جمعه 1 تیر 1397 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

استاد این چندی پیش برایم از قصه ای گفت که حسابی حیرتم را برانگیخت؛ با آن که خودم در ماجرا بودم اما هیچ متوجه داستان نشده بودم.

قصه برمی گردد به آن عاشورای خاص؛ که خاله (مادر استاد) از پیش ما برای همیشه رفت. طبق سنت هرساله عموعباس، تاسوعا و عاشورا در همان باغ و خانه باغِ سرحد، مراسم عزاداری و نذری برپا بود. این نذر عموعباس از بعد جنگ هر سال ادامه داشته است و معمولاً رفقای اهل دلِ عمو و رفقای زمان جنگ‌ش، تاسوعا و عاشورا می آیند سرحد. عصر تاسوعا بود؛ روضه دوم را خوانده بودند. من و حبیب رفتیم از چشمه پاگّل آب بیاوریم. عمو همیشه می گوید: آبِ خوردنیِ مراسمِ ارباب را فقط از چشمه پاگّل بیاورید. سَر و سرّی داشت این آب که هیچ وقت نفهمیده ام. چند مشک را پر از آب کردیم و آمدیم سمت خانه باغ. با حبیب گرم صحبت بودیم که صدای ضجه های بلندی از دور می آمد؛ درست ست وقتی حاج آقا روضه مکشوف می خواند صدای گریه جمع بلند می شود اما این ضجه ها معمولی نبود. نگاهی به هم انداختیم و با سرعت سمت خانه آمدیم و فهمیدیم که خاله برای همیشه از میان ما رفته است. یک ساعتی از فوت خاله می گذشت و یکی از پزشکان حاضر در جمع هرچه کرده بود نتوانسته بود او را برگرداند. استاد بر سر مادرش  بلند گریه می کرد اما عموعباس با آن هیبت عظیمش اشک‌ش در نمی آمد. حبیب رفت به حاج آقا گفت روضه را شروع کند؛ تا اسم اباعبدلله آمد اشک های عموعباس جاری شد؛ چه حالی داشت.

باور رفتن خاله برای همه ما ممکن نبود؛ آخر، خاله سالم بود و تا همین چند ساعت قبلش کلی قربان صدقه من و حبیب رفت و بخشی از کارها را با همان مهربانی همیشگی ش به ما سپرد؛ حالا ما بودیم و جنازه اش.   

انگار در این عالم نبودم؛ مرور می کردم همه این دوران را؛ از زمان بچگی تا به امروز؛ چه قدر با مهربانی های او خاطره داشتیم. دلم برای عموعباس می سوخت، دلم برای استاد می سوخت، دلم برای دخترهایش می سوخت، و دلم حسابی برای حبیب می سوخت. حبیب انگار بچه خاله و عموعباس بود. یک سال پیش از این وقتی حبیب اولین حقوق پروژه هایش را گرفت، عموعباس و خاله را برد کربلا. خاله همیشه می گفت آن سفر بهترین سفر عمرش بوده.

حبیب اما جور دیگری شده بود؛ سنگینی اش را می فهمیدم؛ اما یک طمأنینه خاصی گرفته بود. آرام اشک می ریخت و خیلی ساکت شده بود. آن شب نماز جماعتی که خواندیم عجیب و غریب بود. عمو گفت حبیب جلو بیاستد. صدای گریه در نماز بلند شده بود. معلوم بود حال عجیب حبیب. بعد نماز باز مراسم روضه بود اما با حال و هوای دیگری. نیمه های شب عموعباس با حبیب رفته بودند کوه؛ نماز صبح که بیدار شدم تازه آن ها آمدند؛ معلوم بود به دور از چشم همه و در آن سیاهی شب چه حال مناجات و اشک خوبی داشته اند. به وضوح می دیدم که حال حبیب و عمو یک حال غریبِ دوست داشتنی ست!

مراسم تشییع روز عاشورا برگزار شد؛ از خانه باغ تا قبرستان محل. جمعیت زیادی آمده بودند. پیشاپیش جمعیت عموعباس و استاد و حبیب می رفتند. روضه خوان هم با بلندگوی دستی روضه می خواند و جماعت همه گریه می کردند. تا رسیدیم به قبر. عموعباس رفت توی قبر؛ بعدش استاد رفت و آخر سر هم حبیب رفت. دست حبیب را گرفتم و از قبر بالا آوردمش؛ حبیب کنارم ایستاده بود و با آن حال معصومانه اش آرام اشک می ریخت. جنازه را در قبر گذاشتند. کنار قبر کنده زده و نشسته بودیم. حاج آقا داشت تلقین می گفت و صدای گریه همه از جمله استاد بلند بود. دیدم که حبیب حالش پریشان شده و دیگر آن حال معصومانه را ندارد. می خواستم بپرسم چیزی شده اما سریع بلند شد و رفت. حسابی تعجب کردم؛ آخر او خودش به من داشت آداب تشییع را با حساسیت می گفت که الان بهتر ست فلان ذکر را بگویی، الان بهتر ست تو هم تلقین بگویی و ... . بعد از تشییع هم حالش، همان طور پریشان بود برخلاف عموعباس که به گمانم هر لحظه معصوم تر می شد. هرچه از حبیب پرسیدم چی شده؟ جوابی نداد.

 

تا گذشت همین مدت پیش که استاد برایم قضیه ای را گفت که حسابی دلم را برای حبیب پرواز داد.

استاد می گفت:

 

حدود چهل روزی از فوت مادرم گذشته بود که خوابش را دیدم. از حال و هوایش پرسیدم؛ چیزهایی گفت و بعدش لبخندی زد و گفت اما آن یک قطره اشکِ حبیب خیلی حالم را خوب کرد. از خواب بیدار شدم و صبح در اولین فرصت به حبیب زنگ زدم که بیا دانشکده کارت دارم. حبیب آمد و ماجرای خواب را برایش تعریف کرد. اولش حبیب هم گیج شده بود و انگار خودش هم چیزی نمی فهمید اما یک آن گفت: یا الله... همان طور که آرام اشک گوشه چشمش را پاک می کرد این مصرع را خواند:

عاشق شو و ورنه روزی کار جهان سرآید ...

هرچه اصرارش کردم که حبیب قصه چیست، چیزی نگفت. به حضرت زهرا(س) قسم ش دادم. گفت می گویم ولی به شرط این که تا زنده ام پیش خودمان باشد: روز تشییع خاله، حال خوبی داشتم و مدام ذکر می گفتم و اشک هایم برای ارباب و به خاطر دلتنگی خاله جاری بود. وقتی جنازه را می خواستند در قبر بگذارند خرده سنگی از زیر پای کسی لیز خورد و به داخل قبر افتاد. سرم را بالا آوردم دیدم محبوبه آن طرف قبر، درست روبه رویم ایستاده و سنگ از زیر پای او در رفته است. وقتی او را دیدم حالم دگرگون شد و نمی دانستم الان باید به چه فکر کنم. انگار غم تازه ای با دیدن محبوبه به دلم ریخته شده بود؛ آخر خیلی وقت نبود که او تمام شده بود. کنار قبر نشستم؛ اشک تازه ای در چشمم جوشید و وقتی به داخل قبر نگاه کردم آن قطره اشک به داخل قبر و روی کفن افتاد؛ یک آن به خودم آمدم و حسابی از خودم بدم آمد؛ که چرا باید این قطره ای که نمی دانستم اخلاصش چه قدر ست همسفر سفر ابدی خاله شود؛ همه کنار جنازه، تربت و دعا و قرآن می گذارند اما حالا من قطره ای فرستاده بودم که نه به خاطر ارباب بود نه حتی به خاطر خود خاله، بلکه به خاطر غم دوری محبوبه بود! حالم بد شده بود و دیگر نتوانستم آن جا بمانم. بعد که حبیب این را تعریف کرد لبخندی زد و گفت: خب الحمدلله ظاهراً یگانه عشق عالم، اشک عاشقان را دوست دارد... .

 

وقتی استاد این ها را تعریف می کرد من سِحر شده بودم؛ پلک نمی زدم. چرا قدر حبیب را ندانستم. چه قدر این روزها محتاج حضور آن عزیز برادر آسمانی ام هستم. چه قدر آدم می تواند عزیز باشد. کسی که همه وجودش خدا بود؛ حتی زمینی ترین عشق ش هم خدایی می شد؛ چه آن زمانی که تازه هوایی شده بود که کار خدا می دانست چه آن زمانی که از او به خاطر خودش گذر کرده بود همه برای خدا بود. حبیب را نمی شد با قواعد عمومی عاشقان قضاوت کرد! او عاشق ترین مرد حوالی زندگی من بود.

خدایا به عزت بندگان باصفای عاشقت، مرا به حبیب برسان.

 

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 31 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

امروز اولین جلسه شورای مرکزی جدید انجمن بوده ست. خدا را بابت الطافش که به مجموعه داشته حقا سپاسگزارم. شورای خوبی ست. از زحمات همه رفقا خاصه عزیز برادرم محمد که امسال با دلسوزی و همت بالا انجمن را به ثبات رساند، تشکر می کنم و برای علی عزیز آرزوی توفیق دارم.
در انجمن آرمان و آرزوهای بزرگی داریم و از بزرگی آرمان هایمان ترسی نداریم؛ امروز کسی در مجموعه، دیگری را به خاطر این وسعتِ آرمان گرایی( از کار در حوزه بین الملل تا اثرگذاری شهری) تمسخر و تحقیر نمی کند و در عوض بچه ها همدیگر را تشویق و حمایت می کنند؛ هرچند سرزنش گران کوته بین بیرون از مجموعه، همیشه کارشان ملامت بوده ست و خواهد بود و خدا هدایت شان کند! به کوری چشم همه آنان امروز همه تصمیم های انجمن درون شورای آن و با همفکری اعضایش گرفته می شود؛ فتأمل!
همان طور که بارها گفته ام: فارغ التحصیلی در تشکل توحیدی بی معناست. ان شاءالله و به عنایت ولی، همه در کنار هم خواهیم بود.

بعدالتحریر: امروز در شرکت در میان کارها، یک جلسه محتوایی در باب مدیریت فنی اقتصادی اسلامی داشتیم که به گمانم بخش هاییش جالب آمد که بنویسمش؛ در اولین فرصت چیزهایی درباره اش خواهم نوشت.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 31 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

چه قدر امشب ما در مقابلِ اسپانیا خوب بودیم!
زمانی که قرعه های جام جهانی مشخص شد و اسم اسپانیا با ایران درآمد همه می خندیدند! بس که اسپانیا تیم ست واقعا؛ زیباترین و حرفه ای ترین فوتبال امروز دنیا در اسپانیا خلاصه می شود. 
امشب اما بازی ما نشان داد که اساسا فوتبال مثل همه زندگی، مصاف و جنگ بین اراده هاست؛ نزاع بر سر اسم های بزرگ بزرگ نیست؛ چه فرقی دارد شموشک نوشهر با رئال مادرید؟!!
باورم هست می شود به همه عناصر زندگی مثل عقل و عشق و حس و تجربه و علم و صنعت و ... مثلِ  "وحید امیری" به "پیکه" لایی زد!!!!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 29 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

پیشتر نوشته بودم که من، چمران را چمرانِ درد فهمیده ام! نه چمران های جذاب و معروفی که غالبا از او یاد می کنند:



خودش زیبا می گوید:
"من اعتقاد دارم كه خدای بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجی كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش می‏دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است كه در این راه تحمل كرده است، و می‏بینیم كه مردان خدا بیش از هركس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده ‏اند، علی بزرگ را بنگرید كه خدای درد است، كه گویی بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسین را نظاره كنید كه در دریایی از درد و شكنجه فرو رفت، كه نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب كبری را ببینید، كه با درد و رنج انس گرفته است. درد، دل آدمی را بیدار می‏كند، روح را صفا می‏دهد، غرور و خودخواهی را نابود می‏كند، نخوت و فراموشی را از بین می‏برد، انسان را متوجه وجود خود می‏كند. "


 ما چه از درد و غم می دانیم و چه از آن فهمیده ایم؟
نه این ست که درد و غم را زجرآورترین حالات جسمی و روحی فهم کرده ایم؟ حقاً که این، نازل ترین برداشت ست. 
«تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم»
غمی که به مبارک باد ورود به میخانه عشق، نصیب مان می کنند چیست که حتی جایی خواجه بر آن آفرین می گوید؟
به گمانم این غم و درد، یک بی قراری و حیرانیِ در وادی عشق ست  چرا که عاشق میل به رهایی دارد؛ میل به پرواز. 
خود چمران زیبا می گوید:
"دل غم‎زده و دردمندم آرزوی آزادی می‏كند، و روح پژمرده ‏ام خواهش پرواز دارد، تا از این غربت‏كده سیاه، ردای خود را به وادی عدم بكشاند و از بار هستی برهد، و در عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد."

برای چنین آدمی، تعریف و تمجید و تکذیب و سرزش جنس دیگری دارد؛ چمران ی که سراسر لطافت و طبع روشن و زیباست و عمیقا زندگی را زندگی می کند همزمان از همه عالم گسسته ست و آرزوی پرواز دارد؛ و این، توصیفِ قدرتمند ترین قدرتِ عالم، یعنی عشق است ... .

للحق







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 28 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

همیشه عاشق سفر بوده ام؛ خاصه سفر به سرزمین های ناشناخته؛ جاهایی که ندانی چه به انتظارت نشسته ست، ندانی چه می شود چه نمی شود، ازطرفی بیم داشته باشی از طرفی شوق، سراپا حیرت بشوی و حرکت، همه وجودت تازگی باشد، گاهی حتی خودت را درست در مرز بین مرگ و زندگی ببینی؛ بر خودت نهیب بزنی و توکل کنی و با حیرت دنبال زیبایی بگردی ... .
مدتی ست به نتیجه جالبی رسیده ام: بعد از مدت ها یک آن به خودم آمدم دیدم عججججججب!!! چه قدر ما آدم ها در درون خودمان، سرزمین های ناشناخته داریم!!!
درست مثل همان سرزمین های ناشناخته زمینی با همه آن وصفی که رفت، شاید گاهی خیلی بیشتر!
خدا در زندگی ما گاهی نفحاتی قرار می دهد، سبب هایی می گذارد و گاهی آن سبب ها را می گیرد، اشخاصی را می گذارد و اشخاصی را می گیرد، اتفاقات خاصی را رقم می زند و خیلی کارهای دیگر که فقط اگر دقت کنیم خواهیم دید خدا می خواهد ما را به لذت "سفر به سرزمین های ناشناخته وجودی مان" برساند تا از این سفر شگفت انگیز، چیزها نصیب مان کند! فأفهم 

""با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را""

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 26 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

به ناگاه امروز، امشب شد؛ می بینی
به خدا زندگی همین ست
همه چیز به ناگاه ...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 26 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

آقا من هنوز گلوم تحت فشاره! الان که فکرش می کنم می بینم دیشب ما داد نزدیم که، نعره زدیم! اگه این نعره رو روی یه پلنگ زده بودم درجا سکته مغزی می کرد بدبخت؛ برخی از سلول های مغز خودم هم از شوک نعره ها نیمه سوز شدن؛ چه کنیم؛ دست خودمون نبود که! خیلی خیلی وقت بود این چنین نعره خوشحالی نزده بودیم؛ یحتمل آخرین بارش هم برای فوتبال بوده. اصلا برا هیچ ورزش دیگه ای نمیشه نعره زد جز فوتبال؛ اصلا برا هیچ کار دیگه ای نمیشه نعره زد، اساسا "کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن!" البته اگه زمان شیخ، فوتبال بود قطعا این را استثناء می کرد!
دو مسابقه بعدی نه روی کاغذ، نه روی قلم نه حتی روی هوا! امکان نعره زدن هیج جوره نیست ولی تا دلت بخواهد امکان ضجه هست! خدا رو چه دیدی، بالاخره فوتباله و زیبایی های بی عدالتیش! دیدی بازم نعره زدیم!
ایام نعره هامون مستدام
#جام_جهانی

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 25 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

آدمی پیش خودش گله می کند که چرا از این همه موقعیت های بزرگ بندگی آن چنانی که باید و شاید استفاده نمی کند؛ یا بهتر بگویم گلایه می کند چرا خیلی عظمت این موقعیت ها را درک نمی کند.
به گمانم این گله، گله همه مومنین ست. حتی آنان که صعودها کرده اند و بالاها رفته اند هم در دل، همین گله را از خودشان دارند؛ نمونه این گله ها را در زبان ادعیه هم به نوعی می بینیم. این گله، از روح تعالی خواه آدمی سرچشمه می گیرد؛ چرا که آدمی از بالا ست و میل بالا دارد ... .
اما حقیقت آن ست که این موقعیت های مبارک بندگی، برای همه مومنین نورانیت می آورد؛ حال یکی کمتر، یکی بیشتر.
گاهی باید کمی از زمین کنده شوی و روال زندگی را از بالاتر ببینی؛ با خودم فکر می کنم من که چیزی از این عالم و چیزی از معنا نمی فهمم، منی که کاهل ام، منی که پر از اشتباهات کوچک و بزرگ ام؛ اما باز حضرت دوست رهایم نکرده است؛ با آن که فهم و اراده بندگی واقعی را نداریم اما کلی موقعیت های عالیِ بندگی برایمان می سازد؛ ماه مبارک، روزه داری، لیالی قدر، ابوحمزه، العفو گفتن ها، قرآن به سر، مجال گفت و گو، روضه، اشک، محرم، عرفه، زیارت و ... . لیاقت کدامش را داریم؟! اصلاً تو بگو مگر آدمی توانِ فهمیدن و اراده مستقل به خودش را دارد؟! نه واقعاً مگر ما وجود داریم؟!
پوچ گرایان عاشق این بیت از خواجه هستند!
««وجود ما معمایی ست حافظ
که تحقیقش فسون ست و فسانه»»
ظاهر بیت می گوید اگر خواستی وجودت را تحقیق و بررسی کنی به افسانه می رسی، یعنی به هیچ!!
حق ست این سخن خواجه؛ حق. مگر ما وجود مستقل به خودمان داریم؟!
وقتی جلوی آینه قرار می گیریم، وجودِ تصویرِ ما در آینه مستقل به خودش است؟! یعنی اگر ما جلوی آینه نباشیم ممکن ست تصویر ما در آینه باشد؟ پس اگر تصویری هست، به خاطر وجود ما ست.
همین طور ست سایه و صاحب سایه؛ مگر سایه بدون وجودِ صاحبِ سایه، می تواند باشد؟!
همه ما و همه عالم، تصویر و سایه یک وجود هستیم. پس ما وجود مستقلی نداریم... ؛ پس یعنی همه وجود ما، از آنِ یک وجودِ عزیزِ یکتا ست؛ و این سرآغاز داستان عاشقی ماست... .
می شود با وجود چنین داستان زیبای عاشقانه ای، ناامید بود و خسته و نالان؟! در حقیقت که نه، اما در واقعیت آری! در واقعیت ما اسیر یم؛ اسیرِ همه آن چیزهایی که می خواهند داستان عاشقی ما را از یادمان ببرند و ما را سرگرم داستان های تکراریِ خشکِ روزمرگی ها کنند؛ اسیرِ همه چیزهایی که می خواهند ما را یک وجود مستقل و قائل به خودمان بار آورند؛ اسیرِ همه چیزهایی که می خواهند در فکرمان رسوخ کنند که فاعل همه کارها در عالم فقط خودمان هستیم و همه خوش بختی و بدبختی ما تنها به فکر و عمل خودِ خودمان بسته ست؛ اسیرِ همه چیزهایی که توکل را از ما بگیرد و حرص و ترس را به ما بدهد؛ آخرش را بگویم، ما اسیرِ خودمان هستیم و تمام! اسیرِ خودمان، خودخواهی مان، خودرأی مان، خود برتربینی مان و لعنت و صدلعنت به هر چه خود است که چنین زندگی عاشقانه ای را از ما محروم کرده ... .
من دشمن این "خود" ی هستم که شیرینی و لطافت بندگی را از من گرفته است. خوش به حال صاحب دلانی که از وادی خود گذشته اند و در بلندی هایِ آسمان زیبای عاشقی و بندگی بی تفاوت از زمین و موجوداتش، پرواز می کنند.
فکر می کنم تنها راه این پرواز آن ست که خود را خسی بدانی و در سیل عاشقی او بیافتی:
««من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد
از سمک تا به سهایش کشش لیلی برد»»

اللهم إِنِّی أَسْأَلُکَ خَیْرَ مَا سَأَلَکَ بِهِ عِبَادُکَ الصَّالِحُونَ وَ أَعُوذُ بِکَ مِمَّا اسْتَعَاذَ مِنْهُ عِبَادُکَ الْمُخْلِصُونَ‌

عیدِ مسعودِ فطر

للحق  




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 22 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

دنیای خیلی شلوغی ست. آنی حواست پرت شود گم می شوی. می ترسم از این شلوغی ها اگر تو را گم کنم.
تو را گم کردن یعنی این که خیلی چیزها را آن جوری که هست نفهمم؛ نفهمم همه خوشی ها و ناخوشی ها و رندی هایِ من و دنیایم، کرشمه های تو ست؛ خنده و طنازی های تو را نبینم و فقط خودم را ببینم و خودم را؛ من از این شلوغی می ترسم.

""اللهم ارنا الأشیاء کما هی""

للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 21 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

سنا، تازه راه افتاده ست. دقیقا مثل پنگوئن راه می رود؛ سر را عقب می دهد و شکمش را جلو؛ هنوز بلد نیست خودش را کنترل کند؛ می دود می دود زمین می خورد؛ خودش غش می کند از خنده؛ باز می دود. 
جدیدا کشف شده "نَنا" هم می گوید؛ البته بین خانواده اختلاف ست که این همان "زهرا" ست یا حتی خود "سنا"؛ بعضا تفسیر به " نان بده به سنا" هم شده است!!!
او این روزها سراسر تازگی ست؛ آن چنان سنا از راه رفتن ش لذت می برد که انگار پادشاه دنیاست. او را بهتر از هر زمان دیگری می فهمم؛ کاش همه تازگی ش را می فهمیدم؛ کاش ...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 21 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

وجود
بودن یا نبودن
حیات
حقیقت
عشق
حرکت
رحلت

"وجود ما معمایی ست حافظ
که تحقیقش فسون ست و فسانه"

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 20 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

تعداد روزه داران کم تر شده است؛ از این بدتر، قبح روزه خواری شکسته شده است. دوست داشتم این موضوع هیچ ربطی به معیشت مردم نداشته باشد!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 19 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

همین ایام بود؛ جام رمضانی والیبال؛ ما هم آن سال تیم داده بودیم. درست همان ایامی بود که حال حبیب، خوش نبود. خودم پیشنهاد مسابقات را دادم که کمی حال و هوایش عوض شود.
حبیب، اسپک زن قهاری بود. هر جای زمین پاسش می دادی پرش محکمی می کرد و چنان کف دستش را روی تور می شکست که کسی نمی توانست توپش را دریافت کند.
رسیده بودیم بازی فینال؛ تا این مسابقه، حبیب خیلی خوب بازی نکرده بود. اما مسابقه آخری را غوغا کرد. مسابقه آخری خیلی حیثیتی شده بود. بیشترش هم فکر میکردم به خاطر آن آقازاده کذایی باشد؛ "نوه حاجی"؛ (شنیده ام این ایام کسالتی دارد؛ با آن که صنمی با او ندارم اما خدا کنم شفا پیدا کند.)
بازی رسیده بود به ست پنجم؛ امتیاز به امتیاز پا به پا پیش می آمدیم. رفقای مسجدی و برخی از دوستان دبیرستانی و دانشگاهی من و حبیب هم آمده بودند و گلویشان را پاره کردند از بس داد زدند و تشویق کردند. تیم مقابل، سرویس چرخشی تمیزی زد و انتهای زمین نشست و امتیاز 14-13 شد. با این که هنوز یک امتیاز جلو بودیم اما این امتیاز کمی روحیه مان را خراب کرد؛ حبیب به همه نهیبی زد و بچه ها با انگیزه به بازی برگشتند. سرویس بعدی را هم خوب زدند، رضا عالی دریافتش کرد و درست روی دست من پاس داد، من هم پاس کشیده ای را برای حبیب انتهای تور فرستادم، حبیب سه گام بلندی برداشت و با همه وجود آبشارش را در یک سوم زمین شان خواباند؛ پایش که به زمین رسید چنان نعره خوشحالی زد که همه جا خوردیم؛ بعد آن کل سالن بی امان حبیب را تشویق کرد. با آن که قهرمان شده بودیم و حبیب، کاپ قهرمانی را هم گرفت و حالش خوب شده بود اما از دستش ناراحت شده بودم. آخر هیچ جوره نمی فهمیدم چرایی نعره حبیب را؛ با این که از "نوه حاجی" دق دلی داشت اما این رسمش نبود و از مردانگی، به دور بود که چون بازی را برده ای چنین کنی. 
مدتی گذشت و یک بار از حبیب به خاطر رفتارش گله کردم. گل از گلش شکفت و زد زیر خنده؛ خودم را جدی گرفتم و گفتم: خاک بر سرت ریشو؛ مرض! جدی باش!
 همان طور که می خندید ماجرا را برایم شرح داد: 
"آن روزها تازه بنایی که اشتباهی در دلم ساخته شده بود را ویران کرده بودم، هنوز ته ویرانه هایی در دلم مانده بود، با خودم عهد کردم اگر بازی فینال را بردیم یعنی توانسته ام همان ته ویرانه ها را هم جمع کنم و اگر باختیم یعنی نمی توانم جمع کنم! همه وجودم را به کار بستم که لااقل برای خودم ثابت کنم که می توانم و توانستم؛ آن نعره خوشحالی هم برای این زدم که توانستم! بعد از آن جریان، حالم خیلی بهتر شد."
فهمیدم باز حبیب را زود قضاوت کرده ام. به سبک خودم از حبیب عذرخواهی کردم:" هیچ وقت دیوانه ها قابل پیش بینی و قضاوت نیستند"
حبیب از ته دل خندید.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 18 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

سحرگاه شب قدر ست. عزیزترین شب هستی که تا مطلع فجر ش ملائک و روح بر وجود نازنین ولی الله الاعظم(روحی فداه) نازل می شوند؛ آدم ابوالبشر مگر می تواند درک کند؟!
من که نمی دانم چه خبر ست؛ اما خبر ش را آورده اند که اکنون در عالم، غوغایی ست؛ غوغایی برای نوع آدمی؛ یعنی ما ی آدمی زاد؛ که برترین تجلی خداییم در عالم خلقت.
امشب را می شود مبدأ قرار داد و بی کران و بی ترس از حضرت حق، دعا و درخواست کرد.
خدایا همه آن چه که به خوبان خاص درگاهت می دهی به ما هم عطا کن؛ قلب مان را آرام کن و همت مان را عالی...
"یا من مقلب القلوب الا هو"

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 16 خرداد 1397 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

در آبادی وجود من
غریب ترین شهره ی رسوا
تویی دِلَکم!
که همه کوزه ها سرت شکسته می شود
و دم نمی زنی
من اما خوب می فهمم
چه کنم؟!
مصلحت، مرا به وادی تجاهل! تبعید کرده ست...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 42 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ

للباقی
چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی...
ر.خ
للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :