شنبه 26 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

حضرت باران!
مرحمت فرموده، سلام مرا به ایشان برسانید؛
 و بفرمایید از دل نرود هر آن که از دیده برفت... .

راحل

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 25 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

وقتی طلب نباشد، کشش نیست
وقتی کشش نباشد، ارتباط نیست
وقتی ارتباط نباشد، معنا نیست
وقتی معنا نباشد، حرکت نیست
وقتی حرکت نباشد، عشق نیست
و وقتی عشق نباشد، چه هست؟!!!

با خالی ترین دست های بشری، تهی و تنها بر سر خاک رفقای کربلای پنجی ... .

بعدالتحریر:
دست از "طلب" ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 24 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

شنیدم مرتضی برگشته. حقیقتش را بخواهی با این که خیلی به او نزدیک نبودم و رفیق گرمابه و گلستان هم نبودیم اما همچین یک جورایی ته دلم برایش تنگ شده بود! از طرفی چون مدتی بود که بی بهانه و با بهانه محمدحافظ را به دیدار بچه ها می بردم، با مرتضی قراری گذاشتم و محمدحافظ را هم بردم. 
وقتی دیدمش احساس کردم دلم بیشتر برایش تنگ شده ست! در آغوشش گرفتم و روبوسی کردیم و احوالش را پرسیدم. از حال محمدحافظ خبر داشت و بیشتر با او درباره حالش پرسید. 
به شوخی ازش پرسیدم:
- مرتضی جان!  بالاخره "ما الحقیقه"؟! ( حقیقت چیست؟!)
این سوال اشاره ای بود به بحث های قدیمی مان. انگار منتظر جرقه ای باشد، سفره دلش را باز کرد؛ معلوم بود در غربت، حسابی سختی کشیده. 
مرتضی جنس خاصی داشت؛ من به شخصه هیچ وقت نمی توانستم با او ارتباط خوبی بگیرم اما حبیب هوایش را داشت حتی یک جورایی ته دلم بعضی وقت ها از حبیب تعجب میکردم که چه طور می تواند با این آدم نچسب! و غالبا شدیدا روی مخ! ارتباط بگیرد. مرتضی اهل مطالعه بود اما در اندیشه ورزی، غرور عجیبی داشت. کارهای اجرایی رفقا را که هیچ قبول نداشت و ابایی نداشت که جلوی همه، کارها را له بکند و کرکره همه رفقا را پایین بکشد! از اردوهای جهادی بگیر تا هیئت هفتگی تا حتی کرسی های آزاد اندیشی! سیرهای مطالعاتی مان را هم قبول نداشت و کارهای اندیشه ای بچه ها را هم می گفت چون ریشه ندارد به ناکجا آباد میرسد! سریع هم از افراد عبور می کرد! مثلا رفته بود جلسه ای که چند نفر از فضلا به نقد آثار شهید مطهری پرداخته بودند؛ بعد از این جلسه می گفت ما الکی اتکا کرده ایم به مطهری، من که از او عبور کرده ام!! اگر هم جایی، نکته ای از شهید مطهری نقل می کردیم با نگاه عاقل اندر سفیهی نگاهمان می کرد. چند سالی هم فقط آلمانی خواند که کانت را خوب بفهمد بعد بتواند روش شناسی فلسفی هگل را از سرچشمه اش بفهمد تا این که بتواند هایدگر را در کانسپت! زیست بوم آلمانی خودش بفهمد.
 یادم نمی رود چه قدر حبیب آرام و متین می نشست برایش یک به یک دلیل می آورد و دقیق بحث می کرد؛ البته که او هیچ وقت قانع نشد.
مرتضی همیشه مغرور بود اما وقتی بحث حقیقت را از نو از او پرسیدم حرف هایی زد که دیدم مرتضی، مرتضی همیشگی نیست؛ مرتضی، مغرورِ سردرگم شده بود. برایم ناراحت کننده بود او را چنین پریشان میدیدم و فاصله اش را با پوچ انگاری این قدر کم! 
بحث من و او پیرامون "ما الحقیقه" که همان ماجرای سوال کمیل بن زیاد از امیرالمؤمنین(ع) بود به فلسفه تطبیقی و تحلیلی و فلسفه مضاف کشیده شده بود که یک آن محمدحافظ پرید وسط بحث و جدی از مرتضی پرسید:
- برای مردن، آماده ای؟
بنده خدا کپ کرده بود و یک لحظه هاج و واج شد! مشخص بود دنبال اندیشه و اندیشمندی در بقچه محفوظاتش می گردد که جواب محمدحافظ را بدهد. چند ثانیه که گذشت با اعتماد به نفس گفت:
- هایدگر نگاه جالبی نسبت به مسئله مرگ آگاهی داره. هایدگر معتقد هست که ...
محمدحافظ محکم گفت:
- گور پدر هایدگر. چه کار من به هایدگر آخه! میگم خودت برای مردن آماده ای؟
مرتضی کمی مِن و مِن کرد و همانطور که سرش پایین بود و با انگشتان دستش بازی می کرد، آرام با خودش تکرار می کرد: مرگ، مردن، مرگ، مردن ...
به حرف آمد:
- دنیا که مزخرف هست؛ شاید پایانش، پایان این اوضاع مزخرف باشه. با این که خیلی به این چیزها فکر نمی کنم اما اگه بخوایم دیالکتیکِ هگلی بهش نگاه کنیم شاید دنیا، تز باشه، مرگ آنتی تز، و قیامت سنتز! 
محمدحافظ نگاهی به من کرد و من هم نگاهی به او کردم و با هم زدیم زیر خنده.
از مرتضی خداحافظی کردیم و محمدحافظ را به خانه شان رساندم. قبل از این که پیاده شود باز ماجرای نامه ها را مطرح کرد. اما می گفت مدتی ست شخص دیگری به غیر محمدرضا هم دارد برایش نامه می نویسد؛ گاهی شعر می فرستد گاهی داستان گاهی حتی فقط سوال می فرستد. شانه بالا انداختم و گفتم سر فرصت بنشینیم با هم نامه ها را بخوانیم.
در راه فکر می کردم به این که مرتضی هم مثل محمدحافظ معتقد ست دنیا مزخرف ست، اما چه قدر بین این دو تفاوت ست؛ یکی در موقعیتی نزدیک به مرگ، دیگری در موقعیتی دور از مرگ که حتی به آن فکر نمی کند. یک آن احساس کردم چه قدر خوب بود اگر حبیب بود و می توانستم بنشینم با او درد دل کنم، کسی که حرف های مرا بهتر از هر کسی می فهمید. دلم برای حبیب م تنگ شده بود. برای کارهای عجیبش مثل همین نامه نگاری هایش با محمدحافظ! برای معنویتش، برای انگیزه اش، برای خلوت هایش که یواشکی در آن سرک می کشیدم، برای خنده هایش، برای اشک های پنهانی ش، برای عاشق شدن هایش، برای همه چیز حبیب، دلم تنگ شده بود. از در خانه محمدحافظ، یک راست رفتم گلزار شهدا، در همان قطعه کربلای پنجی ها، روی همان قبر خالی حبیب ... .

للحق






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 19 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

بی تو غریبم در شهر خودم
مثل یک آواره
مثل یک تبعیدی...

#استودعک الله و استرعیک و أقرا علیک السلام

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 19 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

میلیون ها کشمیری، توسط یک میلیون نیروی نظامی هند، محاصره شده اند؛ اخباری از آن ها در دسترس نیست.
کشمیر را ایران کوچک می نامند؛ جرم کمی نیست!! 
#کشمیر
#kashmir

للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 19 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی 

رومن گاری داستان عاشقانه جوان آنارشیست آرمان خواهی را روایت می کند که آرزوی رهایی میلیون ها نفر مظلوم در سراسر دنیا را در سر دارد و معشوقه اش را درین مسیر، هزینه رویاهای بلندپروازانه اش می کند. 
داستان آشنایی بود! هم آرمانش آشنا بود هم تلاقی آرمان و عشق ش! اما تومنی دوزار با داستان های شهدای خودمان متفاوت بود! خدا رحمت کند امام روح الله را که ""معنا"" و ""عشق"" را درین عصر غربت، برایمان باز تعریف کرد ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 14 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

راهیِ بهشت م.

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 11 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

- در آن نور، همان چهره دوست داشتنی را می دیدم؛ اما دائما جای نور عوض می شد و من به دنبالش می دویدم. ناگهان زیر پایم خالی شد؛ چیزی شبیه مرداب مرا با همه قدرت به پایین می کشید؛ فریاد می زدم و کمک می خواستم؛ کسی نبود. هرچه بیشتر دست و پا می زدم بیشتر فرو می رفتم. وحشت همه وجودم را تسخیر کرده بود؛ همه تنم در مرداب رفته بود و صدایم را نمی توانستم بیرون بدهم و خفه شده بودم. ناگهان همان نور با همان چهره دوست داشتنی انگار در مرداب آمد و به یک باره همه چیز عوض شد؛ خودم را وسط یک دشت وسیع سبز دیدم و این طرف و آن طرف دویدم و به دنبال نور می گشتم اما نبود. کمی که گذشت زمین زیر پایم باز مرا بلعید و می دیدم که همه وجودم کــــش می آید؛ از نقطه پایین حرف ""ب"" وارد شدم و پس از عبور از تونلی خاص از نقطه بالای حرف ""ف"" بیرون آمدم؛ همه جا همان نور با همان چهره دوست داشتنی شده بود.

محمدحافظ خوابش را با همه وجود تعریف می کرد. 
- خیلی خواب خوبی بود که!
بی مقدمه پرسید:
- مرگ چه شکلیه؟
- تو چه شکلی می بینیش؟
- قبلا فلسفی تر و اعتقادی تر بهش نگاه می کردم. اما هرچی بهش نزدیک تر میشم برام با صدای عبدالباسط و گریه مامانم و سردخانه و قبر و کفن و لحد و اینا تداعی میشه. 

لحظه ای درنگ کردم. کمی در ذهنم مرور کردم. خندیدم و گفتم:
- خیلی دنیایی به مرگ نگاه می کنی! شبیه بازمانده ها! نه شبیه میت ها!
- یعنی چی؟ 
- یعنی این چیزهایی که گفتی همه اش از زاویه نگاه یک آدمیه که محصور به عالم دنیا و همه عوالم احساسیش نسبت به دنیا هستش. مثلا چون تو دنیا صدای عبدالباسط غالبا برای مراسم های ختم استفاده میشه، برای تو تداعی کننده مرگه! و همین طور هست قبر و لحد و ... . مرگ رو اگه دنیایی نگاه کنی با توجه به پیش زمینه های ذهنی شاید خیلی سخت و غمناک باشه.
- تو چه جوری به مرگ نگاه می کنی؟
- من رو ول کن. ولی حداقلش اینه که شبیه ترین حالت به مرگ، خوابه. شبیه تجربه خوابی که داشتی. ولی محمدحافظ من مطمئنم مرگ، چیزی نیست که برامون ساختن.
- ولی محمد خیلی اتفاق بزرگیه و سخته که آدم بتونه با عقل، خودش رو قانع کنه که ساده هست.

حالش را می فهمیدم. خاصه این که خودش را در آستانه مهم ترین اتفاق زندگیش میدید. 
- می فهمم. فقط یک چیز!
سکوت کردم تا بپرسد چی!
- چی؟
- مردش هستی؟
- بگو اول!
- نه اگه مردش نیستی نمیگمش. کوپن ت رو هم نسوزون.
- اگه کاری باید انجام بدم که هیچ حال و حوصله ش رو ندارم.
- نه فقط میخوام در یک موضوع فکر کنی و به نتیجه برسی.
- این که ضرر نداره، باشه بگو!
- فقط سعی کن، خودت تصور خودت رو از مرگ و عالم برزخ و قیامت بسازی! اجازه نده عوالم حسیت این قدر قدرتمند بشن که اونا برات تصورسازی کنن.
- میدونی که خیلی سخته.
- کاملا! ولی مطمئنم شدنیه.

بعد از جریان نامه، اولین باری بود که می خواستم در موردش اشاره ای کنم.

- محمدحافظ چرا حبیب برات نامه می نویسه؟!
- کی؟!!!
- محمدرضا منظورم هست.
- ها!نمیدونم منم! خانواده هم حساس شدن. 
- ازش درباره مرگ هم پرسیدی؟
محمدحافظ سکوت کرد و چیزی نگفت.

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 7 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

خسته رسیدم خانه. کسی نبود. باید جامعه را می خواندم. در بین آهنگ ها، جامعه سماواتی را پیدا کردم و صدایش را بلند کردم و روی یکی از صندلی ها رها شدم:
* السَّلامُ عَلَیْكُمْ یَا أَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعَ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفَ الْمَلائِكَةِ وَ مَهْبِطَ الْوَحْیِ...
چشم هایم را بسته بودم و داشت خوابم می برد که صدای پیام گوشی، صدای دعا را قطع کرد. گوشی را برداشتم، محمدحافظ بود.
- دلتنگم محمد. مرگ، چه قدر دلتنگی داره؟
حالم گرفته شد؛ نفسم را بی اختیار با سرعت بیرون دادم و آه کشیدم. 
* وَ بَذَلْتُمْ أَنْفُسَكُمْ فِی مَرْضَاتِهِ وَ صَبَرْتُمْ عَلَى مَا أَصَابَكُمْ فِی جَنْبِهِ...
محمدحافظ در انتهای افق دنیا داشت به دنیا نگاه می کرد. شاید حق داشت. برایش نوشتم:
- داستان دلتنگی ما زمانی شروع شد که عاشقمون کرد و ما رو به هجران ابدی مبتلا کرد. و این یعنی دلتنگی ابدی محمدحافظ ...
*أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ وَ شُهَدَاءُ دَارِ الْفَنَاءِ وَ شُفَعَاءُ دَارِ الْبَقَاءِ وَ الرَّحْمَةُ الْمَوْصُولَةُ وَ الْآیَةُ الْمَخْزُونَةُ وَ الْأَمَانَةُ الْمَحْفُوظَةُ وَ الْبَابُ الْمُبْتَلَى بِهِ النَّاسُ مَنْ أَتَاكُمْ نَجَا 
حالم عوض شده بود؛ خستگی و فکر به محمدحافظ و مرگ و دلتنگی و ... . سماواتی داشت می خواند اما تلویزیون را هم روشن کردم که حالی عوض کنم. مستندی بود درباره مرگ پنگوئن ها! 
- ... از ده تخم پنگوئن ها، 9 تایش شانسی برای زندگی ندارند. پنگوئن مادر همراه با جمعی از پنگوئن ها برای صید ماهی می روند. سگ آبی هم آن جا هست. ممکن ست پنگوئن مادر دیگر هیچ وقت برنگردد ...
محمدحافظ جواب می دهد:
- عشق رو می فهمم؛ دلتنگی رو هم می فهمم؛ ولی نمی فهمم چرا باید هجران ابدی بکشیم؟
با استیکر خنده برایش می فرستم:
- توی نامه نگاری هات ازش بپرس!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 6 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

همه ی دحوالارض ها یادم به روز دحوالارض ی میافتد که در حرم امام رضا(ع) خواستم روز دحوالقلب م باشد! 
نشد!
خیال خامی بود که به یک باره همه وجودم زیر و رو شود؛ خیال خامی که سنت خدا نیز نیست.
تربیت وجودی آدم، امری تدریجی ست و باید آهسته آهسته و منزل به منزل، وجود متکامل شود؛ البته منکر استثناء ها نیستم که به یک باره متحول شده اند. اما درین روزهای واقع بینی با خودم فکر می کنم که اساسا به جای آن که ایده آل گرا باشیم و متوقع باشیم که در ایام به خصوصی مثل اعتکاف و لیالی قدر و دحوالارض و عرفه و محرم و اربعین و ...  کلا زیر و رو شویم و کن فیکون بشویم، باید متوقع باشیم یک تغییر هرچند خیلی کوچک بکنیم. این تغییرات کوچک، خودش دریا می سازد.
البته حتی در دوره واقع بینی هم به معجزه عشق ایمان دارم!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 4 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

محمدحافظ سرفه می کرد و من فکر می کردم. نمی دانستم باید از کجا شروع کنم به جواب دادن؛ گفتم از جهان بینی و معرفت شناسی بگویم، از تاریخ جنگ بگویم، از آرمان خواهی بگویم؛ اما آخر سر، دیدم هیچی نگویم بهتر است. در همان حال به خودم تشر زدم اصلاً کی گفته وظیفه تو جواب دادن هست؟! مگر جلسه آزاداندیشی دانشگاه ست یکی تو بگویی یکی او بگوید! از استدلالی که پیش خودم آورده بودم خنده ام گرفت! حالا که نمی خواستم جوابی بدهم انگار بار بزرگی را از دوشم برداشته باشند، احساس راحتی کردم.

در همان حال در اتاق زده شد و حاج خانم با اجازه وارد شد. جلویشان بلند شدم و راضی به زحمت نبودم‌ی گفتم و ظرف میوه را از دستشان گرفتم. حالِ خراب مادر محمدحافظ را می توانستم درک کنم اما چیزی در چهره حاج خانم مشخص نبود. با مهربانی و یک لبخند ریز، موهای بالای پیشانی محمدحافظ را حالت داد و گفت: آقا محمد! مدتیه حافظ مشکوک میزنه؟ شما خبری ندارین؟ محمدحافظ لبخند محوی زد، شانه بالا انداختم که نه والّا!  حاج خانم ادامه داد: نامه های خاص برای آقا میاد و هیچ کی هم حق نداره فرستنده اش رو نگاه کنه!!  این بار همه با هم خندیدیم و حاج خانم از اتاق رفتند.

با خودم فکر کردم که هیچ کسی بهتر از حاج خانم و حاج آقا نمی توانند جواب سوال های مهم محمدحافظ را بدهند؛ یعنی او از پدر و مادرش سوال نپرسیده، یعنی از باعث و بانی حال و وضع امروزش شکایت نکرده. البته چیزی از او نپرسیدم.

-         خب پس مشکوک میزنی و نامه و فدایت شوم و از این چیزا ؛ قضیه چیه؟!

محمدحافظ خندید و گفت هیچی حالا! برایم مهم نبود که ماجرا چی هست اما هرچه بود همین که دیدم حال او را خوب می کند، خوشحال شدم، خیلی خوشحال شدم.

-         آقا من شخصاً حاضرم پیک موتوری نامه هاتون بشم. سریع مطمئن ارزون! در حد باد صبا ی شیخ حافظ!

-         تکیه بر عهد تو و بادصبا نتوان کرد!

کلی خندیدیم.

محمدحافظ رفت توی کتابخانه اش و کتابی را برداشت و از لایش، پاکتی به من داد.

نام فرستنده و مکانش را که دیدم، مات شدم! پاکت را روی چشمم گذاشتم ... .

 

للحق 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 3 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

قبل التحریر: قسمت دوم به قلم محمدعلی

محمدحافظ بعد از سرفه های ممتدش، کمی آب خورد و توانست حرف بزند:

- اگر انقلاب نمیشد، اگر جنگ نمیشد، اگر جنگ زود تمام میشد، اگر بابام جبهه نرفته بود، هزاران اگر تاثیر گذار در ذهنم می آید که هیچکدام برای تغییر وضع و حال من اثری نگذاشتند. دچار زیاد فکر کردن که میشوم خود را میبازم، وضع و حالم را باید قبول کنم. آخر سر باز به پذیرفتن واقعیت میرسم تا حداقل اندکی به آرامش برسم. من این وضع را انتخاب نکردم، دنیا ناعادلانه است، اما چه میشود کرد و چه کسی اهمیت میدهد؟ آدمیان طوری زندگی میکنند که گویی برده وار تسلیم واقعیت ها هستند. گاهی به این تسلیم، وجه دینی میدهند تا حس معنویت از مصیبت هایشان بکاهد. راستی پس آن همه شعار انقلابی برای تغییر وضع و حال چه میشود و چه فایده دارد؟ اگر آخر سر قرار است به نقطه اول رسید و تسلیم شد و پذیرفت آنچه که توان تغییر آن را نداریم!! حتی شریعتیِ انقلابی هم از خدا میخواهد بپذیرد آنچه را که توان تغییر دادن، ندارد. اما اگرهایی که در ذهنم می آید غالبا توان تغییر نه به دست من که به دست دیگران داشتند. اگر شعار، جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان نبود، اگر صدام حسین دچار اختلالات روانی حاد نبود، اگر غرب اندکی به ارزش های اخلاقی مسیحی یا حتی  لیبرال و سکولار خود پایبند بود،  وضع من و امثال من یقینا متفاوت بود. به من و امثال من ظلم شده. گاهی می پرسم خدا چرا اجازه میدهد آدم ها ظلم کنند و بعد به این فکر میکنم که اکثر دوستان خدا در تاریخ، مظلوم واقع شدند ... حسین سردمدار این واقعیت است و در حالی که ابن ابی الحدید او را سلطان و شاه آدم های زیر بار نرو میداند وقتی با هزاران زخم در حال بریدن گلویش هستند میگوید خدایا به سرنوشت راضی هستم و معبودی جز تو نیست! حسین نیز به پذیرفتن واقعیت میرسد! سرنوشت تلخ چرا برای دوستان خدا محتوم شده است؟! هیچ کدام از این افکار مرا آرام نمیکند و پاسخگوی هزاران چرا و اگر ذهنم نمیشود ...

محمدحافظ انگار خواسته باشد متنی را از رو بخواند! یک نفس، حرف هایش را زد. باز به سرفه افتاد ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 3 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

"محمدحافظ" برای من یک مسئله است که می خواهم بفهممش. اما نه لزوما آن طوری که خودم می خواهم! 
به محمدعلی پیشنهاد دادم یک بخش هایی را من بنویسم یک بخش هایی را او بنویسد. این طوری نه من می توانم تماما "محمدحافظ" را خلق کنم نه محمدعلی! و این شکلی شاید مسئله جالب تر و مهم تر و دقیق تر شود.
امشب دومین بخش "محمدحافظ" را محمدعلی می نویسد.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 31 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

محمدحافظ تکیده تر شده بود. گاه گاهی سرفه می کرد. خودش اصرار داشت حرف بزنیم. 
چه می دانم؛ از این عالم پیچیده و پر رمز و راز، چه قدر می خواهیم بفهمیم؛ اما محمدحافظ داشت از یک درد به عالم نگاه می کرد؛ از یک زخم. درد و زخمی که تعیین کننده ترین گزینه برای فهم عالم برایش بود. به او گفتم هیچ بنا نیست درین عالم خلقت، من و تو از نظر علمی قوین ترین باشیم، بنا نیست هنرمندان شهیری باشیم، بنا نیست متفکران صاحب فکری باشیم؛ اما بنا هست بنده باشیم. 
خواست چیزی بگوید اما آن قدر سرفه کرد که بحثمان ناتمام ماند.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 30 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

پروردگار عالم، رب است؛ تربیت می کند؛ به حکمتش هم تربیت می کند. الگوهای تربیتیش نیز به عدد مخلوقاتش ست؛ و این یعنی هیچ دو نفری را نمی یابی که خدا به یک الگو تربیتشان کند! 
و چه زیان کارند کسانی که حکمت های تربیتی خدا را با استانداردهای ذهنی خویش، قضاوت می کنند! و گمان می کنند که خدا باید مثل دیگران با آن ها رفتار کند. 
حکمت های خدا، سرشار از لطافت ست... ؛ با هر کس به گونه ای رندانه!

«« یا من هو فی حکمته لطیف...»»

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 60 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :