دوشنبه 2 دی 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

حکماً خدا ته مردانگی ست؛ و حتماً ته نامردی ست که از غیر، چیزی بخواهی ... .

نظرش برنگردد.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 27 آذر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

پایان دوره ای؛ و آغاز دوره ای جدید ...؛ در معیت امام مهربانی ها ...

مشهدالرضا ۲۷ آذرماه ۹۸

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 25 آذر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

تنها رهایی بخش خداست! 
بعد از دو ماه دور بودنِ اجباری و تا حدی عمدی از همه روزمرگی هایم، باز رها شده ام! حس غریبی ست وقتی به برخی دغدغه ها و کارها و مطالعات و فکرهای ماقبل این دو ماه فکر می کنم؛ با این فکرها و تجربیات و حال های تازه ام، دائم با خودم می پرسم آخر چرا؟!!! چرا آن؟؟؟ چرا این؟!!! 
رهایی حس شیرینی ست؛ دوست دارم در روزمرگی های سابقم غرق نشوم هرچند همین پیگیری انتخابات مجلس حالم را بد کرد به همین زودی.
دارم میروم جایی که آرام شوم.

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 28 مهر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

خدا اولیائش را در میان بندگانش مخفی کرده است تا همه را ارزش نهیم که مبادا ناخواسته ولی خدایی را بی توجهی کرده باشیم.
و این مخفی بودن یعنی اولیاء خدا نشانه نمایانی ندارند. و این یعنی آن پیرمرد خندان با ریش های سفید و لباس های مندرس و چوب دستی ناموزون و گونی کهنه بر دوش ممکن ست ولی خدا باشد. 
درین عصری که همه می خواهند خودشان را نمایان کنند و در معرض بگذارند، کسانی که شاگردی مکتب عشق و معنا، کرده اند آن چنان قلبشان وسیع شده است که ساکت شدند و خاموش ماندند؛ بی هیچ ادا و ادعا و توقع؛ درست برخلاف ما ... .

للحق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


للباقی

اهل ظاهر در رنگ ها و لعاب ها اسیرند؛ و ما تا آن هنگام که اسیر ظاهر هستیم چگونه می توانیم از دیدن واقعیت ها به حقیقت دیده ها و نادیده ها دست یابیم؟
در طریق الحسین(ع) که قدم می گذاری اگر دیده دل باز کنی خواهی دید که واقعیات ظاهری، رنگ و لعابی بیش نیستند؛ آیت الله و دکتر و مهندس و هنرمند و کارگر و بیکار همه به یک شکل و با فقر ذاتی خویش به راه ولایت زده اند و این همان حقیقت است... . 
حقیقت، فقر ذاتی ماست؛ حقیقت، دور افتادن ما از منبع های فیض و رحمت ست؛ حقیقت، فربگی ما از ظاهرهای روزمره زندگی ست؛ و اهل ظاهر چگونه خواهند فهمید که آن کارخانه دار معروف با چند صد میلیارد دارایی همراه با این پیرزن با صفای روستایی که با کمک های مردمی هزینه رفت و برگشتش فراهم شده است، یک شکل به جاده ی حسین(ع) زده اند؛ اهل ظاهر چگونه خواهند فهمید که درین مرتبه از عالم، تضادها بی معنی شده اند: فقیر و غنی، بی سواد و فوق تخصص،  معلول و سالم، خوش تیپِ حساس در ظاهر و شلخته ی بی تفاوت! ... 
و این همان حقیقت است که می گوید اگر این فضیلت ها توانست معرفت و عشقت به ولی خدا را بیشتر کند ارزش دارد و گرنه همه اش بدبختی و بار اضافه ست چه علمش چه مالش چه تن سالم و چه ظاهر خوبش! و تو در مسیر طریق الحسین(ع) است که می توانی زندگی گذشته ات را بر این سنجه بگذاری و حقیقت علم و مال و جسمت را بسنجی. اهل ظاهر چگونه خواهند فهمید که همه زندگیت را وقف زوارِ ولی خدا کردن چه لذتی دارد؛ اهل ظاهر فقط شلوغی دم مرزها و اغتشاش عراق و تاول های پاها را می بینند. اهل ظاهر چگونه خواهند فهمید که گذر از ظاهر رنگ ها و لعاب ها و قدم نهادن در وادی حقیقت ها، بازگشت به خویشتن خویش است؛ بازگشت به فطرت است؛ صدای سیدمرتضی آوینی ست که در گوش می پیچد:
""ما به فطرت خویش بازگشته ایم و در آن حسین بن علی علیه السلام را یافته ایم و اینچنین است اگر حسین ندیده ( حسین حسین ) میکنیم.
این قلب حسین بن علی علیه السلام است که در پیکر ما می تپد و اینچنین، اراده ی ما اراده ی حق است و قدرت ما از مبدأ لایزال قدرت الهی است.
نه؛ اینجا خستگی راه ندارد ...""
مسیر طریق الحسین(ع) با ۱۴۵۲ ستونش پایان می یابد. اهل حقیقت، دیدار با ولی خدا را دیدار با ولی خود می داند؛ زیارت امام را زیارت بزرگترین گمشده وجودی خویش می داند. اهل حقیقت، زیارت را تجدید میثاق می داند؛ تجدید همان میثاقی که پیش از خلقت خاکی خود در محضر پروردگار عالم با اولیای خود بسته است که آن ها بالاترین تجلی خداوند در بین مخلوقاتش هستند، واسطه فیض و رحمت و علم و عشق اند. و عالم خلقت به خاطر آن ها بنا شده است و ارتباط این هستی پر رمز و راز با وجود، آنان اند.
بین الحرمین این وعده گاه اهل حقیقت در طول تاریخ، وعده گاه آرمان خواهان عدالت طلب آزادی جو، وعده گاه دلدادگان صادق و مخلص، مملوء از عاشقانی ست که لبیک یاحسین(ع) می گویند.
باز این صدای سیدمرتضی ست که می پیچد:
""چه می جویی؟ عشق؟
همین جاست.
چه می جویی؟ انسان؟
این جاست. 
همه تاریخ این جا حاضر است.
بدر و حنین و عاشورا این جاست.
و شاید آن یار ...
او هم این جا باشد.
این شاید که گفتم از دل شکاک من است که برآمد.
اهل یقین پیام دیگری دارند.""
و شاید آن یار. و حتما آن یار... .
آن یار عزیزی که آخرین ذخیره خداست؛ آن عزیزی که منظور همه اهل حقیقت است و منظور همه عهدها و میثاق ها و بیعت ها. همان که از دم صبح ازل تا آخر شام ابد، دوستی و مهر و میثاق ما با او بوده است.
و این عاشقانه ترین بیعت سربازی در بزرگ ترین تجدید بیعت آخرالزمانی امام عشق است آن سان که در زیارت اربعین قول می دهی که جان و مال و خانواده و همه وجودت را فدای آن یار نمایی.
سید همچنان صدایش در غوغای طوفان صداهای مختلف می پیچد:
"" ما وارث انبیا هستیم و غایات الهی آفرینش انسان در وجود ماست كه معنا می‌یابد. ما از مرگ نمی‌ترسیم، كه مرگ ما شهادت است و شهادت، حیات عندالرب. عقل‌های محجوب به آیینه‌های قیراندود فطرت بشر غربی چگونه خواهند توانست كه معنای حیات عندالرب را دریابند؟ حیات عندالرب، نقطه‌ی پایانی معراج بشریت است كه به آن جز با شهادت دست نمی‌توان یافت.""
چه ساده اندیش اند معاندان ما که می خواهند این تجدید بیعت آخرالزمانی را سانسور کنند! اگر با پاشیدن مشتی خاک و پول توانستند جلوی نور خورشید را بگیرند در مخفی کردن عظمت این بیعت نیز می توانند! 
گویی سید امروز را می گوید:
""اکنون تاریخ بعد از آن شب طولانی و سیاه کفر به طلوع فجری دیگر رسیده است و از این پس هر روزی که می گذرد با نزدیک شدن به صبح دولت حق، جهان روشن و روشن تر می گردد.
این جا منبع و منشأ آن نور عظیمی ست که در وسعت جهان، جلوه کرده ست...""
جهان در گذر از همه پستی ها و پلشتی ها و گمگشتگی ها اینک به دوران حساس خود رسیده است. آنانی که می خواهند عَلَم جهاد را به دوش بگیرند و دنیا را آماده طلوع خورشید عظمی نمایند، آنانی هستند که صادقانه ترین و مجاهدانه ترین و عاشقانه ترین بیعت ها را امروز با امام عزیز خود می کنند.
حرف آخر، همان حرف سید است:
""ای وجدان‌های نیم‌خفته، چشم بیداری بگشایید و ای بیداران، گوش فرا دهید: ماییم كه بار تاریخ را بر دوش گرفته‌ایم تا جهان را به سرنوشت محتوم خویش برسانیم. خون سرخ ما فلقی است كه پیش از طلوع خورشید عدالت بر آسمان تقدیر نشسته است. یا فالق الاصباح، ما را در راهی كه اینچنین عاشقانه در پیش گرفته‌ایم یاری فرما""

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 19 مهر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

شب اول خانه جعفر گزاز بودیم؛ خرمشهر یا همان محمره. برادرش مهدی و احمد آمدند دنبالمان. خانه با صفا با پشتی های دور تا دوری. سحر خوبی بود. بعدش رفتم کنار شط؛ کنار کارون قدم زدم. چند نفری با قلاب ماهی می گرفتند. شناورها و کشتی های زیادی لنگر گرفته بودم؛ پرسیدم چرا؟گفتند کار نیست، بار نیست!
صبحانه آش برنجی خوردیم؛ تقریبا همان آش شیرازی بود. خانواده گزاز سنگ تمام گذاشتند برایمان؛ گزاز از غزاز میاید به معنای ابریشم باف! از طایفه بزرگ بنی تمیم.
هنوز در این شهرها با شیخوخیت طایفه ها مدیریت میشوند. 
خبرهای خوبی از مرز نمی آید؛ اما همه با شوق در حرکت اند. 
حسین(ع) تنها ماند به سبب قلت یار؛ این همه عاشق، نشانه است ... . 
#بیعت_آخرالزمانی
صدای سیدمرتضا از گوشم خالی نمی شود. 

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 مهر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

" حکومت باید به دست کسانی بیفتد که هیچ پیشینه ی تاریخیِ اسهال نداشته باشند." 

راه بقا و پیشبرندگی "حاکمیت"، خالی شدن دستگاه  "حکومت"ی نظیر مجلس و دولت و دیگر نهادهای اجرایی از وجود کسانی ست که سیاست را مترادف کرده اند با جنگ قدرت و ثروت؛ کسانی که پیشینه تاریخیِ اسهالِ منفعت پرستی و فساد و رانت و آقازادگی و اشرافیت شان در ذهن مردم با اسامی نظیر اصولگرایی و اصلاح طلبی گره خورده است. 
نادر می گوید: "یک نوع انسان بیشتر وجود ندارد و آن هم انسان سیاسی ست". قبول می کنم؛ 
اما می گویم: "یک نوع انسان بیشتر نمی تواند جهاد کند و آن هم انسان انقلابی ست."

#میثاق

#سیاست
#حاکمیت
#حکومت
#اصولگرایی
#اصلاح_طلبی
#انقلابی

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 15 مهر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

چند سالی ست "علوم انسانی خوان ها" برایم مسئله شده اند! 
شاید به خاطر این باشد که خیلی از رفقایم به این سمت رفتند و سال هاست در ذهنم، وسوسه مهاجرت خودم هم رژه می رود! 
کارها و آثار این بچه ها- که غالبا موفق بوده اند و با ذوق و انگیزه، تا مدارج عالی رفته اند- را معمولا دنبال می کنم. می بینم روزانه از این همایش به آن کنفرانس، از این دبیری علمی به آن ناقد علمی، از این صفحه اندیشه فلان روزنامه به آن صفحه نخبگان بهمان مجله، در رفت و آمد هستند؛ کارهایشان را که می بینم حقا چیز خاصی نیست و گمان نمی کنم هیچ نفعی از آن عائد بنی بشری درین کره خاکی شود! 
از این بدتر دائما در حال نزاع و پرخاش هستند؛ دائما در حال کوبشِ این شخصیت علمی امروزی یا آن فاخر ارزشمند تاریخی هستند؛ و همه این ها در لایه قشری شرح و ترجمه و تقلید است و دریغ از پر کاهی تولید! 
در ضمن با همین فهم اندکم می توانم بین تضارب آرا(پیش برنده) و نزاع و پرخاش(متوقف کننده) را تمیز دهم!
محصول این نزاع و پرخاش تولید آدم های مدعی و مغروری شده است که از صدر عالم تا ذیل عالم را به باد بد و بیراه عالمانه! می گیرند و ناتوان اند از برقراری یک دیالوگ ساده اما عمیق! خدا می داند با آقا مرتضی رفتگر محله مان شخصا خیلی راحت تر می توانم گفت و گو کنم تا با برخی از این آقایان مدعی.
با خودم فکر می کنم اگر درِ خیلی از دانشکده ها و پژوهشکده های علوم انسانی امروز ایران را ببندند فردا خللی در جریان اندیشه و تفکر کشور به وجود می آید؟!
اگر همین سوال را چند سال پیش از من می پرسیدند، در دل به این سوال می خندیدم که تا مغز استخوان، سوالی عامی است!!! اما چه کنم که همین سوال عامی و پیش پا افتاده دیروزکه برایش کلی جواب شیک و اتوکشیده داشتم، امروز مرا لال کرده است. 
با خودم فکر می کنم این همه جوان خوش استعداد و این همه زمان و این همه بودجه کشور چه تحولات عظیمی را می توانست ایجاد کند... .
البته بی انصافی ست که با همین چوب، عده قلیلی از دوستان عمیق و زحمت کش و حقا صاحب منظومه فکری را برانیم.
سال ها پیش که از برخی کارهای بی ثمر فرهنگی و علمی ناامید شده بودم به سرم زد بروم شلغم بکارم؛ مطمئن بودم کارم بالاخره به اندازه خودش ثمر می دهد و کار تولیدی ست به هر حال؛ این روزها به یک هلدینگ و کنسرسیوم شلغم فکر می کنم!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 12 مهر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

- اگر می خواهی ازدواج کنی با یک شطرنج باز ازدواج کن؛ کسی که بتواند لااقل دو سه حرکت بعد از این حرکتش را بفهمد! بفهمد اگر الان ترشرویی کند و حال تو را بی دلیل جهنم کند، حرکت بعدیش می شود گرفتن قلب تو، و حرکت بعدتریش می شود حال خراب خودش!  یا بفهمد وقتی نتوانست جلوی بچه ها خودش را کنترل کند و با عصبیت حرفی زد، حرکت بعدیش می شود دیدن بچه ها، حرکت بعدتریش می شود از بین رفتن ابهت پدر و مادری.
- من اهل شطرنج نیستم و میلی هم به نشستن و فکر کردن به چیزهای خشک و بی روح ندارم؛ طرف، آدم باشد کفایت می کند؛ آدم که باشد می فهمد اگر بی دلیل دل بشکند زندگی خودش جهنم میشود، آدم که باشد می فهمد احترام لباسی نیست که اگر خونی شد بتوان به راحتی طاهرش کرد؛ چند اصل ساده آدمی.
- عزیزم بهتر است اگر می خواهی ازدواج کنی با یک مار و پله باز ازدواج کنی! فقط سعی کن شش بیاوری! 
- تمسخر کردن که عادت تان است؛ مثل قضاوت!
- قضاوتت که نکردم توصیفت کردم! همین قدر ساده مسخره ای!
- شمایی که در جزئی ترین کارها هم می نشینید فکر می کنید و فلسفه های مسخره می بافید وقت هم می کنید از زندگی تان فرای همه تعارفات و موهومات لذت ببرید؟ وسط مشکلات و کشمکش های زندگی وقت استراحت می گیرید و به اتاق فکر می روید تا لااقل سه حرکت بعدی همسفرتان را تحلیل کنید؟ اصلا شما از آن جنس آدم هایی هستید که اگر زندگی خلاف تحلیل شطرنجی تان پیش برود، جسارتا ببخشید عذرخواهم اما سگ می شوید! به همین ساده به هم می ریزید! 
- سگ، مار، خر، قاطر، سوسک، شانپانزه، قول می دهم به همه شان فکر کنم! 
- به جای این جک و جانورها به یک آدم فکر کنید.
- ترجیح می دهم از سگ به آدم برسم تا از آدم به سگ!
- خود دانید ولی به گمانم شما با این اوضاع با مار و پله سریع تر می رسید تا شطرنج!

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 11 مهر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

بار محقق شدن آرمان های تاریخ بر دوش کسانی ست که در "خط مقدم جهاد"، «زندگی» می کنند؛ نه یک برهه و یک مقطع که پشیمان ها هم در یک گوشه از زندگی شان در خط مقدم جهاد بوده اند! 
«زندگی کردن در خط مقدم جهاد» مترادف است با دست شستن از همه تعلقات و وابستگی ها برای همیشه؛ یعنی بریدن دائمی از تعلقات خانوادگی و گروهی و مالی و شأنی و علمی و هنری و هرچه که دلت بخواهد! 
محصول این زندگی به شرط ثابت قدم بودن می شود عزت؛ می شود اقتدار؛ می شود قدرت اثرگذاری بر عالم... .

"لَو کانَ جَبَلاً لَکانَ فِنداً ولَو کانَ حَجَراً لَکانَ صَلداً"

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 7 مهر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

برای من دهه هفتادی که جنگ را ندیده و حس نکرده ام جای بسی افتخار و شکر است که از سینه سوخته و چشم های خردلی جانباز عزیز دفاع از آرمان های مقدس، جناب آقای "غلام دلشاد" روایت کنم.
کتاب "از فاو تا اوپسالا" مجموعه داستانی از زندگی پر فراز و نشیب این جانباز عزیز است که امیدوارم علی رغم شکستگی قلمم، توانسته باشم گوشه هایی از حماسه های این بزرگمرد را روایت کنم.
سرفه های حین مصاحبه و چهره همیشه خندان و افتخار به گذشته اش، علی رغم زندگی پر از سختی و مرارتش، گواه صدق آرمان خواهی و ثابت قدمیش می باشد. سایه اش مستدام

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 مهر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

تو چه می دانی درد دلتنگی را
نفَسِ قطع شده
چشم آشفته ی معتاد نگاه
خاطر طوفان زده ی خاطره ها
جان زخمی شده از حس فریب
آه سوزنده و حیران دل
دود بر کنده ی نیم سوخته ی عاطفه ها

تو نمی دانی درد امروز مرا
نفست گرم و چشمت مست
خاطرت آسوده
جانت از نیرنگ و بلا محفوظ است
در دلت آهی نیست
دودی از کنده تو به سرازیری احساس کسی جاری نیست

و خدا می داند
و خدا می داند درد دلتنگی من را 
که خدا به خدا از همه دلتنگ تر است ... .

شامگاه اولین روز پاییزی ۹۸

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 31 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

ایران هشت سال جنگید؛ در حالی که قوای نظامیش از هم پاشیده بود؛ سیستم امنیتی و اطلاعاتیش نوپا بود؛ دنیا علیه ش ائتلاف کرده بود؛ در داخل هم کم منافق نداشت و هر روز بلوایی داشت؛ تازه مدعیان وطن پرستی و ملی گرایی  نیز در کوران دفاع از وطن، از پشت خنجر می زدند ... .
روی کاغذ و در عالم محاسبات ریاضی شان! انقلاب شانسی برای تداوم نداشت اما ""ایمان به وعده خدا"" مولفه ای است که جز اهل معنا از درک آن عاجزند.
و این سنت همیشگی خدا ست... .

#فردای_روشن
#دفاع_مقدس

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 30 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

چند سالی است که برخی از برنامه‌هایم به ثمر نمی‌نشیند! و در برخی کارهایم عجیب گره افتاده است. هرچه برایش برنامه می‌ریزم و می‌دوم و تلاش می‌کنم به در بسته می خورم. چه در حوزه مباحث شخصی چه در حوزه مباحث علمی و اقتصادی و فرهنگی.

گاهی دل به زمینم می‌زند؛ گاهی منطق‌های عقلی به اشتباه می‌بردم؛ گاهی چیزی را به اشتباه نشانه می‌بینم؛ و گاهی آرمان‌ها کله‌پایم می‌کند! و منی که در زندگی همیشه پرانگیزه بوده‌ام گاهی کم می‌آورم! پیشتر چنین نبود واقعاً! توکل می‌کردم و به دل ماجرا می‌زدم و درها یکی پس از دیگری باز می‌شد. اما این چندی ماجرا فرق می‌کند! اگر ذکر و حال و توسل و چله و عهد و عنایت‌شان نبود که نمرده باید بر من نماز می خواندند!

پیشتر، زندگی و اتفاق‌هایش را همچون سفر می‌دانستم؛ مثلاً اگر کسی از من می‌پرسید هدف‌ت از فلان برنامه یا بهمان انتخاب چیست می‌گفتم زندگی سفر است و باید برای این سفر برنامه ریخت و به تکامل رسید و این برنامه یا انتخاب، سفر مرا سریع‌تر می کند.

اما چند سال پیش در کشاکش ماجرایی، با مفهوم عمیق‌تری آشنا شدم؛ رحلت و راحل!

مسافر کسی است که برای سفرش برنامه دارد؛ بخشی از وسایلش را در چمدانی می‌ریزد و از مبدأ به خصوصی به مقصدی مشخص می‌رود و باز به مبدأ خود بازمی‌گردد؛ اما راحل کسی است که ""همه"" زندگیش را با خود برمی‌دارد و از مبدأیی حرکت می‌کند و هیچ‌گاه به آن بازنمی‌گردد! خانه به دوش است و نمی‌داند دقیقاً مقصدش کجاست! چنین است که راحل متوکل است و سبک‌بال و سبک‌بار؛ نه غم نان دارد و نه غم نام و از رسوایی بیمی ندارد که هیچ کویی، اقلیم ماندگارش نیست!

در آن ماجرا خدا مرا راحل کرد؛ و شروع یک مسیر جدید در زندگیم شد که همه ابعاد زندگیم از سیاسی و فرهنگی تا علمی و اقتصادی را تحت تأثیر خود قرار داد. اما این جواب گره هایی نبود که مدام در کارهایم اتفاق میافتاد؛ مسیر حیرت ادامه داشت؛ و سر بسته بگویم سخت بود! گاهی کم می‌آوردم و شاید گاهی در دل نسبت به معشوق متعالی خود گله می‌کردم؛ خدا از سر تقصیراتم بگذرد که او هیچ چیز برایم کم نگذاشته است اما چه کنم گاهی آدم کم می‌آورد دیگر!

تا گذشت همین چند روز پیش؛ این جمله حضرت امیر(ع) یک بخشی از حیرتم را جواب داد: ""عَرَفْتُ آللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ، وَحَلِّ آلْعُقُودِ، وَنَقْضِ آلْهِمَمِ. خداوند را به‌وسیله بَرهم خوردن تصمیم‌ها، فسخ پیمان‌ها و نقض اراده‌ها شناختم. ""

و این یعنی عاشقی ... .

و این یعنی خدا خواست من سال‌ها دست و پا بزنم اما گره‌هایم باز نشود تا بفهمم که در این عالم، وجودی هست که گاهی رندانه، هر چه تصمیم بگیری ردش می‌کند؛ هرچه عزم کنی فسخش می‌کند؛ و اراده‌ات را می‌شکند تا تو را پرواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز دهد.

تا حال همان خس بی سر و پا و ناچیزی را داشته باشی که روی آب افتاده است و آب او را با خود می‌برد.

حال پرنده ای داشته باشی که در بلندای آسمان بدون دغدغه نام و نان بال می زند و عالم را تماشا می‌کند و پروردگارش را تسبیح می‌گوید.

حتماً باید فکر کنی و برنامه بریزی و تلاش کنی و عرق بریزی؛ اما نباید هیییییییییییییییچ دغدغه‌ای برای فردا داشته باشی؛ نه دغدغه نام نه نان نه علم نه حکمت نه عشق و نه هیچ چیز متعالی دیگری حتی!

باید سبک‌بار پرواز کنی؛ و از همه‌ی چارچوب‌ها و قالب‌هایی که جامعه و دیگران برایت ساخته‌اند رها شوی. خدا عاشق بنده‌ای ست که خود خود خود خود خودش است و ذره ای غبار از قالب های فکری و عرفی و تقلیدی جامعه و پیرامونش بر او ننشسته باشد.

اگر چنین شد به گمانم دیگر گره برایت معنی ندارد؛ حتی گاهی که نمیشود که نمیشود که نمیشود!! 

 

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

 

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 29 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

 سر "بریدن" سخت ست؛ چه سر جوجه دو روزه باشد چه سر گوسفند پروار! 
اما سر دل را "بریدن" سخت ترین کار دنیاست. 
سنگ دل ترین قصاب هم به یک لحظه دل می دهد و یک عمر دستانش برای بریدن سر دلش می لرزد! و شاید هیچ وقت هم نتواند.
اصلا شاید قربانی کردن دل، با بریدن سر نباشد؛ شاید باید نحرش کرد؛ تیشه ای به گردن دل زد و دل آن چنان بال بال بزند و پِل پِل کند و خونش برود تا دست آخر بی جان شود و غریبانه گوشه ای جان دهد؛ شاید!

للحق
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 64 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic