رندان خاموش للباقی چندین جا می نویسم؛ این جا هم چند به علاوه یک. فقط برای خودم می نویسم برای آرشیو! مثل همه دست نوشته های قبلی... ر.خ للحق http://rendanekhamosh.mihanblog.com 2017-07-20T15:17:16+01:00 text/html 2017-07-20T10:43:51+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری آرمان های شیعه http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/552 للباقی<div><br></div><div>&nbsp;مکتب جعفری پر ست از قال الباقر و قال الصادق (علیهما السلام)؛ آن چنان که گویی قرارست مبنای نظری تمدنی بزرگ را تجلی بدهند.&nbsp;</div><div>آرمان های مکتب جعفری بزرگ ست و شیعه تا پیش از انقلاب اسلامی همتش به قدر آرمان هایش نبود. اما امروز فضا فرق کرده ست.&nbsp;</div><div>زیاد مواجه ایم با کسانی که وقتی از آرمان های بلند سخن می گوییم نیش خند می زنند و یا دست بالا ساکت، نگاه عاقل اندر سفیه ات می کنند. به گمانم هر که شیعه را بشناسد آرمان هایش کوچک نمی شود.&nbsp;</div><div>شهادت شیخ الأئمه رئیس مکتب جعفری تسلیت.&nbsp;</div><div>بعدالتحریر: اولین جلسه شورای مرکزی که به عنوان دبیر در خدمت انجمن اسلامی دانشجویان مستقل دانشگاه یاسوج بودم همین ایام بود و نشست سالانه اتحادیه<span style="font-size: 11px;">&nbsp;و همین لابی تالار فجر دانشگاه شیراز! یادم هست حدیثی از امام صادق (ع) خواندم که جوری برخورد کنید که بگویند فلانی از شیعیان جعفر (ع) ست. امیدوارم شرمنده کسوت شیعه گری نشده باشیم.</span></div><div><span style="font-size: 11px;"><br></span></div><div><span style="font-size: 11px;">&nbsp;للحق&nbsp;</span></div> text/html 2017-07-19T13:44:18+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری شروع دفتر جدید http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/551 للباقی&nbsp;<div><br></div><div>دفتر دیگری هم تمام شد. و دفتر دیگری شروع.&nbsp;</div><div>سیاهه این دفترها پر است از حالات غریب و قریب من؛ حال شورانگیزی که ذهنت را به تکاپو می اندازد و قلمت را به رقص؛ گاهی اشک امانت را می برد گاهی خنده و بیشتر اوقات یک حس دوگانه با کمی حیا که حتی اجازه نمی دهد همه آنچه در ذهن و دلت می رود را سیاهه کنی.&nbsp;</div><div>این دفتر با دیگر دفترهای قبلی فرق داشت و شاید بیشتر مطالبش جنس خاصی داشت:</div><div>" از سر بیکاری امشب خواستم تا یک به یک&nbsp;</div><div>بشمرم حاجات خود، دیدم 90 درصد تویی!!"</div><div>&nbsp;در پایان تفألی به حضرت حافظ (علیه الرحمه) زدم و آخرین برگه دفتر متبرک شد به همین شعر:&nbsp;</div><div>"چه مستی ست ندانم که رو به ما آورد&nbsp;</div><div>که بود ساقی و این باده از کجا آورد&nbsp;</div><div>دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن&nbsp;</div><div>که باد صبح نسیم گره گشا آورد&nbsp;</div><div>علاج ضعف دل ما کرشمه ساقی ست&nbsp;</div><div>برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد..."</div><div><br></div><div>&nbsp;و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین</div><div>بعدالتحریر: بشوی اوراق اگر هم درس مایی؛؛ که درس عشق در دفتر نباشد...</div><div>28 تیر96</div><div>&nbsp;للحق&nbsp; </div> text/html 2017-07-18T07:08:02+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری کشف تازه و خواندن درباره سنت و مدرنیته http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/550 للباقی&nbsp;<div><br></div><div>در گوشه ای از کتابخانه دانشکده نشسته ام. چیز تازه ای کشف کردم؛ پشت بند اکتشاف، حال خوب ست؛ تازگی ست. در همین حال تازگی، روی جدال سنت و مدرنیته فکر می کنم. به ماهیت این جدال، به زشتی های این جدل وحشی و به این که برای حرکت شاید مجبور باشیم از این گذر کنیم. یادم میافتد آخرین باری که با بزرگواری در خصوص این جدال صحبت کرده بودیم چند مقاله را برایم فرستاد و گفت بخوان. حالا می خواهم در کنار همه این کارها همان ها را هم بخوانم؛ هر چند من بهتر از هر کسی می دانم که اولویت ذهنی و فکری و فلسفی من اصلا دعوای بین سنت و مدرنیته نیست؛ چه به آن کافر باشم چه به آن مومن!</div><div>&nbsp;در دانشکده مهندسی باید نشست و مقاله های مهندسی خواند علی القاعده! دیوانگی شاخ و دم ندارد که ...!</div><div><br></div><div>&nbsp;قدح ز هر که گرفتم به جز خمار نداشت&nbsp;</div><div>مرید ساقی خویشم که باده اش ناب است...</div><div><br></div><div>&nbsp;للحق </div> text/html 2017-07-17T13:45:21+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری این دفتر هم رو به پایان ست... http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/549 للباقی&nbsp;<div><br></div><div>از بچگی وقتی دفترم به برگه های آخرش می رسید، کلماتم را درشت تر می نوشتم و بدم نمی آمد سهوا ! یکی دو خطی را جا بندازم تا سریع تر دفتر جدیدم که کلی ذوق و شوقش را داشتم شروع کنم. آدم عذاب وجدان دارد که چند صفحه آخر را خالی بگذارد، نه؟<span style="font-size: 11px;">!&nbsp;</span></div><div><span style="font-size: 11px;">این دفتر دست نوشته هایم نیز به برگه های آخرش رسیده و من مثل همان دوران، دوست دارم سریع تر دفتر جدید را شروع کنم. چه قدر این دفتر زود تمام شد. چه قدر حرف برای نوشتن داشته ام و چه قدر نوشته ام! حتی روزی دو سه یادداشت چند صفحه ای. چند روز پیش که رفتم روان نویس بخرم به مغازه دار گفتم چرا این قدر این روان نویس ها زود به زود تمام می شوند؟! خندید و گفت آقا شما زیاد می نویسی. من هیچی نگفتم. حق با او بود. زیاد نوشته ام. چرایش را می دانم.&nbsp;</span></div><div><span style="font-size: 11px;">خدایا حال نوشتن را از من نگیر به قلم سوگند والقلم و ما یسطرون ... .&nbsp;</span></div><div><span style="font-size: 11px;"><br></span></div><div><span style="font-size: 11px;">للحق</span></div> text/html 2017-07-16T09:06:39+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری چشم های خیره به هم برای ... http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/548 للباقی&nbsp;<div><br></div><div>به چشم های هم خیره شده ایم؛ نه برای پرسش، نه برای کمک، نه برای محبت؛ بلکه برای غارت!&nbsp;</div><div>به چشم های هم خیره شده ایم تا از عمق چشمانمان ملاک های خوشبختی یکدیگر را ساکت و مرموز بدزدیم. ملاک های آسایش را؛ حتی بین خودمان باشد ملاک های ایمان را.&nbsp;</div><div>چه بر سرمان آمده؟ اینقدر به هم خیره شده ایم و چشم و هم چشمی داشته ایم که ملاک های خوشبختی همه مان یکی شده است؛ همه مان برای خوشبختی یک جور تمنا داریم؛ اگر از ما بپرسند آسایش شما در چیست؟ جواب خیلی هامان یکی ست. دیگر ملاک های ایمان چرا؟؟؟؟&nbsp;</div><div>من از این تقلیدهای کور بی زارم؛ ملاک های خوشبختی من محصول فکر و آرمان خودم هست و هیچ ربطی به همسایه دیوار به دیوارم ندارد.&nbsp;</div><div>من برای آسایش تعریف خودم را دارم.</div><div>من ملاک های ایمان را آنچه که دیگران بی محابا و از روی عادت و عرف بی اعتقاد فریاد می زنند نمی دانم.&nbsp;</div><div>من از جامعه ای که همه آدم هایش سعی می کنند مثل هم شوند و فقط ادای خوشبختی درآورند و چون موم در دستان دیگران، امیال و آرزوهایشان تغییر کند، بی زارم.&nbsp;</div><div>من از موج سواری موجی که دیگران ساخته اند و من کورکورانه فقط بخواهم لذت ببرم، بی زارم.&nbsp;</div><div>رنگ خوشبختی آسمان هر کدام مان منحصر به فرد ست؛ فقط باید به جای آنکه سر پایین بیاندازیم و دیگران راه بری مان کنند باید به آسمان خودمان نگاه کنیم و نترسیم از اینکه متفاوت ایم.&nbsp;</div><div><br></div><div>کتابخانه دانشکده. 25 تیرماه</div><div>&nbsp;للحق </div> text/html 2017-07-15T19:53:57+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری "سه دیدار" جلد اول http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/547 للباقی<div><br></div><div>&nbsp;" مسئله من، دگرگون شدن جهان ست نه مقامی منیع در این دگرگونی داشتن..."</div><div><br></div><div>&nbsp;نادر ابراهیمی در کتاب های "سه دیدار" در خصوص زندگی مردی می نویسد که از فراسوی باور ما می آمد؛ حضرت امام روح الله الموسوی خمینی.&nbsp;</div><div>جلد اول کتاب، که رجعت به ریشه هاست روح بلند و بسیارخواه حضرت امام را زیبا نشان می دهد با سه پرده؛ پرده اول نمادین ست و امام طلوع می کند و مریدانی هرچند با نگاه های ناهمسو، جذب نورانیت و آرمان های او می شوند؛ مهم ترین جمله کلیدی این بخش این ست که امام اصرار دارد بگوید حرف تازه ای نیاورده و حرف های پیشینیان را که مورد غفلت واقع شده ست را شاید به بیان دیگر آورده. در بخش هایی با مریدان خود بحث های عمیق اعتقادی و فلسفی هم می کند.&nbsp;</div><div>پرده دوم مربوط به سابقه خانوادگی خانواده امام ست. داستان شهادت پدر بزرگوار امام که تیر به مغز یا قلبش یا هر دو آن خورده! تا بررسی زندگی اجداد ایشان. حضور عمه مجاهد و دلیر امام به نام صاحبه بانو در شکل گیری روحیه ضدظلم او تأثیر بسیار داشته ست. روایت کتاب، صادقانه می ماند آن جا که روحیه آیت الله مرتضی پسندیده برادر و حاجیه بانو مادر حضرت امام را کاملا عادی نشان می دهد و اثری از آن شجاعت و دلیری را در چهره آنان محو می کند.</div><div>&nbsp;پرده سوم مربوط به ارتباط امام با آیت الله مدرس ست. امام با آنکه مدرس را مردی بزرگ می دانسته اما معتقد بوده که مدرس تعریف دقیق و جامعی از سیاست ندارد و گاهی کور کار انجام می دهد و البته افتادگی بیش از حد او نیز برای امام قابل نقد ست.&nbsp;</div><div>نکته ای که برای من جالب بود این که حضرت امام از همان نوجوانی و جوانی زیاد اهل معاشرت و گفت و گو نبوده اند و غالبا خلوت های بسیار داشته اند. او از کودکی مراتب آرمان ظلم ستیزی را در ذهن می پرورانده؛ نیاز، آرزو، هدف و آرمان.&nbsp;</div><div>" من غم امت را دارم و درد ویرانی وطن را و عقب نشینی اسلام را؛ اما غم و درد، سلاح برنده یی نیست."</div><div>&nbsp;می توان با این کتاب سیاس بودن امام را دریافت؛ آن گاه که بسیار حول اتفاقات گوناگون تأمل می کرده و حرکت عظیمش را با یک چشم انداز کاملا عقلایی شروع کرده ست.&nbsp;</div><div>همیشه گفته ام که نادر ابراهیمی یک عاشقانه نویس ست؛ در متن های فلسفی و تاریخی هم باز باید صحنه های عاشقانه را بیافریند حتی اگر روایت کوتاهی از ازدواج امام باشد.&nbsp;</div><div>این ایام درگیر دو سه کتاب دیگر هم هستم؛ نمی دانم وقت می شود جلد دوم سه دیدار را الان بخوانم یا ... .&nbsp;</div><div><br></div><div>"افقی گریه نمی کرد؛ عمودی می گریست؛ دشت را پر نمی کرد، چاه را می انباشت..."</div><div><br></div><div>24 تیر 96</div><div><br></div><div>&nbsp;للحق </div> text/html 2017-07-12T20:41:28+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری ""زاویه"" http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/546 للباقی&nbsp;<div><br></div><div>چند روزی ست مهم ترین دغدغه ذهنیم شده است "زاویه". این که برداری را تصویر کنم بر سه بعد اصلی که بشر تا به امروز به آن رسیده ست و بعد تصویر هر کدام را روی جسمی دیگر و از آن جا پیدا کردن "زاویه"موثر و الی آخر... . گاهی گاوگیجه می گیرم بس که می نشینم و تصور می کنم و سینوس و کسینوس و تانژانت و اینورس هایش را تغییر می دهم؛ زبان علوم دقیقه، هیچ جوره زبان آدمی زاد حالیش نمی شود. نمی شود نصیحتش کرد که مومن خدا! این همه وقت گذاشتم و تا این جا پیش رفته ام باقیش هم سخت نگیر جان مادرت! نمی فهمد رسما. الا و لله که فقط و فقط یک جواب منحصر به فرد را باید پیدا کنی. کانه رازی درین عالم و درین موضوع نهفته شده که تو باید آن قدر دل بدهی که همان جواب منحصر به فرد را پیدا کنی.&nbsp;</div><div>علاوه بر پیدا کردن "زاویه" ریاضی، این روزها به "زاویه"های دیگر هم فکر می کنم. به "زاویه"هایی که با خیلی از آدم ها دارم؛ با کمی محاسبه ساده می شود فهمید که خیلی خیلی "زاویه" وجود دارد و هیچ جوره نمی شود مهندسیش کرد و "زاویه"ها را محاسبه؛ سینوس و کسینوس و فوریه و لاپلاس و گرین و ... همه اگر جمع شوند هم نمی توانند کاری کنند. اصلا این جاست که تو می توانی داد بزنی گور بابای ریاضی! و خودت را یله کنی در هوا و خوشحال باشی که اصلا مرا چه به محاسبه این مسئله بغرنج عالم بشریت!! چه کار به "زاویه" خودم با دیگران دارم؛ این جاست که دیگر نمی خواهد خودت را به آب و آتش بزنی و جواب منحصر به فرد پیدا کنی بلکه باید بتوانی با همه وجود و از ته ته ته دل، بی خیال شوی.&nbsp;</div><div>اما برخی آدم ها در زندگی آدم هستند که تو نمی توانی بی خیال "زاویه" های خودت با آن ها شوی. این جاست که باز همان مسیر ریاضی شروع می شود؛ این جا باز نصیحت جواب نمی دهد و باید بنشینی و "زاویه" ها را پیدا کنی و محاسبه.&nbsp;</div><div>"زاویه" مفهومی ست که با داشتن شاخص، معنا پیدا می کند. زاویه نسبت به چه خطی؟ چه اصولی؟ در چه دستگاه مختصاتی؟ نحوه تصویرسازی و ... . باید بنشینی روی این ها فکر کنی. هر چند طبیعی ست که یک جواب منحصر به فرد وجود ندارد و می شود برای این مسئله( کسانی که نمی شود بی خیال "زاویه" خودت با آن ها شد ) چند پاسخ داشت.</div><div><span style="font-size: 11px;">تجربه ریاضی وارش را داشته ام؛ یک جایی زاویه ای را حساب کرده ام و دیده ام خوب جواب می دهد و رفته ام مراحل بعد و بعد به مشکل خورده ام؛ بعدش تازه برگشته ام پی محاسبه مجدد "زاویه"!</span></div><div><span style="font-size: 11px;">&nbsp;القصه داستان "زاویه"، داستان جالبی ست. زندگی را "زاویه"ها می سازند. تصور دنیایی را بکن که هیچ "زاویه" ای در آن نباشد؛ دنیای مادی بی" زاویه" یک سطح مسطح بی نهایت ست! تصور این عالم ملال آورست. دنیای فکری بی "زاویه" هم یک خط ممتد ست که تا بی نهایت ادامه دارد؛ این زیاده ملال آورست.&nbsp;</span></div><div><span style="font-size: 11px;">حالا که بیشتر به "زاویه" فکر می کنم، نسبت به آن دیدم بهتر می شود. اصلا باید در اولین فرصت سجده شکر بروم از این که "زاویه" وجود دارد. "زاویه"چه قدر جذاب بوده، دقت نکرده بودم.&nbsp;</span></div><div><span style="font-size: 11px;"><br></span></div><div><span style="font-size: 11px;">بعدالتحریر: &nbsp;قرار بود با دو نفر از رفقا برویم مشهد. بچه ها شنبه عازم هستند. کلی هم اصرار دارند بروم. تکلیف دل ما هم که مشخص ست. اما نمی دانم چه می شود. درین انبوهه کارها ظاهرش سخت ست که بشود. اما ...</span></div><div><span style="font-size: 11px;"><br></span></div><div><span style="font-size: 11px;">&nbsp;للحق</span></div> text/html 2017-07-12T08:21:45+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری دولتی نبود... http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/545 للباقی <div><br></div><div><br></div><div><div>بگذار #روحانی هرچه دلش می خواهد بگوید. اصلا همه #موشک ها دولتی؛ #هسته ای دولتی؛ #احمدی_روشن ها دولتی؛ #قرارگاه_خاتم_الأنبیاء دولتی؛ #سپاه_قدس دولتی؛ #شهرداری_تهران دولتی؛ #بقالی و #قصابی و #خبازی همه دولتی. اما اجالتا #غیرت را دولتی نکنید! جلوی این همه اجنبی و دشمن، عملیات موشکی ما غیرتی بود نه دولتی. کاش دولتی ها اهل هیاهو نبودند؛ مثل #سردارها...</div></div><div><br></div><div>للحق</div> text/html 2017-07-09T15:43:00+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری ورشکستگان سیاسی و فتنه 78 http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/544 للباقی<div><br></div><div>&nbsp;گرمای برهوت و بیابان آرزوی تجدیدنظرطلب ها در تابستان 78 فتنه ای به پا کرد که بیش از پیش آتش این فتنه، دامن خودشان را سوزاند.&nbsp;</div><div>وقتی بهار بچه های ناب انقلابی و رزمنده با قبول قطعنامه و پایان جنگ به پایان رسید و تکنوکرات ها آن ها را از مقام تصمیم سازی های کلان کشور کنار گذاشتند و به آن ها گفتند دوران مربی ها تمام شده است! تابستانی حاصل شد با دشتی پر از علف های خشک که تنها جرقه ای برای شعله ور شدن آن کافی بود.&nbsp;</div><div>جرقه را تجدیدنظرطلب ها با بهانه های زیبایی مثل تحدید نشدن آزادی بیان و آزادی مطبوعات و الخ زدند و آتش به جان این دشت افتاد. وقتی شعله بالا می گیرد دیگر توان مهار و کنترل از دست خارج می شود؛ اگر آن وسط اشتباهی گلی هم بسوزد شاید طبیعی باشد.&nbsp;</div><div>دانشجویان این نسل با شرف جامعه، اگر طعمه خناسان بیرون از دانشگاه شوند و صراحت و شجاعت و اعتقاد و شور و موج خود را با آنان هدایت کنند، می شوند پیاده نظام موج سواران سخیف سیاسی. بخشی از بدنه جنبش دانشجویی در آتش فتنه 78 عزت و شرف خود را معامله کردند و با دست آویز کردن هویت دانشجویی به آبروی خود و جریان دانشجویی چوب حراج زدند؛ سرانجام شان هم شد امثال احمد باطبی ها؛ مثل همان لباس خونی که دست آویز کرد! کجا رفتند و چه شدند!&nbsp;</div><div>برخی افراد حتی در اوج فعالیت های سیاسی و اثرگذاری اما باز #ورشکسته_سیاسی هستند. از تاج زاده تا موسوی خوئینی ها؛ از روزنامه سلام تا روزنامه نشاط؛ از نهضت آزادی تا مشارکت. ورشکستگان سیاسی در فتنه 78 در اوج حضور در مناصب حکومتی و داشتن انواع تریبون ها شکست سنگینی خوردند چون نمی دانستند این دشت صاحب دارد.</div><div>&nbsp;سیدالقائد برای اولین بار مولایش را در همین ماجرا خطاب قرار می دهد که:" اى سیّد و مولاى ما! پیش خداى متعال گواهى بده كه ما در راه خدا تا آخرین نفس ایستاده ‏ایم. بزرگترین آرزو و افتخار بنده این است كه در این راهِ پُرافتخار و پُرفیض و پُربهجت، جان خودم را تقدیم كنم."</div><div><br></div><div>&nbsp;بعدالتحریر: برخی از شعارهایی که آن زمان می دادند: «می كشم می كشم آن كه برادرم كشت »، «توپ تانك مسلسل دیگر اثر ندارد»، «عزاعزاست امروز، دانشجوی آزاده صاحب عزاست امروز»، «خاتمی ـ خاتمی واكنش واكنش » و «دانشجوی مبارز حمایتت می كنیم »</div><div>&nbsp;این شعارها در 88 هم تکرار شد؛ عده ای در صدد هستند این شعارها مرتب تکرار شود... .&nbsp;</div><div><br></div><div>للحق&nbsp; </div> text/html 2017-07-09T05:13:17+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری کوچه بن بست http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/543 للباقی<div><br></div><div>با یادت از آن کوچه بن بست گذشتم</div><div>خوش یُمن ترین&nbsp;</div><div>خاطره انگیزترین کوچه عالم</div><div>شد همان کوچه بن بست...</div><div><br></div><div>دوشنبه 12 تیر 96</div><div><br></div><div>للحق</div> text/html 2017-07-07T10:34:39+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری سرنوشتی مثل سبزی های باغچه http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/542 للباقی&nbsp;<div><br></div><div>وقتی همه روزمرگی های زندگی بر روح و روانت، آوار می شود فقط یاد ساحل پر خروش آزادی آرمان های بی تکرار ست که زندگی جدیدی برایت می بخشد و به قدر همه طروات سبزی های باغچه ای که با عشق و شور کاشته ای، تازه ات می کند.&nbsp;</div><div>سرنوشت غریبی ست که یا باید "شهید شوی" و یا باید "بمیری". و خدایا تو شاهد باش که ما از مردن هراسانیم! ...&nbsp;</div><div><br></div><div>همین حوالی/رو به افق/ کنار رفقای سقف رنگی&nbsp;</div><div><br></div><div>للحق </div> text/html 2017-07-03T19:22:41+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری منطقه قوی تر با قوی تر منطقه http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/541 للباقی<div><br></div><div>&nbsp;روحانی برای بار دوم از تعبیر " منطقه قوی تر" به جای "قوی تر منطقه" استفاده کرد. این دو هیچ تناقضی با هم ندارند؛ با قوی تر شدن جمهوری اسلامی قطعا منطقه نیز قوی تر می شود. شاید این حرف رئیس جمهور به خاطر کارکرد خارجی آن و کم کردن تنش ها باشد خاصه در این شرایط خاص منطقه ای، اما برخی از سیاست های دولت به سمتی رفته ست که واقعا این فکر به ذهن می رسد که آن ها قوی تر شدن نظامی ایران را اولویت نمی دانند و این یک خطای راهبردی ست.&nbsp;</div><div>فراموش نمی کنیم سخن روحانی در مناظرات تلویزیونی با این همه بیننده داخلی و بین المللی که توان موشکی کشور را مورد هجمه قرار داد.</div><div>&nbsp;این روزها هیچ گفتمانی توان قدرت مندی و اثر گذاری ندارد جز با قوی شدن ساختارهای دفاعی. پس امروز، هم عصر گفتمان ست هم عصر موشک.&nbsp;</div><div><br></div><div>سالروز حمله موشکی ناو وینسنس به پرواز ایران ایر 655</div><div><br></div><div>&nbsp;للحق&nbsp; </div> text/html 2017-07-02T17:32:56+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری سفیدی سر http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/539 للباقی<div><br></div><div>&nbsp;نه بی تفاوت می توانم بگذرم و نه دوست دارم باور کنم این تعداد موهای سفید سرت را ...&nbsp;</div><div>سرت سلامت&nbsp;</div><div><br></div><div>للحق </div> text/html 2017-07-02T04:00:41+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری چای شیرین http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/538 للباقی<div><span style="font-size: 11px;"><br></span><div>&nbsp;خیلی وقت ست چای شیرین نخورده ام. دوران بچگی عاشق چای شیرین بودم. مجاز بودیم تنها در هر استکان دو حبه قند بیاندازیم. احساس می کردم گناه نابخشودنی ست اگر سه تا قند بیاندازم یا احساس می کردم خیلی خلاف سنگینی مرتکب شده ام! البته برادرهای بزرگ ترم به تشخیص خودشان عمل می کردند! اما من غالبا به همان اولین بخش نامه صادره از اولیاء مبنی بر مجاز بودن 2 تا حبه قند و سم بودن بیش از آن تعداد، تمکین می کردم. یک قلپ چای شیرین می خوردیم یک لقمه نان و پنیر. امروز بعد از مدت ها، بی خیال اصول طب سنتی که می گوید بین غذا مایعات نخور؛ یک قلپ چای شیرین خوردم و یک لقمه نان و پنیر. الان که فکرش می کنم دوران کودکی با همه فراز و نشیب هایش یک روایت خطی داشت. همه چیز، معصومانه سر جای خودش شیرین بود؛ مثل همین چای شیرین. وقتی چای را به هم می زدیم تا قند در آن حل بشود، فقط دغدغه مان حل شدن قند بود. دغدغه های کوچکی بود درست، اما روایت زندگی، ساده بود. این روزها درست ست که دغدغه های ما بزرگ شده ست اما روایت زندگی مان خیلی پیچیده شده. شاید باید به اساس و اصول زندگی امروزم نگاه جدید کنم تا شاید مثل همان چای شیرینی که با دو سه بار به هم زدن، قند در آن حل می شد و اثری جز شیرینی از آن باقی نمی ماند، روایت زندگی ام ساده اما بسیار شیرین تر بشود.</div><div><br></div><div>کاملا بی ربط:</div><div><div><br></div><div>"به اخمت خستگی در می رود ، لبخند لازم نیست</div><div>کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست</div><div><br></div><div>همیشه دوستت دارم - به جان مادرم - اما</div><div>تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست</div><div><br></div><div>به لطف طعم لب های تو شیرین می شود شعرم</div><div>غزل را با عسل می آورم ، هرچند لازم نیست"</div><div><br></div></div><div><br></div><div>&nbsp;در حال نوشتن گزارش از نتایج حاصل شده از نمودارها و حل های تحلیلی&nbsp;</div><div><br></div><div>للحق&nbsp; </div></div> text/html 2017-06-30T23:59:18+01:00 rendanekhamosh.mihanblog.com محمد طاهری وجه اشتراک http://rendanekhamosh.mihanblog.com/post/537 للباقی <div><br></div><div><br></div><div>یک چیز بین من و این عالم و ما فیها یش یکی ست:</div><div>و آن هم خدای من ست ...</div><div><br></div><div>#اشتراک_من_و_تو</div><div><br></div><div>للحق</div>