یکشنبه 6 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

همه ی دحوالارض ها یادم به روز دحوالارض ی میافتد که در حرم امام رضا(ع) خواستم روز دحوالقلب م باشد! 
نشد!
خیال خامی بود که به یک باره همه وجودم زیر و رو شود؛ خیال خامی که سنت خدا نیز نیست.
تربیت وجودی آدم، امری تدریجی ست و باید آهسته آهسته و منزل به منزل، وجود متکامل شود؛ البته منکر استثناء ها نیستم که به یک باره متحول شده اند. اما درین روزهای واقع بینی با خودم فکر می کنم که اساسا به جای آن که ایده آل گرا باشیم و متوقع باشیم که در ایام به خصوصی مثل اعتکاف و لیالی قدر و دحوالارض و عرفه و محرم و اربعین و ...  کلا زیر و رو شویم و کن فیکون بشویم، باید متوقع باشیم یک تغییر هرچند خیلی کوچک بکنیم. این تغییرات کوچک، خودش دریا می سازد.
البته حتی در دوره واقع بینی هم به معجزه عشق ایمان دارم!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 4 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

محمدحافظ سرفه می کرد و من فکر می کردم. نمی دانستم باید از کجا شروع کنم به جواب دادن؛ گفتم از جهان بینی و معرفت شناسی بگویم، از تاریخ جنگ بگویم، از آرمان خواهی بگویم؛ اما آخر سر، دیدم هیچی نگویم بهتر است. در همان حال به خودم تشر زدم اصلاً کی گفته وظیفه تو جواب دادن هست؟! مگر جلسه آزاداندیشی دانشگاه ست یکی تو بگویی یکی او بگوید! از استدلالی که پیش خودم آورده بودم خنده ام گرفت! حالا که نمی خواستم جوابی بدهم انگار بار بزرگی را از دوشم برداشته باشند، احساس راحتی کردم.

در همان حال در اتاق زده شد و حاج خانم با اجازه وارد شد. جلویشان بلند شدم و راضی به زحمت نبودم‌ی گفتم و ظرف میوه را از دستشان گرفتم. حالِ خراب مادر محمدحافظ را می توانستم درک کنم اما چیزی در چهره حاج خانم مشخص نبود. با مهربانی و یک لبخند ریز، موهای بالای پیشانی محمدحافظ را حالت داد و گفت: آقا محمد! مدتیه حافظ مشکوک میزنه؟ شما خبری ندارین؟ محمدحافظ لبخند محوی زد، شانه بالا انداختم که نه والّا!  حاج خانم ادامه داد: نامه های خاص برای آقا میاد و هیچ کی هم حق نداره فرستنده اش رو نگاه کنه!!  این بار همه با هم خندیدیم و حاج خانم از اتاق رفتند.

با خودم فکر کردم که هیچ کسی بهتر از حاج خانم و حاج آقا نمی توانند جواب سوال های مهم محمدحافظ را بدهند؛ یعنی او از پدر و مادرش سوال نپرسیده، یعنی از باعث و بانی حال و وضع امروزش شکایت نکرده. البته چیزی از او نپرسیدم.

-         خب پس مشکوک میزنی و نامه و فدایت شوم و از این چیزا ؛ قضیه چیه؟!

محمدحافظ خندید و گفت هیچی حالا! برایم مهم نبود که ماجرا چی هست اما هرچه بود همین که دیدم حال او را خوب می کند، خوشحال شدم، خیلی خوشحال شدم.

-         آقا من شخصاً حاضرم پیک موتوری نامه هاتون بشم. سریع مطمئن ارزون! در حد باد صبا ی شیخ حافظ!

-         تکیه بر عهد تو و بادصبا نتوان کرد!

کلی خندیدیم.

محمدحافظ رفت توی کتابخانه اش و کتابی را برداشت و از لایش، پاکتی به من داد.

نام فرستنده و مکانش را که دیدم، مات شدم! پاکت را روی چشمم گذاشتم ... .

 

للحق 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 3 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

قبل التحریر: قسمت دوم به قلم محمدعلی

محمدحافظ بعد از سرفه های ممتدش، کمی آب خورد و توانست حرف بزند:

- اگر انقلاب نمیشد، اگر جنگ نمیشد، اگر جنگ زود تمام میشد، اگر بابام جبهه نرفته بود، هزاران اگر تاثیر گذار در ذهنم می آید که هیچکدام برای تغییر وضع و حال من اثری نگذاشتند. دچار زیاد فکر کردن که میشوم خود را میبازم، وضع و حالم را باید قبول کنم. آخر سر باز به پذیرفتن واقعیت میرسم تا حداقل اندکی به آرامش برسم. من این وضع را انتخاب نکردم، دنیا ناعادلانه است، اما چه میشود کرد و چه کسی اهمیت میدهد؟ آدمیان طوری زندگی میکنند که گویی برده وار تسلیم واقعیت ها هستند. گاهی به این تسلیم، وجه دینی میدهند تا حس معنویت از مصیبت هایشان بکاهد. راستی پس آن همه شعار انقلابی برای تغییر وضع و حال چه میشود و چه فایده دارد؟ اگر آخر سر قرار است به نقطه اول رسید و تسلیم شد و پذیرفت آنچه که توان تغییر آن را نداریم!! حتی شریعتیِ انقلابی هم از خدا میخواهد بپذیرد آنچه را که توان تغییر دادن، ندارد. اما اگرهایی که در ذهنم می آید غالبا توان تغییر نه به دست من که به دست دیگران داشتند. اگر شعار، جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان نبود، اگر صدام حسین دچار اختلالات روانی حاد نبود، اگر غرب اندکی به ارزش های اخلاقی مسیحی یا حتی  لیبرال و سکولار خود پایبند بود،  وضع من و امثال من یقینا متفاوت بود. به من و امثال من ظلم شده. گاهی می پرسم خدا چرا اجازه میدهد آدم ها ظلم کنند و بعد به این فکر میکنم که اکثر دوستان خدا در تاریخ، مظلوم واقع شدند ... حسین سردمدار این واقعیت است و در حالی که ابن ابی الحدید او را سلطان و شاه آدم های زیر بار نرو میداند وقتی با هزاران زخم در حال بریدن گلویش هستند میگوید خدایا به سرنوشت راضی هستم و معبودی جز تو نیست! حسین نیز به پذیرفتن واقعیت میرسد! سرنوشت تلخ چرا برای دوستان خدا محتوم شده است؟! هیچ کدام از این افکار مرا آرام نمیکند و پاسخگوی هزاران چرا و اگر ذهنم نمیشود ...

محمدحافظ انگار خواسته باشد متنی را از رو بخواند! یک نفس، حرف هایش را زد. باز به سرفه افتاد ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 3 مرداد 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

"محمدحافظ" برای من یک مسئله است که می خواهم بفهممش. اما نه لزوما آن طوری که خودم می خواهم! 
به محمدعلی پیشنهاد دادم یک بخش هایی را من بنویسم یک بخش هایی را او بنویسد. این طوری نه من می توانم تماما "محمدحافظ" را خلق کنم نه محمدعلی! و این شکلی شاید مسئله جالب تر و مهم تر و دقیق تر شود.
امشب دومین بخش "محمدحافظ" را محمدعلی می نویسد.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 31 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

محمدحافظ تکیده تر شده بود. گاه گاهی سرفه می کرد. خودش اصرار داشت حرف بزنیم. 
چه می دانم؛ از این عالم پیچیده و پر رمز و راز، چه قدر می خواهیم بفهمیم؛ اما محمدحافظ داشت از یک درد به عالم نگاه می کرد؛ از یک زخم. درد و زخمی که تعیین کننده ترین گزینه برای فهم عالم برایش بود. به او گفتم هیچ بنا نیست درین عالم خلقت، من و تو از نظر علمی قوین ترین باشیم، بنا نیست هنرمندان شهیری باشیم، بنا نیست متفکران صاحب فکری باشیم؛ اما بنا هست بنده باشیم. 
خواست چیزی بگوید اما آن قدر سرفه کرد که بحثمان ناتمام ماند.

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 30 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

پروردگار عالم، رب است؛ تربیت می کند؛ به حکمتش هم تربیت می کند. الگوهای تربیتیش نیز به عدد مخلوقاتش ست؛ و این یعنی هیچ دو نفری را نمی یابی که خدا به یک الگو تربیتشان کند! 
و چه زیان کارند کسانی که حکمت های تربیتی خدا را با استانداردهای ذهنی خویش، قضاوت می کنند! و گمان می کنند که خدا باید مثل دیگران با آن ها رفتار کند. 
حکمت های خدا، سرشار از لطافت ست... ؛ با هر کس به گونه ای رندانه!

«« یا من هو فی حکمته لطیف...»»

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 29 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری

للباقی

 

به نظرم هر کسی باید توی زندگیش، حداقل یکبار با خودش خلوت کنه و به این پرسش اساسی توی زندگیش جواب بده که آیا امورات عالم براساس تصادفه یا براساس حکمت؟!

یحتمل خیلی کم هستن که عقلشون بگه تصادف! اما واقع امر اینه که خیلی خیلی کم هستن که دلشون بگه حکمت!

میدونی چیه؟ اون دلی که همه پیشامدهای زندگیش رو از حکمت میدونه، همیشه‌‌ دلش آرومه. آرومِ آروم. مثل یک دریای بزرگی که هیچ سنگی نمیتونه اون رو مشوش‌ کنه.

ولی دل هایی مثل دل من که ناخودآگاه به سمت این میرن که امورات عالم براساس تصادفه، میخوان نقش خودشون رو توی پیشامدهای زندگی خیلی پررنگ کنن؛ اون قدر گیج می زنن و گیج می زنن که خسته و کوفته و درهم یک جایی پرت از جریان هستی پس میافتن؛ باز میشینن محاسبه می کنن و حتی خودشون رو با دیگران مقایسه میکنن و باز گیج می زنن و گیج می زنن و ... .

کاش میشد اول همه محاسباتمون به خودمون اول جواب بدیم که به نظرت امورات عالم براساس تصادفه یا براساس حکمت؟! اگه واقعا دلمون گفت تصادف، خب یک جور محاسبه و برنامه ریزی کنیم و اگه گفت حکمت یک جوری. البته قبلش به نظرم بهتره که با عقل و دلمون وارد صحبت بشیم و قشنگ نقشه راه رو نشان‌شون بدیم. بگیم اگه جوابتون تصادف هست یعنی این که همه اتفاقات توی عالم و توی زندگی شما اتفاقی هست و این شما هستین که باید همه بی نهایت فاکتورهای موثر در زندگیتون رو مدیریت کنین و در این عالمی که این قدر شلوغ هست به هیچی نمیتونین تکیه کنین. و اگه جوابتون حکمت هست یعنی این که هییییییچ اتفاقی، توی این عالم و توی زندگی شما اتفاقی نیست؛ عالم خدایی داره که بی نهایت مهربون و عزیزه، و اگه پیشامدی رو برای تو خواسته حتما قبلش مهربانانه نگاهت کرده و تو میتونی تا آخرش به اون تکیه کنی.

یحتمل عقل، حکمت رو انتخاب میکنه اما دل صادق، چالش داره شاید ... .

 

للحق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 27 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

گران می خرند، ارزان می بازند
همه ی غارت شدگان عشق ...

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

با آن چه که امروز می فهمم و از اولویت های کشور درک می کنم اگر به من بگویند دو فرصت برای یک شخص کارآمد(چه کارآمدی علمی، چه کارآمدی مدیریتی) به ترتیب زیر وجود دارد:
1- هیئت علمی بخش مهندسی دانشگاه شریف
2- راه اندازی و مدیریت یک صنعت
قطعا دومی را انتخاب می کنم. 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

به قدر کافی ظاهر الصلاح هستند؛ استاد در بله قربان گویی هستند و پیش همه صاحبان قدرت، در حال دولا و راست دائمی هستند. به وقتش هم کسی در انقلابی بودن به گردشان نمی رسد! هرجا هم که می روی می بینی ارتباط هایشان برقرار ست و نفوذ دارند؛ و تصمیم سازی می کنند و تصمیم سازی می کنند و تصمیم سازی ... .
در مقابل، خیل عظیم جوانان انقلابی گمنامی هستند که بی نام و نشان و بی هیچ منت و چشم داشتی شبانه روزی برای آرمان هایشان مجاهدت می کنند.
اما واقعیت تلخ این ست که همان گروه منافق انقلابی اولی بعضا برای خیل عظیم جوانان انقلابی تصمیم سازی می کنند!! و تصمیم سازی می کنند!! و تصمیم سازی ... . 
مدل جدید گروه منافق انقلابی غالبا جوان هستند و این یعنی شروع یک مبارزه جدی که سال ها ادامه دارد.
کسی نیست فریاد بزند و به این رفقای عزیزمان تشر بزند که صبح تا شب درس خواندن و مجاهدت کردن و اردوی جهادی رفتن و لبه تکنولوژی تولید فناوری کردن و بومی کردن علوم انسانی و ... همه اگر خیلی مهم و مقدس اند اما بازی نخوردن در پازل منافقین انقلابی، مهم تر است و مقدس تر! 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

خدایی که من باور دارم در حقیقت با خدایی که هست، فاصله دارد. معنای زندگی من، رساندن این دو به هم است. 

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 23 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

امشب رفتم روی همان پل هواییِ کذایی! رد هر ماشینی که از زیر پل رد میشد را می گرفتم؛ چراغ های قرمز ماشین ها آرام می رفتند و در افق، همه جا چراغ قرمز می شد. دقت به این هارمونی زیبا که برایم تداعی کننده سیمرغ بود، محصول یک حال آرام بود.
با خودم فکر می کنم تا آب را از ماهی نگیرند، ماهی ارزش آب را نمی فهمد... . و این را خوب می دانم که تو صاحب آبی!

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 23 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

بی تردید در زندگی اتفاقاتی میافتد که از خودت بپرسی: تو کیستی؟!
و این بزرگترین دلیل برای وجود خدا نیست؟

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 22 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

همه مان شنیده ایم و دیده ایم که ملت وقتی ازدواج می کنند خدا در زندگی شان گشایش ایجاد می کند؛ اما من جدیدا در مورد خودم به کشف بزرگ تری رسیده ام! من هر  خواستگاری که می روم خدا یک گشایش برایم ایجاد می کند!!! به عبارتی خدا به اندک اقدام من هم، راضی ست؛ یا سریع الرضا!!!
شبِ میلاد امام رئوف مان ست؛ دلم برای صحن و سرای آقا خیلی تنگ شده است؛ خیلی. برای همه خلوت ها و گفت و گو ها و اشک ها و لبخندها و عهدها؛ برای همان زوایای خاص... . برای اذن دخول و یقین به این که "یرون مقامی و یسمعون کلامی و یردّون سلامی"؛ برای محبت کردن و محبت دیدن از امام و آقا و ولی و مولایم؛ برای حال خوب و بسط و دل و عشق و حیرت و حرکت و ... .
بارها شده ست وقتی در حرم هستم با خودم فکر می کنم چگونه من بیرون از این حرم می توانسته ام زندگی کنم؟! چگونه جهنم را تحمل می کردم؟! 

آقا دعا کن لایق شوم؛ آقا بهشتی ام کن ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 22 تیر 1398 :: نویسنده : محمد طاهری
للباقی

در "سکوت" تجلی بیشتری از معشوق ست تا در "بیان"؛ حتی اگر "بیان" با معشوق باشد ... .

للحق




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 64 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
رندان خاموش
درباره وبلاگ


للباقی

اصلِ قصه من با تو با "إسمع و إفهم" تازه شروع می شود ... .

ر.خ

للحق

مدیر وبلاگ : محمد طاهری
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic