانه اش کرد و شاخص، که هر جای زندگیم که نگاه کنم آن را ببینم. ما چنین خدایی داریم؛ بله. من به شهریور پر معجزه عادت دارم ... 

بعدالتحریر: احتمال دارد از سال بعد چنین روزی را تعطیل رسمی کنم برای خودم! خیلی مهم ست واقعنی!!!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

 بعد از ساعت ها سر و کله زدن با قوانین عالم خلقت (بخوانیم فرمول و هندسه و فرآیند) که ظاهرش پر از صلب و خشک بودن ست باید برای استراحت چند دقیقه ای هم که شده بیایی این بالا و همه چیز را از بالا بنگری؛ 
 و با خودت فکر کنی به همه چیزهایی که به زندگی و عالم خلقت، روح می دهد.
نسیم بوزد و تو با سالار بلند بخوانی که "ساغرم شکست ای ساقی..." و یکی آن طرف تر یحتمل تو را ببیند و خنده ای بکند و سری تکان دهد و ناغافل بگوید بیچاره عاشق شده است! و تو نیز از دور برایش لبخند قشنگ تری بفرستی و در دل بگویی برادر! دل خوش سیری چند ... 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

سال ها پیروی مذهب رندان کردم            تا به فتوای خرد، حرص به زندان کردم

 

رندان عالَم، تنها یک مذهب دارند؛ مذهب رندان. و باید در این مذهب شوریدگی، دین و دل به صاحب مذهب بدهی و از حضرت عشق، پیروی مدام بکنی. رندان، عاشق ترین مردم عالَم هستند اما در مذهب رندان، عقل و خرد صاحب فتوا ست نه دل و عشق! چرا که عشق مثل خیلی از ویژگی های دیگر انسان، حریص ست و حدی برای خودش نمی شناسد و این عقل است که باید حرص را به زندان افکند. البته آن جا که عقل و عشق، عمیق می شوند و نزاع بین شان کامل برطرف می شود "عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند"!!!

من به سر منزل عنقا نه خود بردم راه                قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

عنقا، سلطان و بزرگ پرندگان ست و منزلش در کوه قاف، بلندترین کوه دنیا. هزاران پرنده، طلب دیدن عنقا کردند و به رهبری هدهد قصد زیارتش نمودند. از آن هزاران پرنده، سی مرغ به منزلِ عنقا رسیدند و سی مرغ همان عنقا بود! نکته شیرین و عزیز کار آن جاست که سفر در پیش ست و عزیزتر آن که انسان مجال کوتاهی دارد برای رسیدن به منزلِ عنقا؛ و باید عاشقانه بر پهنای وسیع آسمان وجود، پر بزند و قصد یار کند. مسیر، مسیر سخت و دشواری ست؛ احتمال گمراهی زیاد ست؛ احتمال آن که بعد از کلی پر زدن بفهمی که بر خلاف مسیرِ منزلِ عنقا بال و پر زده ای هست؛ باید هدهد، مرغ سلیمانی باشد که راه بریت کند.

سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان       که من این خانه به سودای تو ویران کردم

در مسیر دلداگی، توأمان می فهمی که هیچ نمی دانی و به غایت نقصان داری؛ می بینی چه قدر وسعت کمی داری و با تک غوره ای سردی ت می شود و با تک مویزی گرمی!

این، دل را پر از زخم و ریش می کند. این جاست که باید سایه بالا سرت یعنی خانه ای که پیشتر ساخته ای را ویران نمایی؛ شاید خشتِ خشتِ آن خانه را هم با ایمان ساخته باشی! اما امروز بهتر از هر زمانی می فهمی که ایمان دیروزت، درجاتی از کفر داشت؛ و حتم می کنی ایمان امروزت هم درجه ای از کفر دارد هرچند که ندانی... . همه خانه های ساخته شده ات را به امید و سودای دوست، ویران می کنی تا او خودش سایه بالا سرت باشد و این آغاز یک مسیر تازه ست.

و چه کسی می فهمد که آوارگی امروز ما، از ویرانی برای توست ...!!

 

ادامه دارد...

 

اشارت: و چه کسی می فهمد که آوارگی امروز ما، از ویرانی برای توست ...!!

 

للحق

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 9 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

با این که "گریه" جزء جدایی ناپذیر همه "تولد" هاست؛ اما همه "تولد"ها به وسعت خودشان شیرین اند. 
نمی دانم بار چندمی ست که متولد می شوم!
 به مدد مادر؛ تولدت مبارک آقا محمد...
 شب عید سعید قربان؛ نهم ذی الحجه؛ نهم شهریور 96

 للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

 فردا روز عجیبی ست. 
بریز و بپاش خاصی در بساط الهی ست. 
معصوم مذمت کرد آن گدایی که درین روز از خلق خدا گدایی می کرد. 
حضرت جان، نفحات کرم و لطف و رحمت و بخشش را فردا آن چنان برای بندگانش می فرستد که هیچ ناامیدی را توان یأس نیست؛ روزی که به جنین در شکم مادر هم تفضل می شود. درین روز می شود کوچکی کرد و کودکی؟!! 
جان عالم به قربان حضرت ارباب؛ هر جا که حرف از کرم و لطف و رحمت و بخشش بی حساب ست نام ارباب بی کفن ما غوغا می کند؛ 
توبه حضرت آدم در چنین روزی با توسل به حضرت ارباب پذیرفته می شود؛ 
دعای عاشقانه عارفانه عرفه از لبان مقدس حضرت ارباب صادر شده ست؛ 
و از همه مستانه تر آنکه فردا حضرت جان، بیش از آنکه به مهمانان خود در صحرای عرفات توجه نماید به زائرین ارباب ما در کربلا توجه می کند؛ 
جان عالم به قربان اشک های سرازیر حضرت ارباب حین خواندن دعای عرفه. 
و اما ما فردا بی صاحب نیستیم؛ صدقه سری امام زمان (ارواحنا له الفداء) که آقا و مولا و صاحب ما هستند از فیوضات فراوان و بی کرانی که به او عرضه می شود حتما ما را بی نصیب نمی گذارد. 
فردا همان روزی ست که می شود بهتر از هر زمان دیگری چشم ها را بست و دلبرانه با خدای خود نجوا کرد؛ از همه قصورها و اشتباهاتی که کرده ای پوزش بطلبی و مردانه قول بندگی بدهی.
 فردا همان روزی ست که می شود بهتر از هر زمان دیگری چشم ها را بست و دنیا دنیا آرزو و دعا کرد؛ بزرگ و بی محابا. حتی آن چیزهایی که می دانیم محقق شدنش شبیه معجزه ست؛ معجزه ها را هم باید طلبید؛ از فردا بهتر چه روزی برای طلب معجزه. آن قدر گیر و گور در بندگی مان هست که یکی از بهترین معجزه ها همین برطرف شدن گیر و گورهاست؛ بنده خالص شدن معجزه کمی نیست اما خدای فردا خیلی بزرگ ترست از این معجزه. از معجزه بندگی گرفته تا هزاران معجزه دیگر. معجزه خوب شدن حال همه آدم ها؛ معجزه رسیدن همه آدم ها به آرزوهایشان؛ معجزه جهانی شدن اسلام؛ معجزه رسیدن آقایمان... . 
یادم باشد که " العبد یدبر والله یقدر..."
به رسم هر ساله می دانستم حاج آقا بین دو نماز بلند می شوند و درباره فردا می گویند که: بزرگواران فردا را با توجه باشید. اگر حتی مرخصی بگیرید فردا را بهترست؛ دلتان را از ناراحتی و کینه پاک کنید؛ غسل بگیرید؛ نمازهایش را بخوانید؛ برای همدیگر دعا کنید. 
علامه حسن زاده آملی کتابی که نوشته بود را تقدیم استاد بزرگش علامه طباطبایی می کند و از ایشان نظر می خواهد. علامه طباطبایی می گوید همه چیزش خوب بود جز یک چیز و آن هم آنکه اولش فقط برای خودت دعا کرده ای!
می شود همه بغض خفته این مدت را در فردا فریاد زد... خوش به حال همه خوبان. 
یَا رَادَّهُ عَلَى یَعْقُوبَ بَعْدَ أَنِ ابْیَضَّتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِیمٌ‏ 
التماس دعا

 للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

خدایا تو را از صمیم جان سپاسگزارم که همه هستی من هستی و هیچ چیز جز تو ندارم. 
خدایا تو خود شاهدی که هیچ وقت با وجود تو احساس کمبود نکرده و برای هیچ کاری احساس عجز نکرده ام. 
خدایا تو خود شاهدی که با وجود تو بلندترین آرمان ها و بزرگ ترین اهداف در نظرم سهل الوصول اند. 
خدایا تو خود شاهدی که همه هستی را فقط برای تو می خواهم. 
خدایا تو خود شاهدی که خودم را تنها برای تو می خواهم. 
خدایا تو را خاضعانه شاکرم که مرا هیچ گاه به حال خودم وانگذاشته ای و مرا داری به جایی که نمی دانم کجاست مهربانانه و صبورانه رهنمون می سازی. 
خدایا تو را خاضعانه شاکرم که مرا همه چیز داده ای و در مقابل این همه ناسپاسی، نعمت هایت را بازپس نگرفته ای. 
خدایا از تو ممنونم که مرا در این مسیر قرار دادی.
 خدایا از تو ممنونم که درین مدت ابتلاء و آزمون، بزنگاه هایی برایم آفریدی که ایمان م را محک بزنم.
 خدایا از تو ممنونم که نشانم دادی بسیار نقص و اشتباه دارم و تا کامل شدن، مسیری بسیار طولانی؛ که جز تو نمی تواند کسی کمک نماید.
خدایا از تو ممنونم که درین مسیر بسیار حال قبض و بسط به من دادی که تو را خالصانه تر بخوانم. 
خدایا از تو ممنونم که مرا نسبت به معنای توکل و توسل، عمیق تر کردی و از ابتدا تا انتهای این موضوع تمرین این دو موهبت بود. 
خدایا از تو ممنونم که در هیچ بن بستی نگذاشتی تنها و مستأصل بمانم. 
خدایا از تو ممنونم که معنای برخی حالات و واژگان را برایم تازگی بخشیدی. 
خدایا از تو ممنونم که نشانه های بسیار درین مسئله برایم قرار دادی و مجالی عظیم برای تفکر و تأمل. 
خدایا از تو ممنونم که مهم ترین بنای عالم یعنی دل را برایم استحکام بخشیدی. 
خدایا از تو ممنونم که درین ماجرا خوبانی را همراهم ساختی که از وجودشان بسیار بیاموزم.
 خدایا از تو ممنونم از نقطه شروع تا نقطه پایان؛ آن هنگام که باران بند آمد و ماجرا تمام شد.
 خدایا از تو ممنونم که همیشه هستی! 
این چهارده نیز تمام شد و با تمام شدنش یک پرونده مهم نیز بسته می شود. به عهدی که کردم وفادار ماندم؛ هم آن چیزهایی که باید می خواندم را خواندم و هم این پیغام ها را که قول داده بودم نوشتم. 
دعاگوی خوبان خواهم بود؛ از فهمیدنی ترین نقطه عالم تا نافهمیدنی ترین نقطه عالم که حکما همه چیز فهمیدنی نیست. 
کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من
 صدای پر زدن مرغ های دریایی ست... 
به تدبیر و قضای الهی؛ به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی ست...
 تا یار که را خواهد و میلش به که باشد
 وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً
 پایان آخرین پیغام؛ پیغام چهاردهم
 شنبه 4 شهریور 96 

للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 3 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

نبض برخی حرف ها را که می گیری می بینی هیچ نمی زند. گاهی برخی حرف ها جان می دهند... . 
باید حتم کنی که دنیا دیگر جای برخی حرف ها نیست. این برخی حرف ها همان حرف هایی هستند که در فراز و نشیب ماجرا ها مجال ظهور و بروز نمی یابند و مهر سکوت بر پیشانی شان تا ابد می خورد. زمانی آن قدر بی تابی می کنند که سینه فراخ آدمی را به تنگ می آورند و وجود آدم را به ستوه. بعد در اوج مظلومیت و غربت جان می دهند که انا لله و انا الیه راجعون!
 و من یقین دارم در عالم خاکی اگر کسی با خبر نشود این خبر دهان به دهان در بین آسمانی ها می پیچد. و تو با خودت فکر می کنی حکمت تولد برخی حرف هایی که در دنیا محکوم اند به سکوت، چیست؟ یک حکما همه چیز فهمیدنی نیست ی را قورت می دهی و آماده خاکسپاری برخی حرف ها می شوی. جنازه آدمی حرمت دارد؛ یقین دارم برخی حرف های ناگفته انسان ها حرمتش صدچندان ست. با احترام و عزت تشییع می کنی؛ در خاک سرد فراموشیش می گذاری و تلقینش می دهی که إسمع إفهم ای برخی حرف های ناگفته إبن جان؛ تو جان داده ای و این را باور کن ... . 
این رازی ست سر به مهر که پروردگار عالم با برخی بندگانش دارد. به شیرینی حضرت جان که شیرین ست ... . 
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد 

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً 
پایان پیغام سیزدهم
 جمعه 3 شهریور 96 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

قبل التحریر: تقدیر زیبایی ست که دوازدهمین پیغام را در مسجد مقدس جمکران می نویسم. الحمد لله 

زبان دعا، زبان گفت و گو ست؛ دیالوگ ست نه مونولگ. شگفت انگیز ست که با محبوب خود می نشینی و از هر دری می گویی و او عاشقانه به تو توجه کامل می کند. 
در دعا باید حتم کنی که هر چه می خواهی مستجاب ست که اگر جز این بر دلت برود غشی در کار ت هست؛ چرا باید گمانی جز این ببری که قطعا دعایت مستجاب ست؟ آن که از او می خواهی عاجز و ناتوان ست؟!! 
به خاطر همین ست که سفارش موکد ست که بزرگ بزرگ بخواهید و به کم راضی نشوید؛ در دعا کردن وسعت تان به اندازه همه آسمان ها باشد که طرف و محبوب شما بزرگ تر از همه آن چیزی ست که می خواهید؛ گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟!!!
 دعا از ویژه ترین حالات عاشق و معشوق ست؛ و عاشقان به قدر همت و توان و عشق شان دعا می کنند. همین ست که "الدعا مخ العباده". یادمان داده اند که دعا قضای حتمی را هم برمیگرداند "الدعا یرد القضاء و قد ابرم ابراما". 
هر چه بیشتر توجه می کنم می بینم دعا یک وادی عظیم ماورایی ست که باید سرمست و پرامید و عاشقانه خود را در آن گم کرد؛ آن وقت گمشده هایت یکی یکی پیدا می شوند. اما به گمانم شرط دارد؛ و شرطش آن ست که اگر به لیلی دل داده ای نیکو دل بده...!
 از امروز عهد تازه ای آغاز خواهد شد.
 بمنه و کرمه

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

وَ اخْتِمْ لَنَا بِالَّتِى هِىَ أَحْمَدُ عَاقِبَةً
 پایان پیغام دوازدهم 
پنج شنبه 2 شهریور 96 

للحق






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 34 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :