دوشنبه 15 مهر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

چند سالی ست "علوم انسانی خوان ها" برایم مسئله شده اند! 
شاید به خاطر این باشد که خیلی از رفقایم به این سمت رفتند و سال هاست در ذهنم، وسوسه مهاجرت خودم هم رژه می رود! 
کارها و آثار این بچه ها- که غالبا موفق بوده اند و با ذوق و انگیزه، تا مدارج عالی رفته اند- را معمولا دنبال می کنم. می بینم روزانه از این همایش به آن کنفرانس، از این دبیری علمی به آن ناقد علمی، از این صفحه اندیشه فلان روزنامه به آن صفحه نخبگان بهمان مجله، در رفت و آمد هستند؛ کارهایشان را که می بینم حقا چیز خاصی نیست و گمان نمی کنم هیچ نفعی از آن عائد بنی بشری درین کره خاکی شود! 
از این بدتر دائما در حال نزاع و پرخاش هستند؛ دائما در حال کوبشِ این شخصیت علمی امروزی یا آن فاخر ارزشمند تاریخی هستند؛ و همه این ها در لایه قشری شرح و ترجمه و تقلید است و دریغ از پر کاهی تولید! 
در ضمن با همین فهم اندکم می توانم بین تضارب آرا(پیش برنده) و نزاع و پرخاش(متوقف کننده) را تمیز دهم!
محصول این نزاع و پرخاش تولید آدم های مدعی و مغروری شده است که از صدر عالم تا ذیل عالم را به باد بد و بیراه عالمانه! می گیرند و ناتوان اند از برقراری یک دیالوگ ساده اما عمیق! خدا می داند با آقا مرتضی رفتگر محله مان شخصا خیلی راحت تر می توانم گفت و گو کنم تا با برخی از این آقایان مدعی.
با خودم فکر می کنم اگر درِ خیلی از دانشکده ها و پژوهشکده های علوم انسانی امروز ایران را ببندند فردا خللی در جریان اندیشه و تفکر کشور به وجود می آید؟!
اگر همین سوال را چند سال پیش از من می پرسیدند، در دل به این سوال می خندیدم که تا مغز استخوان، سوالی عامی است!!! اما چه کنم که همین سوال عامی و پیش پا افتاده دیروزکه برایش کلی جواب شیک و اتوکشیده داشتم، امروز مرا لال کرده است. 
با خودم فکر می کنم این همه جوان خوش استعداد و این همه زمان و این همه بودجه کشور چه تحولات عظیمی را می توانست ایجاد کند... .
البته بی انصافی ست که با همین چوب، عده قلیلی از دوستان عمیق و زحمت کش و حقا صاحب منظومه فکری را برانیم.
سال ها پیش که از برخی کارهای بی ثمر فرهنگی و علمی ناامید شده بودم به سرم زد بروم شلغم بکارم؛ مطمئن بودم کارم بالاخره به اندازه خودش ثمر می دهد و کار تولیدی ست به هر حال؛ این روزها به یک هلدینگ و کنسرسیوم شلغم فکر می کنم!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 12 مهر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

- اگر می خواهی ازدواج کنی با یک شطرنج باز ازدواج کن؛ کسی که بتواند لااقل دو سه حرکت بعد از این حرکتش را بفهمد! بفهمد اگر الان ترشرویی کند و حال تو را بی دلیل جهنم کند، حرکت بعدیش می شود گرفتن قلب تو، و حرکت بعدتریش می شود حال خراب خودش!  یا بفهمد وقتی نتوانست جلوی بچه ها خودش را کنترل کند و با عصبیت حرفی زد، حرکت بعدیش می شود دیدن بچه ها، حرکت بعدتریش می شود از بین رفتن ابهت پدر و مادری.
- من اهل شطرنج نیستم و میلی هم به نشستن و فکر کردن به چیزهای خشک و بی روح ندارم؛ طرف، آدم باشد کفایت می کند؛ آدم که باشد می فهمد اگر بی دلیل دل بشکند زندگی خودش جهنم میشود، آدم که باشد می فهمد احترام لباسی نیست که اگر خونی شد بتوان به راحتی طاهرش کرد؛ چند اصل ساده آدمی.
- عزیزم بهتر است اگر می خواهی ازدواج کنی با یک مار و پله باز ازدواج کنی! فقط سعی کن شش بیاوری! 
- تمسخر کردن که عادت تان است؛ مثل قضاوت!
- قضاوتت که نکردم توصیفت کردم! همین قدر ساده مسخره ای!
- شمایی که در جزئی ترین کارها هم می نشینید فکر می کنید و فلسفه های مسخره می بافید وقت هم می کنید از زندگی تان فرای همه تعارفات و موهومات لذت ببرید؟ وسط مشکلات و کشمکش های زندگی وقت استراحت می گیرید و به اتاق فکر می روید تا لااقل سه حرکت بعدی همسفرتان را تحلیل کنید؟ اصلا شما از آن جنس آدم هایی هستید که اگر زندگی خلاف تحلیل شطرنجی تان پیش برود، جسارتا ببخشید عذرخواهم اما سگ می شوید! به همین ساده به هم می ریزید! 
- سگ، مار، خر، قاطر، سوسک، شانپانزه، قول می دهم به همه شان فکر کنم! 
- به جای این جک و جانورها به یک آدم فکر کنید.
- ترجیح می دهم از سگ به آدم برسم تا از آدم به سگ!
- خود دانید ولی به گمانم شما با این اوضاع با مار و پله سریع تر می رسید تا شطرنج!

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 11 مهر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

بار محقق شدن آرمان های تاریخ بر دوش کسانی ست که در "خط مقدم جهاد"، «زندگی» می کنند؛ نه یک برهه و یک مقطع که پشیمان ها هم در یک گوشه از زندگی شان در خط مقدم جهاد بوده اند! 
«زندگی کردن در خط مقدم جهاد» مترادف است با دست شستن از همه تعلقات و وابستگی ها برای همیشه؛ یعنی بریدن دائمی از تعلقات خانوادگی و گروهی و مالی و شأنی و علمی و هنری و هرچه که دلت بخواهد! 
محصول این زندگی به شرط ثابت قدم بودن می شود عزت؛ می شود اقتدار؛ می شود قدرت اثرگذاری بر عالم... .

"لَو کانَ جَبَلاً لَکانَ فِنداً ولَو کانَ حَجَراً لَکانَ صَلداً"

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 7 مهر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

برای من دهه هفتادی که جنگ را ندیده و حس نکرده ام جای بسی افتخار و شکر است که از سینه سوخته و چشم های خردلی جانباز عزیز دفاع از آرمان های مقدس، جناب آقای "غلام دلشاد" روایت کنم.
کتاب "از فاو تا اوپسالا" مجموعه داستانی از زندگی پر فراز و نشیب این جانباز عزیز است که امیدوارم علی رغم شکستگی قلمم، توانسته باشم گوشه هایی از حماسه های این بزرگمرد را روایت کنم.
سرفه های حین مصاحبه و چهره همیشه خندان و افتخار به گذشته اش، علی رغم زندگی پر از سختی و مرارتش، گواه صدق آرمان خواهی و ثابت قدمیش می باشد. سایه اش مستدام

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 مهر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

تو چه می دانی درد دلتنگی را
نفَسِ قطع شده
چشم آشفته ی معتاد نگاه
خاطر طوفان زده ی خاطره ها
جان زخمی شده از حس فریب
آه سوزنده و حیران دل
دود بر کنده ی نیم سوخته ی عاطفه ها

تو نمی دانی درد امروز مرا
نفست گرم و چشمت مست
خاطرت آسوده
جانت از نیرنگ و بلا محفوظ است
در دلت آهی نیست
دودی از کنده تو به سرازیری احساس کسی جاری نیست

و خدا می داند
و خدا می داند درد دلتنگی من را 
که خدا به خدا از همه دلتنگ تر است ... .

شامگاه اولین روز پاییزی ۹۸

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 31 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

ایران هشت سال جنگید؛ در حالی که قوای نظامیش از هم پاشیده بود؛ سیستم امنیتی و اطلاعاتیش نوپا بود؛ دنیا علیه ش ائتلاف کرده بود؛ در داخل هم کم منافق نداشت و هر روز بلوایی داشت؛ تازه مدعیان وطن پرستی و ملی گرایی  نیز در کوران دفاع از وطن، از پشت خنجر می زدند ... .
روی کاغذ و در عالم محاسبات ریاضی شان! انقلاب شانسی برای تداوم نداشت اما ""ایمان به وعده خدا"" مولفه ای است که جز اهل معنا از درک آن عاجزند.
و این سنت همیشگی خدا ست... .

#فردای_روشن
#دفاع_مقدس

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 30 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

چند سالی است که برخی از برنامه‌هایم به ثمر نمی‌نشیند! و در برخی کارهایم عجیب گره افتاده است. هرچه برایش برنامه می‌ریزم و می‌دوم و تلاش می‌کنم به در بسته می خورم. چه در حوزه مباحث شخصی چه در حوزه مباحث علمی و اقتصادی و فرهنگی.

گاهی دل به زمینم می‌زند؛ گاهی منطق‌های عقلی به اشتباه می‌بردم؛ گاهی چیزی را به اشتباه نشانه می‌بینم؛ و گاهی آرمان‌ها کله‌پایم می‌کند! و منی که در زندگی همیشه پرانگیزه بوده‌ام گاهی کم می‌آورم! پیشتر چنین نبود واقعاً! توکل می‌کردم و به دل ماجرا می‌زدم و درها یکی پس از دیگری باز می‌شد. اما این چندی ماجرا فرق می‌کند! اگر ذکر و حال و توسل و چله و عهد و عنایت‌شان نبود که نمرده باید بر من نماز می خواندند!

پیشتر، زندگی و اتفاق‌هایش را همچون سفر می‌دانستم؛ مثلاً اگر کسی از من می‌پرسید هدف‌ت از فلان برنامه یا بهمان انتخاب چیست می‌گفتم زندگی سفر است و باید برای این سفر برنامه ریخت و به تکامل رسید و این برنامه یا انتخاب، سفر مرا سریع‌تر می کند.

اما چند سال پیش در کشاکش ماجرایی، با مفهوم عمیق‌تری آشنا شدم؛ رحلت و راحل!

مسافر کسی است که برای سفرش برنامه دارد؛ بخشی از وسایلش را در چمدانی می‌ریزد و از مبدأ به خصوصی به مقصدی مشخص می‌رود و باز به مبدأ خود بازمی‌گردد؛ اما راحل کسی است که ""همه"" زندگیش را با خود برمی‌دارد و از مبدأیی حرکت می‌کند و هیچ‌گاه به آن بازنمی‌گردد! خانه به دوش است و نمی‌داند دقیقاً مقصدش کجاست! چنین است که راحل متوکل است و سبک‌بال و سبک‌بار؛ نه غم نان دارد و نه غم نام و از رسوایی بیمی ندارد که هیچ کویی، اقلیم ماندگارش نیست!

در آن ماجرا خدا مرا راحل کرد؛ و شروع یک مسیر جدید در زندگیم شد که همه ابعاد زندگیم از سیاسی و فرهنگی تا علمی و اقتصادی را تحت تأثیر خود قرار داد. اما این جواب گره هایی نبود که مدام در کارهایم اتفاق میافتاد؛ مسیر حیرت ادامه داشت؛ و سر بسته بگویم سخت بود! گاهی کم می‌آوردم و شاید گاهی در دل نسبت به معشوق متعالی خود گله می‌کردم؛ خدا از سر تقصیراتم بگذرد که او هیچ چیز برایم کم نگذاشته است اما چه کنم گاهی آدم کم می‌آورد دیگر!

تا گذشت همین چند روز پیش؛ این جمله حضرت امیر(ع) یک بخشی از حیرتم را جواب داد: ""عَرَفْتُ آللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ، وَحَلِّ آلْعُقُودِ، وَنَقْضِ آلْهِمَمِ. خداوند را به‌وسیله بَرهم خوردن تصمیم‌ها، فسخ پیمان‌ها و نقض اراده‌ها شناختم. ""

و این یعنی عاشقی ... .

و این یعنی خدا خواست من سال‌ها دست و پا بزنم اما گره‌هایم باز نشود تا بفهمم که در این عالم، وجودی هست که گاهی رندانه، هر چه تصمیم بگیری ردش می‌کند؛ هرچه عزم کنی فسخش می‌کند؛ و اراده‌ات را می‌شکند تا تو را پرواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز دهد.

تا حال همان خس بی سر و پا و ناچیزی را داشته باشی که روی آب افتاده است و آب او را با خود می‌برد.

حال پرنده ای داشته باشی که در بلندای آسمان بدون دغدغه نام و نان بال می زند و عالم را تماشا می‌کند و پروردگارش را تسبیح می‌گوید.

حتماً باید فکر کنی و برنامه بریزی و تلاش کنی و عرق بریزی؛ اما نباید هیییییییییییییییچ دغدغه‌ای برای فردا داشته باشی؛ نه دغدغه نام نه نان نه علم نه حکمت نه عشق و نه هیچ چیز متعالی دیگری حتی!

باید سبک‌بار پرواز کنی؛ و از همه‌ی چارچوب‌ها و قالب‌هایی که جامعه و دیگران برایت ساخته‌اند رها شوی. خدا عاشق بنده‌ای ست که خود خود خود خود خودش است و ذره ای غبار از قالب های فکری و عرفی و تقلیدی جامعه و پیرامونش بر او ننشسته باشد.

اگر چنین شد به گمانم دیگر گره برایت معنی ندارد؛ حتی گاهی که نمیشود که نمیشود که نمیشود!! 

 

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

 

للحق

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 29 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

 سر "بریدن" سخت ست؛ چه سر جوجه دو روزه باشد چه سر گوسفند پروار! 
اما سر دل را "بریدن" سخت ترین کار دنیاست. 
سنگ دل ترین قصاب هم به یک لحظه دل می دهد و یک عمر دستانش برای بریدن سر دلش می لرزد! و شاید هیچ وقت هم نتواند.
اصلا شاید قربانی کردن دل، با بریدن سر نباشد؛ شاید باید نحرش کرد؛ تیشه ای به گردن دل زد و دل آن چنان بال بال بزند و پِل پِل کند و خونش برود تا دست آخر بی جان شود و غریبانه گوشه ای جان دهد؛ شاید!

للحق
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

درست همین روزهایی که پهباد آمریکایی را ساقط می کنیم و همه از حمله پهبادی به آرامکو احساس غرور می کنیم و به عمق استراتژیک انقلاب اسلامی در منطقه می بالیم، درست همین روزها عده ای دربه در و آواره جلسات طاقت فرسای بستن لیست مجلس، پشت درهای بسته هستند!!
شما هم مثل من شک ندارید که این تلاش طاقت فرسا دست کمی از پهبادهای بچه های جبهه مقاومت ندارد!!!! تازه که می خواهند مجلسی جوان باشد و جبران مجلس داغون فعلی کند.
درست چند ماه دیگر لیستی از همین جلسه های طاقت فرسای پشت درهای بسته بیرون می آید که این افراد صالح ترین گزینه های موجود در عالم بشریت برای جبهه مقاومت هستند و اگر پهبادی می خواهید و جبهه مقاومتی، این شما ملتِ شهید پرور و این گزینه های پهبادی!
بعدش من و شمای دلباخته ولایت و مقاومت، برای پیروزی در مقابل رقیب داغون خود، کارناوال راه می اندازیم پشت این گزینه ها که "دست گل پهبادی، امید شهر مایی!!" 
چند ماه دیگر اگر بپرسیم که می گویند وحدت را به هم نریز و رقیب را پیروز نکن! اما امروز شش ماه قبل از انتخابات می توانیم بپرسیم با کدام شاخص و معیاری این آدم های خیلی نخبه! می توانند و می خواهند برای بچه های انقلابی نسخه بدهند؟! این آقایان خودشان براساس چه اصول و منطق و شاخصی انتخاب می شوند؟!
درست همین روزها اخباری از این جلسات طاقت فرسای پشت درهای بسته، بیرون می آید که گزینه بعدی پهبادهای مقاومت اگر این جلسات باشد، ولایت و مقاومت نفس راحتی می کشند!

#مجلس
#انتخابات


للحق   




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 27 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

همین چندی پیش که در چین و چروک های خودم بودم، ناگهان صدایم کردی.
سر به زیر پیشت آمدم؛
شرط کردی و پشت بندش وعده دیدار دادی برای همین چند روز آتی.
دیدی قلبم چه تند می تپید؟!
از آن روز، من هستم و سودای حل شرط!
آن قدر مراقبم که نکند غباری بر چشمم بنشیند و به اندازه همان غبار نتوانم تو را ببینم!
روزشماری که نه؛ ساعت شماری و دقیقه شماری هم که نه؛
چند "لحظه" به دیدارمان مانده؟

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 26 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

مؤخره

من دهه هفتادی‌ام. یعنی نه امام را دیده ام نه انقلاب را و نه جنگ را. مختصری درباره‌شان شنیده ام و چیزهایی در موردشان خوانده ام. 
امروز جوانم. و با خودم مقایسه می کنم جوانی خودم را با جوانی امثال غلام دلشاد ها. هرچه مقایسه می کنم و فکر می کنم می بینم خیلی مرد بوده اند! شوخی نیست آدمی همه سرمایه وجودیش که "جان" باشد را کف دست بگیرد برای آرمان‌هایش. برای منِ جوان باورکردنی است آن آرمانی که برایش عده زیادی جوان با کلی امید و آرزو، حاضر به جان دادن بوده اند، هرچه باشد مقدس است!
شکر حق بر من واجب است که با همه خلأهای معرفتی و شکستگی قلم، اما توفیق کتابت خاطرات یکی از جانبازان عزیز دفاع از آرمان های مقدس، آقای غلام دلشاد نصیبم گشت؛ سرفه های حین مصاحبه او برایم گواه صدق خاطراتش بود!

 این شب طولانی نیز دارد روز می شود؛ به امید سربازی حضرتش.
الأحقر: محمد طاهری

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 20 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

بیش از آن که محتوای نامه وحید جلیلی مهم باشد، "زبانِ کنش گری" او مهم است. 
بیش از آن که محتوای دفاعیه پرویز امینی و دوستانش از حسین محمدی و بیت، مهم باشد، "زبانِ کنش گری" آنان مهم است.
و "زبانِ کنش گری" این آقایان، نسل های مختلف دانشجویان انقلابی را تربیت کرده است. 
اختلاف نظر و اختلاف در نحوه بیان نظر، طبیعی ست اما اشتباه های فاحش در "زبانِ کنش گری" نسلی ناموزون را تربیت می کند. 
به گمانم وقتش رسیده که دانشجویان انقلابی، " زبانِ کنش گری" شان را تقلید نکنند بلکه تحقیق بکنند.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 19 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

سیدنا الحبیب المهیب! تو را "دوست" می داریم ...
و تمام!

"وَ بِمُوَالاتِكُمْ تَمَّتِ الْكَلِمَة"
" و با محبت به شما 'کلمه' تمام میشود "

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

با این وجودهای خسته و سنگین، با این پاهای در گِلِ نفس  مانده، با این دل های نامطمئن، با این معرفت های اندک و خشک، با این ایمان شکسته، با این اراده ضعیف، با این شخصیت های نحیف اما مدعی، با این حسد، با این غرور، با این عجب،
"چگونه می توان ولی خدا را یاری کرد؟!"
هم برای حسین بن علی(ع) آن ولی مظلوم و غریب باید گریست و هم برای خویشتنِ خویش... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 17 شهریور 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

طلایی ترین فرصت برای آن ابدیتِ پرحرکت، همین "جوانی" ست که در آن قرار داریم و دارد ذره ذره تمام می شود!
آقا جان! مولاجان! از حضرت حق بخواه که توفیق مان دهد آن چنان بر گرد وجودت عاشقانه و عارفانه بچرخیم که ندای نادی را بشنویم" واصْطَنَعْتُکَ لِنَفسی " به حق جوانت، در همین جوانی ما را برگزین... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 66 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic